جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1403 10:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لوسیفر یک زمانی فرشته محبوب خدا بود. اما به علت نافرمانی کردن، از بهشت رانده شد. این داستان قدیمی را تقریبا همه شنیده بودند. چه آنهایی که به کلیسا می رفتند، چه آنهایی که نمی رفتند. هرکسی نظر و اعتقاد خودش را برای این داستان داشت. اما چیزی که مسلم بود و همگان موافقش بودند، این بود که لوسیفر زمانی فرشته بود. یک فرشته باشکوه! فرشته ای که بخاطر خودخواهی به قعر جهنم تبعید شد.

ایزابل اما فرشته نبود. انسان بود. و مانند دیگر انسان ها، عیب و ایراد و شگفتی ها و زیبایی های خودش را داشت. ولی او هم لحظه ای که تصمیم گرفت با تمام وجود از عزیزانش حفاظت کند، به اعماق جهنم سقوط کرد. جهنمی که در آن صدای خنده های گابریل را می شنید، چشمان بی روح ریموس لوپین را می دید و از تماشای چهره غمزده ساکورا، به هراس می افتاد.

وقتی تصمیم گرفت گابریل را بکشد، فهمید که هرگز آدم سابق نخواهد شد. تا ابد مجبور بود با عذاب وجدان زندگی کند و شب ها خواب دخترک شاداب را ببیند که منتظر دوستش الستور است تا برای نجاتش بیاید. میدانست قرار است زندگی اش تبدیل به کابوسی هراس انگیز شود، ولی چاره دیگری نداشت. گاهی برای محافظت از چیزهایی که دوست داری باید دست هایت را کثیف کنی.

وقتی لوسیفر با آن همه پاکی و خلوص یک فرشته واقعی، سقوط کرده بود، ریموس نمیتوانست انتظار داشته باشد که ایزابل سقوط نکند. ایزابلی که هزاران زخم خورده بود و بار زیادی روی دوشش سنگینی می کرد.

- تو... هر وقت یه اتفاق بد تو مدرسه میفتاد، فوری میرفتی اساتید رو خبر می کردی.

صدای ایزابل که گویا از ته چاه در می آمد، باعث شد که لوپین سرش را بالا بیاورد و به او خیره شود. بانوی مرگخوار بی حال به نظر می رسید و سرش را به بازوی گادفری تکیه داده بود. ریموس لوپین هم بالای سر ریگولوس ایستاده بود و داشت به کمک رزالین، زخم هایش را درمان می کرد.

- هر وقت یکی درحال غرق شدن باشه و تو نتونی به کمک اون چوبدستیت کاری براش بکنی، میری فوری غریق نجات پیدا می کنی.

لوپین دوست نداشت جوابی به ایزابل بدهد. از دستش دلخور بود که باعث مرگ ساکورا و گابریل شده بود. اما ایزابل همچنان به حرف زدن ادامه داد:
- همیشه راه درستو انتخاب می کنی... همیشه از یه بزرگتر کمک میگیری... اما هیچ وقت خودت نمی پری تو آب...
- چون ممکنه هردومون باهم غرق بشیم!

ریموس خشمگین شده بود. اگر ایزابل میدانست آوردن غریق نجات کار درستی است، پس چرا باز هم او را مورد بازخواست قرار می داد؟

- واسه همینه همیشه آدم خوبه‌ی داستانی...

ایزابل لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت:
- واسه همینه که هیچ قت نمی فهمی اونی که درحال غرق شدنه چه حس و حالی داره... تو هیچ وقت درکش نمی کنی.

لوپین منظور او را فهمید. هر دو در یک موقعیت بودند. فقط لوپین تصمیم گرفته بود از آرمان ها و عقاید خودش دفاع کند و سر حرفش بماند تا به کسی آسیب نرساند. و ایزابل هم می خواست از آرمان های خود تبعیت کند. می خواست خانواده اش را به هر قیمتی که شده زنده نگه دارد. و این موضوع برای لوپین زنگ خطری بود که می گفت مرگ نفر بعدی، یعنی فردی از گروه هافلپاف، در راه است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1403 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گاهی اوقات، مردم بدون این که بدانند از یکدیگر هیولا می سازند. آنها متوجه نیستند که رفتارها و اعمالشان، می توانند از معصوم ترین موجودات، هیولاهایی رام نشدنی بسازند.

تمام افراد حاضر در زندان، با دیدن ایزابل به این حقیقت پی برده بودند. بله، شاید اگر کمی با ملاحظه تر رفتار می کردند، ایزابل اکنون همان دختر درستکار بود.

رزالین بالاخره شروع به صحبت کرد. او مادر گروه بود. وظیفه داشت روحیه آن ها را حفظ کند.
- می دونم من حق ندارم این حرفو بزنم، چون تا الان نقش چندانی توی این بازی بی رحمانه نداشتم. ولی عزیزای من! تا حالا فکر کردین هدف اون سالازار اسلیترین لعنتی از این که ما رو به جون هم انداحته چیه؟ شاید می خواد ما هم مثل خودش بشیم. موجوداتی بی روح و پلید.

صدایش می لرزید. از اعماق وجود به حرفش ایمان داشت. آن موجود بی رحم، می خواست از افرادی که هرچند فرشتگانی معصوم نبودند، اما به هر حال حاضر نمی شدند برای اهدافشان دست به هرکاری بزنند، موجوداتی مانند خودش بسازد. افرادی که با مارها و حیوانات هیچ فرقی نداشتند. بدون هیچ ترحم و شفقتی.
- پس خواهش می کنم، اون ابله رو به هدفش نرسونین. اون دقیقا همین رو می خواد. می خواد ازمون هیولا بسازه.

قبل از این که کسی فرصت داشته باشد به حرف های رزالین بیندیشد، صدای ناله ای بلند شد. صدایی که به طرز هراس انگیزی آشنا بود.

اولین و شاید تنها کسانی که به سمت صدا شتافتند، رزالین و ریموس بودند. تنها کسانی که هنوز به ندای ارزشهای اخلاقی و انسانی ای که در زمان آرامش به آنها پایبند بودند گوش می سپردند.

صاحب صدا کسی نبود به جز ریگولوس بلک. به راستی که دیدن وارث یک خاندان اصیل و باستانی با لباسهای پاره پاره بسیار عجیب بود! حتی نحیف تر و رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید.
- آب... ل...لطفا!

ریموس سر پسرک را بالا گرفت. چه بلایی سر برادر کوچک بهترین دوستش آمده بود؟ ریگولوس دوباره ناله ای کرد.
- تشنمه.. درد دارم...

ریموس قاطعانه پرسید:
- چطور از اینجا سر در آوردی؟

ریگولوس وحشت زده سرش را به چپ و راست تکان داد.
- اگه چیزی بگم، اون من و تمام خانواده م رو می کشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1403 21:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وجدان تک تکشان به لجن کشیده شده بود. اما اگر ذره‌ای انسانیت در وجودشان باقی مانده بود، باید در همان لحظه آن را به کار می‌گرفتند. طلسم سبز رنگی که به ریموس برخورد کرد، طلسم مرگ نبود، بلکه طلسم فرمان بود.
ریموس سرش را بلند کرد و با نگاهی سرد و مطیعانه به ایزابل خیره شد. ایزابل نفسی عمیق کشید و به ساکورا نگاه کرد.
- ساکورا... تو بودی که برای گریفیندور داوطلب شدی، درسته؟

ساکورا با وحشت به او نگاه کرد و چند قدم به عقب رفت و همزمان، ریموس به سوی ساکورا قدم برداشت.
- تو یه هیولایی ایزابل...

ایزابل چوبدستی را جلوی پای ریموس انداخت و پشت به آنها ایستاد.
- هیولا کسیه که اون بالا نشسته و داره ما رو تماشا می‌کنه... کارش رو تموم کن لوپین.

ساکورا در آخرین لحظه به میله‌های زندان تکیه داد و طلسم مرگی که از انتهای چوبدستی ریموس خارج شد، مستقیما به او برخورد کرد. رزالین جلو آمد. بازوی ایزابل را گرفت و با بغض گفت:
- چرا این کارها رو می‌کنی؟

ایزابل دست او را پس زد و فریاد کشید.
- دهنتو ببند! من حالم از همتون بدتره!

سپس چرخید و با اشک‌هایی که بر روی گونه‌هایش می‌غلتید به رزالین نگاه کرد. تمامی افراد حاضر در آنجا چشمانشان گرد شد زیرا هیچ کدامشان تا به حال اشک‌های ایزابل را ندیده بودند.
- چیه؟ خیلی تعجب‌آوره وقتی اشک‌های من رو می‌بینین؟ آره... حق دارین تعجب کنین. چون وقتی تنهایی زجه می‌زدم هیچکس کنارم نبود! وقتی بعد از این همه سال دوباره تونستم بفهمم زندگی چیه، افتادم تو این منجلاب... حق ندارین... حق ندارین انتظار داشته باشین خوشبختیم رو فدای یه مشت آدم ترسو مثل شماها بکنم!

دستی که با آن خنجر آلوده به خون گابریل را نگه داشته بود، بالا گرفت گفت:
- من گابریل رو کشتم... چون نابود می‌شد وقتی به این فکر می‌کرد که مقصر مرگ اسکورپیوسه... چون نمی‌تونستم اجازه بدم گادفری خودش رو به کشتن بده...

صدایش آرام‌تر شد و می‌لرزید.
- مگه شماها از عزیزانتون محافظت نمی‌کنین؟ پس چرا وقتی خواستم از کوین مراقبت کنم هیچکس کمکم نکرد؟ چرا همتون یه گوشه ایستادین و تماشا کردین که دوریا همین خنجر رو گذاشته زیر گلوم...؟

خنجر را به گوشه‌ای انداخت و روی زانوهایش افتاد.
- شماها از من یه هیولا ساختین...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1403 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس به خاطر وضعیتی که در آن قرار گرفته بود شروع به قهقهه زدن می‌کند. قهقهه‌ای که در کل آن دشت سوزان پراکنده می‌شود.
ایزابل که از این حرکت خوشش نیامده بود بلافاصله واکنش نشان می‌دهد.
- چیه؟ خیال کردی تو بهتر از ما هستی؟ اگه جامون با هم عوض شده بود تو هم همین کارو می‌کردی.

خنده از روی لبان ریموس محو می‌شود و با جدیت مستقیم به چشم‌های ایزابل زل می‌زند.
- جامون عوض شده بود؟ چشماتو باز کن ایزابل، منم همون‌جایی هستم که تو هستی. نه ایزابل نه. دوریا کاملا حق داشت وقتی گفت حداقل ما پشت پوسته‌ی درستکاری مخفی نشدیم. اونا از اول موضعشون رو مشخص کردن. اما تو چی؟ اعتماد بقیه رو جلب کردی تا از پشت بهشون خنجر بزنی؟ تو حتی از اونا هم بدتری.

ریموس ناگهان احساس می‌کند تام دیگر دست‌هایش را از پشت نگرفته است، به جای آن ناگهان مشتی از طرف او نثارش می‌شود که باعث می‌شود طعم خون را در دهانش حس کند. تام با چهره‌ای عصبانی و دست‌های مشت کرده جلویش ایستاده بود و به شدت می‌لرزید.
- تو حق نداری ما رو قضاوت کنی.
- اوه چرا، قضاوت می‌کنم تام. ترجیح می‌دم مثل اسکورپیوس بسوزم تا این که تن به کشتن دوستانم بدم.

ریموس دیگر دلیلی برای مقاومت نمی‌دید. کاملا تک افتاده بود و راهی برای فرار نداشت. حتی اگر می‌توانست نجات یابد هم دیگر دوست نداشت آن‌ها را همراهی کند. کسانی که خودشان را پشت پوسته‌ی درستکاری مخفی کرده بودند... جملات دوریا مدام در ذهنش تکرار می‌شد. چقدر دردناک بود که احساس کنی یک عمر دیگران را می‌شناسی، در حالی که اشتباه می‌کردی.

ریموس نگاهش را از ایزابل و تام برمی‌گیرد و سرش را به سمت دیگری خم می‌کند تا دیگر نتواند چهره‌های آن‌ها را ببیند.
- منتظر چی هستین؟ کاری که می‌خواستین رو انجام بدین.

ایزابل بدون ذره‌ای تردید چوبدستی‌اش را بیرون می‌آورد و به سمت ریموس می‌گیرد.
- متاسفم ریموس. ولی چاره‌ی دیگه‌ای نداریم.

ریموس با شنیدن این حرف از تصمیمی که پیش از این گرفته بود منصرف می‌شود و دوباره به چشم‌های ایزابل خیره می‌شود. می‌خواست در لحظه‌ای که به او خیانت می‌کند چهره‌اش را تماشا کند.
- خودتم می‌دونی که داری. می‌تونستی این انتخاب و کشتار رو به خود سالازار محول کنی. ولی بهت تبریک می‌گم ایزابل عزیز، خیلی خوب تبدیل به یکی از مهره‌های بازیش شدی.

اشعه‌ی سبز رنگی از انتهای چوبدستی ایزابل خارج شده و به ریموس برخورد می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/6/11 21:40:56
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1403 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ چیز از انسان بعید نیست.

این جمله تکراری بود که همه حداقل یک بار شنیده بودند ولی شاید کمتر کسی آن را درک میکرد. اما این لحظه برای لوپین فرا رسیده بود. هرگز فکرش را نمیکرد که ایزابل، گابریل را بکشد. گابریل مرده بود. گابریل واقعا مرده بود.
حالا همه در سکوت به جنازه او خیره بودند. نه تنها به این علت که جنازه فردی که چند لحظه پیش زنده بود منظره وحشتناکی بود، بلکه مرگ گابریل نشان میداد نوبت نفر بعدی است. شاید هیچ کس نمیتوانست در صورت دیگری نگاه کند و خوی حیوانی که در میل محافظت از خود آمیخته بود را ببیند.

لوپین همیشه به انسانیت باور داشت.
اولین دلیلش خودش بود. هر وقت که تبدیل به گرگینه میشد، هنوز هم لوپین انسانی در زیر پوستش جریان داشت. هنوز احساس داشت و زنده بود. با خودش فکر کرد که این لحظه هم یک تبدیل دیگر است. آنها وحشت کرده بودند و هیولای درونشان بیرون آمده بود. تنها فرقشان این بود که لوپین با این تبدیلها آشنا بود. انسان درونش را گم نمیکرد. اما برای بقیه این اولین بار بود.

از روی جنازه گابریل بلند شد و نفس عمیقی کشید. برای گابریل دیر شده بود ولی شاید بقیه میتوانستند نجات پیدا کنند. لوپین میتوانست انسانیت شان را یادشان بندازد.
به سمت تام و ساکورا برگشت و گفت:
- ما نباید تسلیم بشیم... میتونیم یه راهی...

جمله اش نیمه ماند. نگاه چشمان آن دو نفر خیلی غریبه بود. مردمکهایش گشاد شده بود و بدون آنکه چیزی بگویند به لوپین خیره شده بودند. با خودش فکر کرد این همان نگاه هیولاست؟ هر وقت تبدیل میشد، او هم چنین نگاهی داشت؟ این قدر وحشتناک بود؟
حق داشتند که از او میترسیدند. او هم الان میترسید. انگار کار از گفتگو گذشته بود. باید از خودش دفاع میکرد. دستش به عادت به سمت جیبش رفت که چوبدستیش را بیرون بکشد. چوبدستی اش...

با وحشت به سمت ایزابل که پشت سرش ایستاده بود برگشت. ایزابل چوبدستی اش را گرفته بود که گابریل را مداوا نکند.
-چوبدستیمو بده من!

ایزابل حرکتی نکرد و به جای لوپین، به ساکورا و تام نگاه کرد. ساکورا یک قدم جلو آمد و گفت:
-کوین خیلی بچه است... نمیتونم یه بچه رو بکشم... چاره ایی نیست... بهرحال تو گرگینه ایی... یه جورایی آدم نیستی...اینجوری راحتتره...

لوپین یک قدم عقب رفت. باورش نمیشد. در تمام عمرش، فکر میکرد که گرگینه بودنش چیز وحشتناکی است که بقیه را می ترساند، نه اینکه ضعفی باشد که او را بکشد. دوباره نگاهی به ایزابل کرد. ایزابل چاقوی خونی را به سمت ساکورا گرفته بود.

دیوانه....دیوانه شده بودند. سالازار آخر سر دیوانه شان کرده بود. به سمت چپ برگشت که فرار کند. باید اول از آنها دور میشد و بعد فکر میکرد که چه کند...
هنوز اولین قدم را برنداشته بود که چیزی محکم او را گرفت و نگه داشت. تام بود. ولی تام مگر کنار ساکورا نبود؟ کی به کنار او رسیده بود؟
- ولم کن تام! شماها دیوانه شدین!

اما تام او را رها نکرد.
حالا لوپین میدانست دیگر تام آنجا نیست.
ساکورا یا ایزابل هم آنجا نبودند.
دورش فقط هیولا بود. فقط هیولا.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1403 10:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه انسان هایی که می گویند از مرگ نمی ترسند، یک مشت دروغگو اند!
هرکسی در وجود خودش به نوعی از مرگ می ترسد و تمایل به زندن ماندن دارد. حتی آن دسته از افرادی که خودکشی می کنند! تمایل به بقا و زنده ماندن، آنجایی زیاد می شود که انسان در مواجه با خطری کشنده یا تهدیدی مرگبار قرار می گیرد. آن وقت است که می خواهد با تمام وجود خود به زندگانی ای که فکر می کرد ناچیز است چنگ بزند تا طلوعی دیگر را ببیند، روز دیگری را تجربه کند و دوباره از شنیدن صدای تپش قلب خود لذت ببرد.

اما گاهی وقت ها، تلاش برای بقا، منجر به بقا نمی شود. این موضوع را گلادیاتورهای بازی سالازار به خوبی فهمیده بودند. اگر کسی را نمی کشتند، خودشان توسط دیگران کشته می شدند. و حتی اگر از دست دیگران هم جان خود را نجات میدادند، شکارچی بزرگتری آن بالا نشسته بود تا شکارشان کند.

- ایزابل تو چی کردی؟

ایزابل به سبب مرگخوار بودن این موضوع را به خوبی میدانست. میدانست که یک جادوگر سیاه، اگر تهدید به مرگ کند، قطعا عملیش می کند و هیچ رحم و شفقتی در کار نخواهد بود. پس باید تلاش می کرد تا با قربانی کردن یک نفر، جان دیگر عزیزانش را نجات دهد.
- کاری که لازم بود رو انجام دادم.
- این کار لازم...
- لازم بود! به نظرت چه راه دیگه ای غیر از این وجود داشت آقای لوپین؟

ریموس لوپین خشم ایزابل را درک می کرد اما وجدانش اجازه نمیداد با قتل گابریل موافقت کند. او بالای سر دخترک زانو زده بود و سعی داشت مداوایش کند. خونریزی گابریل بسیار شدید بود و به روش های مشنگی نمی شد زخمش را بست. ریموس چوبدستی اش را بالا آورد تا بلکه با کمک طلسمی بتواند درد را کمتر کند، اما چوبدستی اش توسط کسی از دستانش ربوده شد.

- نمیتونم بذارم نجاتش بدی لوپین. اگه اون زنده بمونه همه ما میمیریم!

جمله ایزابل شاید عملا بی معنی به نظر می رسید. هر کسی در زندگی اش بالاخره باید روزی می مرد و مرگ او، ربط مستقیمی به نجات دادن یا ندادن جان دیگران نداشت. اما این بار اوضاع فرق می کرد. بازی به بیرحمانه ترین حالت ممکن طراحی شده بود و مرگ دیگران جان تو را نجات میداد.

- کاری نکن که تو رو هم باهاش بفرستم اون دنیا!

ایزابل چوبدستیش را به سمت ریموس نشانه رفته و با چشمانی بی روح به او زل زده بود. در چمشانش، اثری از علاقه به زنده ماندن و محافظت از گادفری دیده می شد که ریموس را به وجد آورد. عشق چه کارها که نمی توانست بکند!

- قرمزه... رنگش قرمزه...

صدای زمزمه های لالایی وار گابریل که بی حال روی زمین دراز کشیده بود، به گوش می رسید. حالا هم داشت به دستانش که به خون خودش آغشته شده بود نگاه می کرد.
- الستور... الستور قرمز... دوست داره.

بریده بریده صحبت می کرد و روی لبانش لبخند بی جانی نشسته بود.
- اگه... برم بهشت... میتونه پید... ام کنه؟... الستور... می.. میاد دنبا...لم؟

بغض راه گلوی همه شان را سد کرده بود. رزالین، روندا را در آغوش کشیده و سرش را به سینه خود چسبانده بود تا چیزی نبیند. تام و ساکورا هم پشتشان را به گابریل کرده بودند و تلاش می کردند مانع جاری شدن اشک هایشان شوند. گادفری کوین نیمه هشیار را بغل کرده و همراه او زیر ردا رفته بودند تا از نور خورشید در امان باشند.
تنها لوپین و ایزابل بالای سر گابریل بودند.

- گابریل... متاسفم... من چاره دیگه ای نداشتم...
-نه... اشکا...لی... نداره. من.. دارم میرم... پی.. پیش رنگین... کمون... فقط الستور... تنها... می...مونه.
- مطمئن باش الستور حتما میاد دنبالت. مطمئن باش!

ریموس دیگر نتوانست تحمل کند و بغضش ترکید. دختر پاک و معصومی که همه خیلی دوستش داشتند حالا داشت از میانشان می رفت و حتی دم مرگ هم خوش خیال بود و راجع به رنگین کمان حرف میزد. هیچکس حرکتی برای نجاتش نزد. البته نه اینکه از دستش کاری برنیاید، بلکه همه ته دلشان از اینکه بمیرند می ترسیدند. همه ته دلشان خودخواه شده بودند!

- ال... بیا... دنبالم... الستور...

آخرین چیزی که از دهان گابریل خارج شد، نام الستور بود. بعد از آن دیگر هیچ صدایی به گوش نرسید و همه فهمیدند دخترک دار فانی را وداع گفته. لحظه ای بعد دوباره رعشه ای به جان همگان افتاد و جریان شدیدی از بدنشان عبور کرد.
جیغ و داد همگی به هوا برخاست با این حال دیگر دستشان آمده بود که این کار سالازار برای دروغ سنجی است.

او می خواست واقعا از مرگ گابریل مطمئن شود. وقتی هم که دید گابریل با آن شدت شوک تکانی نمی خورد، خیالش راحت شد و دست از شکنجه برداشت.

حالا نوبت قربانیان گریفیندور و هافلپاف بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 23:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریل به میله‌های زندان تکیه داده بود زیر لب فقط یک جمله را تکرار می‌کرد.
_ تقصیر من بود...

اشک‌هایش مروارید‌های براقی بودند که روی گونه‌های رنگ پریده‌‌اش می‌غلتیدند اما این گریه‌ها برای توصیف وحشت و دردی که درونش جریان داشت کافی نبود.
لبخند زدن از یاد تک به تکشان پر کشیده بود و نگاهشان سرشار از درماندگی بود.

کوین در آغوش ایزابل نشسته و سرش را به سینه‌ی او تکیه داده بود. حتی کودکی به خردسالی کوین، دیگر توانی برای بی‌قراری کردن نداشت. بیشتر وزن او روی دست آسیب دیده‌ی ایزابل افتاده بود ایزابل بیش از این نمی‌توانست درد را تحمل کند‌. بنابراین با سر به گادفری اشاره کرد که کوین را از آغوشش جدا کند.
گادفری جلو آمد و کوین را بغل کرد.
_ ایزابل... حالت خوبه؟

ایزابل پوزخند زد و از جا بلند شد.
_ به لطف دوریا الان واقعا عالیم...!

هنگامی که از جا بلند شد، چشمش به خنجری دوخته شد که دوریا از خود به جای گذاشته بود. نگاهش بین خنجر و گابریل جا به جا شد.
در این بازی، عدالتی وجود نداشت.
اجازه نمی‌داد گادفری با داوطلب شدن، قربانی این ماجرای کثیف شود.

خم شد و در حالی که دستانش می‌لرزید، خنجر را در دست گرفت و پنهان کرد.
_ گابریل... بیا اینجا.

گابریل سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با چشمانی اشک آلود به به آغوش باز ایزابل نگاه کرد. نیاز داشت در آن لحظه کسی به او دلداری بدهد، پس به سوی ایزابل دوید.
ایزابل سرش را نوازش کرد و در گوشش حرف زد.
_ هیچی تقصیر تو نیست گابریل... ولی... لطفا من رو ببخش.

خنجر را در کمرش فرو کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از هر گروه را انتخاب کرده و آن‌ها را در یک رقابت اجباری و مرگبار قرار داده است. اولین مرحله از مسابقه در دشت خونی برگزار می‌شود و شرکت‌کنندگان باید گنجینه‌ی موسس گروه خود را پیدا کنند. اعضای گریفیندور، ریونکلاو و هافلپاف تصمیم گرفتند که با هم متحد شوند تا شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشند. به دلیل کم‌کاری، خود سالازار ۴ نفر از شرکت‌کنندگان را از بین می‌برد. پس از کشمکش‌های فراوان، حالا هر ۱۲ شرکت‌کننده در مقابل یکدیگر قرار گرفته‌اند. دو تغییر در سیستم بازی به وجود می‌آید: اول اینکه همه افراد در قفسی نامرئی گرفتار شده‌اند و راهی برای فرار ندارند، و دوم اینکه فقط دو نفر از هر گروه می‌توانند به مرحله دوم "سالازار گیمز" بروند، که این باعث افزایش استرس شرکت‌کنندگان می‌شود.
چند نفر از هر گروه پیشنهاد فداکاری می‌دهند تا دیگران بتوانند به مرحله بعد بروند، ولی در نهایت همه‌ی ۱۲ نفر تصمیم می‌گیرند که با هم همکاری کنند و یک مبارزه‌ی ساختگی به نمایش بگذارند تا سالازار فریب بخورد و کسی آسیب نبیند. اما سالازار متوجه این ترفند می‌شود و اولین فرد، یعنی اسکورپیوس، را به آتش کشیده و و او را جلوی چشم دیگر شرکت‌کنندگان از بین می‌برد.



شرکت کننده‌های باقی مانده از هر گروه تا به این لحظه:
اسلیترین: دوریا بلک و اسکارلت لیشام
هافلپاف: تام ریدل، روندا فلد بری و رزالین دیگوری
ریونکلاو: ایزابل مک‌دوگال، گابریل دلاکور و گادفری میدهرست
گریفیندور: ریموس لوپین، کوین کارتر و ساکورا آکاجی


برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.


---
ساکورا و گادفری که تا چند لحظه پیش آماده‌ی فداکاری بودند، با دیدن مرگ دردناک اسکورپیوس در شعله‌های آتش، به شکلی ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتند. انگار که واقعیت مرگ با تمام خشونتش به چشمانشان دوخته شده بود و حالا آن‌ها به‌خوبی می‌فهمیدند که زندگی چقدر ارزشمند است. شاید آن‌ها به زندگی و زنده ماندن بیشتر از آنچه که تصور می‌کردند، اهمیت می‌دادند. ترس از درد و نیستی، همان چیزی بود که حالا به طور عمیق‌تری در وجودشان رخنه کرده بود. در همین حال، صدای سالازار دوباره طنین‌انداز شد و هر لحظه بر شدت وحشت آن‌ها افزود.سالازار با لحنی که خشم در آن موج می‌زد، گفت:

- شاید تا حالا زیادی بهتون لطف کردم، چون به نظر میاد شما همیشه دنبال این هستین که قوانین جدیدی برای بازی من درست کنین.

صدای او چنان قدرتمند و ترسناک بود که زمین زیر پای شرکت‌کنندگان به لرزه درآمد و هوا سنگین و طاقت‌فرسا شد. ادامه داد:

- شما فقط شرکت‌کننده‌های این بازی هستید، پس شروع کنید به پیروی از قوانین و همدیگه رو بکشید، وگرنه من همتون رو در یک چشم به هم زدن می‌کشم.

این جمله‌ی آخر مثل طوفانی از ترس و وحشت در قلب‌های شرکت‌کنندگان پیچید. حالا ترس از مرگ در برابر چشمانشان به واقعیت تبدیل شده بود. سپس، درست در مقابل نگاه‌های وحشت‌زده‌ی آن‌ها، دوریا و اسکارلت، دو عضو باقی‌مانده از گروه اسلیترین، به طور ناگهانی ناپدید شدند و به مکان دیگری منتقل شدند. سالازار با لحنی سرشار از تحقیر و خشم ادامه داد:

- این دو نفر هم مثل بقیه‌تون به درد نمی‌خوردن و نتونستن گنج رو پیدا کنن، ولی چون تنها دو اسلیترینی‌های باقی‌مونده هستن، به مرحله‌ی بعد میرن.

هر یک از شرکت‌کنندگان با نگاه‌هایی پر از ترس و تردید به یکدیگر نگریستند. در این لحظه، امیدی که شاید هنوز در دل‌هایشان زنده بود، با هر کلمه‌ی سالازار تیره‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شد. سالازار با صدایی که سردی و بی‌رحمی‌اش را به نمایش می‌گذاشت، اضافه کرد:

- چون از مهربانی من سوءاستفاده کردین و به نافرمانیتون ادامه دادین، حالا براتون محدودیت زمانی هم گذاشته میشه. دقیقاً دو ساعت وقت دارین تا مشخص بشه کی از بین شما به مرحله‌ی بعد میره وگرنه...

و سالازار نیازی نداشت جمله‌اش را تمام کند، چون بوی تلخ و سوخته‌ی بدن اسکورپیوس به همه‌ی آن‌ها یادآوری کرد که چه سرنوشتی در انتظارشان است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 12:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- آواداکداورا!

نور سبزی از چوبدستی دوریا بلک خارج شد و با فاصله بسیار کمی از کنار اسکورپیوس مالفوی گذشت. اسکورپیوس به عقب پرتاب شد و روی زمین افتاد. برای لحظه ای همه منتخبین که درحال مبارزه با یکدیگر بودند، دست از مبارزه کشیدند و نگاه خیره ای به دوریا انداختند که به صورت هیستریک قهقه می زد.

هر کس از دور این منظره را می دید از جنون منتخبین به وحشت می افتاد. گویا علاقه به بقا، باعث دیوانگی همه شان شده بود. هر کدام به نحوی سعی داشت رقیب خود را از میدان به در کند و اسکورپیوس اولین قربانی بود. جسم بی جانش روی زمین افتاده بود و تکان نمی خورد.

- تو کشتیش! تو یکی از همگروهی های خودمونو کشتی دوریا!

اسکارلت که هنوز کوین را در آغوش داشت با فریاد این ها را رو به دوریا گفت و بعد از حمله ایزابل جاخالی داد. دوریا همچنان می خندید و سعی داشت چهره مضطرب خود را پنهان کند. بله! همه اینها نقشه بود. او و دیگران درحال نقش بازی کردن بودند. درحال فریب دادن بازیگردان آن معرکه، یعنی سالازار اسلیترین!

اگر نقشه گابریل می گرفت عده ای می توانستند با تظاهر به مرگ، در این مرحله و یا مراحل بعدی بمانند و بعد که بازی به طور کامل تمام شد، به کمک نفر برنده که قطعا برای نجاتشان باز می گشت، از آنجا فرار کنند. اسکورپیوس تصمیم گرفته بود اولین نفری باشد که خود را به اصطلاح به "موش مردگی" میزند.
او اینطور تحلیل کرده بود که اگر آن نوری که اسم اسامی باقی مانده در بازی را نشان میداد بعد از تظاهر به مرگ او، ظاهر شود، دیگران می توانند چنین بر آورد کنند که سالازار اسلیترین فریب خورده و نقشه شان گرفته. در نتیجه نفرات بعدی می توانستند تظاهر به مردن کنند و این گونه جان خود را نجات دهند.

در نتیجه اکنون همه آنها منتظر دیدن نام اسامی در آسمان بودند و سعی داشتند با جر و بحث کردن دروغین؛ همه چیز را برای بیننده آن جنگ، طبیعی جلوه دهند. ناگهان نوری در آسمان پدیدار شد و با سرعت هرچه تمام تر به سمت اسکورپیوس هجوم آورد.

- اسکــورپیـــــــــوس!

قبل از اینکه اسکورپیوس بتواند چشمانش را باز کند و آماده فرار شود، گرفتار شعله های آتشی به شکل اژدها شد. اژدهای آتشین اسکورپیوس را بلعید و صدای جیغ و داد پسرک به هوا برخاست.

- آگوامنـــــــــتی!

فایده ای نداشت! هیچ کدام از 9چوبدستی ای که به سمت آتش نشانه گرفته شده بودند، نمی توانستند آن را خاموش کنند. صدای فریاد های اسکورپیوس واقعا جگر سوز و گوش خراش بود. بوی گوشت انسان در حال سوختن، باعث شد حالت تهوع ناخوشایندی به همگان دست بدهد. هیچکس نمی توانست برای نجات جان مالفوی جوان کاری کند.

- کاری از دستمون بر نمیاد! باید عقب نشینی کنیم وگرنه خودمون هم گرفتار شعله ها میشیم!

حق با تام بود. هیچ راه نجاتی مقدر نشده بود. لوپین چوبدستی اش را بالا برد فریاد زد:
-پروته گو!

و سپر محافظی در وسط دشت گسترده شد. دوریا و اسکارلت می خواستند جلوتر بروند ولی دیدند نمی توانند حرکتی کنند. در واقع هیچکس نمیتوانست از جایش تکان بخورد. انگار کسی طلسمی رویشان اجرا کرده بود و از آنان مجسمه هایی بی جان ساخته بود. آنها مجبور بودند همانطور باقی بمانند و تماشاگر مرگ دوست زحمتکششان اسکورپیوس مالفوی باشند.

هیچکس نفهمید چه مدت طول کشید تا فریاد های اسکورپیوس به خاموشی گرایید و اشک چشمانشان تمام صورتشان را پوشاند... هیچکس نفهمید چه مدت طول کشید که از پسرک چیزی جز خاکستر باقی نماند... هیچکس نفهمید چه مدت طول کشید آن جهنم به اتمام برسد... تنها چیزی که همه فهمیدند این بود که بعد از ناپدیدی شدن اژدهای آتشین، دچار شوک الکتریکی بسیار شدیدی شدند. رعشه ای وحشتناک آنها را به خودشان آورد. برق گرفتگی نبود. اما چیزی مانند عبور جریان برق از درون بدن هایشان بود.

صدای سالازار که نسبتا عصبی به نظر می رسید، در سراسر دشت پخش شد:
- این سزای کسانی است است که جرئت می کنند سالازار اسلیترین کبیر را فریب دهند! حالا بلند شوید و باهم مبارزه کنید! وگرنه بلایی به سرتان می آید که روزی صدبار آرزوی مردن کنید.

طلسم باطل شد و همگی با خستگی روی زمین افتادند. می توانستند بوی مرگ را از نقطه نقطه این جهنم حس کنند. رقابتی که فراتر از یک رقابت بود و هیچ چیز در آن مشخص نبود. نبردی که در آن برای نجات جان خودت، برای قهرمان بودن و برای زنده ماندن باید یک قاتل می شدی!

----------
خط آخر کپی رایت بای: ارنی مک میلان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/6/10 22:55:50
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل که تمام مدت، از اولین لحظه‌ای که انتخاب شده بود تا همین زمان، سکوت را انتخاب کرده بود و حتی یک کلمه هم صحبت نکرده بود، بالاخره تصمیم می‌گیرد افکاری که در ذهنش جاری بود را حالا بر لبانش جاری سازد. برای این کار درست در وسط معرکه می‌رود، جایی که در یک طرفش هر اسلیترینی یک نفر را گیر انداخته بود و در سوی دیگر، باقی افراد محتاطانه و آماده برای حمله قرار داشتند.
- شاید وقتش باشه که همه با هم متحد بشیم.

گابریل با دیدن تام که لب‌هایش به نشانه اعتراض در حال باز شدن بود، سریع اضافه می‌کند.
- و منظورم از همه، همه‌س. حتی اسلیترینی‌ها.

دوریا پوزخندی تمسخرآمیز می‌زند.
- اینجا دیگه خبری از رنگین‌کمون و تک‌شاخ نیست گابریل. چشماتو باز کن تا ببینی تو چه موقعیتی قرار گرفتیم.

ریموس علاقه‌ای به تایید حرف‌های دوریا نداشت، اما این‌بار کاملا حق با او بود.
- اون درست می‌گه. سالازار اون بالا منتظر ننشسته تا ما اینجا با هم گل کوچیک بازی کنیم و بازیشو به تمسخر بگیریم.
- دقیقا همینیه که می‌گین!

همه با تعجب نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. اگر گابریل هم با آن‌ها موافق بود پس این چه پیشنهاد غیر معقولانه‌ای بود که به آن‌ها ارائه داده بود؟

- بهم گوش بدین. سالازار فقط دنبال یه نمایش جذابه. اون بالا نشسته و داره از تک تک این صحنه‌ها لذت می‌بره. ولی از کجا معلوم... شاید فقط در حال دیدنه!

ایزابل به سختی سعی می‌کند با وجود خنجری که بر گلویش فشرده شده بود چند کلمه‌ای صحبت کند.
- گابریل... فکر کنم تا الان همه‌مون اینو خوب فهمیدیم!
- ولی چیزی که نمی‌دونیم اینه که آیا سالازار می‌شنوه هم؟ می‌شنوه ما چی می‌گیم یا فقط می‌بینه چی کار می‌کنیم؟ می‌تونیم یه نمایش معرکه تقدیمش کنیم طوری که فکر کنه واقعا قصد آسیب زدن به همو داریم و طبق نقشه‌ی خودش پیش می‌ریم. ولی در واقع اینطور نباشه!

گابریل برای لحظه‌ای تردید را در چشم تک‌تک افراد حاضر در آن‌جا می‌بیند. حتی اسلیترینی‌ها. اما آیا واقعا حق با او بود؟ و اگر بود، آیا اسلیترینی‌ها تن به این کار می‌دادند؟ زیرا با وجود تردیدی که در ذهن همه نقش بسته بود، به نظر نمی‌آمد همه به اندازه گابریل خوش‌خیال باشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/6/9 20:56:02
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!