- ای لامروت .. نکن مارو اذیت ... که هیچ طاقت ندارم ...

- ناز نفست ...

- غلامتم ...

زندانی سیبیلو در حال خواندن بود و مریداش هم در حال تشویق وی بودند. بعد از تمام شدن مجلس آهنگ خوانی یکی از زندانیان که یک چشمش بر اثر ورم کاملا از بین رفته بود و باقی صورتش نیز کلا خطخطی بود، رو به گودریک کرد و گفت:
- هی تازه وارد ... جرمت چیه؟
گودریک سرش را بالا آورد و نگاهی به کثیر زندانیانی که به او زل زده بودند، کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: « سرعت غیر مجاز با جارو پرنده! »
-

جمله ی گودریک تمامی زندانیان را نقش بر زمین کرده بود و خنده ی آنها تمامی نداشت و صدای خنده هایشان کل زندان را در بر گرفته بود. با بالا گرفتن خنده ی زندانیان ، صدای قدم های محکم نگهبانان به گوش می رسید که در حال نزدیک تر شدن به سلول بودند.
در سلول باز شد و سه نگهبان وارد سلول شدند و شروع به کتک کاری مجرمان دست بسته شدند. در همین هنگام گودریک از فرصت استفاده کرد و خودش را روی یکی از نگهبانان انداخت.
نگهبان به سختی گودریک را از روی خود به طرفی پرت کرد و با باتوم جادویی او را مورد ضرب و شتم قرار داد اما متوجه این قضیه نشد که گودریک چوبدستی او را دزدیده بود. نگهبان بعد از اینکه گودریک را حسابی مورد عنایت قرار داد ، به سمت دیگر زندانیان رفت.
در همین هنگام گودریک بلند شد و چوبدستی خود را بیرون آورد.
- آواداکتابرا
زندانیان و نگهبانان به سمت گودریک برگشته و نگاهی به او و چوبدستیش کردند که جز چند جرقه چیزی از آن بیرون نیامد.
- ببخشید اشتباه شد

گودریک کتابی از جیبش درآورد رو روی زمین انداخت و بعد فریاد زد: « ایمبوکریو »
همه ی زندانیان و نگهبانان بعد از اجرای طلسم دیوانه وار به سمت کتاب حمله ور شدند تا آن را بخوانند. گودریک نیز از فرصت استفاده کرد و از در سلول خارج و وارد راهرو تنگ و تاریخ ازکابان شد.
نگهبانان زیادی به سمت گودریک حمله ور می شدند تا مانع فرارش شوند اما گودریک همه ی نگهبانان را با طلسم کتابیشو به کتاب تبدیل می کرد. وقتی به دروازه پایانی ازکابان رسید، نگاهی به پشت سرش کرد. کتاب های بیشماری در جای جای زندان قرار داشتند به گونه ای که ازکابان می توانست به یک کتابفروشی تغییر کاربری دهد.
گودریک دروازه پایانی زندان را باز کرد و قدم در راه آزادی گذاشت. چند قدم برداشت اما به یک باره دریای خروشان همانند شکل غول درآمد و مقابل گودریک ایستاد.
- کجا می روی زندانی؟ اگر می خوای از زندان فرار کنی باید به سه سوال من جواب دهی

غول خنده ی بلندی کرد و سپس سوال های خود را پرسید: « انتگرال سه وجهی 164649 چند میشه؟ در قرون وسطا نام وزیر رفاه و شهرسازی چمهوری چک چی بود؟ اگر هلیوم با سلسیوم و آگزابیوم ترکیب شه نتیجه چه ماده ای میشه؟! »
گودریک که سخت مشوش گشته بود، رو به غول کرد و گفت: « این سوالا رو از کجات درمیاری؟!
»غول کتابی طویل از پشتش درآورد و نشان به گودریک داد.
- کتاب های میکرو طبقه بندی شده گاج!
گودریک همینکه کتاب را دید، جرقه ای به ذهنش زد و چوبدستیش را بیرون آورد: « آواداکتابرا »
به یک باره کتابی که در دست غول بود ناپدید شد و غول نیز همانند دیوانگان به افق خیره گشت: « بابا نان داد ... مادر نان نداد ... پدر مادر را زد ... مادر طلاق گرفت ... مادر مهرش را اجرا گذاشت ... پدر افتاد زندان .... چرا علمم فقط همینقدره؟! چرا هیچی بلد نیستم؟!
»و بدین ترتیب گودریک از ازکابان فرار کرد.
2.
+ آواجیغی : این طلسم بسیار طلسم بدیه! اگر این طلسم روی یک فرد به مدت یک ثانیه اجرا بشه ، اون فرد تا یک سال جیغ ممتد می زنه اما طبیعیه که بعد از چند ساعت جیغ ممتد ، اون فرد از حال میره و میمیره! این طلسم که در نهایت به مرگ فرد مقابل می انجامه در واقع یک نوع مرگ همراه با شیونه!
+ چخه: این طلسم چندان طلسم تاریکی نیست و اما بیشتر به این دلیل نابخشودنی اعلام شده چون عمومیت استفاده از این طلسم اونقدر زیاد بود که به دنیای مشنگی نیز راه رافته بود. این طلسم تنها کاری که می کنه ، اینکه که فرد مزاحم رو صد متر دور می کنه!
+ مجنولیو: این طلسم بسیار طلسم تاریکیه اما سازنده آن اهداف تاریکی نداشت! این طلسم به هر کسی برخورد کنه ، اون فرد رو تا آخر عمرش مجنون محبوبش می کنه و در نهایت اون فرد اونقدر مجنون میشه که حتی اگه محبوبش رو ببینه هم توجهی بهش نمی کنه و در خیال خودش با محبوبش حال می کنه ، در نهایت نیز محبوبی که در ذهنش ساخته میشه ، از اون می خواد که خودش رو فدای اون کنه و اون فرد نیز همینکارو انجام میده! این طلسم رو لیلی جادوگر روی مجنون جادوگر اجرا کرد و اونو به فنا داد در نهایت هم بعد از مرگ مجنون رو خودش طلسم آواجیغی رو اجرا کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

حالا باس کمکمون کنی بتونیم فرار کنیم.














چی ژوده؟ بازژویی دارم؟! نه؟ پس ژی؟ 