به: شومینهی محترم (نه ببخش، غلط تایپی بود. منظورم «محترق» بود.)
از طرف: بم – اون بندهی یخیِ حضرت برف که وقتی از کنارت رد میشه، از تو صدای پیف پاف در میاد.
سلام شومینه.
ببین، خیلی وقته با خودم کلنجار میرم که این نامه رو بنویسم یا نه. هر بار خواستم حضوری حرف بزنم، یا ذوب شدم، یا تبدیل شدم به یه تیکه بخار افسرده که دور سقف میچرخید و زیر لب زمزمه میکرد «اینم از عمر یخ...».
ولی دیگه بسه.
الان دارم از فریزر، با دمای قابلقبول منفی ۱۶، برات مینویسم. دستم میلرزه—نه از ترس، از یخزدگی خشم.
شومینهی عزیز (اگه اصلاً "عزیز" تو رو شامل میشه)، سوالی دارم:
تو واقعاً مشکلت با من چیه؟ هان؟! چرا هر بار من وارد سرسرا میشم، تو یهویی شعلههاتو تا سقف میفرستی؟! دنبال توجهی؟ یا مثلاً میخوای ثابت کنی عنصر تو قویتره؟
خب باشه، تو آتیشی، من یخم. ولی تو دیدی من بیام وسط شعلههات قِل بخورم بگم «یخزدگی! یخزدگی!»؟ نه. چون من مودبم. چون من مدرک برترین بودن از بنیاد اخلاقی یخبندان اسکاندیناوی دارم. ولی تو؟ تو فقط... پوف میکنی و من بخار میشم.
ببین، اون روز که یه تیکه از شکمم رو کنار تو جا گذاشتم و تا فردا صبح بخار بودم، هنوز یادم نرفته. تو هم حتماً یادت هست – آره همون روز که وسط شعلههات صدای خنده اومد! بله، من شنیدم. شعلهی راستت قهقهه زد. خیلی بیادب بود، شومینه. خیلی.
تازه اون پسرهی هافلپافی، همون که همیشه بوی شکلات داغ میده، کنار تو نشست و با نیشخند نگاهم کرد. گفت «اِ بم، ذوب نشیا!»
و تو؟ تو نه تنها دفاعم نکردی، بلکه شعلههاتو تکون دادی انگار داشتی میخندیدی!
چطور دلت اومد؟ من احساس دارم! من یه هویج حساس دارم! آدمبرفیم، نه کباب بره!
ببین، من ازت متنفر نیستم. ولی یه چیزهایی هست که باید رعایت شه. مثلاً فاصلهی استاندارد بین موجود یخی و منبع آتش، حداقل سه متره. اینو توی منشور حقوق موجودات «نیمهمنجمد» هم نوشتن. برو بخون، جلد دوم، صفحهی ۸، بند یازده، پاراگراف دوم.
یه کم خونسرد باش. یه کم درک داشته باش. یه بار، فقط یه بار، سعی کن کمتر بدرخشی!
درک کن شومینه، هر بار که تو رو میبینم، تو ذهنم صدای «سِسسسسس» پخش میشه و انگار دارم توی فنجون آبجوش غرق میشم.
در پایان این نامه، چند خواهش دوستانه (نه، دشمنانهی مودبانه) دارم:
۱. وقتی من وارد سرسرا میشم، شعلهتو بیار پایین. نه خاموش، فقط پایین. مثلاً «گرمابخش با احترام»، نه «کبابکنندهی یخهای خسته».
۲. اون بالشت گرمایی که زیرت گذاشتن رو بردار. واقعاً لازم نیست اینقدر جدی بگیری شغلتو.
۳. اگه یه روز دیدی یه پتو جادویی با عبارت «به خودت مسلط باش» برات فرستاده شده... حدس بزن کی فرستاده.
و اگر فکر کردی این نامه فقط یه تهدید یخیه... خب، دکمههام شارژن، کرموفیز گرسنهست، و من یه معجون یخافکن تازه ساختم.
پس لطفاً، فقط یه ذره مهربونتر باش. یا حداقل... یه کم خنکتر.
با تمام احترامِ یخزدهی باقیمونده در من،
بم
(هنوز ذوب نشده، ولی لب مرز)
پ.ن: اون بار که هویجمو کنار تو جا گذاشتم و تا سه روز نتونستم خودمو کامل کنم... اون شوخی نبود. اون درد بود. شومینه جان، اون درد بود.
پ.پ.ن: اگه یه روز حس کردی یکی داره از دور برف پرت میکنه... حدس بزن کیه.