جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (48 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
63 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

پست‌خانه‌ی هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 03:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف: آقای ایکس
به: طرف دوم رابطه گلدین

آن شب سردتر از همیشه بود. قدم های سنگین و سبک مردم رد خاک و کثیفی را روی سنگ فرش های شکسته خیابان بر جا می گذاشت. در میان آن همه نورون و فکر های انسان های مختلف انگار مرلین بزرگ برای یکی از آنها تقدیر متفاوتی پیچیده بود. تقدیری که با قطرات اشک مخلوط شده بود و بروی زمین می ریخت.

ـ می خوای بریم خونه؟

نمی توانست پاسخ دهد. بغض گلویش را چنگ می زد و اکسیژن تقلا میکرد تا بتواند راهی بیابد و از آن جهنم بی در و پیکر فرار کند. با همان چشمان خیس به فردی که او را از بند تولد همراهی کرده بود نگاه کرد.
هیچ جوابی نداشت. برای بار صدم در آن شب لعنتی و نکبت بار چشمانش را پاک کرد اما ثانیه ای بعد دوباره اشک ها همان مسیر قبلی را طی کردند تا سرازیر شود. تمام کارهایش غیر ارادی بود و انگار اراده نمی خواست و نمی توانست کنترلش کند.
ـ مامان دیدی چقدر سال جدید خوب شروع شد برام؟!

فلش بک_دقایقی قبل

دکمه آسانسور طبقه سوم را نشان می‌داد. سریع بیرون رفت و مادرش را در گوشه ای از مطب دکتر یافت. مادر مثل همیشه نبود، لبخند نمی زد. موج نگرانی کاملا در چهره اش نمایان بود. در مقابل چشمان مادرش دیگر دکور گیرا آن مطب خصوصی ذره ای ارزش نداشت. ذرات معلق درد و دلواپسی هنوز در چشمان فرد مقابل ته نشین نشده بود که صدای ظریف زنانه ای تلاقی نگاه ها را قطع کرد.
ـ دکتر می خواد با خودت صحبت کنه. لطفاً برو داخل و منتظر باش.

با قدم های لرزان به سمت اتاق دکتر رفت. نمی خواست دوباره درگیر آن دو چشم پریشان همراه مهربانش شود؛ آرام و از کنارش رد شد. با دستانی لرزان در را پشت سرش بست و وارد اتاق با دیوار های شیشه ای شد.
ـ بزرگ شدیا! متاسفانه تخته نزدیکم نیست برات بزنم به تخته!

دکتر خندید! خنده اش شیرین بود اما آیا برای او عادی بود؟ نه اصلا!

دقایقی بعد در اتاق شیشه ای باز شد. پاها لرزان تر از همیشه بود، اکسیژن انگار در آن فضای ایزوله پیدا نمی‌شد. زندگی قبل از آن گفت و گو به ظاهر دوستانه حالا آرزو ای بعید به نظر می رسید. لبخند منشی اکنون رقت انگیز بود. برگه های آزمایش و عکس های اسکن شده قطعا جزوی از نقش های منفی آن تئاتر مسخره در آن مطب بود‌. زندگی او همراه جدیدی داشت. همراهی که اکنون تا آخر عمر با او هم قطار بود.

پایان فلش بک

اکنون تنها بود. حتی حضور آن همراه همیشگی هم چاره ساز نبود. بی هدف راه می رفت. نمی دانست کجا باید برود، نمی دانست چه می خواهد بکند. دقایق عجیبی سپری می‌شد. اکنون به جای مادرش سکوت همراهی اش میکرد. این سکوت را دوست داشت، قضاوتش نمی‌کرد، سوالی نمی پرسید و فقط قدم به قدم با او راه می رفت.

دو ساعت بعد خود را روی به روی معروف ترین پل شهر دید. وضعیت آن پل هم دست کمی از او نداشت. خیلی وقت بود رنگ زاینده بودن و آبی زلال را به خود ندیده بود. نفس های او هم بریده بود و انگار جز معدود افراد از دست کسی کاری بر نمیاد.‌ سرنوشت هر دو اکنون یکسان به نظر می‌رسید.

قطرات اشک بلاخره خشک شدند. آرامش کم کم داشت رنگ قوت می گرفت. اکسیژن بلاخره به برزخ رسید اما قلب او ؟!
قطعا دیگر مثل آن قلب سابق نمی تپید.

ـــــــــــــــــــــــ


نقل قول:
خطاب به گلدین
سلام!
حالت خوبه؟ صد البته که خوبی. من هم اگر جای تو بودم و هروز ذره ذره از وجود کسی ر‌و می‌خوردم و روز به روز قوی تر می شدم قطعا خوب می بودم و می موندم.

رابطه ما خیلی تاکسیکه . می‌خوام یک طرفه از این رابطه بیرون بیام اما ملاقات هر هفته با دکتر ها این رو تایید نمی کنه. دکتر این سری باز گفت نیاز نیست نگران باشم اما فکر کردی من باور کردم؟! اصلا!

نیاز نیست نگران باشم؟! حتی وقتی تو باعث میشی یه روز آخرین نفس رو هم بکشم، باز نیاز نیست نگران باشم؟ حتی وقتی مامان هر بار که از اون مطب های لعنتی بیرون میاییم بغض داره، باز نیاز نیست نگران باشم؟ حتی وقتی بابا امروز داشت برام گریه می کرد، نباید نگران باشم؟ متاسفم من نگران نیستم، رسما نا امید شدم.
از این رابطه نا امید شدم. رابطه ای که هیچ درمانی نداره، رابطه که نمیشه اون رو واضح برای هر کسی تعریف کرد. رابطه ای که باعث میشه نتونم هیچ تصویر روشنی از آینده داشته باشم.

همین!
نمی خوام جوابم رو بدی؛ فقط لطفا زودتر شَرت را کم کن.
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1405 07:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امیلی عزیز، یا همان دوشیزه گرین‌گراس!
بهار رسیده و شکوفه‌های سیب و گیلاس را با خود آورده. همه‌جا همان گونه شده که تو همیشه دوست داشتی. آیا باغ بهشت وجود دارد؟ امیدوارم که این‌طور باشد!

امیلی! تو مانند پرنده‌ای هستی که پاک و معصوم است و من مانند تنه‌ی ستبر درختی که از یک پرنده‌ی شیرین و خالص مراقبت می‌کند.

راستی، در آسمان برای یک درخت جا بود؟ یا فقط پرندگان را می‌پذیرفتند؟


امیلی عزیزم! می‌دانم که در آسمان‌ها نازت را می‌کشند و خبری از لمس چیزی لطیف‌تر از ابرها و بال‌ فرشتگان نیست؛ لیکن چه کنم؟ دلتنگی که استدلال سرش نمی‌شود!

امیلی عزیز! دنیا خانه‌ی مناسبی برای تو و امثال تو نیست و شاید برای همین است که اغلب، پیش از آن که فرصت شکفتن بیابید چیده می‌شوید. در آسمان‌ها جایتان بهتر است.


با چشم خود دیدم که مردم این جا قدرتان را نمی‌دانند، امیلی. سیلی، کلمات تلخ و زهرآلود و حتی ظلم‌هایی خارج از رحم و انسانیت.

عیبی ندارد، عیبی ندارد. اشکالی ندارد اگر این جا اهل زمین زجرت می‌دادند. اشکالی ندارد اگر ماریوس لسترنج تحقیرت می‌کرد و آن لئو وین به خاطر یک سوءتفاهم بی‌اهمیت به تو سیلی زد که اکنون یادم نیست چه بود. در آسمان قدرت را می‌دانند؛ نوازشت می‌کنند...دلم برایت تنگ می‌شود؛ اما حداقل دلم به این خوش است که آن‌جا دیگر خبری از ناسزا نیست.
با کمال محبت؛
آیلین پرینس.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1404 21:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
از طرف: کوین دنی کارتر
به: بابانوئل سانتای عزیز



الان که دارم این نامه رو برات مینویسم نصف شبه ولی من اصلا خواب آلود نیستم. صدای شلوغ کاری محفلی ها از پایین میاد. بله درست شنیدی یه مدت اومدم خونه گریمولد. لرد تاریکی ها و خاله بلا هم برای بدرقه کردنم اومدن و بعد که از در خونه ریدل رفتم بیرون، یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن و پیشونیشون رو با پشت دست پاک کردن. و من کاملا مطمئنم احساساتی شده بودن. احتمالا قراره دلشون خیلی برای سر و صداهام تنگ بشه. منم دلم براشون تنگ می‌شه.

صبح داخل هاگوارتز بودم. بچه ها می ‌خواستن به کمک همدیگه جشن بگیرن. بانو هلگا، سرسرای عمومی رو جادو کرد تا خیلی راحت تر تزئین بشه. عمو سالازار هم که کارش تو برگزاری ایونت درسته برای جشن یه برنامه عالی آماده کرد. هلنا و راهب چاق با هم روی درست پیش رفتن کارا نظارت داشتن و نمی ذاشتن چیزی از قلم بیفته.

من نمی دونستم معنی از قلم افتادن یعنی چی تا اینکه پروفسور اسنیپ با اخم و تخم برام توضیح داد. بعد هم راهشو گرفت و رفت. عمو سیریوس می خواست مسئول تزئین درخت کریسمس باشه واسه همین با آستریکس و لیسا که جنگل رو خوب می شناختن، رفتن برای انتخاب درخت مناسب. من و جینی و لورا هم رفتیم آشپزخونه ببینیم کمکی چیزی ازمون بر میاد یا نه، که دابی انداختمون بیرون و گفت به کمک لاکرتیا و وینکی خودش میتونه همه چیز رو ردیف کنه و لازم نیست یه بچه با دهن پر از کلوچه بخواد کارای خطرناک کنه.

می خواستم اعتراض کنم که یهو یه چیز نارنجی از کنارم رد شد و در مورد بچه ای با دهن پر از کلوچه، جوک چت باکسی ساخت. برگشتم دیدم یوآن مثل گربه آلیس در سرزمین عجایب یه دفعه غیب شد.


بالاخره درخت کریسمس رو آوردن. اولش کجول نمیذاشت خشونتی علیه درخت کریسمس انجام بدیم و برای خودش کمپین: نه به درخت آزاری! نکن مگه بیماری!؟ راه انداخته بود که توسط عمو نیکلاس و زاخاریاس هدایت شد.
این وسط دلفی هم به خودش توپ های رنگی رنگی و وسایل خوشگلی که برای درخت بودن رو وصل کرده بود و کلی طول کشید دراکو راضیش کنه از تبلیغ مد درخت کریسمسی دست بکشه.

بعد کلی شیطنت، بالاخره عمو سیریوس درخت رو تزئین کرد و قرار شد ستاره بالای درخت رو عمو گلرت بذاره. ستاره ها واقعا زیبان و میتونن آرزوها رو بر آورده کنن. من شنیدم بانو آیلین زیرلبی به ستاره گفت که انسانیت رو به آدما برگردونه.


بعد خونده شدن سرود کریسمس توسط ایزابل، آلنیس و هرمیون، رفتیم برای پذیرایی و خوردن شیرینی های رنگارنگ. خوشمزه ترین شکلات های دنیای داخل هاگوارتز پیدا می شن.
بوی خوب مرغ بریون هم فضا رو پر کرده بود و گرمای مطلوب سرسرا نمی ذاشت احساس کنیم چهارتا گروه جدا از همیم. همه همدل و صمیمی بودیم.

یکم که برف سبک تر شد با روندا رفتم برف بازی و ملانی هشدار داد مراقب باشیم سرما نخوریم.‌ تموم تلاشمو کردم سرما نخورم ولی الان یه کوچولو آبریزش دارم. نه، نگران نشو بابا نوئل! آب دماغمو روی نامه نمی ریزم. قول میدم.

آخرشم از شومینه هاگوارتز برگشتم خونه گریمولد.

تو محفل آقای تال به کمک دستور پخت قدیمی مادربزرگش، برامون کلوچه پخت. جوزفین و آبجی لیلی هم دوتایی جورابای پشمی ای رو که پروفسور دامبلدور بافته بود، اینور و اونور آویزون کردن و تو بعضیاشون یسری تله گذاشتن تا باهات شوخی کنن. خلاصه که حواست رو جمع کن.

من و گادفری هم یه آدم برفی خیلی گنده ساختیم که توجه اهالی محل رو به شدت جلب کرد. لونا تو یه دستش دنت توت فرنگی گذاشت و به لباش پودینگ مالید چون فکر می کرد اینجوری کریسمس شیرینی رو تجربه خواهیم کرد. اما پروفسور تا متوجه این حرکت شد خیلی از اسرافمون ناراحت شد.

به ریموند قول دادم به شرطی که برام قصه‌ی شب کریسمس رو بخونه، برم زود بخوابم. برای همین ممکنه نتونم اومدنت رو ببینم اما اشکالی نداره سال بعد منتظرت میمونم. راستی داشتم فکر میکردم چه هدیه ای ازت بخوام تا برام بیاری چون من امسال خیلی خیلی خیلی بچه خوبی بودم و قطعا اسمم تو لیست شیطونا نیست.

فکر کنم هر چی بخوام برام میاری نه؟
اسباب بازی های بزرگ! یه یخچال پر از بستنی! توپ های رنگارنگ! کتابای تصویری و کلی چیز باحال دیگه.
من نشستم تموم و کمال فکرامو کردم...

بابانوئل عزيزم، راستشو بخوای امسال چیزی ازت نمی‌خوام. آخه امسال هرچيزی كه آرزوشو داشتم، دارم! خانواده‌ی عالی، دوستاى معرکه و مهربون، اتفاقای رنگارنگ، روزایی پر از زیبایی و عشق، شادی و حال خوب. پس امسال لطفا به كسايى برس كه واقعا به وجودت نياز دارن. خیلی خیلی ازت ممنونم.

خوابم گرفته...
میخوام نامه رو تموم کنم و برم بخوابم.
پس تا کریسمس بعدی خداحافظ!


دوست‌دار همیشگیت: کوین دنی کارتر♡

تصویر تغییر اندازه داده شده
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1404 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتیموس کراوچ جونیور!
انتظار نداشتی از من، ریگولوس آرکچروس بلکی که تحقیرش می‌‌‌کردی و او هم به دوستی‌ات راغب نبود، نامه دریافت کنی، نه؟ حق هم داری. من هم اگر جای تو بودم، از نامه گرفتن از دشمن خاموش و منفعلم متعجب میشدم.

من نامه ننوشتم تا از گذشته گله کنم. ننوشتم که عاجزانه محبت بطلبم. حتی برای عذرخواهی هم دست به قلم نشدم. بلکه نوشتم تا انگیزه‌‌های پشت آن رفتارهایی که تو به دلیل آن‌ها درباره‌ام دچار سوءتفاهم شده‌ای و این سوء‌تفاهم‌ها را به دیگران هم گفته‌ای توضیح دهم، باشد تا سوءتفاهم‌ها رفع شوند.

نخست، این که من خودم را طلا و دیگران را ریگ می‌دانم. کراوچ! سکوت من، دلایل مختلفی دارد که دلیلش همه چیز است به جز غرور. کمرویی، ترس از اشتباه و هزاران مورد دیگر .که ممکن است گریبان هر کسی را بگیرد.

مجبورم راز دلم را برای تو که زمانی دوستم بودی فاش کنم تا بلکه دست از قضاوت اشتباه من و بوق و کرنا کردن این قضاوت برداری. بله، من نقاط ضعف زیادی دارم، لیک تفرعن از آن‌ها نیست. من فقط...می‌ترسیدم. می‌ترسیدم حرف ابلهانه ای بزنم و برای همین ساکت می‌ماندم. می‌ترسیدم ترک و طرد شوم، برای همین جزیره جدامانده بودن را ترجیح می‌دادم. بله، کراوچ. مردم پیچیده تر از آنند که تو می‌اندیشی.

ثانیا، این ادعا که من از دیدن خون و خون بارش لذت می‌برم. ابدا! حمایت من از لرد ولدمورت، به خاطر دیدن خشونت نیست. من لرد سیاه را دوست دارم؛ زیرا او وعده‌ی آن آزادی‌ای می‌دهد که تمام جادوگران و ساحرگان مستحق آنند. آزادی‌ای بدون خون و خونریزی.
فکر نکنم حرفی مانده باشد که نگفته باشم. امیدوارم قضاوتت درباره من، اصلاح شده باشد.
با احترام.
ر.ا.ب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 13:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به هواداری از تیم
پرواز سیاه

--------


نامه‌هایی غم‌زده از افرادی ناشناس که هیچگاه پست نشد...
دومین نامه، دومین داغدار:


رقص آتش بر یخ


نقل قول:
نه می‌دانی کیستم، نه نامم را می‌دانی، و نه حتی مرا دیده‌ای، اما حال داری این نوشته‌ها را می‌خوانی.

فقط بدان من نه از آن عاشقان دلباخته‌ام، نه خسته از زندگی. تا به حال عاشق نشده‌ام و زندگی هم همانطور است که باید. من فقط خسته‌ام! آن‌هم نه از زندگی از خودم. از حماقتم! ببخشید که اینقدر صادقانه می‌گویم؛ هر چند هم نباید عزرخواهی کنم ولی، من یک احمق بی‌لیاقت هستم. من اعتماد کردم و رسما ویران شدم، وابسته شدم و ریز ریز شدم، و شاید باور نکنی، فکر می‌کردم انسان ها همگی پاکند! من تو را نمی‌شناسم ولی امیدوارم از میان آن کفتارهایی که نام انسان بر خود گذاشته‌اند نیامده باشی. بی‌لیاقتم چون ارزش عزیزانم را ندانستم... احتمالا داری می‌گویی:
ـ اه! این هم دارد نصیحت‌های مادربزرگی می‌کند!

اگر می‌گویی که خب... راستیتش به درک! برای مرده مگر فرقی هم دارد؟!

من از وقتی که اعتماد کردم مردم! از وقتی که... از وقتی که... هه! یکبار هم نشد راجع‌به این موضوع حرف بزنم ولی اشک‌هایم سرازیر نشود! مسخره‌است! داشتم می‌گفتم؛ من بی‌لیاقتم چون حرف‌هایم را به سنگ قبری زدم نه به چهره‌ای شادابش! چون به آسمان نگاه کردم نه چشمان آسمانیش! من نتوانست از بودنش استفاده کنم، من... نمی‌توانستم جلوی رفتنش را بگیرم ولی می‌توانستم از لحظات بودنش لذت ببرم. مشکل از زندگی نیست، زندگی همیشه اینگونه بوده ولی من کور بودم. همیشه من‌ گناهکارم، در دادگاهی که هم شاکی هم مجرم و هم قاضی منم.

نه مرده‌ام و نه زنده‌، گربه‌ای حال مرا توصیف می‌کند. درست یادم نمی‌آید... شرودینگر؟ احتمالا... نمی‌خواهم کسی در جعبه را باز کند... ولی نمی‌خواهم در این حال هم باشم. حکم رقصنده‌ای را دارم که پا برهنه روی دریاچه‌ای یخ زدی می‌رقصد، در حالی که تنش در آتش می‌سوزد. دارم دیوانه می‌شوم... ولی دیوانگی هم خوب‌ست مگر نه؟

می‌خندم ولی اشک‌هایم را چه کنم؟! داغند... مثل مذاب... شاید هم آغوش. من مشکلی با تنهایی و بی کسی ندارم! چون علاقه‌ای جامعه ندارم مخصوصا از وقتی که... رفت. چون همراهش امیدم رفت! من به او اطمینان کامل داشتم و قرار نبود یکهو همه چی تمام شود! من باید بیشتر از فرصت‌هایم استفاده می‌کردم من... آه خدایا بس‌است بس‌است!

داشتم می‌گفتم، وقتی تنهایی و دلت شانه می‌خواهد یادت می‌آید که بی‌کسی و این عذاب از جهنم هم بدتر است. به اندازه کافی گفتم. این نامه‌ها را می‌گذارم همینجا تا شاید یکی دید... یکی فهمید... خودش که این نامه را نمی‌خواند؛ خب مسلما نمی‌تواند. مرده است! شاید آن یکی جواب نامه‌ام را داد!

----------------

نامه را از سر جایش، یعنی روی سنگ قبری ناشناس، برداشتم. نوشته‌ها افکارم را به هم ریخته بود... مثل نامه قبلی در مورد عزا نوشته شده بود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1404 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خطاب به جادوگران:

مایه‌ی تأسف است که محدود کردن قلم دیگران، این‌چنین ساده و بی‌تأمل، در جامعه‌ی جادوگری ــ به‌ویژه در میان نسل جدید ــ پذیرفته می‌شود. به نام حفظ آسایش، امنیت یا «راحتی عمومی»، گاه حاضر می‌شویم آزادی نوشتن و آفرینش را از دیگری بگیریم، بی‌آنکه لحظه‌ای درنگ کنیم که چه بهایی برای او دارد. گاه از فردی می‌خواهیم: «این‌طور ننویس»، «این بخش را حذف کن»، «این جمله ناراحتم کرد»؛ و فراموش می‌کنیم که قلم، صدای قلب نویسنده است، نه وسیله‌ای برای تأمین رضایت همگان.

در جوامع بزرگ‌تر نیز دیده‌ایم که گاه افراد مجبور می‌شوند برای «آرامش جمع»، بخشی از هویت خود را پنهان کنند، یا سکوت کنند تا کسی آزرده نشود. اما هرگز تصور نمی‌کردیم این نگاه، به دنیای جادوگران هم راه یابد. در جایی که جادوی ما همیشه از آزادی و جسارت زاده شده، این همه تمایل به کنترل و چارچوب‌گذاری چه جایگاهی دارد؟

بله، برخی مضامین ممکن است برای عده‌ای خوشایند نباشد. ممکن است طنز دوپهلو، اشاره‌های غیرمستقیم، یا بازی‌های زبانی خاصی باب سلیقه‌ی همه نباشد. اما این سلیقه‌ نداشتن، دلیل نمی‌شود که آن سلیقه وجود نداشته باشد. محدود کردن دیگران، به‌ویژه در فضایی که قرار است خلاقیت و همزیستی را تمرین کنیم، موضوع ساده‌ای نیست. تقاضای شما برای اینکه «فقط این‌طور ننویس»، شاید برایتان کم‌هزینه باشد، اما برای کسی که نوشتن را پناه و لذت خود می‌داند، سنگین است. آزادی بیان یک معامله نیست که با ناراحتی ما سنجیده شود.

اگر قرار باشد هرکس از هرچه خوشش نمی‌آید، بخواهد آن را از دنیای دیگران حذف کند، چیزی از نوشتن باقی نمی‌ماند. آن وقت شاید بهتر درک کنیم که احترام گذاشتن به مرزهای ذوق و سلیقه‌ی دیگران، به معنی قطع ریشه‌های نوشتن نیست، بلکه تمرین هم‌زیستی‌ست.

و در پایان، اگر پنهان‌ترین جمله‌ها یا شوخی‌های ادبی در دل چند داستان، باعث شده احساس ناامنی کنید، شاید وقت آن رسیده که با همان حساسیت، به جهان بزرگ‌تر اطراف‌تان هم نگاه کنید. جایی که فیلم‌ها، سریال‌ها و شبکه‌های اجتماعی، پر از چیزهایی هستند که الزاماً برای همه خوشایند نیستند، اما همچنان وجود دارند. چرا که دنیا، برای یک سلیقه ساخته نشده است.

جادو، یعنی توان هم‌زیستی تفاوت‌ها. اگر نتوانیم در دنیای جادو هم‌دیگر را تاب بیاوریم، پس این همه ورد و چوب‌دستی و معجون به چه کار می‌آید؟

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 06:08
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هواداری پیامبران مرگ


از طرف: کوین دنی کارتر
برسد به دست: سالازار اسلیترین



سلام جناب سالازار. حالتون خوبه؟ امیدوارم شاد و خندون باشین.
من اومدم به یه چیزی اعتراف کنم...
همش کار روندا بود!

البته من آدم فروش نیستما ولی خب همش تقصیر روندا فلدبری بود! آدرس خونه شونم بلدم می تونین برین پدرشو... چیزه... یعنی می توین برین با هم گفتگوی تمدن ها کنین.

داستان از اون روزی شروع شد که شما تور گردشگری هاگوارتز گذاشتین. من تو تالار گریفیندور روی صندلی نشسته بودم و داشتم بستنیمو لیس می زدم که شما با خدم و حشم علاقه مندانتون از تالار ما بازدید کردین. نمی دونم چی شد که یهو فضا تغییر کرد و سکوت حکمفرما شد. همه بچه های گروه با احترام نگاهتون کردن و جذب صلابت و قدرتتون شدن.

واسه منم شما خیلی خیلی باحال به نظر رسیدین. برای همین دویدم رفتم دم در تالار هافلپاف دنبال دوستم روندا تا بپرسم که از کوی اونها هم گذر کردین یا نه. وقتی روندا اومد و با هم حرف زدیم، فهمیدم که به تالار اونها هم سر زدین و با ورودتون اونایی که دستشون چاقو داشتن، دستاشونو بریدن. روندا بهم گفت شما جذبه دارین و معنیش یعنی این که شما همه رو به خودتون جذب می کنین. منم فکر کردم چه خفن! به مرلین فقط همین فکرو کردم! بقیه اتفاقا تقصیر روندا بود.

اون بود بهم گفت طبیعیه چشم این همه آدم بهتون بیفته و از دیدنتون مدهوش بشن چون شما یجورایی ارباب مارها هستین و کسی که ارباب مارهاست صد در صد کلی مهره مار داره تو دلبری.
به مرلین تقصیر من نبود! کار خود روندای پلید بود که این فکر اشتباهو تو سرم انداخت. اون به زور تهدیدم کرد!... اممم... اینکه با چی تهدیدم کرد براتون مهم نیست، هست؟ چون اگه مهم باشه مجبورم براش یه قصه سر هم کنم تا حرفمو باور کنین.
اوه... احتمالا نباید این خط آخر رو می نوشتم. البته مهم نیست. شما قطعا حرف منو باور می کنین چون با کودکان خردسال باید مهربون بود. مگه نه؟

داشتم می گفتم... روندا به زور منو وادار کرد که یواشکی وارد دخمه ها و تالار اسلیترین بشم و یه مقدار اطلاعات راجع بتون جمع کنم. ولی بعد که برگشتم تا بهش گزارش بدم خیلی گلایه مند شد و گفت هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردم و وقتمو الکی بخاطر بازدید از محل خواب خاله بلا، خوردن خوراکی های غیرطبیعی ای که بانو مروپ از دست اسلیترینیا قایم کرده بود، چیدن گلای تام و فضولی تو کشوی لرد، تلف کردم. ( تو پرانتز بهتون میگم روندا هیچی از جاسوس بازی سرش نمیشه.)

برای همین روندا خودش دست به کار شد و تونستیم با پیدا کردن ورودی تالار اسرار، واردش بشیم. چون همه زحمت ها رو اون کشید میگم همه چی تقصیر خودش بود. راه های بیهوشی و دزدیدن باسیلیسک رو هم خودش ارائه داد. کمر باسیلیسک رو هم خودش شکافت. اگه اثر انگشتی از من پیدا کردین بدونین برام پاپوش دوخته!

مهره های کمر باسیلیسک رو هم خودش در آورد و گذاشت تو جیبش، بعد سر من غر زد که چرا می خوام ستون فقرات باسیلیسک رو یه جا داشته باشم. خب من دلم می خواست یه ست کامل مهره مار داشته باشم که اگه یکی گم شد، اون یکی رو استفاده کنم. ولی روندا حسودیش شد. باهام مخالفت کرد و گفت لو میریم و شما می فهمین کار ما دوتا بوده. پس هردومون به دو تا مهره مار بسنده کردیم. ولی روندا واقعا پلیده!

بعدم که باسیلیسک رو دوختیم. دوخت دندون موشی کار روندا بود و دندون خرگوشی هاش کار مـ... همون بازم کار خودش.
از دست ما عصبانی هستین؟ میشه از دست من عصبانی نباشین؟ چون من هیچ کاره بودم. من مظلومم و روندا بدجنس! برای همین اومدم لو بدمش... یعنی که یه کاری کنم به گناهانش اعتراف کنه و تخفیف بگیره. منم تخفیف بگیرم.
البته که من بی گناهما!
راستی حال باسیلیسک چطوره؟

لینک روندا رو هم میذارم گمش نکنین. اگه یه وقت دیدین پیداش نمی کنین به خودم خبر بدین. سه سوته میابمش.

با احترام: KDT.Carter

روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری روندا فلدبری

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


از طرف ژولیت به رومئو عاشق‌پیشه مامان!

ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من ماچ کن گونه‌ش!


دلبرک مامان، نامه‌ت به دستم رسید. قلبم از این همه احساس منفجر شد و به در و دیوار معبد شائولینگ پاشید. متاسفانه اکنون با قلب عاریه‌ای از یکی از کاهنان معبد با تو صحبت می‌کنم.

آه خدای من از این همه احساس! وفادار‌ترینم، مامان رو ببخش که با شک بیهوده به تو، اسباب آزردگی قلب کوچیک و نازکت رو پدید آورد. البته که مامان همیشه ته دلش بهت اعتماد داره و می‌دونه که تو و اون خانم محترمه فقط دوستای اجتماعی هم هستین و ایشون فقط برای کلاس خصوصی به عمارت محقرمون میاد ولی چه کنم که گاهی از روی عشق شدید به تو دچار سوء ظن می‌شم.

نقل قول:
زیبا ترین گل باغ زندگی‌ام، قسم به گیسوی پریشانت که بدون تو لحظه ای هم خواب به چشمان کم سویم نیامده! لب هایم بدون تو همچون چشمه ای بدون دریا، خشکیده، خانه‌ام به خرابه ای مبدل گشته!

وای تامی خدا نکشتت! این تیکه رو خیلی شاعرانه گفتی لعنتی زبون‌باز!

نقل قول:
مگر میتوانم آب و نانی که تو برایم می آوردی را با ذره ای گیسوی گندیده‌ی دختری دیگر مقایسه کنم؟

اوچو اوچووووو! :افکت هیجان شدید و غیر قابل کنترل! :

بعد از نامه‌ت به استاد شائوشونگ‌شنگ‌شیانگ دوباره پخ زدم و گفتم این‌ بار اسم مامانو توی کلاس مهارت‌های پاشویه شوهر در تشت شیر ثبت نام کنه. جدبزرگوار خیر بده این معبد رو... همه جور کلاس تابستونه‌ای هم داره! خلاصه پاهای زحمت‌کش خودتو آماده کن محبوبم که از این به بعد هر شب توی تشت شیر توسط دستان لطیفم مورد ماساژ قرار بگیره. یه منوی غذایی هم تهیه کن از غذاهایی که دوست داری مامان هر روز سال صبح، ظهر و شب برات بپزه، ته‌ چین زعفرونی مامان.


نقل قول:
ای شیرین ترین رویای زندگی‌ام، در کنارت خواهم بود.

تو فقط بیا کنار مامان بمون قناری!

این جاهای رژ لب روی نامه هم ماچاییه که برات از معبد می‌فرستم. زیاد فرستادم یه وقت از کمبود ماچ تَرَک نخوری!

فدای تو
مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1404 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


از طرف مجنون، به یگانه لیلی زندگی‌ام

امیدوارم روز به روز ریلکس تر و پر سیکس پک تر بشوی، جان دلم. از همین خانه ی محقر برایت تمام انرژی مثبتم را میفرستم.

درد دوری‌ات قلبم را فشرده، آسمانم را تیره و تار، غذا هایم را دست نخورده و شب هایم را تنها تر از هر جغد خسته و سینگلی کرده است.

زیبا ترین گل باغ زندگی‌ام، قسم به گیسوی پریشانت که بدون تو لحظه ای هم خواب به چشمان کم سویم نیامده! لب هایم بدون تو همچون چشمه ای بدون دریا، خشکیده، خانه‌ام به خرابه ای مبدل گشته!

مگر میتوانم آب و نانی که تو برایم می آوردی را با ذره ای گیسوی گندیده‌ی دختری دیگر مقایسه کنم؟ هر روز چشم به در، در انتظارت خانه را آب و جارو می‌کنم، تک تک عکس هایت را قاب کرده و سر تا سر اتاق و گلخانه‌ام آویزان کرده‌ام! چگونه با این همه خاطره و یادت، لحظه ای میتوانم تو را فراموش کنم؟ هیچ گلی در باغم جایگزین تو نخواهد شد.

چه معبد شائوشنگ باشی، چه در آسمان نهم، چه در جهنم هفتم، در یادت خواهم بود. هر آنی که تو اراده کنی، ای شیرین ترین رویای زندگی‌ام، در کنارت خواهم بود.

مجنونت، تام ریدل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1404 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ


از طرف مامان به شوهر مامان!

ای نامه‌ که می‌روی به سویش
از جانب من یکی بزن پس کله‌ش!


دو روز تابستون اومدم جاوایی، برداشتی برا من سیسیلیا بردی خونه ریدل؟ مگه اینکه دستم به تو و اون زنیکه تراریخته نرسه! چهار روز توی کلاسای مشاوره خانواده آقای شائوشونگ‌شنگ‌شیانگ معبد شائولینگ شرکت کردم فکر کردی دیگه تزکیه نفس ‌شدم و اون روی اژدهای شاخ‌دم مجارستانی‌مو قرار نیست ببینی؟ نخیر! اتفاقا به محض شنیدن خبر خیانتت از طریق ویدیو کال یخچال هوشمند ساید بای ساید برادران جامسونگی بجز جومونگ‌شون داخل جهیزیه‌م، به استادمون پخ دادم گفتم اسم مامانو بجای کلاس مدیتیشن توی کلاسای کونگ‌فو معبد شائولینگ با تدریس شخص خودش بنویسه. الانم فکر نکن جاوایی نشستم آفتاب می‌گیرم! نخیر! بالای کوه، توی معبد شائولینگ دارم به شیکم بروسلی مشت می‌زنم. اساتیدم می‌گن به محض یادگیری فن "یه توپ دارم هوا می‌ره، نمی‌دونی تا کجا می‌ره" می‌تونم کمربند مشکی‌مو بگیرم و بیام خونه ریدل دهنتو... پر از گل‌های خوشبوی تابستونی‌ کنم عزیزم!

آره آقا شوهر مامان، اینطوریاس! فعلا با سیسیلیا تو ماه عسل باشید تا بزودی ماه شربت دیفن هیدرامین رو بهتون نشون بدم!

خون‌خوار تو
مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!