سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 01:51
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1046
تالار پر از همهمه بود. سالازار اسلیترین به دیوار سنگی تکیه داده بود و با چشمانی تیز و خیره، جمعیت را زیر نظر داشت. هرچند ظاهرش مثل همیشه سرد و بیاحساس بود، اما در دلش غوغایی دیگر جریان داشت. این تولد چیزی متفاوت بود. نه از آن جلسات تاریکی که تنها جدیت و برنامهریزی در آن موج میزد، و نه از آن جدالهای خونین بر سر قدرت. اینجا، در میان جوانانی که با شور و هیجان دور هم جمع شده بودند، جایی برای خنده و شادی بود.
او به آرامی قدم زد و نزدیکتر شد. گابریل و سیریوس با شوخیهای بیپایانشان در مرکز جمعیت قرار داشتند. سالازار با ابرویی بالا رفته نگاهشان کرد، و وقتی گابریل چاقوی کوچکش را برای بریدن کیک به نمایش گذاشت، لبخندی پنهان کرد که شاید هزار سال از آخرین باری که بر لبانش نشسته بود گذشته بود.
لحظهای چشمش به کیک افتاد. چیزی در آن کیک بود که او را به یاد گذشتهها انداخت. طرحش البته اشتباه بود، و ماگلی که آن را پخته بود، چیزی از هنر جادویی نمیدانست. اما رنگها، شکل دستسازش... همه چیز مثل همان روزهای ابتدایی هاگوارتز بود. روزهایی که او و دوستانش سنگهای اولیه دیوارها را بر هم گذاشتند. خاطراتی که همیشه با تلخی همراه بودند، برای لحظهای با شیرینی کیک جایگزین شدند.
«سالازار! زودتر بیا کیک رو ببر!»
او نگاه سردش را به گابریل انداخت و با نگاهی که نه میتوانست جدی باشد و نه کاملاً بیاعتنا، به سمت کیک رفت. چاقو را برداشت، اما منتظر هیچ کس نماند. صدای اعتراض بلند شد، اما سالازار بدون اینکه به آن توجه کند، اولین برش کیک را زد و با همان دقتی که در طلسمهایش داشت، آن را به تکههای کوچک تقسیم کرد.
حین تقسیم کیک، نگاهش به حاضرین افتاد که در هر کدام در گوشهای مشغول بحثی به ظاهر جدی بودند. شاید خلاقیت هایی جادویی در هر جای این جشن در حال تولید بود. در این میان، لرد با خندهای بلند از دور توجه او را جلب کرد. سالازار به آرامی نفس کشید. این جمعیت، این صداها... چیزی در آنها بود که احساس عجیبی در قلب تاریکش بیدار میکرد.
هنگام بازی "جاسوس"، وقتی سیریوس برای چهارمین بار پشت سر هم جاسوس شد، سالازار نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با نگاهی خونسرد اما شوخ گفت: «شاید این بازی میخواهد چیزی درباره شخصیت تو بگوید، سیریوس.»
این حرف باعث خنده جمع شد، و سالازار برای لحظهای حس کرد که شاید بودن در میان این جمع، هرچند متفاوت از دنیای خودش، بد هم نیست. سالازار پیش خود اندیشید که اگر هر فرد حاضر در این جشن تولد سوالات عجیب و شاید نسنجیده او در حین بازی را یادآوری کند، قطعا خوراک خوبی برای باسیلیسک خواهند بود.
در راه برگشت، وقتی جمعیت به آرامی متفرق میشدند، سالازار برای لحظهای ایستاد و به آسمان پرستاره نگاهی انداخت. او که همیشه باور داشت احساسات زنجیرهاییاند که انسان را به عقب میکشانند، برای لحظهای کوتاه اما شیرین حس کرد که شاید، فقط شاید، کمی خوشحالی هم برای جادوگری مثل او بد نباشد.
او به آرامی قدم زد و نزدیکتر شد. گابریل و سیریوس با شوخیهای بیپایانشان در مرکز جمعیت قرار داشتند. سالازار با ابرویی بالا رفته نگاهشان کرد، و وقتی گابریل چاقوی کوچکش را برای بریدن کیک به نمایش گذاشت، لبخندی پنهان کرد که شاید هزار سال از آخرین باری که بر لبانش نشسته بود گذشته بود.
لحظهای چشمش به کیک افتاد. چیزی در آن کیک بود که او را به یاد گذشتهها انداخت. طرحش البته اشتباه بود، و ماگلی که آن را پخته بود، چیزی از هنر جادویی نمیدانست. اما رنگها، شکل دستسازش... همه چیز مثل همان روزهای ابتدایی هاگوارتز بود. روزهایی که او و دوستانش سنگهای اولیه دیوارها را بر هم گذاشتند. خاطراتی که همیشه با تلخی همراه بودند، برای لحظهای با شیرینی کیک جایگزین شدند.
«سالازار! زودتر بیا کیک رو ببر!»
او نگاه سردش را به گابریل انداخت و با نگاهی که نه میتوانست جدی باشد و نه کاملاً بیاعتنا، به سمت کیک رفت. چاقو را برداشت، اما منتظر هیچ کس نماند. صدای اعتراض بلند شد، اما سالازار بدون اینکه به آن توجه کند، اولین برش کیک را زد و با همان دقتی که در طلسمهایش داشت، آن را به تکههای کوچک تقسیم کرد.
حین تقسیم کیک، نگاهش به حاضرین افتاد که در هر کدام در گوشهای مشغول بحثی به ظاهر جدی بودند. شاید خلاقیت هایی جادویی در هر جای این جشن در حال تولید بود. در این میان، لرد با خندهای بلند از دور توجه او را جلب کرد. سالازار به آرامی نفس کشید. این جمعیت، این صداها... چیزی در آنها بود که احساس عجیبی در قلب تاریکش بیدار میکرد.
هنگام بازی "جاسوس"، وقتی سیریوس برای چهارمین بار پشت سر هم جاسوس شد، سالازار نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با نگاهی خونسرد اما شوخ گفت: «شاید این بازی میخواهد چیزی درباره شخصیت تو بگوید، سیریوس.»
این حرف باعث خنده جمع شد، و سالازار برای لحظهای حس کرد که شاید بودن در میان این جمع، هرچند متفاوت از دنیای خودش، بد هم نیست. سالازار پیش خود اندیشید که اگر هر فرد حاضر در این جشن تولد سوالات عجیب و شاید نسنجیده او در حین بازی را یادآوری کند، قطعا خوراک خوبی برای باسیلیسک خواهند بود.
در راه برگشت، وقتی جمعیت به آرامی متفرق میشدند، سالازار برای لحظهای ایستاد و به آسمان پرستاره نگاهی انداخت. او که همیشه باور داشت احساسات زنجیرهاییاند که انسان را به عقب میکشانند، برای لحظهای کوتاه اما شیرین حس کرد که شاید، فقط شاید، کمی خوشحالی هم برای جادوگری مثل او بد نباشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/13 21:58:20
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

)
بعد از اون هم باقی بچهها به صورت گروهی و انفرادی خودشون رو به محل تولد رسوندن و یهو به خودم اومدم دیدم عه، چقدر آدم! چقدر شلوغه!
تولدت مبارک جادوگران.







