جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: جمعه 13 اردیبهشت 1398 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور دچار افسردگی شده. گویل برای بهتر شدن حال هکتور، مجابش می‌کنه برای دارین معجون درست کنه. حالا هکتور دنبال کسی می‌گرده که معجون رو تست کنه.
...........................
ملت به هر روشی سعی می‌کردند از دیدرس هکتور دور و حتی شاید دود شده و به هوا بروند.

-تو! کجا می‌ری؟

تو، آتسوشی بود.
-من؟... من که جایی نمی‌رم. همینجام چان... همینِ همانجا.

مثل اینکه پرنده بخت و اقبال روی شانه او نشسته بود، چراکه هکتور نگاهش به نفر بعد افتاد.

-آخ آخ... پروفسور صدام کرده بود... پاک یادم رفت... الان باز تنبیه ام رو اضافه می‌کنه!

آن نفر هم دوان دوان به آغوش تنبیه دوید و جانش را نجات داد.

اما در همان لحظه، کراب بی خبر از همه جا وارد تالار شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1397 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور خیلی توی ذهنش میگرده ولی به نتیجه ای نمیرسه.

دلیلشو نمیدونه! چون موضوع اونقدرا سخت نیست. برای همین ناامید نمیشه و بازم میگرده و میگرده و میگرده.
ولی هیچ نتیجه ای در کار نیست.
حتی یه ذره!

بالاخره بانز در اقدامی حیرت آور، به کمک هکتور میشتابه و دلیل رو براش روشن میکنه:
-به نظر من دلیلش مشخصه هک. دلیلش اینه که تو کلا ذهنی نداری!

هکتور غمگین میشه. بانز هم دلداریش نمیده که غمگین بمونه. بانز اصلا از هکتور خوشش نمیاد!

همین میشه که هکتور نمیتونه جواب مناسبی به لرد سیاه بده و لرد با خوشحالی معجونو تحویل میده و از سالن خارج میشه.

اسلیترینیا میمونن و هکتور غمگین کند ذهن بی ذهنی که یه نگاه به معجونش میکنه و یه نگاه به اسلیترینیا و داره فکر میکنه معجونشو به خورد کی بده!

اسلیترینیا سعی میکنن نگاهشونو بدزدن که هکتور انتخابشون نکنه...ولی فایده ای نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1397 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
همه خوشحال شدن البته به ظاهر چون میدونستن که اون معجون یه مشکلی داره.
-خب کی میخواد امتحانش کنه.

همه به هم نگاه کردن و با نگاهشون به همدیگه التماس میکردن تا اون معجون رو بخوره.
-میبینم که همه دارین هم رو نگاه میکنین و با نگاهتون همدیگه رو تهدید میکنین که اون معجون رو بخوری میکشمت خب پس خودم انتخاب میکنم که کی اینو بخوره.

همه بعد از شنیدن این حرف در حال دعوا کردن نگاهشون بودن.
-خب بذار ببینم کی لیاقت خوردن این معجونو داره اوووووووم،خب به نظرم لایق ترین فرد توی این جمع اربابه!

همگی دست از دعوا کردن برداشتن و چهار چشمی به لرد نگاه کردن.
-ما؟ ما بخوریم؟
-بله ارباب، شما لایق ترین فرد بین ما هستین!

لرد توی ذهنش داشت به خودش برای اینکه چرا انقد خوبه گیر میداد.
-من نمیفهمم که چرا باید بهترین باشم،البته خب بهترین بودن خوبه ولی در بعضی موارد به ضرر آدمه، حالا چطوری از ایم مخمصه بیام بیرون؟

لرد کمی فکر کرد و به نتیجه ی خوبی رسید.
-هکتور؟دوباره میپرسم مطمئنی ما بخوریم؟
-بله ارباب!بفرمایین این بهترین برای بهترین!

جمعی از اسلیترینی ها بعد از این حرف حالشون بد شد و به سمت دستشویی رفتن.
-هکتور!ینی تو داری به ما میگویی که ما سلامت نیستیم؟ما ارباب تو هستیم و تو همچین توهینی به ما میکنی؟

هکتور موضوع رو از این زاویه نگاه نکرده بود و توی ذهنش داشت دنبال چیزی میگشت که بتونه بگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1397/12/19 23:34:30
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مهر 1397 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با قيافه ناراضی به گويل نگاه کرد گفت:
باشه بابا ي کاريش ميکنم.

گويل-مرسی هکتوری جووونممم

-اگه باز منو اونجوری صدا کنی از کارم پشيمون ميشمااا!"!!!

-باشه باشه غلط کردم حالا درستش کن حالا
هکتور شيشه ی ارلن مانندشو برداشتو روی ميز گذاشت البته اول سلينارو از روی ميز پايین انداخت..

تقريباً نيم ساعت از شروع کارش گذشته بود و دارلين و گويل همچنان خيره به هکتور نگاه ميکردند
گويل:هکی جوونم کارت تموم نشد؟؟

-حواسمو پرت نکن هنوز کار دارم.....
5دقيقه بعد:
-ا اهم هکتوری هنوز تموم نشده؟؟

-نه انقد حرف نزن.

-يه سوال پرسيدم خو چرا با من بد رفتاری ميکنی؟؟
دارلين فهميده بود اگه همين جوری وايسن گويل گريش در مياد پس به گويل گفت:
گويل بهتره بريم بيرون تا هکتور کارشو تموم کنه زود باش

-باوووشه
گويل و دارلين رفتن بيرون وتقريبا نيم ساعت به سر صدا هايی که کتور توی اتاق ايجاد ميکرد گوش ميدادن که دانش آموزای سال اولی اومدن

هستيا:مثل اين که ما آن اتاق را اجاره کرديم تقريبا يک ساعت گذشته است چرا اين همه طولش ميدهيد؟؟

سلينا:اووهووم راست ميگهه

که يک دفعه در باز شد و هکتور با چهره ای ژوليده بيرون اومد

-اهم خب معجونو درستش کردمم!!......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 03:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور بدون توجه به دارین بلند شد و مسیر تالار تا اتاقی که روزی محل معجون سازی اش بود را در پیش گرفت. گویل ذوق زده پشت سرش راه افتاد، و دارین هم با آرامش پشت سرشان راه افتاد و فقط به فکر معجون سلامتی به نظر هکتور و معجون مرگ به نظر بقیه بود.
هرچه به اتاق معجون سازی نزدیک تر میشدند صدای دست و جیغ بلند تر میشد.
هکتور با همان چهره ی افسرده اش در اتاق را گشود و فقط کمی، فقط کمی از دیدن صحنه روبه روش تعجب کرد.
_اععع...هکتور تویی؟ ما فکر کردیم دیگه نمیای اینجا.
گویل نگاهی به دانش آموز سال اولی که این جمله را گفته بود کرد.
_شما چرا اینجایید؟... چرا اینجا اینجوریه؟... چرا اینقدر شلخته بازی در آوردید؟
همه چیز عوض شده بود. روی میز وسایل معجون سازی نبود، به جاش وسایل تازه وارد ها روی میز پخش شده بود. کمد های مواد معجون سازی پر بود از غذاها و هیچ چیز شبیه اتاق معجون سازی نبود.
_همم...ما فکر کردیم هکی دیگه نمیاد اینجا، اینجارو اجاره کردیم.
_اینجارو اجاره کردید؟ یعنی چی؟ از کی؟ ... کی اتاق معجون سازی هکتور جونم رو اجاره داد؟
رو کرد به هکتور.
_اصلا غصه نخوری ها! الان بیرونشون میکنم.
_وسایل من کجاست؟
با این جمله هکتور دانش آموزای سال اولی به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند.
_تو گرفتیشون سلینا؟
_نه! چرا بگیرم؟ من با اون خرت و پرت ها کاری ندارم.
_خرت و پرت چیه؟ حرفت رو پس بگیر! وسایل هکتور جونم خرت و پرت نیست. خودت چرت و پرتی!
سلینا نگاهی به گویل عصبانی و هکتور که از هزاران متر دورتر هم معلوم بود کشتی هایش غرق شده است کرد.
_باشه. پس میگیرم. من با اون وسایل با ارزش کاری نداشتم که بگیرمشون.
_همم...هستیا تو گرفتیشون؟
این بار هستیا حالت مغرورانه اش را حفظ کرد و رو به گویل گفت:
_خیر!
گویل یک چشمش به هکتور که به یک نقطه نامعلوم نگاه میکرد بود و یک چشمش به دارین که از درخواست معجون از هکتور پشیمان نشود و بروید. یک چشم دیگر هم قرض کرد و درمونده رو به سوراو گفت:
_تو میدونی کجاست؟
_
گویل درمونده و خسته روی زمین نشست وبه بچه های سال اولی که ککشون هم نمی گزید بهترین استاد معجون سازی اسلیترین افسرده شده است نگاه کرد.
بچه های سال اولی بی تفاوت به اون سه تا گفتگوشان را از سر گرفتند. هر سه ماندند. گویل نمی توانست برود، هکتور توان رفتن نداشت، دارین بدون شک اون معجون را میخواست. ناگهان شیشه ی ارلن مانندی از جعبه ای بیرون آمد و قل خورد و جلوی پای هکتور ایستاد.
گویل با ذوق بلند شد.
_اوناهاش اونجان.
سوراو با تعجب گفت:
_اینارو میخواستید؟ خب از همون اول میگفتید.
گویل:
سلینا نگاهی به گویل و نگاهی به وسایل کرد.
_حالا برای چی میخواین؟
_هکتور میخواد دوباره معجون درست کنه. الانم میخواد برای دارین معجون سلامتی درست کنه.
سلینارو به دارین کرد.
_کی رو میخوای بکشی مگه؟
دانش آموزای تازه وارد به علاوه دارین و گویل:
_خب...چیزه...آخه شنیدم...
گویل حرف سلینا را قطع کرد.
_شنیده ها رو ول کن، بیاین ببینید بهترین استاد معجون سازی چجوری معجون سلامتی درست میکنه، مگه نه هکتور جونم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/5/8 4:38:45
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/5/8 10:34:56
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/5/8 13:54:20
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: یکشنبه 17 دی 1396 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- گویل!

رشته ی افکار گویل از هم پاره شد و از جا پرید. به کسی که صدایش کرده بود نگاه کرد. دارلین بود.

- اا؟ دارلین تویی؟ چی شده؟ چی می خوای؟
- هکتور و ندیدی؟
- چطور؟
- می خواستم یک معجونی رو برام درست کنه. شنیدم معجوناش خیلی خفنه! دیدیش یا نه؟

چشم های گویل برق زدند و خندید. چه خوب که انقدر سریع یکی پیدا شد تا به نقشه اش کمک کند. در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت لباس دارلین را گرفت و کشید و گفت :
- حتما. بیا بریم.

دارلین با شدت دست گویل را از لباسش بیرون کشید و نگاه اخم آلودی به او انداخت. آنها به سمت تالار خصوصی دویدند. رمز را گفتند و وارد تالار شدند. از راهرویی گذشتند و به تالار عمومی رسیدند. هکتور کنار شومینه بر صندلی راحتی نشسته بود و به شعله های رقاص آتش خیره شده بود. نور سرخ آتش در چشم های بی حالتش انعکاس میافت. نور خاکستری خورشید که پشت ابر های سیاه خفه شده بود از پنجره ی تالار عمومی به داخل می تابید. گویل جیغ زد :
- هکتور! دارلین یک معجون می خواد. می خواد که تو درستش کنی.

هکتور چند لحظه ای هیچی نگفت. بعد آهی کشید و به گویل نگاه کرد. صورت گویل از هیجان برق می زد اما قیافه ی هکتور مثل یک مجسمه بود. انگار که پوستش کش آمده و زرد رنگ شده بود.

- براش درست می کنی؟

هکتور به دارلین که پشت سر گویل بود نگاهی انداخت. دارلین به آرامی سر تکان داد.

- نه ، من دیگه معجون درست نمی کنم.
- اما... اما هکتور... اون می خواد که تو درستش کنی.

هکتور دوباره رویش را برگرداند و به آتش شومینه خیره شد. گویل عاجزانه انگار که کمکی بخواهد به دارلین نگاه کرد. دارلین گفت :
- من دوست دارم تو معجونم درست کنی هک.
- دیدی؟ دیدی؟ اون می خواد که فقط تو درستش کنی. بهش کمک کنی. هکتور خواهش می کنم!
- من حوصلشو ندارم گویل. حالا از اینجا برو.
- ازت خواهش می کنم هکتور. چی میشه اگه یک معجون براش درست کنی؟ فقط یک معجونه ساده!

هکتور چند لحظه ای در سکوت فرو رفت. صدای سوختن هیزم ها در شومینه به گوش می رسید. باد در بیرون زوزه می کشید. دوباره آهی کشید و گفت :
- بسیار خوب!

به دارلین نگاه کرد و پرسید :
- چه معجونی می خوای؟
- معجون سلامتی.
- معجون سلامتی؟
- آره ، یک معجونی که یک نفر رو از بیماری دور کنه یا شفا بده.

هکتور به نقطه ای خیره شد و بعد مدتی گفت :
- باشه ، درستش می کنم.

گویل از هیجان جیغ کشید و دارلین لبخند زد. او می دانست که معجون های هکتور همیشه برعکس در می آیند. این را خوب می دانست و برای همین هم برای خودش نمی خواست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1396 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور دچار افسردگی شده. گویل به دنبال شخصی می گرده که حال هکتور رو بهتر کنه.

...................

گویل جلوی در خروجی تالار اسلیترین نشسته بود و با حالتی غمگین به رفت و آمد دانش آموزان نگاه می کرد.
-لینی؟...نه...هکتور از این یکی متنفره...رودولف؟ از این که بیشتر متنفره!...آریانا؟ اینم که یه بار زد هکتورو کشت. قطعا متنفره...دلفی؟ این یکی که خودشم افسرده اس. خلوت تنهایی سر خود داره...ولی...شاید بتونه کمکم کنه!

با این فکر دوان دوان رفت و یقه دلفی را گرفت.
-صبر کن ببینم...صبر کن! تو افسرده ای؟

دلفی اخم هایش را در هم کشید و یقه اش را از دست گویل آزاد کرد.
-خیر!

-خب خلوت تنهایی داری...حتما افسرده ای دیگه. افسرده ای خودت نمی دونی.

دلفی خواست اخم هایش را در هم بکشد. ولی قبلا کشیده بود. در نتیجه حالت چهره اش تغییری نکرد.
-خلوت تنهایی من خونه منه! خیلی هم توش خوشحالم. دیگه هم نشنوم در موردش اینجوری حرف بزنی!

و رفت...

گویل دوباره به فکر فرو رفت.
-شاید فکر می کنه به درد نخوره...اگه یه نفر بیاد درخواست یه معجون بده و هکتور رو وادار کنیم درستش کنه و بعد، طرف از معجون راضی باشه، ممکنه هکتور به زندگی امیدوار بشه و دوباره ویبره بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1396 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوريا با چشم هايي كه اندازه ى يك گاليون شده بودند، به هكتور زل زده بود.
هكتور هم به آستوريا نگاه ميكرد...به برق عجيبى كه در چشمانش ميدرخشيد. انگار كه تحت تأثير قرار گرفته بود. داشت به آرامى به ميزش نزديك ميشد. هميشه مطمئن بود كه آستوريا، او را درك ميـ...

گرومپ!

آستوريا دسته اى از پرونده هاى دستش را روى ميز او كوبيد.
-افسرده شدى، خودت رو گم كردى و يا هرچيز ديگه، به من ربطى نداره! من اين پرونده هارو تا يك ساعت ديگه ميخوام. يــــــك ساعت!

از اتاق خارج شد و در با صدا، به هم كوبيد.
خب...گويا آستوريا شخصى نبود كه قابليت كمك كردن به اشخاص افسرده را داشته باشد!

در طرفى ديگر، گويل رو به روى كراب نشسته و مشغول توضيح دادن احوال هكتور، به او بود.
-...خلاصه اينكه استاد هكتور حسابى افسرده شده.

كراب، با شنيدن اين جمله، دست از ترميم رژ لبش برداشت.
-گفتى افسرده؟...يعنى ديگه معجون پراكنى نميكنه؟

گويل آهى كشيد.
-نه!
-ديگه ويبره نميره؟
-اونم نه...حسابى عو...

كراب با خوشحالى دست هايش را به هم كوبيد.
-چى از اين بهتر؟! اين معجزه است...از اين به بعد ميتونيم تو تالار آرامش داشته باشيم. احتمالا از داوريه دوئل هم كناره گيرى ميكنه! وااااى من و اين همه خوشبختى محاله!

خب...كراب هم علاقه اى به كنمك به هكتور از خودش نشان نداده بود. انگار گويل باز هم مجبور بود به دنبال شخص ديگرى باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
(خب، سبک من برای داستان نویسی یخورده ضایع است؛ پس از همین اول عذر می خوام.)

هکتور، منگ از اتفاقی که در اعماق وجودش در حال وقوع بود، خود را روی صندلی رها کرد و با نگاهی مغموم، به منظره ی بیرونِ دفتر نگریست.
ذهنش، انباری از اطلاعات بیهوده شده بود. لحظه به لحظه، خودش را در میان بیهودگی می دید.قبلا چنین مرضی به سراغش نیامده بود.

باخودش گفت: شاید بخاطر معجون پای ملخ باشه؛ ولی من که تماما درست انجام دادم!

نه! این امکان نداشت! او واقعا افسرده شده بود. غیر از نمی توانست باشد.
به میز کارش نگاه کرد.کمی شلوغ بود اما بهم ریختگی اش قاعده ی خاصی داشت.هکتور در مورد میز کارش،تقریبا از دل بی نظمی، نظم و قاعده بیرون کشیده بود.
دوباره نگاهش را به پنجره انداخت.به خدش قول داد که با این مرض ناشناخته بجنگد.
صدای در، رشته ی افکارش را پاره کرد.

-بیا تو!

آستوریا با چشم هایی که در عمقشان نگرانی موج میزد؛ سراسیمه وارد شد و گفت:

معلوم هست چت شده؟ چرا شبیه اونایی شدی که چیزی گم کردن؟!

-خب، شاید واقعا چیزی گم کرده باشم! در اون صورت، حالتم طبیعیه!

+چی گم کردی که اینطوریت کرده؟

_به احتمال قویی، خودمو!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی،انعکاس تصویر مرگ است
پاسخ به: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مرداد 1396 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هكتور كه باز هم افسردگى اش را به ياد آورده بود، آهى كشيد.
- خواستم معجونى كه تو سفارش دادى رو برات درست كنه. من دست و ملاقه ام، به پاتيل نميره...

سپس از روى مبلش بلند شد و به سمت خوابگاهش رفت.

صبح روز بعد، ملت اسليترينى، مشغول خوردن صبحانه بودند...همه به جز يك نفر! هكتور سر ميز نشسته و فقط مشغول بازى با خاگينه ى پيش رويش بود.
آستوريا، بدون اينكه به جلو خم شود، ناخنش را درون خاگينه فرو كرد و آن را، درون بشقاب خودش گذاشت.

- اگه سيرى، بازى نكن. برو تو دفتر نظارت كه كلى كار ريخته رو سرمون.

هكتور باز هم بدون هيچ عكس العمل خاصى، صندلى اش را عقب كشيد و به سمت دفتر نظارت رفت.
آستوريا نيز بلند شد كه به دنبال او برود. ولى گويل مانعش شد.
-يه موضوعى هست كه بايد راجع بهش حرف بزنيم.
-بعدا گويل! الان نه حوصله دارم و نه وقت!

اما گويل دست بردار نبود.
-مهمه! راجع به هكتوره...

آستوريا متوقف شد.
-چى شده؟
-فك كنم هكتور افسرده شده...!

آستوريا "باشه" اى گفت و به راهش ادامه داد.

-همين؟!

قطعا اين عكس العملى نبود كه گويل انتظارش را داشت.

آستوريا در دفتر را باز كرد و وارد شد. هكتور پشت ميزش نشسته و به نقطه اى نامعلوم زل زده بود.
گويا حق با گويل بود. هكتور افسرده شده بود.
آنها بايد راهى براي سر حال كردن او، پيدا ميكردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!