- آواداکداورا!
نور سبزی از چوبدستی دوریا بلک خارج شد و با فاصله بسیار کمی از کنار اسکورپیوس مالفوی گذشت. اسکورپیوس به عقب پرتاب شد و روی زمین افتاد. برای لحظه ای همه منتخبین که درحال مبارزه با یکدیگر بودند، دست از مبارزه کشیدند و نگاه خیره ای به دوریا انداختند که به صورت هیستریک قهقه می زد.
هر کس از دور این منظره را می دید از جنون منتخبین به وحشت می افتاد. گویا علاقه به بقا، باعث دیوانگی همه شان شده بود. هر کدام به نحوی سعی داشت رقیب خود را از میدان به در کند و اسکورپیوس اولین قربانی بود. جسم بی جانش روی زمین افتاده بود و تکان نمی خورد.
- تو کشتیش! تو یکی از همگروهی های خودمونو کشتی دوریا!
اسکارلت که هنوز کوین را در آغوش داشت با فریاد این ها را رو به دوریا گفت و بعد از حمله ایزابل جاخالی داد. دوریا همچنان می خندید و سعی داشت چهره مضطرب خود را پنهان کند. بله! همه اینها نقشه بود. او و دیگران درحال نقش بازی کردن بودند. درحال فریب دادن بازیگردان آن معرکه، یعنی سالازار اسلیترین!
اگر نقشه گابریل می گرفت عده ای می توانستند با تظاهر به مرگ، در این مرحله و یا مراحل بعدی بمانند و بعد که بازی به طور کامل تمام شد، به کمک نفر برنده که قطعا برای نجاتشان باز می گشت، از آنجا فرار کنند. اسکورپیوس تصمیم گرفته بود اولین نفری باشد که خود را به اصطلاح به "موش مردگی" میزند.
او اینطور تحلیل کرده بود که اگر آن نوری که اسم اسامی باقی مانده در بازی را نشان میداد بعد از تظاهر به مرگ او، ظاهر شود، دیگران می توانند چنین بر آورد کنند که سالازار اسلیترین فریب خورده و نقشه شان گرفته. در نتیجه نفرات بعدی می توانستند تظاهر به مردن کنند و این گونه جان خود را نجات دهند.
در نتیجه اکنون همه آنها منتظر دیدن نام اسامی در آسمان بودند و سعی داشتند با جر و بحث کردن دروغین؛ همه چیز را برای بیننده آن جنگ، طبیعی جلوه دهند. ناگهان نوری در آسمان پدیدار شد و با سرعت هرچه تمام تر به سمت اسکورپیوس هجوم آورد.
-
اسکــورپیـــــــــوس!
قبل از اینکه اسکورپیوس بتواند چشمانش را باز کند و آماده فرار شود، گرفتار شعله های آتشی به شکل اژدها شد. اژدهای آتشین اسکورپیوس را بلعید و صدای جیغ و داد پسرک به هوا برخاست.
- آگوامنـــــــــتی!
فایده ای نداشت! هیچ کدام از 9چوبدستی ای که به سمت آتش نشانه گرفته شده بودند، نمی توانستند آن را خاموش کنند. صدای فریاد های اسکورپیوس واقعا جگر سوز و گوش خراش بود. بوی گوشت انسان در حال سوختن، باعث شد حالت تهوع ناخوشایندی به همگان دست بدهد. هیچکس نمی توانست برای نجات جان مالفوی جوان کاری کند.
- کاری از دستمون بر نمیاد! باید عقب نشینی کنیم وگرنه خودمون هم گرفتار شعله ها میشیم!
حق با تام بود. هیچ راه نجاتی مقدر نشده بود. لوپین چوبدستی اش را بالا برد فریاد زد:
-پروته گو!
و سپر محافظی در وسط دشت گسترده شد. دوریا و اسکارلت می خواستند جلوتر بروند ولی دیدند نمی توانند حرکتی کنند. در واقع هیچکس نمیتوانست از جایش تکان بخورد. انگار کسی طلسمی رویشان اجرا کرده بود و از آنان مجسمه هایی بی جان ساخته بود. آنها مجبور بودند همانطور باقی بمانند و تماشاگر مرگ دوست زحمتکششان اسکورپیوس مالفوی باشند.
هیچکس نفهمید چه مدت طول کشید تا فریاد های اسکورپیوس به خاموشی گرایید و اشک چشمانشان تمام صورتشان را پوشاند... هیچکس نفهمید چه مدت طول کشید که از پسرک چیزی جز خاکستر باقی نماند... هیچکس نفهمید چه مدت طول کشید آن جهنم به اتمام برسد... تنها چیزی که همه فهمیدند این بود که بعد از ناپدیدی شدن اژدهای آتشین، دچار شوک الکتریکی بسیار شدیدی شدند. رعشه ای وحشتناک آنها را به خودشان آورد. برق گرفتگی نبود. اما چیزی مانند عبور جریان برق از درون بدن هایشان بود.
صدای سالازار که نسبتا عصبی به نظر می رسید، در سراسر دشت پخش شد:
- این سزای کسانی است است که جرئت می کنند سالازار اسلیترین کبیر را فریب دهند! حالا بلند شوید و باهم مبارزه کنید! وگرنه بلایی به سرتان می آید که روزی صدبار آرزوی مردن کنید.
طلسم باطل شد و همگی با خستگی روی زمین افتادند. می توانستند بوی مرگ را از نقطه نقطه این جهنم حس کنند. رقابتی که فراتر از یک رقابت بود و هیچ چیز در آن مشخص نبود. نبردی که در آن برای نجات جان خودت، برای قهرمان بودن و برای زنده ماندن
باید یک قاتل می شدی!----------
خط آخر کپی رایت بای: ارنی مک میلان