به: طرف دوم رابطه گلدین
آن شب سردتر از همیشه بود. قدم های سنگین و سبک مردم رد خاک و کثیفی را روی سنگ فرش های شکسته خیابان بر جا می گذاشت. در میان آن همه نورون و فکر های انسان های مختلف انگار مرلین بزرگ برای یکی از آنها تقدیر متفاوتی پیچیده بود. تقدیری که با قطرات اشک مخلوط شده بود و بروی زمین می ریخت.
ـ می خوای بریم خونه؟
نمی توانست پاسخ دهد. بغض گلویش را چنگ می زد و اکسیژن تقلا میکرد تا بتواند راهی بیابد و از آن جهنم بی در و پیکر فرار کند. با همان چشمان خیس به فردی که او را از بند تولد همراهی کرده بود نگاه کرد.
هیچ جوابی نداشت. برای بار صدم در آن شب لعنتی و نکبت بار چشمانش را پاک کرد اما ثانیه ای بعد دوباره اشک ها همان مسیر قبلی را طی کردند تا سرازیر شود. تمام کارهایش غیر ارادی بود و انگار اراده نمی خواست و نمی توانست کنترلش کند.
ـ مامان دیدی چقدر سال جدید خوب شروع شد برام؟!
فلش بک_دقایقی قبل
دکمه آسانسور طبقه سوم را نشان میداد. سریع بیرون رفت و مادرش را در گوشه ای از مطب دکتر یافت. مادر مثل همیشه نبود، لبخند نمی زد. موج نگرانی کاملا در چهره اش نمایان بود. در مقابل چشمان مادرش دیگر دکور گیرا آن مطب خصوصی ذره ای ارزش نداشت. ذرات معلق درد و دلواپسی هنوز در چشمان فرد مقابل ته نشین نشده بود که صدای ظریف زنانه ای تلاقی نگاه ها را قطع کرد.
ـ دکتر می خواد با خودت صحبت کنه. لطفاً برو داخل و منتظر باش.
با قدم های لرزان به سمت اتاق دکتر رفت. نمی خواست دوباره درگیر آن دو چشم پریشان همراه مهربانش شود؛ آرام و از کنارش رد شد. با دستانی لرزان در را پشت سرش بست و وارد اتاق با دیوار های شیشه ای شد.
ـ بزرگ شدیا! متاسفانه تخته نزدیکم نیست برات بزنم به تخته!
دکتر خندید! خنده اش شیرین بود اما آیا برای او عادی بود؟ نه اصلا!
دقایقی بعد در اتاق شیشه ای باز شد. پاها لرزان تر از همیشه بود، اکسیژن انگار در آن فضای ایزوله پیدا نمیشد. زندگی قبل از آن گفت و گو به ظاهر دوستانه حالا آرزو ای بعید به نظر می رسید. لبخند منشی اکنون رقت انگیز بود. برگه های آزمایش و عکس های اسکن شده قطعا جزوی از نقش های منفی آن تئاتر مسخره در آن مطب بود. زندگی او همراه جدیدی داشت. همراهی که اکنون تا آخر عمر با او هم قطار بود.
پایان فلش بک
اکنون تنها بود. حتی حضور آن همراه همیشگی هم چاره ساز نبود. بی هدف راه می رفت. نمی دانست کجا باید برود، نمی دانست چه می خواهد بکند. دقایق عجیبی سپری میشد. اکنون به جای مادرش سکوت همراهی اش میکرد. این سکوت را دوست داشت، قضاوتش نمیکرد، سوالی نمی پرسید و فقط قدم به قدم با او راه می رفت.
دو ساعت بعد خود را روی به روی معروف ترین پل شهر دید. وضعیت آن پل هم دست کمی از او نداشت. خیلی وقت بود رنگ زاینده بودن و آبی زلال را به خود ندیده بود. نفس های او هم بریده بود و انگار جز معدود افراد از دست کسی کاری بر نمیاد. سرنوشت هر دو اکنون یکسان به نظر میرسید.
قطرات اشک بلاخره خشک شدند. آرامش کم کم داشت رنگ قوت می گرفت. اکسیژن بلاخره به برزخ رسید اما قلب او ؟!
قطعا دیگر مثل آن قلب سابق نمی تپید.
ـــــــــــــــــــــــ
نقل قول:
خطاب به گلدین
سلام!
حالت خوبه؟ صد البته که خوبی. من هم اگر جای تو بودم و هروز ذره ذره از وجود کسی رو میخوردم و روز به روز قوی تر می شدم قطعا خوب می بودم و می موندم.
رابطه ما خیلی تاکسیکه . میخوام یک طرفه از این رابطه بیرون بیام اما ملاقات هر هفته با دکتر ها این رو تایید نمی کنه. دکتر این سری باز گفت نیاز نیست نگران باشم اما فکر کردی من باور کردم؟! اصلا!
نیاز نیست نگران باشم؟! حتی وقتی تو باعث میشی یه روز آخرین نفس رو هم بکشم، باز نیاز نیست نگران باشم؟ حتی وقتی مامان هر بار که از اون مطب های لعنتی بیرون میاییم بغض داره، باز نیاز نیست نگران باشم؟ حتی وقتی بابا امروز داشت برام گریه می کرد، نباید نگران باشم؟ متاسفم من نگران نیستم، رسما نا امید شدم.
از این رابطه نا امید شدم. رابطه ای که هیچ درمانی نداره، رابطه که نمیشه اون رو واضح برای هر کسی تعریف کرد. رابطه ای که باعث میشه نتونم هیچ تصویر روشنی از آینده داشته باشم.
همین!
نمی خوام جوابم رو بدی؛ فقط لطفا زودتر شَرت را کم کن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







: