خب خب خب. من آمدهام وای وای با گزارش میتینگ تولد.
(موارد بامزهای که از قلم انداختم رو حتما اضافه کنین و باهامون به اشتراک بذارین.

)
خودم حدودا سه و ربع رسیدم که اون موقع گابریل، هکتور، لرد و سالازار رسیده بودن و طبیعتا فضا یکم ساکت بود. البته یکم بعد هم ملانی وارد شد. فکر میکردم افراد بیشتری اومده باشن، ولی خیلی ساکت و awkward بود و من داشتم الکی با گوشیم ور میرفتم که زمان بگذره.

بعد از اون هم باقی بچهها به صورت گروهی و انفرادی خودشون رو به محل تولد رسوندن و یهو به خودم اومدم دیدم عه، چقدر آدم! چقدر شلوغه!
وقتی به تعداد قابل قبولی رسیدیم، سیریوس مجلس رو دست گرفت و آهنگ یلداییای که برای سایت درست کرده بود رو برامون گذاشت و ما هم حسابی حال کردیم و از تلفظهای عجیب و غریب هوش مصنوعی خندیدیم.
وقتی همه جمع شدیم، از اونجایی که اکثرا هم رو نمیشناختیم، به ترتیب خودمون رو معرفی کردیم. توی این قسمت، فضا بسیار شبیه کمپ ترک اعتیاد شده بود.

یکی از بچهها (فکر میکنم خود سیریوس بود.) به اعتراضِ به جای زاخاریاس اشاره کرد که گفته بود کمبود پسر داریم توی سایت و این که بنده مرلین تازه نمیدونست نصف پسرا هم دخترن.
همون جاها بود که فهمیدیم علی بشیر شناسه خانوم سیریوسه و این یکم قضیه رو پیچیده کرد.
در نهایت چون از هر چه بگذریم، سخن غذا خوشتر است، سفارش غذا دادیم و بعد هم مشغول صحبت شدیم.
اون وسط سو و همراهشون که مسئولیت جشن رو قبول کرده بودن، کیک رو آوردن که شبیه همون کیکی بود که هاگرید برای تولد هری پخته بود! البته، اون هاگریدی که کیک ما رو درست کرده بود به نظر ماگل میاومد. چون طرح رو اشتباه متوجه شده بود و خود بچهها هم همون موقع فهمیدن.

هرچند، چیزی از ارزشهای کیک کم نمیکرد و همچنان خوشمزه بود.
به علت عدم تفرقهافکنی، شمع نداشتیم. (چون سر اینکه کی فوتش کنه دعوا میشد و فوت بیست نفر آدم هم چیز جالبی از آب در نمیاومد.

) عوضش جای شمع، گابریل چاقو آورده بود که البته چاقوش مثل خودش گوگولی و ناز بود و زیاد چاقو نبود.

کیک رو دست به دست کردیم تا رسید به سالازار و هرچقدر بهش گفتیم صبر کن بذار فیلم بگیریم از لحظه قاچ کردن کیک، صبر نکرد و این شد که لحظه شمارش و قاچ کیک توی فیلم نیفتاد. دیگه من میخواستم پوشش خبری خوبی بدم از تولد، ولی مسئولین نذاشتن.
وزیر بلک که وزیر مردمیای هستن، کیک رو به قدری دوستانه تقسیم کردن که حتی یه بخشیش هم اضافه اومد و گذاشتیمش برای صاحب کافه.
همزمان با کیک، سفارشامون هم رسید و بعضی از دوستان مجبور شدن کیک رو همراه پاستا و پیتزا و سیبزمینی میل کنن.

توی این مرحله از میتینگ، در گروههای دو، سه، چهار و پنج نفره مشغول به صحبت شدیم و چند نفری هم ساکت و مشکوک همینجوری نشسته بودن. من که از بحثهای بقیه سر در نمیآوردم ولی حدس میزنم مدیرا و کلهگندههای سایت داشتن درباره مسائل مهمی حرف میزدن و متاسفانه از گوشهای گرگیم برای شنیدنشون استفاده نکردم.
از اونجایی که دیگه گفتگوها خصوصی شده بود و فضا دیگه حالت دستهجمعی نداشت، سو پیشنهاد داد که یه بازی گروهی (جاسوس) بازی کنیم.
قوانین رو توضیح دادن و دور اول رو بازی کردیم که تو همون دور، فلیسیتی خوب درخشید و حضور خوبی داشت. این وسط چند نفری هم به صورت مشکوکانه ساکت بودن که با بهونه درونگرا بودن، خودشون رو نجات دادن. (اصلا اشاره نمیکنم که گب و هکتور بودن.

)
چند دور بازی کردیم و سیریوس چهار دست متوالی جاسوس از آب درمیاومد و این نشون میده چقدر سیاست چیز کثیفیه.

(البته بگذریم که از همون چهار دست، خودم سه دستشو جاسوس بودم.

) از بین سدریک و آگلانتاین هم حداقل یکیشون جاسوس میشد و دیگه به این فکر میکردیم که جفتشون رو همون اول کار حذف کنیم. خلاصه که دوستیا و روابط رو خیلی خوب خراب کرد این بازی.

آخرای بازی هم دوستان همگی سوالاشون ته کشیده بود و قیمهها رو میریختن تو ماستا و من هنوز یه سری سوال و جوابا ذهنم رو درگیر کرده که یعنی چی واقعا؟ کی پاسخگوئه؟
با دور آخر دقیقا تایم رزرومون تموم شد و لرد و سالازار همه رو مهمون کردن. هرچقدر اصرار کردیم که ازشون شماره کارت بگیریم، ندادن و با سرعت از کافه فرار کردن. بچهها رفتن و برشون گردوندن و سعی کردیم خفتشون کنیم ولی سخت سر تصمیمشون مونده بودن.
اینجا بچهها سه گروه شده بودن: یه عده با لرد و سالازار سر و کله میزدن. یه عده دنبال مکان مناسب برای عکس میگشتن. بقیه هم (مثل خودم

) اون وسط سرگردان وایساده بودن. گروه اول که موفق نشدن، ولی گروه دوم تصمیم گرفتن اتاق بغلی رو تصاحب کنن که بازم اونجا عکس بگیریم. بعد از تنظیمات فراوان برای نور و چینش افراد و غیره، بالاخره از این مرحله عبور کردیم و همونطور که سعی داشتیم مخ لرد و سالازار رو بزنیم، تصمیم گرفتیم مرحله دوم میتینگ رو همونجا برگزار کنیم. البته بخاطر اینکه ممکن بود هرلحظه مسئولای کافه پرتمون کنن بیرون، صرف نظر کردیم.

ولی یه ربعی رو همونجا گذروندیم و گب حتی سالازار رو تهدید کرد که شناسه میبنده و از اون طرف هم قرار شد نیکلاس با گالیون حساب کنه. اون وسط هکتور هم پیشنهاد زدن جیب سالازار و لرد رو مطرح کرد که طبیعتا هیچکس جرئتش رو نداشت.

ما که نفهمیدیم چی شد ولی در نهایت زیر بار نرفتن و امیدوارم اگه این پست رو میخونن، حداقل به خودشون بیان و شماره کارت رو بدن.
مرحله سوم رو جلوی کافه و در سرمای خیابون برگزار کردیم و باز اینجا هم هرکس یه سمت مشغول صحبت بود. آخرش هم خیلی یهویی از همدیگه جدا شدیم و من با گب و هکتور هممسیر شدم.
اینجاهاش دیگه ربطی به تولد نداره ولی به این موضوع اشاره کنم که گب چند باری خواست من رو مصدوم و حذف کنه که توی فینال لیگالیون برتری داشته باشن، ولی خب دیر جنبید و با اینکه بعدش هم به صلح رسیدیم، ولی وسطاش بازم افکار شیطانیش رو مطرح میکرد. به قیافه گوگولیش نگاه نکنین؛ میتونه خیلی مرگخوار باشه.
در نهایت جون خودم رو نجات دادم و از مترو پیاده شدم و اینجا مرحله سه و نیم میتینگ هم برای من تموم شد.
در کنارتون خیلی خوش گذشت و جای کسایی هم که نتونستن بیان خیلی خالی بود. امیدوارم سالهای بعدی این جمع بزرگتر بشه و افراد بیشتری بتونن شرکت کنن.
مرسی از همگی.
با احترام،
آلنیس