جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- دروازه ورودی جادوگران
- ایستگاه کینگزکراس
- [[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید
جزئیات کاربر

سلام سلام...
خیلی دلم برای جادوگران تنگ شده. اگه ممکنه دسترسی بدید بتونم یه گشتی بزنم این اطراف.
چقدر قشنگ شده ظاهر سایت
سلام.
دسترسیها داده شد و خوشحالم از ظاهر سایت خوشت اومده و تصمیم به بازگشت گرفتی. به جادوگران خوش برگشتی.
خیلی دلم برای جادوگران تنگ شده. اگه ممکنه دسترسی بدید بتونم یه گشتی بزنم این اطراف.
چقدر قشنگ شده ظاهر سایت
سلام.
دسترسیها داده شد و خوشحالم از ظاهر سایت خوشت اومده و تصمیم به بازگشت گرفتی. به جادوگران خوش برگشتی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/13 18:28:09
جزئیات کاربر
شغل
نگهبان دروازههای هاگوارتز

نام:لیسا تورپین
نژاد:خون آشام
پاترونوس:روباه
گروه:گریفیندور
چوب دستی:چوب درخت خنده خونی، ۲۳ سانتی متر، انعطاف ناپذیر،رنگش باید سفید و قرمز میبود اما لیسا رنگش کرد و الان سرمه ای با یه شاخه پیچیده دورش به رنگ طلاییه. هسته اش ریشه هایی از قلب مادرشه که از قبر و با طلسم دراورده. درخت خنده خونی چون از خون یک دلقک قلقلکی بوده، دست هرکس جز صاحبش بیوفته قلقلکش میاد و میخنده و انقدر میلرزه که ممکنه به فردی که بهش دست زده اسیب برسونه. هرگز نوازشش نکنید، چون همونطور که کفتم قلقلکیه!
ویژگی های ظاهری:موهای صاف بلند و مشکی با چتری هایی که ریخته شده تو صورتش، پوست سفید.انگشت های کشیده.لب های قرمز که خون اشام بودنشو بیشتر به چشم میاره، چشم هایی که شیطنت توشون شنا میکنه،دندون های نیش بسیار تیز
ویژگی های اخلاقی:با اینکه خونآشام بود اما همیشه یه لبخند بزررررگ رو لبش بود،پر انرژی و بیش فعال،شاد و خندان.کنجکاو.عاشق کرم ریزی.روی دوستاش و خانواده اش حساسه. بسیار مودی٫ به صورتی که ممکنه به ثانیه قهقهه بزنه و ثانیه بعدش از شدت ناراحتی شرشر اشک بریزه. بسیاااار شوخ طبع و عاشق دلقک بازی٫ حتی توی جشن ها برای بچه ها نقش دلقک رو بازی میکنه.خون آشاممون رزمی کاره، یعنی انواع ورزشای رزمی و غیر رزمی رو بلده ولی شمشیربازی رو بیشتر از همه دوست داره.همیشه یه شمشیر پشتش داره که از پدر پدر پدر پدربزرگش بهش رسیده که خود اون مرد بهش داده. خیییلی مهربون و فداکاره و خیلی عصبانی نمیشه اما امان از وقتی که عصبانی بشه.
توضیحات بیشتر:
لیسا یه خون آشام بود و پدر و مادرش توی جنگ خون اشام ها و انسان ها جان باخته بودند و فقط خواهر و برادر کوچکترش برایش باقی موندن. اما با این وجود همیشه میخنده و درد هایش رو پنهون میکنه.وقتی وارد هاگوارتز میشه ناچار میشه خواهر و برادرش رو به دست عمهی مادرش، عمه مارتی بسپاره تا زمانی که انها هم وارد هاگوارتز بشن.ماجرا های مخصوص خودش رو پشت سر گذاشته و دشمن خونیش هم یه نیمه جادوگر پلیده که شورش علیه خون اشام ها رو راه انداخت.اما الان دیگه خانوادش فقط خواهر و برادر و عمه اش نیستن. اون به خانواده بزرگتر داره که حاضره براشون جونش رو هم بده.
..................................................................
تعویض بشه لطفا
انجام شد.
نژاد:خون آشام
پاترونوس:روباه
گروه:گریفیندور
چوب دستی:چوب درخت خنده خونی، ۲۳ سانتی متر، انعطاف ناپذیر،رنگش باید سفید و قرمز میبود اما لیسا رنگش کرد و الان سرمه ای با یه شاخه پیچیده دورش به رنگ طلاییه. هسته اش ریشه هایی از قلب مادرشه که از قبر و با طلسم دراورده. درخت خنده خونی چون از خون یک دلقک قلقلکی بوده، دست هرکس جز صاحبش بیوفته قلقلکش میاد و میخنده و انقدر میلرزه که ممکنه به فردی که بهش دست زده اسیب برسونه. هرگز نوازشش نکنید، چون همونطور که کفتم قلقلکیه!
ویژگی های ظاهری:موهای صاف بلند و مشکی با چتری هایی که ریخته شده تو صورتش، پوست سفید.انگشت های کشیده.لب های قرمز که خون اشام بودنشو بیشتر به چشم میاره، چشم هایی که شیطنت توشون شنا میکنه،دندون های نیش بسیار تیز
ویژگی های اخلاقی:با اینکه خونآشام بود اما همیشه یه لبخند بزررررگ رو لبش بود،پر انرژی و بیش فعال،شاد و خندان.کنجکاو.عاشق کرم ریزی.روی دوستاش و خانواده اش حساسه. بسیار مودی٫ به صورتی که ممکنه به ثانیه قهقهه بزنه و ثانیه بعدش از شدت ناراحتی شرشر اشک بریزه. بسیاااار شوخ طبع و عاشق دلقک بازی٫ حتی توی جشن ها برای بچه ها نقش دلقک رو بازی میکنه.خون آشاممون رزمی کاره، یعنی انواع ورزشای رزمی و غیر رزمی رو بلده ولی شمشیربازی رو بیشتر از همه دوست داره.همیشه یه شمشیر پشتش داره که از پدر پدر پدر پدربزرگش بهش رسیده که خود اون مرد بهش داده. خیییلی مهربون و فداکاره و خیلی عصبانی نمیشه اما امان از وقتی که عصبانی بشه.
توضیحات بیشتر:
لیسا یه خون آشام بود و پدر و مادرش توی جنگ خون اشام ها و انسان ها جان باخته بودند و فقط خواهر و برادر کوچکترش برایش باقی موندن. اما با این وجود همیشه میخنده و درد هایش رو پنهون میکنه.وقتی وارد هاگوارتز میشه ناچار میشه خواهر و برادرش رو به دست عمهی مادرش، عمه مارتی بسپاره تا زمانی که انها هم وارد هاگوارتز بشن.ماجرا های مخصوص خودش رو پشت سر گذاشته و دشمن خونیش هم یه نیمه جادوگر پلیده که شورش علیه خون اشام ها رو راه انداخت.اما الان دیگه خانوادش فقط خواهر و برادر و عمه اش نیستن. اون به خانواده بزرگتر داره که حاضره براشون جونش رو هم بده.
..................................................................
تعویض بشه لطفا
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/9 15:23:48
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر

نام و نام خانوادگی: نیوتون آرتمیس فایدو اسکمندر... عه چیزه، شما همون نیوت اسکمندر صدام کنید.
سن: متولد سال 1897، درحال حاضر 129 سالهم، البته سن فقط یک عدده.
گروه: هافلپاف
ردۀ خونی: اصیل زاده
لقب: سمندر (بخاطر نام خانوادگیم زیاد با این اسم صدام میکنن) نیوت
پاترونوس: والا تاحالا فرصتش پیش نیومده ازش استفاده کنم. در اوّلین فرصت شما رو هم در جریان قرار میدم.
بوگارت: اکثر اوقات، دیدن حیوونهای مرده، مخصوصاً پیکت.
حیوان خانگی: اگه ازم بپرسین کدوم حیوون رو به عنوان حیوون خونگی ندارم زودتر به نتیجه میرسیم. ولی پیکت و نایفلر بین اونها شاخصن.
سرگرمی و علایق:
تحقیق دربارۀ جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها
سفر به زیستگاه جانوران شگفتانگیز
درمان جانوران شگفتانگیز و حفاظت از زیستگاه آنها
نوشیدن چای عسلی همراه با تینا
اجتنابات و تنفرات:
آدمهایی که بی علّت و بیجهت از جانوران شگفتانگیز میترسن، اونها رو بیارزش میدونن یا بصورت غیرقانونی میخوان از اونها نگهداری کنن!
مراسمهای رسمی، تشریفات اداری، کت و شلوار تنگ و جورابهای خارشآور
جایگاههای سیاسی، مقامهای سیاسی و آدمهای سیاسی
دوری از جانوران شگفتانگیز، خصوصاً پیکت و نایفلر
ویژگیهای شخصیتی: مهربانی هافلپافیم زبون زد خاصّ و عامه. حیووندوستم و کمی ارتباط با انسانها برام دشواره. درکلّ خجالتی محسوب میشم، امّا برای دوستان عزیزم، میتونم همراه و وفادار باشم.
ویژگیهای ظاهری: لاغر و قد بلند با صورتی استخونی و چشمهای آبی. صورتم کک مکیه و موهای قهوهای رنگم بلند و اغلب اوقات ژولیدهن. پالتوی بریتانیایی آبی رنگم مشهوره و هنوز که هنوزه شال گردن هافلپاف رو دور گردنم میندازم. معمولا میتونین پیکت رو توی جیب پالتوم پیدا کنید.
زندگینامه: جونم براتون بگه که زندگی من هیچ شبیه بقیه جادوگرا نبود. به جای اینکه بخوام تغییر شکل یاد بگیرم یا بزنم تو کار جادوی تاریک یا دفاع دربرابر جادوی تاریک، عاشق این بودم که بشینم و رفتار دیریکولها رو بررسی کنم. یا ساعتها توی کتابخونه وقتم رو صرف تحقیق دربارۀ تکشاخها کنم. نه اینکه کارم توی اسپل بد باشه ها! فقط اولویت اصلیم اینجور چیزها نبود.
خلاصه اینکه گذشت و گذشت تا اینکه من توی پونزده سالگی از هاگوارتز اخراج شدم. دوست ندارم براتون کامل توضیح بدم که چه اتفاقاتی افتاد چونکه درواقع گناه یکی دیگه رو به گردن گرفتم و اگه اون موقع اون آدم رو لو ندادم، چرا الان به شما لو بدم؟
البته اینو بگم که پروفسور دامبلدور عزیز، اون موقع از من حمایت کرد و فهمید که من نیت شومی نداشتم. خلاصه که با اینکه من اخراج شده بودم، امّا تونستم به وزارت جادو بپیوندم و به شغل طاقتفرسای کارمندی در دفتر انتقال الفهای خونگی مشغول بشم. دو سال آزگار عمرم رو توی این مقام اداری خستهکننده تلف کردم، تا اینکه به بخش جانوری منتقل شدم و فرصتی برام پیش اومد که بتونم سفرهای دور و دراز برم و همین مسئله باعث شد که منابع کافی برای نوشتن کتاب جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها داشته باشم. کتابی که امروزه یکی از مهمترین منابع جانورشناسی به شمار میره و محبوب دل جادوآموزهای هاگوارتزه.
در افتخاراتم باید این مسئله رو هم عنوان کنم که من یکی از افرادی بودم که به دامبلدور در شکست گریندلوالد کمک کردم و همون دوران بود که با همسر نازنینم، تینا گلدستین آشنا شدم. و درحال حاضر دارم از دوران بازنشستگیم لذّت میبرم و گاهی هم از نتیجههای نازنینم، لورکان و لیساندر مراقبت میکنم.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
سن: متولد سال 1897، درحال حاضر 129 سالهم، البته سن فقط یک عدده.
گروه: هافلپاف
ردۀ خونی: اصیل زاده
لقب: سمندر (بخاطر نام خانوادگیم زیاد با این اسم صدام میکنن) نیوت
پاترونوس: والا تاحالا فرصتش پیش نیومده ازش استفاده کنم. در اوّلین فرصت شما رو هم در جریان قرار میدم.
بوگارت: اکثر اوقات، دیدن حیوونهای مرده، مخصوصاً پیکت.
حیوان خانگی: اگه ازم بپرسین کدوم حیوون رو به عنوان حیوون خونگی ندارم زودتر به نتیجه میرسیم. ولی پیکت و نایفلر بین اونها شاخصن.
سرگرمی و علایق:
تحقیق دربارۀ جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها
سفر به زیستگاه جانوران شگفتانگیز
درمان جانوران شگفتانگیز و حفاظت از زیستگاه آنها
نوشیدن چای عسلی همراه با تینا
اجتنابات و تنفرات:
آدمهایی که بی علّت و بیجهت از جانوران شگفتانگیز میترسن، اونها رو بیارزش میدونن یا بصورت غیرقانونی میخوان از اونها نگهداری کنن!
مراسمهای رسمی، تشریفات اداری، کت و شلوار تنگ و جورابهای خارشآور
جایگاههای سیاسی، مقامهای سیاسی و آدمهای سیاسی
دوری از جانوران شگفتانگیز، خصوصاً پیکت و نایفلر
ویژگیهای شخصیتی: مهربانی هافلپافیم زبون زد خاصّ و عامه. حیووندوستم و کمی ارتباط با انسانها برام دشواره. درکلّ خجالتی محسوب میشم، امّا برای دوستان عزیزم، میتونم همراه و وفادار باشم.
ویژگیهای ظاهری: لاغر و قد بلند با صورتی استخونی و چشمهای آبی. صورتم کک مکیه و موهای قهوهای رنگم بلند و اغلب اوقات ژولیدهن. پالتوی بریتانیایی آبی رنگم مشهوره و هنوز که هنوزه شال گردن هافلپاف رو دور گردنم میندازم. معمولا میتونین پیکت رو توی جیب پالتوم پیدا کنید.
زندگینامه: جونم براتون بگه که زندگی من هیچ شبیه بقیه جادوگرا نبود. به جای اینکه بخوام تغییر شکل یاد بگیرم یا بزنم تو کار جادوی تاریک یا دفاع دربرابر جادوی تاریک، عاشق این بودم که بشینم و رفتار دیریکولها رو بررسی کنم. یا ساعتها توی کتابخونه وقتم رو صرف تحقیق دربارۀ تکشاخها کنم. نه اینکه کارم توی اسپل بد باشه ها! فقط اولویت اصلیم اینجور چیزها نبود.
خلاصه اینکه گذشت و گذشت تا اینکه من توی پونزده سالگی از هاگوارتز اخراج شدم. دوست ندارم براتون کامل توضیح بدم که چه اتفاقاتی افتاد چونکه درواقع گناه یکی دیگه رو به گردن گرفتم و اگه اون موقع اون آدم رو لو ندادم، چرا الان به شما لو بدم؟
البته اینو بگم که پروفسور دامبلدور عزیز، اون موقع از من حمایت کرد و فهمید که من نیت شومی نداشتم. خلاصه که با اینکه من اخراج شده بودم، امّا تونستم به وزارت جادو بپیوندم و به شغل طاقتفرسای کارمندی در دفتر انتقال الفهای خونگی مشغول بشم. دو سال آزگار عمرم رو توی این مقام اداری خستهکننده تلف کردم، تا اینکه به بخش جانوری منتقل شدم و فرصتی برام پیش اومد که بتونم سفرهای دور و دراز برم و همین مسئله باعث شد که منابع کافی برای نوشتن کتاب جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها داشته باشم. کتابی که امروزه یکی از مهمترین منابع جانورشناسی به شمار میره و محبوب دل جادوآموزهای هاگوارتزه.
در افتخاراتم باید این مسئله رو هم عنوان کنم که من یکی از افرادی بودم که به دامبلدور در شکست گریندلوالد کمک کردم و همون دوران بود که با همسر نازنینم، تینا گلدستین آشنا شدم. و درحال حاضر دارم از دوران بازنشستگیم لذّت میبرم و گاهی هم از نتیجههای نازنینم، لورکان و لیساندر مراقبت میکنم.
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/7 15:57:30

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/06
تولد نقش: 1405/02/07
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:11
از: زیر یه کُپه ریش
پستها:
22

مرلین
The Prince of Enchanters
Myrddin Wynn Emrys
The Prince of Enchanters
Myrddin Wynn Emrys
گروه: گریفیندور
دارای چوبدستی ای از درخت بلوط انگلیسی
فراتر از سن و سال همگان، پیر و چروکیده
پاترونوسی آرترونوسی
(گفته میشود پایه گذار طلسم پاترونوس بوده)
شاهزادهی جادوگران، والاترین جادوگرِ والاترین جادوگران، مرلین مرلینان، پیامبر پیامبران جادویی، اولین و آخرین جادوگر، پیشگویی با استعداد در دربار شاه آرتور، جادوگری افسانه ای از قرون وسطی تا به امروز، آری این است مرلین، پسر یک اهریمن هر چند پدر تمامی نیک سرشتان.
دارای ریشی یاری رسان که توسط خیل عظیمی از جادوگران و ساحره ها مورد استفاده
حتی درحال حاضر کمپین هایی برای نگهداری و مراقب از ریش های مرلین راه اندازی شدند که ریش های او را از کف دست ریش گلاویزان جمع میکنند و با دقت اندکی به سر و صورت مرلین میچسبانند. اینطور است که سر و صورت مرلین دیگر به شکوه و زیبایی گذشته نیست، هر چند چشم بصیرت میخواهد دیدن چیزی که در باطن اوست.
او درمیان حیوانات و موجودات جنگل با تغییر شکل خود به موجودی شبیه به آنها و گاهی یکی از خود آنها زندگی میکند و از آنجا به امور دست به ریشانش رسیدگی میکند. (اولویت با ساحرهها و تمامی موجودات زیبا). او دوست و همراه بسیاری از موجودات کوچک و بزرگ جادویی بوده و هست، به خصوص اژدهاها، ققنوسها، جغدها و درمواردی حتی شاهینها.
مرلین همیشه و همه جا در یاد و خاطر موجودات جادویی دست به ریش
اوست که همیشه هست و خواهد بود، باشد که بازگشت همگان به سوی ریش و ریشه ی مرلین باشد.

-------
باشد که درخواست این پیر تایید بخورد.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/7 11:35:42
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/10/10
تولد نقش: 1404/10/23
آخرین ورود: امروز ساعت 01:29
از: فرانسه-استراسبورگ
پستها:
186

مشخصات:
.نام:فلور ایزابل دلاکور
.رده خونی:⅖پریزاد و ⅗پاکنژاد
.گروه:گریفیندور
.بوگارت:از دست دادن خانواده اش
.پاترونوس:قو
چوبدستی:
.چوب:چوب درخت ویلارلا
.طول:۲۴ اینچ
.مغذی:موی سر پریزاد
.انعطاف ناپذیر
ویژگی های ظاهری:
.قد متوسط
.پوست سفید
.چشمان آبی
.موهای درخشان و بلوند
.چهره ظریف و جذاب
ویژگی های اخلاقی:
.خانواده دوست
.شجاع
.وفادار
علایق:
.کشور فرانسه
.رمان های فانتزی
.هنر و طراحی
زندگی نامه:
.فلور دلاکور، زادهی فرانسه، در خانوادهای اصیل و فرهیخته پرورش یافت. ریشههای او به دنیای جادوگری اصیل و طبقات بالای جامعهی جادوگران بازمیگشت، جایی که علم، هنر و آداب معاشرت در هم تنیده بودند. این پیشینه، از همان دوران کودکی، بذرهای عشق به دانش، استقلال فکری و اعتماد به نفس را در وجود او کاشت.
دوران تحصیل فلور در مدرسه جادوگری هاگوارتز، دورانی سرشار از تلاش برای اثبات خود بود. او که به هوش سرشار، شجاعت ذاتی و زیبایی اش شناخته میشد، همواره میکوشید تا فراتر از نام خانوادگی و پیشینهاش، با تواناییهای منحصر به فرد خود بدرخشد. شخصیت مستقل او، در کنار وفاداری عمیقش به خانواده و دوستان، تصویری از دختری قوی و در عین حال مهربان را از او ترسیم میکرد. دوران تحصیل او با چالشها و موفقیتهای بسیاری همراه بود که هر کدام به شکلگیری شخصیت قوی و مصمم او کمک کرد.
در جوانی و پس از پایان تحصیلات، مسیر زندگی فلور با بیل ویزلی، پسر ارشد خانوادهی ویزلی، گره خورد. عشقی عمیق و پایدار میان آنها شکل گرفت که بنیان زندگی مشترکشان را بنا نهاد. فلور، با وجود تمام تواناییهایش، پس از ازدواج، تمرکز خود را بر ساختن خانهای گرم و پر از عشق برای خانوادهاش گذاشت. او به گرمی و استحکام پیوندهای خانوادگی سخت باور داشت و تلاش میکرد تا میراثی از عشق و حمایت را به فرزندانش منتقل کند.زندگی مشترک فلور و بیل با تولد سه فرزند دوستداشتنی، شکوفا شد.ویکتوریا،دومینیک و لوئیس.
فلور در کنار بیل، سعی در پرورش نسلی دارد که ارزشهای خانواده، وفاداری و تلاش برای رسیدن به اهداف را سرلوحه زندگی خود قرار دهند. او با همان دقت و ارزشی که برای دوستانش قائل بود، اکنون تمام عشق و توجه خود را صرف تربیت و حمایت فرزندانش میکند تا آنها نیز بتوانند در دنیای جادوگری، راه خود را با افتخار بیابند.
جایگزین شه لطفا
انجام شد.
.نام:فلور ایزابل دلاکور
.رده خونی:⅖پریزاد و ⅗پاکنژاد
.گروه:گریفیندور
.بوگارت:از دست دادن خانواده اش
.پاترونوس:قو
چوبدستی:
.چوب:چوب درخت ویلارلا
.طول:۲۴ اینچ
.مغذی:موی سر پریزاد
.انعطاف ناپذیر
ویژگی های ظاهری:
.قد متوسط
.پوست سفید
.چشمان آبی
.موهای درخشان و بلوند
.چهره ظریف و جذاب
ویژگی های اخلاقی:
.خانواده دوست
.شجاع
.وفادار
علایق:
.کشور فرانسه
.رمان های فانتزی
.هنر و طراحی
زندگی نامه:
.فلور دلاکور، زادهی فرانسه، در خانوادهای اصیل و فرهیخته پرورش یافت. ریشههای او به دنیای جادوگری اصیل و طبقات بالای جامعهی جادوگران بازمیگشت، جایی که علم، هنر و آداب معاشرت در هم تنیده بودند. این پیشینه، از همان دوران کودکی، بذرهای عشق به دانش، استقلال فکری و اعتماد به نفس را در وجود او کاشت.
دوران تحصیل فلور در مدرسه جادوگری هاگوارتز، دورانی سرشار از تلاش برای اثبات خود بود. او که به هوش سرشار، شجاعت ذاتی و زیبایی اش شناخته میشد، همواره میکوشید تا فراتر از نام خانوادگی و پیشینهاش، با تواناییهای منحصر به فرد خود بدرخشد. شخصیت مستقل او، در کنار وفاداری عمیقش به خانواده و دوستان، تصویری از دختری قوی و در عین حال مهربان را از او ترسیم میکرد. دوران تحصیل او با چالشها و موفقیتهای بسیاری همراه بود که هر کدام به شکلگیری شخصیت قوی و مصمم او کمک کرد.
در جوانی و پس از پایان تحصیلات، مسیر زندگی فلور با بیل ویزلی، پسر ارشد خانوادهی ویزلی، گره خورد. عشقی عمیق و پایدار میان آنها شکل گرفت که بنیان زندگی مشترکشان را بنا نهاد. فلور، با وجود تمام تواناییهایش، پس از ازدواج، تمرکز خود را بر ساختن خانهای گرم و پر از عشق برای خانوادهاش گذاشت. او به گرمی و استحکام پیوندهای خانوادگی سخت باور داشت و تلاش میکرد تا میراثی از عشق و حمایت را به فرزندانش منتقل کند.زندگی مشترک فلور و بیل با تولد سه فرزند دوستداشتنی، شکوفا شد.ویکتوریا،دومینیک و لوئیس.
فلور در کنار بیل، سعی در پرورش نسلی دارد که ارزشهای خانواده، وفاداری و تلاش برای رسیدن به اهداف را سرلوحه زندگی خود قرار دهند. او با همان دقت و ارزشی که برای دوستانش قائل بود، اکنون تمام عشق و توجه خود را صرف تربیت و حمایت فرزندانش میکند تا آنها نیز بتوانند در دنیای جادوگری، راه خود را با افتخار بیابند.
جایگزین شه لطفا

انجام شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 12:16:35
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/08/06
تولد نقش: 1404/12/26
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 01:13
از: دژ مرگ
پستها:
139
شغل
مدیر رسانهای جادوگرانپلاس، خبرنگار پیام امروز

نام و نام خانوادگی: گروگان استامپ
سن: در حال ورود به ۳۱ سالگی
گروه: هافلپاف
رده خونی: اصیل زاده
پاترونوس: گرگ
بوگارت: نیمهی بیمار شخصیتش
ویژگیهای ظاهری:
دارای چشمان مشکی، سیاهی زیر چشم، موی طلایی/زرد ، قد بلندتر از میانگین، استخوان درشت و اضافه وزن.
به دلیل مشکلات روانجادویی پیش آمده برخلاف قبل چندان حواسش به ظاهرش نیست و لباسهایی تمام پاره و از رنگ و رو رفته به تن دارد.
داستان زندگی:
گروگان استامپ ساختمانساز، معاملهگر، املاکی و کارآفرین جوانی است که مهارت زیادی در جادوی ساخت و ساز دارد. وی به تازگی سازمان استامپ را تاسیس کرده بود که...
طنزپردازی:
مرگخوارا گروگانو به گروگان گرفتن! اما این پایان ماجرا نبود؛
بعد از این اتفاق یه نیمه شخصیتی تازه خودشو به گروگان نشون میده. نیمهای که مبتلا به "سندروم استکهلم" هست یعنی نسبت به هر کس که اونو به گروگان بگیره احساس نزدیکی، رفاقت و حتی عشق میکنه.
شخصیت بیمار خودشو "گروگان" خطاب میکنه اما شخصیت اصلی با "استامپ" به خودش اشاره میکنه.
نیمه بیمار: گروگان
× گروگان با کوچکترین علامتی فکر میکنه شما اونو گروگان گرفتید. کافیه اسمشو صدا بزنید، یه لطف کوچیک در حقش بکنید یا حتی بدشانسی بیارید و فقط نزدیکش باشید.
× اگر گروگان به کسی بگه "گروگانتم." یعنی اون فردو به عنوان گروگانگیرش شناخته.
× گروگان اسم گروگانگیراشو با خود کلمه گروگانگیر ترکیب میکنه.
مثال: گرواربابگیر، گلرتگانگیر، هلمُزگانگیر و...
× ایموجی (
) نشون از صحبت گروگان داره.
× هر وقت گروگان بخواد از کسی بد بگه اونو گروگاننَگیر لقب میده.
شخصیت واقعی: استامپ
× فعلا زورش به نیمه بیمار نمیرسه و خیلی اوقات حرفاش توسط اون قطع میشن، البته برعکسش هم ممکنه.
مثال:
- من، استامپ کبیر! بهترین ساختمونساز بریتانیا و ایرلند به این ذلت تن نمید َ... دستور بده تا من اجرا کنم گرواربابگیر.
× دوستی و آشنایی نزدیکی با سانتورهای جنگل ممنوعه داره و توی حرف زدن بهشون اشاره میکنه.
مثال: سانتور وکیلی، حتی بدبینترین سانتور هم اینو ندیده بود، سانتورصفت و...
× بیشتر با (
) شناخته میشه.
× رفرنسهای ریز و درشتی به همون املاکی معروف میده.
مثال: فیک نیوز! ، عظمت را به ... برگردانیم، تو ماچ وینینگ! برد بسیار و...
× بسیار اغراقگره.
جدیپردازی:
~~~~~~~~~
لطفا جایگزین بشه.
انجام شد.
سن: در حال ورود به ۳۱ سالگی
گروه: هافلپاف
رده خونی: اصیل زاده
پاترونوس: گرگ
بوگارت: نیمهی بیمار شخصیتش
ویژگیهای ظاهری:
دارای چشمان مشکی، سیاهی زیر چشم، موی طلایی/زرد ، قد بلندتر از میانگین، استخوان درشت و اضافه وزن.
به دلیل مشکلات روانجادویی پیش آمده برخلاف قبل چندان حواسش به ظاهرش نیست و لباسهایی تمام پاره و از رنگ و رو رفته به تن دارد.
داستان زندگی:
گروگان استامپ ساختمانساز، معاملهگر، املاکی و کارآفرین جوانی است که مهارت زیادی در جادوی ساخت و ساز دارد. وی به تازگی سازمان استامپ را تاسیس کرده بود که...
فاز یک: مهمان ناخوانده
طنزپردازی:
مرگخوارا گروگانو به گروگان گرفتن! اما این پایان ماجرا نبود؛
بعد از این اتفاق یه نیمه شخصیتی تازه خودشو به گروگان نشون میده. نیمهای که مبتلا به "سندروم استکهلم" هست یعنی نسبت به هر کس که اونو به گروگان بگیره احساس نزدیکی، رفاقت و حتی عشق میکنه.
شخصیت بیمار خودشو "گروگان" خطاب میکنه اما شخصیت اصلی با "استامپ" به خودش اشاره میکنه.
نیمه بیمار: گروگان
× گروگان با کوچکترین علامتی فکر میکنه شما اونو گروگان گرفتید. کافیه اسمشو صدا بزنید، یه لطف کوچیک در حقش بکنید یا حتی بدشانسی بیارید و فقط نزدیکش باشید.
× اگر گروگان به کسی بگه "گروگانتم." یعنی اون فردو به عنوان گروگانگیرش شناخته.
× گروگان اسم گروگانگیراشو با خود کلمه گروگانگیر ترکیب میکنه.
مثال: گرواربابگیر، گلرتگانگیر، هلمُزگانگیر و...
× ایموجی (
) نشون از صحبت گروگان داره.× هر وقت گروگان بخواد از کسی بد بگه اونو گروگاننَگیر لقب میده.
شخصیت واقعی: استامپ
× فعلا زورش به نیمه بیمار نمیرسه و خیلی اوقات حرفاش توسط اون قطع میشن، البته برعکسش هم ممکنه.
مثال:
- من، استامپ کبیر! بهترین ساختمونساز بریتانیا و ایرلند به این ذلت تن نمید َ... دستور بده تا من اجرا کنم گرواربابگیر.

× دوستی و آشنایی نزدیکی با سانتورهای جنگل ممنوعه داره و توی حرف زدن بهشون اشاره میکنه.
مثال: سانتور وکیلی، حتی بدبینترین سانتور هم اینو ندیده بود، سانتورصفت و...
× بیشتر با (
) شناخته میشه.× رفرنسهای ریز و درشتی به همون املاکی معروف میده.
مثال: فیک نیوز! ، عظمت را به ... برگردانیم، تو ماچ وینینگ! برد بسیار و...
× بسیار اغراقگره.
جدیپردازی:
بزودی...
~~~~~~~~~
لطفا جایگزین بشه.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/5 0:20:10
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/5 0:42:27
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/5 0:45:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 1:05:15
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/5 0:42:27
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/2/5 0:45:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 1:05:15
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 03:03
از: یه کُنجی تو هاگوارتز!
پستها:
340
شغل
مدیر کل جادوگران، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

نام و نام خانوادگی: هلنا ریونکلاو
لقب: بانوی خاکستری ولی اصلا از شنیدنش خوشحال نمیشه! شاید باید به بانوی نقرهای تغییر کنه.
سن: 16 سال بعنوان ساحره زنده + هزار سال بعنوان روح
گروه: ریونکلاو
سپر مدافع: عقاب
ویژگیهای ظاهری: چون روحه بدنش شفافه و یه پیراهن سفید دخترونه میپوشه. رنگ موهاشم همیشه به رنگ آبیه (بالاخره وقتی مامانت روونا باشه، راهی پیدا میکنی که در عالم روحی هم موهات رنگی دیده بشه!).
ویژگیهای شخصیتی: هلنا یه روح شاد و شنگوله که همه جا میپلکه و هر لحظه ممکنه به طور ناگهانی وسط هر گفتگویی ظاهر بشه و اظهار نظر کنه. در واقع یکم زیادیفضوله کنجکاوه! خیلیم مراعات نمیکنه که دست و پاشو از تو بدن ملت رد نکنه یا یه عبورِ روحی نصیبشون نکنه! اونقد دنیا رو دوست داره که برای هر کوچکترین چیزی در دنیا ارزش قائله، دارای احساس میدونه و باهاشون حرف میزنه. از حیوانات و گیاهان گرفته تا موجودات غیر زنده. از طرفی خیلی سریع هرچیزی رو بهونهای برای بد و بیراه گفتن به بارون خونآلود میکنه. جدای از اینا چند تا ویژگی بارز داره!
1. چون روحیه که هزار سال عمر کرده، در مورد این که چیزای زیادی از گذشته میدونه ادعاش میشه. ولی اگه دقت کنین میفهمین وقتی چیزی تعریف میکنه، هر بار جزئیاتش تغییر میکنه.
2. دستش کجه (یعنی زیاد از ملت چیز میدزده) که در حالت عادی اصلا دست خودش نیست و ناخودآگاه انجامش میده انگار که باهاش عجین شده باشه. با این حال در اکثر مواقع مقاومتی در نگهداشتن چیزایی که کش میره نداره و اگه بخواین بهتون پسش میده.
(اما چون خیلیا متوجه گم شدن وسایلشون نمیشن یه کلکسیون بزرگ از چیزای مختلف داره. گفته میشه گاهی کاملا از روی قصد خودشو شبیه دزدای دریایی میکنه تا به غارت اموال ملت بپردازه و کلکسیونش غنیتر بشه.)
3. اگه خیلی عصبانی بشه هرجایی که هست رو دچار روحگرفتگی میکنه! یعنی وسایل اطراف رو تسخیر میکنه و تکونتکونشون میده.
زندگینامه: هلنا دختر روونا ریونکلاوه که بعنوان یکی از باهوشترین جادوگران تاریخ شناخته میشه. برای همین همیشه هوشش زیر ذرهبین همه بوده و چون همهش با مادرش مقایسه میشده در حالی که به همون اندازه باهوش نبوده، میخواسته بدونه پدرش کیه.
و حالا وقت اعترافه... هلنا دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترینه! چیزی که هلنا تا سال ششم تحصیل در هاگوارتز نمیدونه و وقتی بالاخره با خوندن دفترچه خاطرات مادرش حقیقت رو میفهمه، از لجبازی و عصبانیت و با این خیال که با دیهیم (نیمتاج) میتونه باهوشتر بشه تا بتونه سالازارو پیدا کنه و برای یکبار هم که شده پدرشو ببینه، دیهیم رو از مادرش میدزده و از هاگوارتز فرار میکنه در جستجوی پدر. در همین حین روونا از غم دوری دخترش و خیانتی که بهش شده، به شدت بیمار میشه و تنها خواستهش دیدار دخترش قبل از مرگ میشه. بنابراین بارونو که همیشه عاشق هلنا بوده رو میفرسته سراغش تا اونو برگردونه. بارون زودتر از این که هلنا بتونه به پدرش برسه، پیداش میکنه و چون هلنا خیال میکنه بیماری مادرش دروغه تا اونو دوباره پیش خودش برگردونه و از پیدا کردن پدرش منصرف کنه، حاضر به برگشت به هاگوارتز نمیشه. در نتیجهش بارون که آدم زودجوشی بوده اونو میکشه و از غم کاری که کرده خودکشی میکنه. هلنا تبدیل به روح میشه و روحش به هاگوارتز برمیگرده و اونجا تازه متوجه میشه که مادرش واقعا بیمار بوده و فوت کرده. این ضربهی روحی بزرگی براش میشه که باعث فاصله گرفتنش از بقیه و کمحرف شدنش میشه. تا این که بالاخره بعد از گذشت هزار و اندی سال، متوجه میشه برای روونا ریونکلاو این دخترش هلنا بوده که با ارزشترین تو زندگیش بوده و نه نیمتاجی که ساخته. پس دست از سرزنش کردن خودش بابت مرگ مادرش برمیداره و زندگیای رو در پیش میگیره که میدونه روونا با دیدنش خوشحال میشه.
جایگزین شه لطفا.
انجام شد.
لقب: بانوی خاکستری ولی اصلا از شنیدنش خوشحال نمیشه! شاید باید به بانوی نقرهای تغییر کنه.

سن: 16 سال بعنوان ساحره زنده + هزار سال بعنوان روح
گروه: ریونکلاو
سپر مدافع: عقاب
ویژگیهای ظاهری: چون روحه بدنش شفافه و یه پیراهن سفید دخترونه میپوشه. رنگ موهاشم همیشه به رنگ آبیه (بالاخره وقتی مامانت روونا باشه، راهی پیدا میکنی که در عالم روحی هم موهات رنگی دیده بشه!).
ویژگیهای شخصیتی: هلنا یه روح شاد و شنگوله که همه جا میپلکه و هر لحظه ممکنه به طور ناگهانی وسط هر گفتگویی ظاهر بشه و اظهار نظر کنه. در واقع یکم زیادی
1. چون روحیه که هزار سال عمر کرده، در مورد این که چیزای زیادی از گذشته میدونه ادعاش میشه. ولی اگه دقت کنین میفهمین وقتی چیزی تعریف میکنه، هر بار جزئیاتش تغییر میکنه.

2. دستش کجه (یعنی زیاد از ملت چیز میدزده) که در حالت عادی اصلا دست خودش نیست و ناخودآگاه انجامش میده انگار که باهاش عجین شده باشه. با این حال در اکثر مواقع مقاومتی در نگهداشتن چیزایی که کش میره نداره و اگه بخواین بهتون پسش میده.
(اما چون خیلیا متوجه گم شدن وسایلشون نمیشن یه کلکسیون بزرگ از چیزای مختلف داره. گفته میشه گاهی کاملا از روی قصد خودشو شبیه دزدای دریایی میکنه تا به غارت اموال ملت بپردازه و کلکسیونش غنیتر بشه.)3. اگه خیلی عصبانی بشه هرجایی که هست رو دچار روحگرفتگی میکنه! یعنی وسایل اطراف رو تسخیر میکنه و تکونتکونشون میده.

زندگینامه: هلنا دختر روونا ریونکلاوه که بعنوان یکی از باهوشترین جادوگران تاریخ شناخته میشه. برای همین همیشه هوشش زیر ذرهبین همه بوده و چون همهش با مادرش مقایسه میشده در حالی که به همون اندازه باهوش نبوده، میخواسته بدونه پدرش کیه.
و حالا وقت اعترافه... هلنا دختر روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترینه! چیزی که هلنا تا سال ششم تحصیل در هاگوارتز نمیدونه و وقتی بالاخره با خوندن دفترچه خاطرات مادرش حقیقت رو میفهمه، از لجبازی و عصبانیت و با این خیال که با دیهیم (نیمتاج) میتونه باهوشتر بشه تا بتونه سالازارو پیدا کنه و برای یکبار هم که شده پدرشو ببینه، دیهیم رو از مادرش میدزده و از هاگوارتز فرار میکنه در جستجوی پدر. در همین حین روونا از غم دوری دخترش و خیانتی که بهش شده، به شدت بیمار میشه و تنها خواستهش دیدار دخترش قبل از مرگ میشه. بنابراین بارونو که همیشه عاشق هلنا بوده رو میفرسته سراغش تا اونو برگردونه. بارون زودتر از این که هلنا بتونه به پدرش برسه، پیداش میکنه و چون هلنا خیال میکنه بیماری مادرش دروغه تا اونو دوباره پیش خودش برگردونه و از پیدا کردن پدرش منصرف کنه، حاضر به برگشت به هاگوارتز نمیشه. در نتیجهش بارون که آدم زودجوشی بوده اونو میکشه و از غم کاری که کرده خودکشی میکنه. هلنا تبدیل به روح میشه و روحش به هاگوارتز برمیگرده و اونجا تازه متوجه میشه که مادرش واقعا بیمار بوده و فوت کرده. این ضربهی روحی بزرگی براش میشه که باعث فاصله گرفتنش از بقیه و کمحرف شدنش میشه. تا این که بالاخره بعد از گذشت هزار و اندی سال، متوجه میشه برای روونا ریونکلاو این دخترش هلنا بوده که با ارزشترین تو زندگیش بوده و نه نیمتاجی که ساخته. پس دست از سرزنش کردن خودش بابت مرگ مادرش برمیداره و زندگیای رو در پیش میگیره که میدونه روونا با دیدنش خوشحال میشه.
جایگزین شه لطفا.
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/4 21:00:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 1:03:52
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/5 1:03:52
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر

برایان باود
اندکی گذر کرده از 31 سالگی
مامور سابق سازمان اسرار (نگو و نپرس) – دوران اشتغال در این ارگان جزو دوران کمابیش پر حاشیه زندگیش حساب میشه .
یک مرد بلند قد اسکاتلندی با چهره گندم گون روشن با موهای مشکی ، هرچند دونستن رنگ موهاش فرقی نداره بحالتون چون از وقتی سازمان رو ترک کرد موهاشو میتراشه کلا ... سال هاست نمای چهره اش رو با عینکی با عدسی های بزرگ عادت داده ، معمولا اجازه نمیده بیشتر از نیمی از پیشانیش زیر لبه کلاه فدوراش پنهان بشه ...
امروز روز فعلا مشغول گذران یک زندگی نسبتا آروم در یک جای دنج توی ادینبورگ هستش ...
از اونجایی که علاقه داره به شکلات سازی ترجیح میده توی همین شهر یا احتمالا نقل مکان به یک شهر کوچیک تر ، یک شکلات سازی راه اندازی کنه و به طبعش وقتش رو توی فروشگاه شکلات خودش سپری کنه – ایده های زیادی برای انواع شکلات جادویی تو ذهنش داره - البته این رو هم خوب میدونه دیر یا زود به خاطر اطلاعات و تجاربی که داره افراد مختلفی چون همکاران سابقش یا جادوگران کنجکاو بیان سراغش و باعث تغییر موقت روتین روزمره ایده آلش بشن ، برای همین ماجراجویی رو در آینده از مسیر زندگیش جدا و بعید نمیبینه ...
این رو هم بگم شاید بعد از جادو ، گوش دادن به موسیقی میتونه چیزی باشه که جای جادو رو براش پر کنه ، از نظرش موسیقی مثل یک شوالیه به وقت تشویش در میدان رزم روزمرگی ها به کارزار میزنه و پرچم آرامش رو میگیره دستش ...
هرچند حیوانات اونقدرا باهاش ارتباط نمیگیرن ولی برایان سگ ها رو دوستشون داره هنوز بعد از گذشت 19 سال از مرگ سگش "جری" دلتنگش میشه ... مضاف بر سگ علاقه داشت حیوونش توی هاگوارتز یه طوطی میبود ، یه طوطی ماکائو ... بگذریم ...
هر چند توی جمع ساکت و گوشه گیره اما از لذت بردن دیگران لذت میبره و در همون لحظه از صرفا توی جمع بودن احساس خوبی داره .
هرچند دوست داره از کنار مسیر خلوت گذر کنه اما برای معاشرت آغوش بازی داره ... از هر گروهی یا از هر نژادی (جادوگر یا غیر جادوگر ) ...
و اما در هاگوارتز ؛ درون وجود او یک نیرویی در جریانه بنام هافلپاف ... یک منزل ... جایی برای مأوای درون ... برای مأنوس بودن پیرامون ... جایی که زندگی رو با همه سختی ها و تاریکی هاش امیدوار کننده میکنه برات ... جایی که حتی انگار مرگ هم دوست داشتنی میشه .
ازونجایی که یه شخصیت دیگه تو جادوگران داریم که علاقه به شکلات بخشی از شخصیتپردازیشه (ریموس لوپین)، توصیه میکنم حتما صحبتی باهاش داشته باشی تا مبادا شخصیتپردازیتون مشابه هم نشه. شاید حتی بتونین ارتباطی بین شخصیتهاتون پیدا کنین.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
اندکی گذر کرده از 31 سالگی
مامور سابق سازمان اسرار (نگو و نپرس) – دوران اشتغال در این ارگان جزو دوران کمابیش پر حاشیه زندگیش حساب میشه .
یک مرد بلند قد اسکاتلندی با چهره گندم گون روشن با موهای مشکی ، هرچند دونستن رنگ موهاش فرقی نداره بحالتون چون از وقتی سازمان رو ترک کرد موهاشو میتراشه کلا ... سال هاست نمای چهره اش رو با عینکی با عدسی های بزرگ عادت داده ، معمولا اجازه نمیده بیشتر از نیمی از پیشانیش زیر لبه کلاه فدوراش پنهان بشه ...
امروز روز فعلا مشغول گذران یک زندگی نسبتا آروم در یک جای دنج توی ادینبورگ هستش ...
از اونجایی که علاقه داره به شکلات سازی ترجیح میده توی همین شهر یا احتمالا نقل مکان به یک شهر کوچیک تر ، یک شکلات سازی راه اندازی کنه و به طبعش وقتش رو توی فروشگاه شکلات خودش سپری کنه – ایده های زیادی برای انواع شکلات جادویی تو ذهنش داره - البته این رو هم خوب میدونه دیر یا زود به خاطر اطلاعات و تجاربی که داره افراد مختلفی چون همکاران سابقش یا جادوگران کنجکاو بیان سراغش و باعث تغییر موقت روتین روزمره ایده آلش بشن ، برای همین ماجراجویی رو در آینده از مسیر زندگیش جدا و بعید نمیبینه ...
این رو هم بگم شاید بعد از جادو ، گوش دادن به موسیقی میتونه چیزی باشه که جای جادو رو براش پر کنه ، از نظرش موسیقی مثل یک شوالیه به وقت تشویش در میدان رزم روزمرگی ها به کارزار میزنه و پرچم آرامش رو میگیره دستش ...
هرچند حیوانات اونقدرا باهاش ارتباط نمیگیرن ولی برایان سگ ها رو دوستشون داره هنوز بعد از گذشت 19 سال از مرگ سگش "جری" دلتنگش میشه ... مضاف بر سگ علاقه داشت حیوونش توی هاگوارتز یه طوطی میبود ، یه طوطی ماکائو ... بگذریم ...
هر چند توی جمع ساکت و گوشه گیره اما از لذت بردن دیگران لذت میبره و در همون لحظه از صرفا توی جمع بودن احساس خوبی داره .
هرچند دوست داره از کنار مسیر خلوت گذر کنه اما برای معاشرت آغوش بازی داره ... از هر گروهی یا از هر نژادی (جادوگر یا غیر جادوگر ) ...
و اما در هاگوارتز ؛ درون وجود او یک نیرویی در جریانه بنام هافلپاف ... یک منزل ... جایی برای مأوای درون ... برای مأنوس بودن پیرامون ... جایی که زندگی رو با همه سختی ها و تاریکی هاش امیدوار کننده میکنه برات ... جایی که حتی انگار مرگ هم دوست داشتنی میشه .
ازونجایی که یه شخصیت دیگه تو جادوگران داریم که علاقه به شکلات بخشی از شخصیتپردازیشه (ریموس لوپین)، توصیه میکنم حتما صحبتی باهاش داشته باشی تا مبادا شخصیتپردازیتون مشابه هم نشه. شاید حتی بتونین ارتباطی بین شخصیتهاتون پیدا کنین.

تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/2 0:43:36
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/04/19
تولد نقش: 1398/04/22
آخرین ورود: امروز ساعت 00:48
از: بیل زدن خسته شدم!
پستها:
259

نام:
وین هاپکینز
گروه:
هافلپاف!
چوبدستی:
چوب درخت سپیدار، مغز سبیل موش کور!
پاترونوس:
سگ آبی (Beaver)
ویژگیهای ظاهری:
موهای بلند سیاه داره. چشماش زرد تیره ان و بیشتر اوقات بی روح به نظر میرسن، اما تو همون کمتر اوقات که جوگیر باشه میتونین چشاش رو ببینین که مثل خورشید میدرخشن! قدش نسبت به سنش بلنده. روی لباساش همیشه میتونین گرد و خاک یا لکه های سیاه نفت رو به وضوح ببینین. گاهاً میتونین اون رو ببینین که عینک ته استکانی میزنه، ولی خوب این مورد به ندرت پیش میاد.
ویژگیهای اخلاقی:
از ویژگیهای بارزش اینه که دقیقه و به جزئیات توجه داره. آدم صبوریه و نقطه جوشش تقریباً بالاست، با این حال متعصبه و بعضی وقتا ممکنه روی ارزش هاش بیش از حد حساسیت نشون بده. میل زیادی به پیشرفت و ترقی داره و حداقلش تلاش میکنه که مسئولیت پذیر باشه. آدم جدی و مرموزیه و جور شدن باهاش سخت، ولی عزیزانش رو مثل سنگ های قیمتی میدونه!
توضیحات:
اون توی یه خانواده کم جمعیت و معمولی به دنیا اومد. توی بچگی همیشه مرلین گم و گور بود و مامان و باباش دائما دنبال این بودن که بچه کجاست. توی این دوران بازی مورد علاقش، ساختن قلعه شنی بود که مهارت عجیبی هم توی این کار از خودش نشون میداد. وقتی به سن مدرسه رسید، معمولاً با بقیه بچه ها رفتار صمیمانه ای نداشت و خودش رو جزو اونا نمیدونست. توی این سن در نتیجه قصه هایی که شنیده بود، همیشه رویای پیدا کردن گنج زیرزمینی رو داشت و دائم داشت حیاط مدرسه رو بیل میزد و این دلیل خنده همکلاسی هاش بود.
این دوران هم گذشت و وین رفت هاگوارتز. بدلیل اینکه توی مدرسه ماگلی همیشه توی چاله چوله هایی که کنده بود دنبال گنج میگشت، یجورایی عادت کرده بود به زیرِ زمین بودن. نور چشماش رو میزد انگار. این اتفاق براش یه عادت عجیب ایجاد کرده بود: وین زیرِ زمین قلعه هاگوارتز یه شبکه وسیع حفر کرده بود و از این طریق، همیشه پشت سر دانش آموزا ظاهر میشد و این باعث شده بود که وین توی سکته دادن دانش آموزا، همکار چهار روح هاگوارتز باشه!
یکی از چیزایی که نسبت بهش وسواس نشون میده، سنگای قیمتی ان. یکی از آرزوهاش اینه که یه کلکسیون از اونا درست کنه.
اون همیشه یه بیل همراهش داره که علاوه بر کند و کاو، بعنوان سلاح هم ازش استفاده میکنه و اگه کسی رو مخش بره، در استفاده ازش تردیدی نداره!
وین توی فعالیت های عمرانی ادعای زیادی داره، اما اگه دوست ندارین در حالی که خواب هفت پادشاه میبینین سقف روی سرتون خراب شه، هیچگونه پروژه ای رو بهش نسپارین!
---
دسترسیمو لطف میکنین؟
تایید شد. خوش برگشتی.
وین هاپکینز
گروه:
هافلپاف!
چوبدستی:
چوب درخت سپیدار، مغز سبیل موش کور!

پاترونوس:
سگ آبی (Beaver)
ویژگیهای ظاهری:
موهای بلند سیاه داره. چشماش زرد تیره ان و بیشتر اوقات بی روح به نظر میرسن، اما تو همون کمتر اوقات که جوگیر باشه میتونین چشاش رو ببینین که مثل خورشید میدرخشن! قدش نسبت به سنش بلنده. روی لباساش همیشه میتونین گرد و خاک یا لکه های سیاه نفت رو به وضوح ببینین. گاهاً میتونین اون رو ببینین که عینک ته استکانی میزنه، ولی خوب این مورد به ندرت پیش میاد.
ویژگیهای اخلاقی:
از ویژگیهای بارزش اینه که دقیقه و به جزئیات توجه داره. آدم صبوریه و نقطه جوشش تقریباً بالاست، با این حال متعصبه و بعضی وقتا ممکنه روی ارزش هاش بیش از حد حساسیت نشون بده. میل زیادی به پیشرفت و ترقی داره و حداقلش تلاش میکنه که مسئولیت پذیر باشه. آدم جدی و مرموزیه و جور شدن باهاش سخت، ولی عزیزانش رو مثل سنگ های قیمتی میدونه!
توضیحات:
اون توی یه خانواده کم جمعیت و معمولی به دنیا اومد. توی بچگی همیشه مرلین گم و گور بود و مامان و باباش دائما دنبال این بودن که بچه کجاست. توی این دوران بازی مورد علاقش، ساختن قلعه شنی بود که مهارت عجیبی هم توی این کار از خودش نشون میداد. وقتی به سن مدرسه رسید، معمولاً با بقیه بچه ها رفتار صمیمانه ای نداشت و خودش رو جزو اونا نمیدونست. توی این سن در نتیجه قصه هایی که شنیده بود، همیشه رویای پیدا کردن گنج زیرزمینی رو داشت و دائم داشت حیاط مدرسه رو بیل میزد و این دلیل خنده همکلاسی هاش بود.
این دوران هم گذشت و وین رفت هاگوارتز. بدلیل اینکه توی مدرسه ماگلی همیشه توی چاله چوله هایی که کنده بود دنبال گنج میگشت، یجورایی عادت کرده بود به زیرِ زمین بودن. نور چشماش رو میزد انگار. این اتفاق براش یه عادت عجیب ایجاد کرده بود: وین زیرِ زمین قلعه هاگوارتز یه شبکه وسیع حفر کرده بود و از این طریق، همیشه پشت سر دانش آموزا ظاهر میشد و این باعث شده بود که وین توی سکته دادن دانش آموزا، همکار چهار روح هاگوارتز باشه!
یکی از چیزایی که نسبت بهش وسواس نشون میده، سنگای قیمتی ان. یکی از آرزوهاش اینه که یه کلکسیون از اونا درست کنه.
اون همیشه یه بیل همراهش داره که علاوه بر کند و کاو، بعنوان سلاح هم ازش استفاده میکنه و اگه کسی رو مخش بره، در استفاده ازش تردیدی نداره!
وین توی فعالیت های عمرانی ادعای زیادی داره، اما اگه دوست ندارین در حالی که خواب هفت پادشاه میبینین سقف روی سرتون خراب شه، هیچگونه پروژه ای رو بهش نسپارین!
---
دسترسیمو لطف میکنین؟

تایید شد. خوش برگشتی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1405/2/1 21:28:16
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/1 21:34:21
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/1 21:34:21

خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل!
تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشهHufflepuff is not yet
!lost
!lost
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: امروز ساعت 00:38
از: یه قبر قدیمی و سرسبز🌿🫐
پستها:
53
شغل
مسئول چتباکس جادوگران

نام: نیمفادورا تانکس
نژاد: دو رگه ،متامورفوماگوس
پاترونوس: ابتدا خرگوش صحرایی و بعدها گرگ
بوگارت: بی قدرتی و ضعف
گروه: هافلپاف
دورا فرزند عزیز کرده ی تد تانکس و آندرومادا بلک است. به دلیل موافق نبودن خانواده ی آندرومادا با این وصلت و ماگل بودن خانواده ی پدری، کودکی نسبتا منزوی ای را سپری کرد اما با ورود به دنیای جادوگری به سرعت یادگرفت که چطور می تواند با استعداد تغییر شکلش به نقل مجلس تبدیل شود.
همچنین بسیار زودتر از همسالان خود متوجه تاثیر ظاهر بر قضاوت و رفتار دیگران نسبت با خودش شد و انطباق پذیری با محیط روانی اطرافش را تمرین کرد.
به طوری که افرادی که بتوانند افکار تانکس را از ظاهر حواس پرت کن او تشخیص بدهند روز به روز کاهش یافتند.
شاید به همین دلیل تانکس با وجود تمام جلب توجه هایی که خواسته یا ناخواسته انجام داده بود و تعداد ناشمار آشنایانی که در جامعه ی جادوگری برای خودش دست و پا کرده بود توانست انزوای خود را تا دوران بزرگسالی کش بدهد.
دوران تحصیل تانکس در هاگوارتز فارغ از حاشیه نبود. از مهم ترین رسوایی های وی می توان به گیر افتادن هنگام جاسازی شکلات قلبی در وسایل مادام هوچ در روز ولنتاین اشاره کرد.
وی همچنین از سال سوم به فعالیت های اجتماعی تندرو در تمامی محافل هاگوارتز پرداخت. خاطره انگیز ترین آنها ماجرای تاسیس هفته ی کوررنگی می باشد که طی آن تانکس درحالی که در دست راست خود کراوات هایی از چهار گروه باستانی گریفیندور، اسلیترین ، ریون کلاو و هافلپاف داشت و با دست چپش جماعت حاضر در تالار اصلی را مورد خطاب قرار می داد روی میز ایستاده و نطقی غرا درباره ی تاثیر گروه بندی بر تفرقه افکنی بین آینده سازان بریتانیای جادویی و طرح زنی کلیشه وار روح دست نخورده و شکل پذیر نوجوانان داشت. در پایان این سخنرانی جمعیت دست و هورا کشیده، شال گردن یا کراوات ها را از خودشان کنده، پای تانکس را از سینه ی بوقلمون بیرون کشیده و او را قلمدوش کرده بودند. علارغم مخالفت های مینروا مک گوناگل، این درخواست به تصویب رسید و آلبوس دامبلدور سوت زنان مجوز ایجاد هفته ی کوررنگی را امضا کرد. سپس دانش آموزان همانطور که داشتند برای تبدیل این سبک تفکر به یک سنت نقشه می ریختند سر میز گروه های خودشان نشستند،
و با دوستان سابقشان درباره ی باقی گروه ها به غیبت پرداختند و یک ساعت بعد کل ماجرا به فراموشی سپرده شد.
در سال چهارم تانکس، گزارش دیده شدن یک مرگخوار در هاگزمید و به دنبال آن وقوع قتل های سریالی و پیدا شدن تکه های جسد در هر سو به شدت هیاهو ایجاد کرده بود. هر روز صبح روزنامه ها به میز صبحانه سرازیر می شدند ، هر روز ظهر جادوآموزانی بودند که ادعا کنند مرگخوار یا آثارش را در مدرسه دیده اند و هر شب سال اولی های بیشتری دچار بی خوابی، کابوس یا حتی شب ادراری می شدند. نیمفادورا تانکس به اعتراض برخواسته بود که کودکان باید مورد حفاظت روانی قرار بگیرند و سفارش دیلی پرافیت باید به پروفسورها و جادوآموزان بالای پانزده سال محدود گردد. وی در همین سال هفته نامه ی هاگوارتز را تاسیس کرد و در آن به اشاعه ی فرهنگی پرداخت.
از برجسته ترین گزارش های این هفته نامه می توان به نشر عکس های کمتر دیده شده از باسن سورس اسنیپ زیر چین های ردا، زاویه ی فک مادام هوچ و کلوزآپ هایی از صورت هاگرید و جانوران جادویی مدرسه نام برد. برای مورد آخر تانکس طی عکس برداری از صورت یک هیپوگریف به شدت مجروح شد و برای بستری فیزیکی و همچنین ارزیابی روانی یک هفته به سنت مونگوس فرستاده شد. علارغم بدگمانی مادام پامفری به دوقطبی بودن وی ، مدارک پزشکی موجود سلامت روانی نیمفادوراتانکس را اثبات کردند.
گزارش هایی که این ساحره در هفته نامه ی هاگوارتز می نوشت اگر چه گاه به گاه جنجال برانگیز بودند اما هرگز مورد پیگرد قانونی قرار نگرفتند و هیچ جریمه ای به او معطوف نگشت تا حدی که بعضی از جادوآموزان نسبت به این تبعیض لب به اعتراض گشودند. مخصوصا که نیمفادورا در تمام مقاطع تحصیلی همواره به عنوان پاچه خوار پروفسورها زبانزد خاص و عام بود. تنها برخورد قاطعی که نسبت به گزارش های او شد از طرف سوروس اسنیپ ، پروفسور معجون سازی بود که او را متهم به «مردم آزاری، سطحی نگری و "جلف"بودن » کرد. منابع نامعتبر می گویند پس از این واقعه تانکس تا ساعتها در دستشویی دختران گریه کرده است.
در سال ششم هاگوارتز با افزایش غیبت های ناگهانی تانکس شایعاتی مبنی بر احتمال گرگینه بودن او در میان جادوآموزان رواج پیدا کرد. این شایعات چنان محبوب شدند که پروفسور مک گوناگل شخصا سر یکی از وعده های غذایی اعلام کرد که ناپدید شدن های گاه به گاه این خانم جوان صرفا به دلیل یک بیماری ماگلی ارثی به نام میگرن می باشد و در صورتی که نگرانش هستند کافیست تا به درمانگاه مدرسه مراجعه و از دوستشان عیادت کنند.
نیمفادورا تانکس در جواب کنجکاوی اطرافیان اعلام کرد که اگر چه گرگینه نیست اما حتما هر کسی را که جرئت کند در آن دوران به ملاقاتش بیاید گاز خواهد گرفت. متاسفانه این اظهار نظر نا به جا صرفا منجر به افزایش کنجکاوی و شیطنت همکلاسی ها و مخصوصا پسران سال بالایی شد. تا جایی که مزاحمت های ایشان باعث اختلال در استراحت وی شد و دامبلدور برای ختم قائله کلبه ی کوچکی در هاگزمید را برای چنین مواقعی در اختیار او گذاشت.
این کلبه پر از وسایل قدیمی جادوآموز اسبق، ریموس لوپین بود و گشت و گذار در بین این وسایل زمینه ی علاقه مندی تانکس را به همسر آینده اش ایجاد کرد.
در همین سال پروفسور اسلاگهورن به نیمفادورا توصیه کرد اگر واقعا به هم مدرسه ای های جوان ترش اهمیت می دهد اخبار جرم و جنایت هایی که در دنیای واقعی پیش می آیند و نحوه ی حفاظت از خود در برابر آنها را در هفته نامه اش انتشار دهد.
تانکس سعی کرد تا با زبانی ساده و بدون ترساندن سال پایینی ها این مهم را به انجام رساند ، این کار تاثیر واضحی در شخصیت و علایق او داشت و پس از مدتی تلاش، به کلی نسبت به روزنامه نگاری بی میل شد و پس از یکسال و نیم مطالعه ی متمرکز و فارغ التحصیلی با نمرات درخشان به آکادمی کارآگاهان پیوست.
تایید شد.
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
نژاد: دو رگه ،متامورفوماگوس
پاترونوس: ابتدا خرگوش صحرایی و بعدها گرگ
بوگارت: بی قدرتی و ضعف
گروه: هافلپاف
دورا فرزند عزیز کرده ی تد تانکس و آندرومادا بلک است. به دلیل موافق نبودن خانواده ی آندرومادا با این وصلت و ماگل بودن خانواده ی پدری، کودکی نسبتا منزوی ای را سپری کرد اما با ورود به دنیای جادوگری به سرعت یادگرفت که چطور می تواند با استعداد تغییر شکلش به نقل مجلس تبدیل شود.
همچنین بسیار زودتر از همسالان خود متوجه تاثیر ظاهر بر قضاوت و رفتار دیگران نسبت با خودش شد و انطباق پذیری با محیط روانی اطرافش را تمرین کرد.
به طوری که افرادی که بتوانند افکار تانکس را از ظاهر حواس پرت کن او تشخیص بدهند روز به روز کاهش یافتند.
شاید به همین دلیل تانکس با وجود تمام جلب توجه هایی که خواسته یا ناخواسته انجام داده بود و تعداد ناشمار آشنایانی که در جامعه ی جادوگری برای خودش دست و پا کرده بود توانست انزوای خود را تا دوران بزرگسالی کش بدهد.
دوران تحصیل تانکس در هاگوارتز فارغ از حاشیه نبود. از مهم ترین رسوایی های وی می توان به گیر افتادن هنگام جاسازی شکلات قلبی در وسایل مادام هوچ در روز ولنتاین اشاره کرد.
وی همچنین از سال سوم به فعالیت های اجتماعی تندرو در تمامی محافل هاگوارتز پرداخت. خاطره انگیز ترین آنها ماجرای تاسیس هفته ی کوررنگی می باشد که طی آن تانکس درحالی که در دست راست خود کراوات هایی از چهار گروه باستانی گریفیندور، اسلیترین ، ریون کلاو و هافلپاف داشت و با دست چپش جماعت حاضر در تالار اصلی را مورد خطاب قرار می داد روی میز ایستاده و نطقی غرا درباره ی تاثیر گروه بندی بر تفرقه افکنی بین آینده سازان بریتانیای جادویی و طرح زنی کلیشه وار روح دست نخورده و شکل پذیر نوجوانان داشت. در پایان این سخنرانی جمعیت دست و هورا کشیده، شال گردن یا کراوات ها را از خودشان کنده، پای تانکس را از سینه ی بوقلمون بیرون کشیده و او را قلمدوش کرده بودند. علارغم مخالفت های مینروا مک گوناگل، این درخواست به تصویب رسید و آلبوس دامبلدور سوت زنان مجوز ایجاد هفته ی کوررنگی را امضا کرد. سپس دانش آموزان همانطور که داشتند برای تبدیل این سبک تفکر به یک سنت نقشه می ریختند سر میز گروه های خودشان نشستند،
و با دوستان سابقشان درباره ی باقی گروه ها به غیبت پرداختند و یک ساعت بعد کل ماجرا به فراموشی سپرده شد.
در سال چهارم تانکس، گزارش دیده شدن یک مرگخوار در هاگزمید و به دنبال آن وقوع قتل های سریالی و پیدا شدن تکه های جسد در هر سو به شدت هیاهو ایجاد کرده بود. هر روز صبح روزنامه ها به میز صبحانه سرازیر می شدند ، هر روز ظهر جادوآموزانی بودند که ادعا کنند مرگخوار یا آثارش را در مدرسه دیده اند و هر شب سال اولی های بیشتری دچار بی خوابی، کابوس یا حتی شب ادراری می شدند. نیمفادورا تانکس به اعتراض برخواسته بود که کودکان باید مورد حفاظت روانی قرار بگیرند و سفارش دیلی پرافیت باید به پروفسورها و جادوآموزان بالای پانزده سال محدود گردد. وی در همین سال هفته نامه ی هاگوارتز را تاسیس کرد و در آن به اشاعه ی فرهنگی پرداخت.
از برجسته ترین گزارش های این هفته نامه می توان به نشر عکس های کمتر دیده شده از باسن سورس اسنیپ زیر چین های ردا، زاویه ی فک مادام هوچ و کلوزآپ هایی از صورت هاگرید و جانوران جادویی مدرسه نام برد. برای مورد آخر تانکس طی عکس برداری از صورت یک هیپوگریف به شدت مجروح شد و برای بستری فیزیکی و همچنین ارزیابی روانی یک هفته به سنت مونگوس فرستاده شد. علارغم بدگمانی مادام پامفری به دوقطبی بودن وی ، مدارک پزشکی موجود سلامت روانی نیمفادوراتانکس را اثبات کردند.
گزارش هایی که این ساحره در هفته نامه ی هاگوارتز می نوشت اگر چه گاه به گاه جنجال برانگیز بودند اما هرگز مورد پیگرد قانونی قرار نگرفتند و هیچ جریمه ای به او معطوف نگشت تا حدی که بعضی از جادوآموزان نسبت به این تبعیض لب به اعتراض گشودند. مخصوصا که نیمفادورا در تمام مقاطع تحصیلی همواره به عنوان پاچه خوار پروفسورها زبانزد خاص و عام بود. تنها برخورد قاطعی که نسبت به گزارش های او شد از طرف سوروس اسنیپ ، پروفسور معجون سازی بود که او را متهم به «مردم آزاری، سطحی نگری و "جلف"بودن » کرد. منابع نامعتبر می گویند پس از این واقعه تانکس تا ساعتها در دستشویی دختران گریه کرده است.
در سال ششم هاگوارتز با افزایش غیبت های ناگهانی تانکس شایعاتی مبنی بر احتمال گرگینه بودن او در میان جادوآموزان رواج پیدا کرد. این شایعات چنان محبوب شدند که پروفسور مک گوناگل شخصا سر یکی از وعده های غذایی اعلام کرد که ناپدید شدن های گاه به گاه این خانم جوان صرفا به دلیل یک بیماری ماگلی ارثی به نام میگرن می باشد و در صورتی که نگرانش هستند کافیست تا به درمانگاه مدرسه مراجعه و از دوستشان عیادت کنند.
نیمفادورا تانکس در جواب کنجکاوی اطرافیان اعلام کرد که اگر چه گرگینه نیست اما حتما هر کسی را که جرئت کند در آن دوران به ملاقاتش بیاید گاز خواهد گرفت. متاسفانه این اظهار نظر نا به جا صرفا منجر به افزایش کنجکاوی و شیطنت همکلاسی ها و مخصوصا پسران سال بالایی شد. تا جایی که مزاحمت های ایشان باعث اختلال در استراحت وی شد و دامبلدور برای ختم قائله کلبه ی کوچکی در هاگزمید را برای چنین مواقعی در اختیار او گذاشت.
این کلبه پر از وسایل قدیمی جادوآموز اسبق، ریموس لوپین بود و گشت و گذار در بین این وسایل زمینه ی علاقه مندی تانکس را به همسر آینده اش ایجاد کرد.
در همین سال پروفسور اسلاگهورن به نیمفادورا توصیه کرد اگر واقعا به هم مدرسه ای های جوان ترش اهمیت می دهد اخبار جرم و جنایت هایی که در دنیای واقعی پیش می آیند و نحوه ی حفاظت از خود در برابر آنها را در هفته نامه اش انتشار دهد.
تانکس سعی کرد تا با زبانی ساده و بدون ترساندن سال پایینی ها این مهم را به انجام رساند ، این کار تاثیر واضحی در شخصیت و علایق او داشت و پس از مدتی تلاش، به کلی نسبت به روزنامه نگاری بی میل شد و پس از یکسال و نیم مطالعه ی متمرکز و فارغ التحصیلی با نمرات درخشان به آکادمی کارآگاهان پیوست.
تایید شد.

مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و از یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره، راهنمایی بخواه تا راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون بده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Lunathestone در 1405/1/31 22:46:44
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/31 22:58:47
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/31 22:58:47
شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج