شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
زنگ اولین در خونه سر راهشون نتونست وزنِ انگشت های ده ها مرگخوار رو تحمل کنه و جان به مخترعش تسلیم کرد. منفجر شد. بعدشم روحش که از جسمش آزاد شده بود، بال بال زنان رفت به بهشتِ زنگ های در خونه ها.
بالاخره بعد از چند ثانیه در خونه باز شد و دوتا بچه کوچولو که لباس های دلقک قاتل و دراکولارو پوشیده بودن، با کوهِ مرگخوارا رو به رو شدن. در همین حین یهو کله یک عدد فنریر با لباس مبدلی که به نظر میرسید از پوست طبیعی باشه، از بین جمعیت مرگخوارا خارج شد. - آقا قبول نیست، من قبل از این بچه دراکولا شده بودم!
بلاتريكس حسود بود. خيلى هم بود... همه تغيير قيافه بدن و اون نده؟ همه از سر و كول اربابش آويزون شن و اون نشه؟ مگه داريم؟... مگه ميشه؟ در نتيجه دوان دوان رفت و دقايقى بعد، خزان خزان بازگشت!
-به نام مرلين... ارباب و روح السالازار! اين چه قيافه ايه؟!
بلاتريكس چشم غره اى به ديانا رفت. او در حالى كه يكى از پوست هاى قديمى نجينى را روي خودش كشيده بود و به اطراف مى خزيد، بسيار هم جذاب بود... اگه بقيه متوجه اين جذابيت نمى شدن، مشكل چشماشون بود. دور پاى كراب پيچيد و خودش رو بالا كشيد و دور گردن لرد سياه جا خوش كرد.
كراب كم كم در حال كم آوردن زير بار وزن طبقاتش بود!
لینی که میخواست مثل لرد حتما تغییر چهره بده، با نیشش سرگرم بریدن بخشی از ردای دیانا که زرد رنگ بود میشه و بعد از اون به سراغ ردای سیاهرنگ ملانی میره. مرحلهی آخر، کش رفتن یکی از گلسرهای کراب بود. میلهی داخلشو در میاره و برای خودش لباس زنبوری میدوزه.
لینی که حالا از پیکسی به زنبور تغییر چهره داده بود، ویز ویزکنان به سمت کلهی مبارک لرد حرکت میکنه و روی اون میشینه. شدت بوی جورابی که روی سر لرد کشیده شده بود اونقد زیاده که بلافاصله از جا میپره. چیزی نمونده بود بیهوش شه!
اما اون شب، شب هالووین بود! شب هالووین هیچکس نباید از بوی چیزی خفه یا بیهوش میشد!
بنابراین لینی با تصور بوییدن گلهای خوشبوی صحرا، به اقامتش رو سر لرد ادامه میده.
هکتور که عمرا نمی تونست از قافله عقب بمونه با ویبره ای روی اون یکی شونه ی کراب شیرجه زد. هکتور که لباس گلابی پوشیده بود با ذوق زدگی روی اون یکی شونه ی کراب بندری می زد. و کراب که حالا دماغش با زمین مماس شده بود به فکر این بود که له شدن در روز هالووین ممنوعه. پس اون باید هر جور شده استوار بمونه.
هکتور که دید کراب نتونسته خط چشم موشی بکشه، تصمیم گرفت بهش کمک کنه برای همین ملاقه ای رو از پاچه ی شلوارش بیرون می کشه و اون رو صاف توی گوش چپ کراب فرو میکنه. طوری که از گوش راستش میزنه بیرون. - مرد ملاقه ای!
کراب که از این حجم از محبت و علاقه و سنگینی یک جا غافلگیر شده بود، کلا زبونش بند اومده بود. داشت میترکید. ولی ترکیدن هم توی روز هالووین ممنوع بود.
اما از اونجایی که محبت هکتور قلمبه شده بود میخواست به همه ابراز محبت کنه. جورابش رو از پاش در آورد و در حالی که نجینی با علاقه به دود سبز خارج شده از جوراب خیره شده بود و اون رو با مار رقصون اشتباه گرفته بود، هکتور هم دو تا سوراخ تو جوراب ایجاد کرد و اون صاف کشید رو سر لرد!