جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس بلند بلند داد مى زند و مخالف مى طلبد.
- کى مخالفه؟ هر کى مخالفه از گروهش صد امتياز کم مى شه و به اسليترين اضافه مى شه. اگه طرف عضو اسليترينه ميديم باسيليسک بخوردش! چرا ساکت شديد؟ زود بگيد کى... اممم... روغن موى من کو اصلا؟

اسنيپ جمله ي آخر را وقتى گفت که گروه دوم که مخالف بودند، با چوبدستى هايشان جلو آمدند.
- ما مخالفيم!

گروه اول هم بلافاصله چوبدستى هايشان را کشيدند و جلو آمدند.
- آدمش نيستيد!

آريانا كه خون دامبلدورها در رگ هايش جريان داشت، هميشه طرفدار صلح، دوستى، عشق و محبت بود.
- بچه ها آروم باشيد! بدون دعوا هم ميشه حل کرد قضيه رو! :worry:

گروه مخالف نابودي هوركراكس، رو به موافق نابودي هوركراكس:
- ميريد کنار يا ببريمتون کنار؟!

گروه موافق رو به مخالف:
- ريز مى بينمتون عامو!
- بچه ها دعوا نکنيد!
- اگه واسه همه لاتيد، واس ما شکلاتيد!
- الان بهتون نشون ميديم کى شکلاته!

گروه ها رفتند که طلسم هاى رنگارنگ به سمت هم شليک کنند. گروه ها خواستند بزنند هم را بکشند و ديگر گروهى باقى نماند.


- بچه ها دعوا نکنيد! بچه ها لطفا دعوا نکنيد! اکسپليااااارموووووس!

اعضاى دو گروه از ترس سرجاى خود خشک شدند.

- با يه طلسم خلع سلاح حل کردم قضيه رو.


شدت اين فرياد خيلي بالا بود اما چيزى که باعث شد گروه ها دست از دعوا بکشند، فردى بود که اين فرياد را زد و آن طلسم کوفتى را براى هزارمين بار اجرا کرد. و لامصب فكر مي كرد حل كرد قضيه رو!

طلسم رفت بالا. بالا بالا و خورد به سفينه ى فضايى بى بازگشت به زمين و سوراخش کرد و به زمين بازگرداندش.

آريانا:

سپس منعکس شد به سمت زمين. به يک درخت چند هزارساله خورد و قطعش کرد.

آريانا:

بازگشت به سوى يه اقيانوس و نقطه ى برخورد را چاه کرد.

آريانا:

سپس با همان سرعت اوليه به سمت گروه ها بازگشت.

اعضا دست ها را روى سر گرفتند اما اتفاقى که بايد بيافتد مى افتد. طلسم چرخيد و چرخيد و فرت خورد به فرد لرزاننده ى معجون ساز گروه.

هکتور دگورث گرنجر.

و درجا او را کشت.

آريانا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/6/9 1:00:27
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
گاومیش، به اذن مرلین، روی دو پایش نشست. سرش را بالا آورد و با صدایی دورگه سخن گفت.
-اینجا کجاست؟ ما رو واسه چی آوردین اینجا؟ چرا روی زمین نشستیم؟ چرا حس می‌کنیم تبدیل به...

صدای گاومیش توسط مسلسلی که روی سرش کوبیده شده بود، قطع شد. وینکی رو به بقیه مرگخواران کرد و گفت:
-گاومیشِ کم‌فرهنگ داشت ادای ارباب درآورد. وینکی نخواست گاومیش ادای ارباب درآورد. وینکی جن خووب؟

مرگخواران، با قیافه هایی بهت زده به جن نگاه کردند. سپس سرشان را به طرف گاومیشی که بر زمین افتاده بود، برگرداندند. مرگخواران خیلی بهت زده شده بودند. مرگخواران نمی‌توانستند این را درک کنند. مرگخواران داشتند می‌ترکیدند. مرگخواران آن‌قدر در بهت و حیرت فرو رفته بودند که دست هایشان را بر سر کوبیدند. بعضی از آنها هم ترکیدند و به در و دیوار ریختند.

-
-
-
-
-خفه شین دِ لامصبا! سوژه رو با جیغ که نمی‌شه پیش بُرد. فکر کنین ببینین چه بوقی بخوریم این وسط!
-بوق های تشه بخورید. مناسب برای هر سن و سال و ذائقه ای! بوق بدم بهتون؟

مرگخواران که دیگر نمی‌دانستند چه گِلی به سر بگیرند، تصمیم گرفتند بوق های هکتور را بخرند و به سر بگیرند تا فکری به ذهنشان برسد.
این شد که همه مرگخواران رفتند و از هکتور بوق خریدند و روی سرشان گذاشتند تا جن خووب شوند خودشان را از منجلاب کنونی، بیرون بکشند.
لامپی بالای سر سوروس ظاهر شد.
-فهمیدم!
-کله چرب، جن فهمیده!

سوروس پا پیش گذاشت، چوبدستی‌اش را در دماغ جن کرد و بعد، رو به بقیه مرگخواران گفت:
-بایـد این گاومیش رو بکشیم، بپزیم و به خورد ارباب بدیم تا هورکراکـس به بدنـش برگرده. کسی مخالفتی داره؟ نه نفهمیدم... کسی مخالفتـی داره؟ مخالفـت داره کسی؟ هرکی مخالفه غلط کرده مخالفه!

گروه دوم مخالفت داشتند. خیلی هم مخالفت داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/8 21:42:05
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/8 21:43:46

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- گفتم اینجا دارید چیکار میکنید ؟!

- شما رو نیگا نیگا میکنیم ؟!

- زیبا بود . پتریفیکوس توتالوس !

- ای بانوی کمترین رنج این چنین که بنمودی ما را بر آن داشتی که چوب دستی های خویش بیرون کشیده گِرد شما حلقه شویم و در برابر شما قد افراشته کنیم تا از آرمان های خویش ..

تـــــــــــــــــقققق

وینکی ماهیتابه ای که ظاهر کرده بود و بر فرق سر لادیسلاو کوبیده بود رو به کناری انداخت. و رو به بقیه گفت:

- این عامل شورشی علیه هورکراکسهای ارباب با مرگخوار وفادار ارباب زیاد صحبت کرد. وینکی صدای اعتراضش رو خفه کرد. وینکی جن ِ صداخفه‌کُنِ خوب؟

آریانا در حمایت از لادیسلاو چوبدستی خودش رو بیرون کشید :

- اکسپلیارموس !

طلسم اشتباهی به اسنیپ برخورد کرد و موهای چربش نورانی شدن:

- اخه چرا این از حافظه اش هیچ جوری پاک نمیشه ؟؟!!

کنت الاف پاچه های شلوارش رو از بالای قوزک پاهاش بالاتر کشید و شنلش رو توی کمربند شلوارش فرو کرد و خودش رو اسنیپ انداخت و گوشه شنلش رو توی دهن اسنیپ فرو کرد. رز دورخیز کرد و به سمت ریگولوس حمله کرد و دور گردنش حلقه زد و با جیغ گوش راستش رو کر کرد. قصد داشت برای گوش چپ هم وارد عمل بشه که گاومیش باروفیو به دنبال گیاهی که اونورتر بود از کنار باروفیو حرکت کرد و از بین مرگخوارها گذشت و در اشتیاقِ رسیدن به گیاه ، پاش به اندام خشک شده هکتور که نزدیک درخت افتاده بود برخورد کرد و روی هکتور افتاد و شاخش در محل ترک خورده فرو رفت. ناگهان ریشه های درخت از اطراف تنه درخت از زیر خاک بیرون اومدن و صدای جیغ عجیبی که از محل ترک خورده زمین به گوش میرسید بقیه رو ساکت کرد. ترک هی عمیق تر میشه. خاک کنار رفت و دود غلیظی از سوراخی که ایجاد شده بود بیرون زد و به اولین چیزی که نزدیکش بود وارد شد : سوراخ دماغ ِ گاومیشِ باروفیو !

روح سیاه به محض اینکه وارد گاومیش شد، موهای گاومیش ریخت و دماغش از بین رفت.

مرگخوارهای گروه اول و دوم :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/6/8 18:27:04
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/6/8 18:28:55
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/6/8 18:35:39
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-بدبخ شدیم ...زمین ترک خورد. الان همگی درونش فرو میریم و زمین ما رو میبلعه.بعد ترکه ادامه پیدا میکنه و زمین دو تکه میشه و ما از اون طرف زمین میفتیم پایین...یعنی بالا...یعنی تو فضا معلق میشیم.بعد تو اون وضعیت معلق ممکنه آرایش صورتمون به هم بریزه. جاذبه که وجود نداره.

هکتور برای اولین بار کار مفیدی انجام داد. بیلش را برداشت و ضربه محکمی به سر کراب وارد کرد که البته اتفاق خاصی هم نیفتاد. کراب کله خر تر از این حرف ها بود.ولی به هر حال ضربه باعث شد او ساکت شود. آرسینوس نگاهی به هکتور انداخت.
-تو بیل داشتی؟ بیل داشتی و رو نمیکردی؟

-این که بیل نیست. قاشقمه!

مرگخواران در پی هورکراکس، هکتور را مجبور کردند که با استفاده از همان ترکی که ایجاد کرده بود، شروع به کندن زمین کند. هکتور هم که لاغر و مردنی و ضعیف! جرات مخالفت نداشت. شروع به کندن کرد.

هن و هن و هن و هن کند...
لرزان و خوشحال به کندن ادامه داد...تا این که بیلش به جسم سفتی برخورد کرد.

-چه جور جسمی مثلا؟!

این صدای بلاتریکس بود که اصولا نباید صدای نویسنده را میشنید و اصولا نباید در آن صحنه حضور میداشت...ولی خب شنید و داشت!

گروه دوم درست در مقابل گروه اول ایستاده بودند. چوب دستی هایشان را به طرف گروه اول گرفته بودند.
-شما دارین این جا چیکار میکنین؟

هکتور کمی فکر کرد.
-امممم....د...درخت میکاریم!

بلاتریکس نگاه تمسخر آمیزی به اطرافش انداخت.
-اوه...بله...چقدر هم این جا به درختکاری احتیاج داره.

-به جان باروفیه این یکی را راست گفت. این جا از موهای بلاتریکس انبوه تره!

باروفیو از این که جمله ای گفته بود که خود به خود با دو حرف "ره" تمام شده بود از شدت خوشحالی جان به جان آفرین تسلیم کرد...ولی کمی بعد با جفتک یکی از گاومیشانش جان را دوباره از جان آفرین پس گرفت و برگشت. الکی که نبود.سوژه ادامه داشت.

جسم سفت زیر بیل هکتور بود و بلاتریکس هنوز منتظر جواب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/6/8 14:58:44
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران گروه دوم تصمیم گرفتند برای جلوگیری از گم کردن یکدیگر، دستان همدیگر را بگیرند و همگی باهم آپارات کنند.
- من وژیفه شخت آپارات کردن رو انجام میدم.
- نععووها...

پااااااااااق

ثانیه ای بعد، مرگخواران همچنان به صورت دایره وار در محلی دیگر ظاهر شدند.
- اینجا چرا همچینه؟
- چشه؟!
- چرا ساحره نداره خب؟!
- داداچ تو جنگل شاحره کجا بود؟
- رودولف! موضوع این نیست که ساحره نیست، موضوع اینه که جنگل نیست اصلا!
- نه سیو... ببین، شاید این شن و ماسه ها جلوی جنگلو گرفتن خب.

مرگخواران بالاخره بیخیال بحث کردن شدند و یک نگاه به اطرافشان انداختند. اما ناگهان دای گفت:
- مگه اون ابوالهول نیست؟!
- راست میگه بچه... آقا، جمع کنید بریم... اشتباه اومدیم.

مرگخواران دوباره با صدای پاق بلندی غیب شدند.

چند دقیقه بعد:

- آخ! افتادم روی کاکتوس!
- عه... جنگله که... درست اومدیم بالاخره!
- من کارمو خوب بلدم. اونم توقف بین راهی بود داداچا.
- ولی هنوزم درختا نمیذارن جنگلو ببینم. ساحره هم نداره تازه.

سوی دیگر، گروه اول:

گروه اول، در حالی که سر و کله شان از نیش پشه ها و سایر جانوران قلمبه شده بود، و حتی در ردای بعضی هایشان هم تیغ گل و گیاه به چشم میخورد، همچنان به پیش روی استقامتی خود ادامه میدادند.
تا اینکه بالاخره گیبن به سخن در آمد:
- میگم حالا تا اینجا اومدیم، کسی نقشه ای چیزی داره؟
- آره دیگه. باروفیو میتونه سوار بر گاومیشش پرواز کنه و بره بالای درختا که ببینه اون سرو بلند کجاست.
- نه نه... از معجون پرواز من استفاده میکنیم!
- باروفیو بردار سریع اون گاومیشو!
- آه دوستان گرانقدر من، اصلا نیازی به چنین کار بیهوده ای نمیباشد. درخت سرو درست در همین گوشه است اصلا. چرا کار بیهوده انجام دهیم؟

ملت مرگخوار به سمت لادیسلاو نگاه کردند. او به یک درخت سرو تکیه داده بود و لبخندی بر لب داشت.
مرگخواران به سرعت حمله کردند به سمت درخت.
- نکنید آقا! زیرش سفته. بیل و کلنگ بیارید!
- معجون کندن زمین بدم؟

ویبره هکتور خود به خود موجب ترک خوردن زمینِ زیر درخت شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-هکتورنه! خواهش می کنم! هکتور نمی تونه این کار رو انجام بده! بدبخت می شیم...می میریم...نابود می شم. به هلاکت می رسیم. به نابودی سوق داده...

-درست کردم تموم شد!

متاسفانه یکی از ویژگی های اساسی هکتور، سریع المعجون بودنش بود. یعنی به محض این که احتیاجی به معجونی احساس می شد، و یا اسم معجونی آورده می شد، هکتور به طور خودکار شروع به ساختن آن معجون می کرد. و تا گرفتن نتیجه از پای نمی نشست!

ای کاش می نشست...

چون بدون این که منتظر اظهار نظر یا ابراز مخالفت مرگخواران بشود معجون را روی جسد نجینی ریخت.

و جسد، در مقابل چشمان ناباور مرگخواران تبدیل به کود شد! حتی خود هکتور هم باورش نمی شد. چشمانش را مالید...و به جسد خیره شد.
-ک...ک...کود شد؟...یعنی...واقعا...عمل کرد؟

مرگخواران همچنان بی حرکت باقی مانده بودند. اگر در همان لحظه جسد دوباره تشکیل می شد و به جمعشان حمله می کرد اصلا تعجب نمی کردند. ولی از آن جایی که چنین اتفاقی نیفتاد، باروفیو که خونسردی روستایی اش مانع از تعجب بیش از حدش می شد بیلی برداشت و کود را جمع آوری کرد.
-این ره می ریزیم توی گلدون گوشتخواره. بخوره گوشت بشه به تنش ره!

این مشکل حل شده بود...مشکل لینی هم بدون این که مرگخواران متوجه باشند حل شده بود و لینی به صورت لکه ای آبی رنگ روی دیوار خودنمایی می کرد.

با حل مشکل، گروه اول برگشتند سر جلسه.

-خب؟ هورکراکس بعدی؟ کسی نظری نداره؟
-من یه نظری دارم البته...ارباب به موقعی به من فرمودن که یه چیز مهمی رو پای درخت سرو بلندی در جنگل های آلبانی دفن کردن...چیز مهم چیه؟ هورکراکسه خب!

همه سری به نشانه تایید تکان داده و بدون فوت وقت رهسپار شدند.

ولی...

گل گوشتخوار با خوردن کود جدیدش رشد کرد...رشد کرد...و باز هم رشد کرد...تا این که شاخ و برگش داخل چشم و چال رودولف که در اتاق کناری نشسته بود فرو رفت.
رودولف نگاهی به گیاه انداخت.
-این چشه؟...اینا چیه در آورده؟ مثل...یه عالمه...

بلاتریکس حرفش را کامل کرد.
-مثل یه عالمه نجینی کوچولو می مونن...این خائنا دارن چیکار می کنن؟ الانم که غیبشون زده. کجا رفتن؟

-ج...جنگل...های...آل...بانی...

این صدای ضعیفی بود که از لکه آبی رنگ روی دیوار به گوش رسید...و سپس لکه با سرعتی بسیار غم انگیز از روی دیوار به طرف زمین فرو ریخت...و بدین ترتیب لینی آخرین وظیفه اش را قبل از مرگ انجام داد.

بلاتریکس اهمیتی به لینی و لکه اش نمی داد.
- رفتن جنگلای آلبانی...باید جلوشونو بگیریم! ما هم می ریم همون جا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها وحشت زده در حالیکه دست و پایشان را گم کرده بودند در طول اتاق به بالا و پایین می پریدند. لنگه های کفش بود که از هر سو برای تکه روح پرت میشد.

- بزن اونورش. نزار بره سمت دریچه.
- نه نزن رم می کنه!
- یکی اون طلسم ایجاد بطری رو بگه تا روحه از بین نرفته!
- هی تو.... اسنیپ... پاشو تو هم یک کاری بکن ! یه بطری چیزی نداری؟!

اسنیپ که هنوز در حالت شوک به سر می برد، بدون اینکه چشم از جسد ناجینی بردارد و به پرسنده سوال نگاه کند دستش را درون ردایش کرد و بطری خالی را به مرگخوار داد.
- یالا بچه ها. رمش بدین این سمت. من بطری رو تهیه کردم. لاوگود مگه کاغذه که فوتش میدی!

بار دیگر سیل کفش ها به سمت روح روانه شد. اما دیگر کار از کار گذشته بود روح با صدای پاقی به توده ای از دود تبدیل شد و به آرامی محو شد.
- ای داده بیداد!
- بدبخت شدیم!
- حالا چه خاکی به سرمون بریزیم!
- نابود شدیم!
- به سپیدی پیوستیم!
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

در میان اشوبی که با کار آریانا اغاز شده بود هیچ کس متوجه لکه آبی رنگی که بر روی دیوار نقش بسته بود نشد. ظاهرا لنگه کفشی تنها شاهد را از میان برداشته بود!
***

10 دقیقه بعد

سکوت وهم انگیزی اتاق را در بر گرفته بود. بالاخره اسنیپ به خودش آمد و از جایش برخاست.
- احمقا! یعنی یه لحظه فکر نکردین وقتی روح آزاد شد باید بلافاصله اونو بگیریم! اصلا من نمی دونم این چرا باید اینجا باشه! یه دامبلدور یه دامبلدوره! ابلیوی اَت! دختره احمق، هرچی دیدی و انجام دادی فراموش می کنی! هرگز اینجا نبودی و از جریانات بی خبری!
- داری چیکار می کنی!
- دارم جون خودمونو نجات می دم.

اسنیپ با خشم به سمت اریانا که مات و مبهوت در جایش ایستاده بود رفت و پشت یقیه اش را گرفت و او را از در بیرون انداخت.

آرسیونوس در حالیکه این پا و آن پا می کرد با ترس و لرز گفت:
- حالا چطوری این گندی که زده شد را جمع کنیم!

وینست در حالیکه نامطمئن به نظر می رسید پیشنهاد کرد:
- چطوره هکتور با اون مجعون کودسازش ناجینی رو تبدیل به کود کنه و بارفیو سریع اون پای درختچه های گوشتخوار لرد بریزه.
- من موافقم.
- منم.
با اعلام آمادگی. همه به سرعت دست به کار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 7 شهریور 1395 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که لینی ویز ویز کنان توی اتاق پرواز میکنه جلسه حالت جدی تری به خودش میگیره.

-خب؟کسی نظری نداره؟ما باید سریعتر یه هورکراکس پیدا کنیم.ارباب حالش داره بدتر میشه.
-من یه نظری دارم.بریم کتابو بخونیم و هورکراکسا رو پیدا کنیم.

اخمای درهم کشیده شده و نگاهای چپ چپ به لاکرتیا میفهمونه که پیشنهادش اصلا خوب نبوده. برای همین پیشنهادشو عوض میکنه: خب برگردیم سراغ چیزای مورد علاقه ارباب. به نظر من واضح ترین هورکراکس جلوی چشمای ما قرار داره. دقت کنین.

مرگخوارا به چشمای هم زل میزنن. یکی عینکشو درمیاره و به شیشه هاش خیره میشه ولی هورکراکسی نمیبینه. اینجاست که لاکرتیا ازکوره درمیره و به میز اشاره میکنه.
-اینو میگم بابا. این!

مرگخوارا تازه متوجه نجینی میشن که دراز به دراز روی میز افتاده و هرازچندگاهی یه تکونی میخوره.

آرسینوس با ترس میپرسه:
-یعنی...ما...نجینی رو...

شپلق!

هضم این صحنه چه برای مرگخوارا و چه برای خوانندگان عزیز کار سختیه. ولی چه میشه کرد؟ اتفاق افتاده و منم مجبورم توضیحش بدم.
درحالی که مرگخوارا هنوز جمله لاکرتیا رو هضم نکردن، آریانا پریده بود روی میز. با قمه ی بزرگی که تو دستش بود توی سر نجینی کوبیده بود و اونو از وسط دو شقه کرده بود!
مرگخوارا شوکه شدن!
مرگخوارا ترسیدن!
مرگخوارا...تکه روحی رو دیدن که برخلاف روح های معمولی رنگش سیاه بود. روح که انگار تازه از خواب بیدار شده با کلافگی به طرف آسمون پرواز میکنه.
-آهای! یکی اونو بگیره. قبل از این که به جهنم واصل بشه.

مرگخوارا با عجله دنبال بطری یا ظرفی میگشتن که روحه رو توش بندازن که صدای بلاتریکس از پشت دیوار به گوش میرسه:کسی نجینی رو ندیده؟ ارباب نجینی رو برای صرف عصرانه احضار کردن.نجینی؟ عصرانه!

این طرف دیواریا میتونستن خیلی سریع جسد نجینی رو قایم کنن. ولی چیزی که فراموش کرده بودن مگس آبی رنگی بود که هنوز توی اتاق ویز ویز میکرد و احتمالا همه چیز رو دیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1395/6/7 9:12:30
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1395 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره و پس از گذشت ساعاتی طولانی که هر دو گروه را خسته و کلافه کرده بود، آریانا خشت آخر را به زور بین سوراخ دیوار چپاند و با پشت دست عرقش را خشک کرد.
- بلاخره تموم شد.

ززززززززز!

تـــــــــق!

آریانا مشتی ملات برداشت و به نقطه ای که صدا از آنجا می آمد کوبید.
- من خیلی باهوشم. درزش رو گرفتم.

گروه آهی کشیدند و دوباره دور میز نشستند تا به ادامه صحبت هایشان بپردازند.
- داشتیم فکر میکردیم چجوری برسیم به مستراح تالار اسلیترین. ما که همه اسلیترینی نیستیم.
- معجونِ...
- اگه نظر منه ره بپرسید میگم که گاومیش ها ره بفرستیم در تالاره ره خراب کنن. ما بتونیم بریم تو.

ززززززززززززززز!

- حالا من چی بپوشم؟ به نظرتون لاک جیگری بزنم یا زرشکی تیره.

ززززززززززززززز!

- گافش مکسوره!
- یه دقیقه ساکت باشید همگی!

با شنیده شدن صدای فریاد لاکرتیا سکوت، محل گردهمایی را فرا گرفت که البته دوام چندانی نداشت.

زززززززززززززززززززز!

زززززززززز!

ززززز!

زز!

- مگس اومده!
- چی چی آورده؟
- بال و پرش رو!
- بِکَن و ببر!
- با صدای چی؟
- ویبره!

ملت مرگخوار با چهره هایی دو نقطه خط شده به هکتور و ریگولوس خیره شده بودند که به شکلی بسیار جلف، خاله شنل باف بازی میکردند. در نهایت آریانا که خود را از همه باهوش تر میدید کنترل اوضاع را به دست گرفت.
- ما وقت این بازی های بچگانه رو ندارم. بهتره از کمی حشره کش استفاده کنیم و به بحثمون ادامه بدیم.
- معجون حشره کش بدم؟

مگس آبی رنگ جانش را در خطر میدید.

ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!
ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!
ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-امممممم...سلام!

کسی از سلام بی موقع همراه با لبخند گل و گشاد رز، استقبال نکرد. دو گروه با خشم و نفرت به هم خیره شده بودند.

-مگه نمی بینین ما این جا در حال مشاوره هستیم؟
-مگه خودتون نمی بینین ما این جا بیشتر در حال مشاوره هستیم؟
-دیوارو چرا خراب کردین؟
-خودتون خراب کردین...همین رودولف با این هیکلش به دیوار تکیه داده...خراب شده.
-ما که شنیدیم یکی گفت اکسپلیارموس!
-و از کی تا حالا اکسپلیارموس دیوار خراب می کنه؟
-از وقتی این مرگخوار شد!

بیست و چهار انگشت اشاره به طور هم زمان به طرف آریانا گرفته شد. البته گروه دوم فقط دوازده نفر بودند...ولی برای تاکید بیشتر روی قضیه، از هر چه انگشت اشاره که در بساطشان بود استفاده کرده بودند.

رز به جایی که قبلا دیوار قرار داشت رفت و با تمام وجود سعی کرد ریشه دوانده و رشد کند. رز مرگخوار فداکاری بود...قصد داشت با شاخ و برگش دیواری بین دو گروه ساخته و مانع از درگیری شود.

رز به ذهنش فشار آورد...سرخ شد...سفید شد...و ...

پق!

این صدای غنچه کوچکی بود که در اثر فشار آوردگی، به طور ناگهانی باز شده بود...و اصلا از این وضعیت راضی به نظر نمی رسید. رز در حالی که غنچه اش را نوازش می کرد رو به آریانا کرد.
-به نظر من همون کسی که دیوارو خراب کرده باید تعمیرش کنه!


نیم ساعت بعد:

آریانا در حالی که دستمالی به موهایش بسته بود، پس از ریختن ماده ای سفید رنگ روی ردیف آجر های روی زمین، شروع به چیدن ردیف بعدی کرد.

و در این حین جلسه دو گروه همچنان ادامه دارد.

-پیست...پیست...آریانا...یه سوراخی چیزی رو دیوار بذار ببینیم اینا دارن چی به هم می گن.
-تسترال...اگه سوراخ بذاره که اونا هم می فهمن ما چی داریم می گیم.

صدایی از آن سوی دیوار: آهای...ما داریم می شنویم چی می گین!
و صدایی بسیار آرام تر: به نظر من ایده فرستادن لینی به عنوان جاسوس عالیه...اون حشره اس. می تونه وارد اتاق بشه و سرو گوشی آب بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!