ندایی آسمانی از مثلث قائم الزاویه ای به گوش تام رسید.
-شرم بر تو ای تام! حال که بی مغز گشته ای دیگر استحقاق دیدن ما را نداری.
تام که به خاطر نرسیدن به رویایش دچار شکست روحی شده بود و روحش در نقاطی ترک برداشته بود، با افسردگی به بارگاه مرلین بازگشت.
-پدرام...اهم اهم...تام ای پسر لینی جاگسن، آیا فیثاغورس را یافتی؟
-آره ولی مغز نداشتم باهام کات کرد...درک نکرد که معلولیت محدودیت نیست!
-آه...پس باید تا ابد به شکل روحی سرگردان در جهان بمانی!
-نه تو رو مرلین!
-ما را به خودمان قسم نده مردک.
-شرمنده...حالا نمیشه در راه رضای خودت جسمم رو بهم برگردونی؟
-خیر...جسمت را کنار خیابان بساط کردیم و هر تیکه ات را به یک نفر فروختیم تا بزنیم به زخم بارگاهمان. حالا اگر دوباره جسمی فانی می خواهی تنها یک راه برایت داریم و آن این است که رضایت دهی به یک موجود غیر انسانی تبدیلت کنیم.
چاره ای نداشت. تصمیم گرفت خوب تفکر کند تا به موجود مفیدی تبدیل شود! موجودی بسیار مفید!
-سوسک حموم چطوره؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










اگه منظورت محل سکونت مرلینه. همینجاست. ولی اون مرلینگاه دوتا فرعی پایین تره! 

بله فرزند. 






و باید عاشق کسی شوید که عاشق شما باشد.
باید کسی که ما عاشقش هستیم، عاشق ما بشود. 


اجازه بدین
... خوب فکر کنم ارادتون به وقوع پیوست ارباب.
ما برویم فصل را به وصل بدل نماییم. 


اونم به انتخاب خودم. 
شاید وقتش شده که سری به پیامبرمان مرلین کبیر بزنیم. شاید راه حلی داشته باشد!


پسرم اینا همه سیاه بازیه ... این هوریس بلاگرفته از من قول لقمه نون و کره و انگور گرفت که بیاد شکل پرتقال بشه و نه بیاره تو کار تا تو بیخیال بشی. پاشو بریم! 