جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1394 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت کاراگاه برایان دامبلدور


بالاخره پس از گذشت چند دقیقه همگی موفق به یادگیری اسامی شدند.
سوروس اسنیپ گفت:
_رودلوف،اگستوس، شما برین پیش دامبلدور،بگین از طرف ارباب برای عیادت اومدین!مواظب باشین کاراگاهی یا یکی از محفلیا اون دور و بر نباشه.نگران چیزی هم نباشین آلبوس به همه اعتماد می کنه!

رودولف و اگستوس سری تکان دادند و از گروه خارج شدند و سایر ملت مرگخوار هم به دنبال اسنیپ به طرف اتاق عمل رفتند.اسنیپ در اتاق را باز کرد وهمگی وارد شدند.

اتاق مستطیل شکل بزرگی بود که تمام آن سفید بود.یک تخت وسط اتاق بود که پنج شفا دهنده دور آن ایستاده بودند.ظاهرا به موقع رسیدند زیرا هنوز هیچ اتفاقی برای بیمار نیفتاده بود. فریاد ناگهانی اسنیپ همه آن ها را از جا پراند:
_همگی بیرون و گرنه پنجاه امتیاز از کل سنت مانگو کم میشه!

یکی از شفا دهندگان خطاب به اسنیپ گفت:
-پروفسور چیکاتینگ!درسته که شما رییس بیمارستان هستین اما تجربه و تخصص من از شما بیشتر... .

-ساکت!صد امتیاز از شخص تو.
سپس با دست به هکتور اشاره کرد و ادامه داد:
-به غیر از اون همگی بیرون!اینبار صد و پنجاه امتیاز کم میشه!

ملت شفادهنده با تعجب از اتاق خارج شدند و مرگخواران به سمت تخت بیمار هجوم بردند.بدن بیمار،روی تخت قرار داشت و صورتش با پارچه سبز رنگی پوشیده شده بود.
هکتور همچنان در حال ویبره زدن بود!

اسنیپ گفت:
-شانس آوردم که این روپوش مال رییس بیمارستان بود،مورگانا،میشه هکتور رو از کادر خارج کنی؟

مورگانا یقه هکتور را گرفت واز کادر خارج کرد.

-حالا باید چی کار کنیم؟

اسنیپ چوبدستی اش را به سمت شکم بیمار گرفت و گفت:
-باید به طور عملی شفادهندگی رو یاد بگیریم، سکتوم سمپرا!
خون از شکم بیمار به سر و صورت ملت مرگخوار پاشید.

_چرا سکتوم زدی؟!
_مگه برای یادگیری نباید درون بدن بیمارو نگاه کنیم؟نا سلامتی میخواایم شفا دهنده بشیما!

ملت مرگخوار سری تکان دادند و طولی نکشید که فریاد های سکتوم سمپرا و پاشیدن خون و باز کردن وجب به وجب بدن بیمار شروع شد!


اتاق آلبوس دامبلدور

اگستوس در حالی که تاج گل بزرگی در دست داشت که روی آن کارتی با نوشته از طرف ارباب،وجود داشت وارد اتاق شد.

اتاق کاملا بهم ریخته بود، تخت خواب دامبلدور از وسط نصف شده بود، بخشی از کاغذ دیواری سبزرنگ اتاق از دیوار جدا شده بود، شیشه های پنجره شکسته بودند،خون همه جا پاشیده بود اما اثری از دامبلدور نبود.
رودلوف از خداخواسته،ساحره را صدا زد تا ببیند چه اتفاقی افتاده.
ساحره وارد اتاق شد .

-بله؟
-ببخشید اینجا چه اتفاقی افتاده؟مگه دامبلدور محافظ نداشت؟ظاهرا اینجا درگیری پیش اومده.

با شنیدن نام محافظ ساحره لبخندی زد و گفت:
-محافظ؟! نه بابا...نه محافظی در کار بود و نه کاراگاهی!اون پیرمرده همش میگفت من به همه اعتماد دارم!با شفادهنده ها درگیر شد.

-چرا؟
-چون می خواستن ریششو بزنن! موفق شدن ولی به سختی!

-چرا می خواستن ریششو بزنن؟

-چون قرار بود بره اتاق عمل!ریشش زیاد تو دست و پابود!
-چی!؟یعنی مریضی که توی اتاق عمله، آلبوس دامبلدوره؟

ساحره در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:
-بله.

اگستوس:

رودلوف به در بسته خیره شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/12 1:46:49
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/12 1:52:45
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/12 1:57:45
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/6/12 2:00:34
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر تغییر اندازه داده شده

کاراگاه برایان دامبلدور
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1394 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی توسط پرستاران و تیم پزشکی کشیده می شد و منتظر بود هر لحظه بلای آسمانی نازل شودتا او از دست این جماعت راحت شود. دیدن این صحنه باعث شد که هلنا و هوش ریونی اش به کار بیفتد.
_هکتور دوست داری بری تو اتاق عمل؟
هکتور شروع کرد به ویبره زدن و گفت:
_آره، هلنا واقعا دوست دارم!
_خب ، می ری جلو و هر چی من بهت می گم رو پیش اون ماگلا می گی.
هکتور با سر نشانه تایید داد و به حرف های هلنا با جون و دل گوش می داد. وقتی حرف های هلنا تمام شد وینکی هنوز در حال جنگیدن با تیم پزشکی بود و موفق نشده بود که از دست آنها خلاصی پیدا کنه! هکتور به مت آنها حرکت کرد و گفت:
_ همکاران چیکار می کنید؟
تیم پزشکی با چهره های علامت سوال به هکتور نگاه می کردند. این کار هکتور را بی صبر می کرد و او باید طبق حرف های هلنا لباس را از وینکی می گرفت و با تیم پزشکی به اتاق عمل می رفت.
_ اِ این چقدر شبیه روپوش منه!
وینکی که نفهمید منظور هکتور چیه متوجه بالا و پایین پریدن مرگخواران شد که هر کدم به سبکی به وینکی می فهماندند لباس رو درار بده به هکتور، که طبق گفته های خود وینکی ، وینکی جن خانگی با هوش بود.
_بله،هکتور یعنی نه چیزه اقای دکتر ... اقای دکتر ...
همه می دانستند اسم نوشته شده روی لباس به حدی سخت هست که وینکی موتور بسوزونه پس مضطرب به وینکی چشم دوخته بودند. هکتور هم که هلنا فکر اینجایش را نکرده بود و نگفته بود که باید الان چیکار کنه ترجیح داد مثل بقیه فقط به وینکی نگاه کنه. که یکی از اعضای تیم پزشکی به داد هکتور رسید.
_آقای دکتر اوضاع مریض وخیمه اگر ممکنه زود تر داخل اتاق عمل شید بعداً روپوشتون رو پس می گیرید.
هکتور با تیم جراحی وارد اتاق عمل شد و مرگخواران منتظر بودند که خبر مرگ بیمار رو به خانواده اش بدهند.
هلنا که در فکر فرو رفته بود باید فکری می کرد تا زودد تر به خواسته شان برسند.
_فهمیدم! اول لطف کنید اسمتون رو حفظ کنید تا دیگه اینطوری خیط بالا نیاریم! وینکی زود اون روپوش رو درار برو ببین دامبلدور جدی جدی اینجا بستریه یا نه ، که اگه اینجاست بریم با معجون شِفا دهنده هکتور منفجرش کنیم.البته تا صاحاب لباسا نیومدن!
وینکی که فقط منتظر بود حرف های هلنا تمام شود تا حرفش رو بزنه چون همه می دونستند که هلنا از اینکه کسی وسط حرف بپره بدش می اد.
_وینکی فقط از ارباب دستور گرفت وینکی جن خانگی حرف گوش کن بود.:no:
هلنا که می دانست اصرارش فقط منجر به دعوا و بی احترامی می شه به بقیه نگاه کرد و گفت:
_ خب اسماتون رو حفظ کردین؟
سیوروس که عصبی بود لباسش رو در اورد و مچاله کرد و گفت:
_نه! آخه چه جوری ؟ این زنه!
و پشت سر این اعتراض اعتراض بقیه هم آغاز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1394 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای تودماغی یک ساحره در فضای بیمارستان طنین انداز شد.
-دکتر ناشینیلیان به اتاق عَدَل! دکتر ناشینیلیان به اتاق عَدَل! دِ دکتر پاشو بیا اتاق عَدَل درتیکه ی بوقی!

جمعیت مرگخواران که حالا شبیه یک جمع از پروفسورها شده بودند با ترس و لرز به یکدیگر نگاه کردند. رودولف که قمه هایش را با کلی زحمت در جیب های شلوارش جا داده بود، گفت:
-میگم نکنه این دکتره... ناشی پاشی یکی از همونایی بود که لباساشونو گرفتیم؟

آگوستوس جلوتر راه افتاد و بقیه را هم فراخواند.
-حالا هرچی... بیاین بریم شفادهندگی یاد بگیریم.
-میگم... خب ما که الان هرکدوم یه پا شفادهنده ی مدرک بالاییم. بعد بد نیست بریم بگیم به ما شفادهندگی یاد بدین؟
-پس با این لباسا ما الان هم یه پا شفادهنده شدیم؟ بیاین برگردیم و به ارباب مژده بدیم.

کراب لباسش را مرتب کرد. با آینه ای که در جیبش جاسازی کرده بود با کلی ناز و ادا به خودش نگاه کرد و یک ریملی هم به ابروهایش کشید. آرسینوس در تمام مدت به رفتار کراب نگاه کرد. بعد هم آه کشید و گفت:
-ما واقعا داریم به کدام سو میریم؟ نمیشه. باید شفادهنده ی واقعی شیم. شاید بتونیم عملی انجامش بدیم تا یاد بگیریم.

این گونه بود که جمع مرگخواران راه افتادند و رفتند به سمت اولین باجه ای که دیدند. سیو مشتش را محکم روی میز پیشخوان کوبید و گفت:
-ما میخوایم شفادهندگیِ عملی کار کنیم. زود ما رو بفرستین سر یه عمل وگرنه 50 امتیاز از کل هیکل این بیمارستان کم میشه.

ساحره ای که پشت میز نشسته بود آدامسش را باد کرده، آنرا ترکاند و با قیافه ی بیخیالی گفت:
-فعلا کاری نداریم. ولی چند ساعت دیگه یه کامیون پرِ مریض واسمون میرسه...

رودولف جلو پرید و گفت:
-گفته بودم به ساحره های آدامس خور علاقه ی خاص دارم؟
-
-

ساحره همینطور که با قیافه ی ترسناکی به رودولف زل زده بود، نگاهش چرخید و متوجه یک فرد بسیار قد کوتاه و گوش بلند در جمع مرگخواران شد. بعد از اینکه برچسب اسم روی لباس فرد مزبور را خواند، چانه اش را خاراند و بعد با تعجب گفت:
-ئه... دکتر ناشینیلیان؟ شما باید الان تو اتاق عمل باشید که! اینجا چیکار میکنین؟ خانمِ بلندگو پور... دکتر ناشینیلیان رو پیدا کردم.

مرگخواران با ترس و لرز به وینکی نگریستند که میخواست داد بزند که: وینکی جن خانگی مونث بود. وینکی دکتر نبود!

---------------------------------
مُردم تا ارسال بشه. :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/28 22:06:38

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1394 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین


مرگخواران همچنان داشتن به اخرین جمله ریگولوس فکر میکردن... عه! البته غیر از اون وسطیه. خب احتمالا خودتون میتونین حدس بزنین کیه دیگه؟

- هورا! سنت مانگو! بالاخره میرم اونجا.
- هگتور، چرا اینقدر خوشحالی؟

هکتور که حالا شروع به دویدن در خیابان کرده بود و هر لحظه صداش ضعیف تر می شد فریاد زد:
- معجون سیو! معجون جدید!



حالا مرگخواران یکدست تر شده بودند و به دورنمای خیابان زل زده بودند.
- خب؟ بریم حالا؟

سیوروس اه بلندی کشید و گفت:
- اره بریم، اونا هم می پرسن چه خدمتی از ما برمیاد، ماهم میگیم اومدیم شفا دهنده بشیم. حتما بعدش کمیته شفای مرگخواران رو تشکیل میدن. خیلی عالیه.

- جدی؟ پس بریم!
-

رودولف در حال خاراندن چانه اش گفت:
- همچینم بد نیستا. جدای از ساحره هایی که اونجا هستن، ما میتونیم یه کارایی هم بکنیم.
- مثلا؟
- خب من شنیدم که... که... البته فقط شایعه هستا، ولی شنیدم دامبلدور مریض شده.
مرگخواران سخت در حال تفکر درباره ی منظور رودولف بودند ولی چون بعد از دقایقی به نتیجه ای نرسیدند تصمیم گرفتن دوباره به رودولف مراجعه کنند.
- خب؟

رودولف دیگه کم کم داشت از مرگخواران نا امید میشد، لرد چه طوری این همه سال این مرگخواران رو تحمل کرده بود؟

- خب بعد میتونیم بریم شفا دهنده بشیم و دامبلدور رو شفا بدیم، البته شَفا!
- اره حتما ما میریم اونجا اون ها هم میگن چه خدمتی از ما برمیاد...
- سیوروس میدونم میدونم، ولی راه حلش ساده است.

دقایقی چند مرگخواران به رودولف زل زده بودند تا جواب را دریابند.

- تغییر قیافه میدیم خب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1394 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- آخ! نمی تونی یواش تر انجامش بدی ریگولوس؟
- نخیر نمیشه! من دزدم شفادهنده که نیستم. اینقدر هم وول نخور هکتور! یکی بیاد اینو نگه داره! نمیتونم زخمشو ببندم.

مورگانا اخمی کرد.
- خب چون اینجوری نمیشه بست. تو نمی تونی چسب رو بپیچی دور زخم!

ریگولوس به او چشم غره رفت.
- خب اگه خودت بلدی چرا خودت نمی بندی؟

مورگانا جلو رفت و سعی کرد همین کار را بکند. اما خب نمیشد کسی مثل هکتور را واقعا بی حرکت نگه داشت. اگر کسی با دقت به آنها نگاه می کرد، به نظر می رسید مجبور به اجرای نوعی رقص اجباری شده باشند. به خاطر گرد و خاکی که مرگخواران نمی فهمیدند از کجا به آنجا راه پیدا کرده، کسی قادر نبود هکتور و مورگانا را ببیند. ولی وقتی متوقف شدند، صحنه پیش روی بقیه، چیزی نبود که مورگانا دلش بخواهد در تاریخ ثبت کند. نه وقتی تمام باندها از فرق سر تا نوک پایش را پوشانده اند!

ریگولوس:
مورگانا:

- نمی تونید از معجون های خودش به خوردش بدید؟

ملت مرگخوار از دیدن اربابشان شوکه شدند. مورگانا تقلا کنان جلو آمد
- ارب... ارباب اصن... کسی نمی تونه به.. این ویب....ویبروشیب نزدیک بشه!
- خب پس یه شفادهنده خبر کنید.

جوری این را گفت انگار می خواست بگوید امروز سه شنبه است و فردا چهار شنبه.و شما هم وظیفه داشتید این را بدانید. آرسینوس یک قدم جلو آمد
- اما ارباب شفا دهنده ها از اینجا می ترسن. هیچکدوم حاضر نیستن پاشون رو توی خونه ریدل بذارن.

لرد ولدمورت سر نجینی را که دور صندلی اش پیچیده بود نوازش کرد.
- راه حلش ساده اس آرسینوس. شما برید اونجا!

رودولف نیشخندی زد
- من موافقم. من حاضرم باهاش به عنوان همراه برم من علاقه خاصی به ساحره های درمانگر دارم.

لرد

- خوب میاریمشون اینجا ارباب؟

لرد

- هکتور رو می بریم؟

لرد

- محفلی ها ها رو می یاریم خب!

لرد

- بهشون معجون می دیم.

لرد

- نه مرگخواران من! شما می رین به بیمارستان. و شفادهندگی یاد می گیرین.

ملت مرگخوار :

- ما ارباب؟
- ارباب آخه ما؟
- مطمئنید که میتونیم؟
- خب باید بتونید وگرنه نمیتونید برگردید به خانه ریدل!

مرگخواران هنوز به درستی جمله آخر را درک نکرده بودند، که متوجه شدند بیرون درب خانه ریدل قرار دارند. کنار دکه دربانی قدیمی رودولف.

اگستوس: خوب ما الان باید چکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/26 17:35:11
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1393 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

همانطور که هکتور پیش بینی کرده بود، درست سه ثانیه بعد صدای "تالاپ و تولوپ" سقوط مرگخواران به گوش رسید.
هکتور ملاقه ای ظاهر کرد و کمی از معجونی که داخلش بود چشید... بسیار بدمزه بود!
هنوز صدای سقوط مرگخواران قطع نشده بود. هکتور ممکن بود بدمزه باشد...ولی خنگ نبود! می دانست که به زودی خواهند رسید و یقه اش را خواهند گرفت.
معجون را با شدت بیشتری هم زد و پاتیل به آرامی از روی زمین بلند شد...

-آخ!
-اوخ!
-هوی! من چرا اینجوری افتادم! قسمت تحتانی من گیر کرده تو این بوته خار. یکی بیاد منو بکشه بیرون!
-مگه دستم به این هکتور نرسه.
-آخ!
-اوخ!
-اینا رو که قبلا گفته بودیم!

ولی این یکی فرق می کرد! سرو صدا ها ناشی از سقوط نبود. مرگخواران ساعد دست چپشان را گرفته بودند. لرد سیاه آنها را احضار کرده بود و این فقط یک معنی داشت. حال لرد خوب شده بود!
مرگخواران موقتا دامبلدور را فراموش و به سمت خانه ریدل آپارات کردند.
لرد سیاه سالم و سرحال روی تخت سلطنتش نشسته بود و در کنارش پاتیلی روشن و هکتوری داخل پاتیل.
مرگخواران بعد از تعظیم به لرد شروع به چشم غره رفتن و خط و نشان کشیدن برای هکتور کردند که با صدای خشمگین لرد به خود آمدند!
-ندیدیم به جناب گرینجر تعظیم کرده باشین! اون نگاه هاتونم درست کنین. چطور جرات می کنین اینجوری به بزرگترین معجون ساز قرن خیره بشین؟

مرگخواران متعجب شدند! هکتور؟! بزرگترین معجون ساز؟!مورگانا به آرامی به هکتور نزدیک شد.
-ارباب حافظه شونو از دست دادن؟

هکتور کمی نمک و زرد چوبه به پاتیلش اضافه کرد.
-خب...نه!...ولی قبل از رسیدن شما اصلاحاتی درقسمت مربوط به هکتور مغزشون انجام دادم.فقط نمی دونم چرا هر کاری کردم یادشون نرفت من باید بجوشم! حالا زود باشین. به من تعظیم کنین.وگرنه دیرتر می پزم!

دامبلدور می توانست سکته کند...می توانست بمیرد! فعلا مشکل بزرگتری داشتند. لردی که هکتور را شدیدا قبول داشت و بی چون و چرا دستوراتش را اجرا می کرد. مرگخواران مطمئن بودند که لرد به زودی متوجه قضاوت اشتباهش در مورد هکتور خواهد شد...ولی هکتور هرگزبرای خرابکاری به زمان زیادی احتیاج نداشت.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1393 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش از آنکه دوباره بحثی در مورد اینکه کدامیک از مرگخواران در را باز کند میان جماعت مرگخوار در بگیرد، در با یک ویبره بی مقدمه و ناگهانی هکتور که در اثر یادآوری ناگهانی نام لرد در ذهنش بود، از جا در آمد.

جماعت مرگخوار نمیدانستند از باز شدن ناگهانی در تعجب کنند یا از دیدن صحنه ای که پیش رویشان بود، شوکه شوند. پیش روی مرگخواران یک نفر همچون اورانگوتانی از سقف اتاق آویزان شده بود. دیگری جورابی را به سرش کرده بود و در حالی که به سرش روغن میزد، میگفت:
-من وزیر جادو هستم. دویست امتیاز از اون اورانگوتان چسبیده به سقف کم میکنم.
سوروس در حالی که میکوشید متانت همیشگی اش را حفظ کند، گفت:
-به نظرم بهتره هر چه زودتر یه فکری به حال اینا بکنیم. ظاهرا وضعشون خیلی خرابه!

همان لحظه یک نفر دیگر که چهار دست و پا به دیوار چسبیده بود، در حالی که لب هایش را به فرمت سوسک غنچه کرده بود، با صدای بلندی فریاد زد:
-من مارمولکم. من آفتاب پرستم.
آشا با دیدن این صحنه فورا حرف سوروس را مورد تایید قرار داد:
-باهات موافقم داداش! به نظر من که باید همه اشونو بکشیم.
وینکی گفت:
-به وینکی اجازه داد از مسلسل استفاده کرد؟ وینکی تونست همه رو با یک رگباری به دیار مرلین فرستاد.

پیش از آنکه کسی فرصت جواب دادن به وینکی یا تصمیم گیری درباره نحوه قتل عام دیوانگان حاضر را پیدا کند، این صدای هکتور بود که بلند شد:
-ای افراد ساکن در این مکان! به من گوش کنید.
به شکلی غیر قابل باور و ناگهانی همه دیوانگان ساکت شده و توجهشان به سمت هکتور جلب شده بود. هکتور هم که خوشش آمده بود، ادامه داد:
-همه شما رویای پرواز در سر دارید، درسته؟
ملت دیوانه:
-درسته، درسته!
-پس همگی پس از نوشیدن این معجون میتونید پرواز کنید. یک پرواز دسته جمعی. به سمت هر کجا که اراده کنید.
و بعد پاتیل بزرگی را که معلوم نبود از کدام نا کجا آبادی ظاهر کرده وسط سالن گذاشت.

دو دقیقه بعد-اتاق دیوانگان

-همه آماده پرواز هستین؟
-بله.
-پس با شماره سه... یک... دو...
هکتور هنوز به شماره سه نرسیده بود که ملت دیوانه ویبره زنان یکی پس از دیگری از پنجره به بیرون پریدند.
هکتور به سمت مرگخواران چرخید:
-یادم رفت بهشون بگم تو معجون آب ریختم خاصیتش فقط برای سه ثانیه است!
ملت مرگخوار:
هکتور با همان چهره اشک آلود و در حالی که درون پاتیل مینشست و زیرش را روشن میکرد گفت:
-دستور ارباب... کشتن دامبلدور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1393 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دقايقي طول كشيد تا مرگخواران غيرتي لباس هاي شفادهندگان را بپوشند
-خب آقايون و خانم ها
توجه همگي به آشا جمع شد كه دوباره به بالاي منبر رفته بود
-ما چي هستيم؟
جمعيت نعره سر دادند:
-مرگخواااار
-چي ميخوايم؟
-دامبللللل
-كي ميخوايم؟
-همين حالاااا
-پس پيش به سوي اتاق دامبللل
-مرگخواااار
ناگهان همه به مرگخواري بس داغان(داغون) كه به تازگي از معجون هاي شگفت انگيز هكتور ميل كرده بود نگاه كردند و پس از كمي كروشيو بازي با مرگخوار مورد نظر راه اتاق دامبل را پيش گرفتند...

-هي شما
-سسيسس گوش ندين فقط بدويين
-با شمام
-بدوين بدويين
-وايسيد بينم شفادهنده ارشد صحبت ميكنه
-همش خرافاته بدويين
-ايستتتت
-خوب دوستان زمان ايستادنه
-چرا گله اي حركت ميكنيد؟ به اندازه كافي سرمون شلوغ هست. همه گي برين به بخش مراقبت از جادو هاي غير قابل درمان. اونجا چن تا بيمار نياز به كمك دارن
-نه حالا چيكار كنيم؟
-سريع ميريم كارو راه ميندازيم بعد ميريم سراغ دامبل

همه گي نادم و پشيمان به سمت بخش مراقبت از جادوهاي غير قابل درمان رفتند
-درو باز كن لودو
-من مي ترسم در داره ميلرزه اون تو همه ديوونه ان
-يكي اون در لعنتيو باز كنه
-خودت باز كن بلا
-ميدونين كه من واسه اربابم هر كاري رو ميكنم اما فعلا خستم
-يكي درو باز كنهههه
-آواداكاواراااااا
-كراب:|
-بله ؟
-چه عملي انجام دادي؟
-هيچي اومدم بگم آلوهومورا زبونم نچرخيد
- :|
- :|
- به جاش در ديگه تكون نميخوره اوني كه پشتش بود ديگه زجر نميكشه .
-بريم تو كه كلي عقب مونديم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1393 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران جوگیر هورا کشان جلو می رفتند و هیچ کس و هیچ چیز جلودارشان نبود!
همانطور هورا کشان وارد سنت مانگو شدند و ملت که عادت کرده بودند جماعتی را در حال اعتراض ببینند اهمیتی به حضور جادوگران و ساحرگان سیاهپوش ندادند.

مرگخواران در اتاقی پر از لوازم پزشکی جلسه ای فوری تشکیل دادند. آشا شروع به صحبت کرد!
-کراب! تو با این سرو وضعت! با اون چشم و ابروت...مورگانا! تو با اون ماسکت! واقعا ما با این ویژگی ها به کجا خواهیم رسید!

مرگخواران که یکبار این سخنرانی بی معنی را شنیده بودند با چپاندن مقادیری پنبه در دهان آشا او را ساکت کردند.
مارمولک ساکت شد و حشره شروع به صحبت کرد!
-ما باید خودمونو برسونیم به اتاق دامبلدور. ولی این کار ساده ای نیست. این همه آدم و البته جونور که نمی تونن تغیر شکل بدن. به نظر من باید ظاهرمونو عوض کنیم! لودو...شما برو و مقداری شفادهنده بکش! لباس ها و ماسک هاشونو بیار برای ما. یادت باشه لباس اندازه ما بیاری! جابالی هم داشته باشه. هیکل کراب رو هم در نظر بگیر.

لودو که علاقه ای به دستور گرفتن از یک حشره نداشت خواست لب به اعتراض باز کند که لینی ساکتش کرد!
-خب! باشه! تو لباسا رو بیار. خودمون اندازه شونو درست می کنیم.

لودو از اتاق خارج شد. سوالات زیادی برای مرگخواران ایجاد شده بود.

-من می تونم لباسمو آبی کنم؟!
-می گم...برای تو جابالی باز می کنیم...حتما برای دم منم فکری کردین. نه؟
-وینکی تونست مسلسلشو زیر ردای مقدس شفادهندگی جاسازی کرد؟وینکی عادت داشت با مسلسل معالجه کرد!
-کجا قراره لباس عوض کنیم؟ جلوی چشم این بی نوامیس؟
-موقع تعویض لباس آرایشم پاک نمی شه؟

مرگخواران چند ثانیه بصورت چپ چپ به کراب خیره شدند. ولی با ورود لودو مجازات کراب به پایان رسید. لودو تعداد زیادی ردا و ماسک شفادهندگی همراه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه بار دیگه بگو چی گفتی؟

مورگانا با بی حوصلگی رو به صدایی که از زیر کلاه سیوروس میومد گفت:
- گفتم که، يا بايد جفتشون با هم خوب شن! يا هيچ كدوم خوب نشن!يا ... مسخره کردی منو؟

- نه! خواستم ببینم میتونی دوباره اون جملتو تکرار کنی یانه! .... جدا از اینا، ضمن اینکه به برادر عزیزم بگم که اون سیریش سیاه سوخته ی بلک هاپوکومار ...یه دستگاه شنود گذشته بود زیر کلاهش اینم باید اضافه کنم که ...

آشا سریع با جستی از روی سر سیوروس و زیر کلاه وزارت روی زمین پرید و مقابل چشمای مرگخواران تو جیک ثانیه به حالت آدمیت برگشت.
- سازمان حمایت از ساحره ها ... ثبت نام رایگان ... بگیر اینو مورگانا!
سعی کرد فرمی رو بده دست مورگانا.
- تا حالا حس نکردی حقت ضایع شده؟ اصلا چرا وقتی کار دوتای شما تو اون دنیا یکیه مرلین باید حقوق بیشتری بگیه؟

مرلین با چهره ای بی حس و با قاطعیت گفت:
- چون مرده!

آشا با اصرار گفت:
- خب تو چه فرقی با اون مرد داری؟

مورگانا با دست آشا رو به سمت سیوروس هل داد و گفت:
- بچه هنوز فرق دختر و پسر رو نمیدونه، اومدین مسئول انجمن حمایت از حقوق ساحره ها کردینش؟

سپس چارپایه ای رو میون جمع مرگخواران حاضر کرد. دامنش رو بالا گرفت و بالای چارپایه رفت..
- ای مرگخواران بی غیرت!

رودولف در گوشه ای با خودش کلنجار می رفت که عکس العملی نشون نده.

- ای بی شرافت ها!

همه با هم و یک صدا گفتن:
بله!

- ای دزدای بی رحم . ای قاتل های ... ای قاتل ها!

- بله!

با هر فریاد مرگخوارا میشد رشته های اتحاد رو که قدرتمندتر میشدن رو در مرگخوارا احساس کرد.

- شما ها چه خلاف هایی که نکردین ... چه دزدی هایی که انجام ندادین.

برگشت رو به آشا:
- تو! ... تو ای مارمولک تو تا حالا چند بار پشت سر مردم حرف زدی. تو چه موجود دورو و زیر آب زن و غیر قابل اعتمادی هستی!
آشا با غرور سرش رو بالا گرفت و سینه اش رو جلو داد.

- یا تو! ... تو بلا! وات د هل ایز بلا-لردیا؟ ... یا تو رودلف! خون چند نفر روی اون قمه ها هستن؟ ... تو هکتور! چند نفر رو با اون زهرماری ها کشتی؟ ببین کرراب رو؟ ببین؟

مورگانا به کراب اشاره کرد که با گذشت یک ماه، وقتی در ماموریت حاضر شده بود، تاثیر معجون هنوز روش مونده بود.
- ... ما ذاتمون قاتله. ما ذاتمون آدم کشه. ولی میدونین چی تاسف داره؟

مرگخوارا: :no:

- اینکه حدود یازده، دوازده تا پست خورده شما تا اتاق اون پشمکم حتی نرفتین.

مرگخوارها تحت تاثیر سخنرانی های مورگانا سرشونو از شرم پایین انداختن.

- خب حالا بیاین بریم اون پیرمرد خرفتو تو تختش بکشیم.

با وجود اینکه وقتی رودلف داشت راه میرفت مچ پاش پیچ خورد و افتاد و از طرف دیگه، سیوروس که داشت دکمه های منوی مدیریت رو امتحان میکرد اونو از هستی حذف کرد و در پی اون ناله ای جگرسوز حین نابود شدنش به گوش رسید که " آخه چرا؟" بقیه مرگخوارا چوبدستی هاشون رو از غلاف بیرون کشیدن و هورا هورا کشان،مسیر سنت مانگو رو در پیش گرفتن.
همه رفتن و لرد رو تو خونه تنها گذاشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده