این نظر همه مرگخواران در آن لحظه بود و چشمان مرگخواران از این میزان از همفکری، پر از اشک شد.
ولی شانس نداشتند...
چون لرد این صحنه را دید!
-خجالت هم نمیکشن. باد رو ببینین...یه بار شد اشک تو چشاش جمع بشه؟ سبک و قوی. نه چیزی میخوره، نه غر میزنه، مرگخواریه به درد بخور و کم مصرف.
باد هی رویش زیاد میشد و مرگخواران هی از او متنفرتر.
رابستن کمربند بچه اش را روی شانه هایش سفت کرد که سقوط نکند و بلاتریکس ترسناک ترین نگاه هایش را نثار باد کرد.
ولی باد بیدی نبود که با این بادها بلرزد!
مرگخواران برای به هم نزدن تعادل، در وسط قالیچه جمع شدند.
-باید از شر این باد خلاص بشیم. یکی بره باهاش حرف بزنه و راضیش کنه بی خیال ما بشه! بذاره بره! وگرنه ارباب قید هممونو میزنه و یک ارتش بادی تشکیل میده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











