جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تام به مغزش فشار آورد. بسیار فشار آورد! به عبارت دیگر مغزش را از جمجمه اش در آورد و با انبر دست فشارش داد، سپس آن را زیر دستگاه پرس قرار داد اما مغزش ترکید و تام تبدیل به روحی بی مغز شد!

ندایی آسمانی از مثلث قائم الزاویه ای به گوش تام رسید.
-شرم بر تو ای تام! حال که بی مغز گشته ای دیگر استحقاق دیدن ما را نداری.

تام که به خاطر نرسیدن به رویایش دچار شکست روحی شده بود و روحش در نقاطی ترک برداشته بود، با افسردگی به بارگاه مرلین بازگشت.

-پدرام...اهم اهم...تام ای پسر لینی جاگسن، آیا فیثاغورس را یافتی؟
-آره ولی مغز نداشتم باهام کات کرد...درک نکرد که معلولیت محدودیت نیست!
-آه...پس باید تا ابد به شکل روحی سرگردان در جهان بمانی!
-نه تو رو مرلین!
-ما را به خودمان قسم نده مردک.
-شرمنده...حالا نمیشه در راه رضای خودت جسمم رو بهم برگردونی؟
-خیر...جسمت را کنار خیابان بساط کردیم و هر تیکه ات را به یک نفر فروختیم تا بزنیم به زخم بارگاهمان. حالا اگر دوباره جسمی فانی می خواهی تنها یک راه برایت داریم و آن این است که رضایت دهی به یک موجود غیر انسانی تبدیلت کنیم.

چاره ای نداشت. تصمیم گرفت خوب تفکر کند تا به موجود مفیدی تبدیل شود! موجودی بسیار مفید!
-سوسک حموم چطوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1399 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تام رفت و رفت و رفت و رفت...
-خب؟

خب بعد از اینکه خیلی رفت (!)، راه مثلثی رو پیدا کرد.
روی تابلوی کنار جاده نوشته بود:
نقل قول:
سلام به تو ای ریاضیدان جوان! به جاده مثلثی خوش آمدی!


تام جلوتر رفت.
نقل قول:
برای اینکه بتونی راه رو پیدا کنی و دقیق و درست قدم برداری، پیشنهاد میکنم سوال زیر رو حل کنی و برای غوسی‌جون بفرستی!

-غوسی جون کیه دقیقا؟

تابلو به حرف آمد:
نقل قول:
ریاضیدان جوان! غوثی مخفف فیثاغورسه! آخه کی حوصله داره اسمشو بگه!

-خب، سوال چیه؟

نقل قول:
تصویر تغییر اندازه داده شده

-جناب یه سوال داشتم! مطمئنی این سوال مثلثاته؟

نقل قول:
بله کاملا! اگه شک داری می‌تونی این رو حل کنی!
تصویر تغییر اندازه داده شده

-عااامممم، همون سوال قبلی بهتره!

تام کنار تابلو نشست و مشغول حل سوالات شد.
آیا می‌توانست زود حل‌شان کند؟
اصلا آیا می‌شد حل‌شان کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 02:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تام در آن ناکجا آباد ارواح به دنبال فیثاغورث می گشت .

_ عجب اشتباهی کردم حرف این مرلینو باور کردم . حالا از کجا فیثاغورثو پیدا کنم.

تام همین طور جلو می رفت و خودش را سرزنش می کرد تا اینکه به پیرمردی با ریش بلند و قدی متوسط برخورد .

تام با خوشحالی جلو رفت و پرسید

_شما فیثاغورث هستید ؟

_ خیر فرزندم . من مندلیف شیمی دان بزرگ و مخترع جدول تناوبی هستم.

_ جدول تناوبی دیگه چیه ؟ شما فیثاغورثو ندیدین؟

_ خیر ندیده ام.

تام بار دیگر به جستجو پرداخت تا اینکه این بار به پیرمرد دیگری رسید با قدی بلند و ظاهری آراسته .

_شما فیثاغورثید؟

_ خیر جوان .من ادیسون هستم مخترع لامپ و کاشف برق با بیش از ....

_ ببخشید شما فیثاغورثو ندیدین ؟

ادیسون از اینکه او وسط حرفش پریده بود بسیار ناراحت شد و او را تنها گذاشت و رفت .

تام هنوز تسلیم نشده بود اما وقت داشت همین طور سپری می شد تا اینکه این بار به پیرمردی با ظاهری عجیب برخورد.

_ شما فیثاغورثی ؟

_ نه پسر جان . من آلبرت انیشتین فیزیکدان و ریاضیدان بزرگ معاصرم . برای چه دنیال فیثاغورث میگردی ؟

تام بسیار خوشحال شد زیرا بالاخره توانسته بود به ریاضیدان ها برسد.

_ برای نجات . شما نمی دونی کجاست ؟

_ معلوم است پسرم . باید جاده ای با مثلث های قائم الزاویه را دنبال کنی ، اما فکر نمی کنم او به درد نجات بخورد.

_ باشه .ممنون

تام به سرعت به دنبال راه های مثلثی رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین همانطور که در فکر مراجعی دیگر بود به سمت جایگاهش رفت و روی آن نشست.

- مرلین‌گاه که میگن اینجاست؟

تام که به قصد قضای حاجت به دنبال مرلین‌گاه می‌گشت، وارد بارگاه ملکوتی شد.

- سلام فرزند! اگه منظورت محل سکونت مرلینه. همینجاست. ولی اون مرلین‌گاه دوتا فرعی پایین تره!

تام کمی فکر کرد، او می‌توانست خود را تا بعد از برآورده شدن آرزویش نگه دارد.
- خب... ببین پیغمبر، آرزو برآورده می‌کنی؟
- مرلین هستم. بله فرزند.
- هر چی باشه؟
- بله.
- هرچیِ هرچی؟!
- بله.
- من میخوام فیثاغورت رو ببینم.
- میشه یه لحظه تکان نخوری فرزند؟
- نه! داره میریزه.
- باشد. فیثاغورث...

مرلین نام فیثاغورث را گفت و لحظه ای به خلسه رفت.
- آرزویت برآورده شد!

تام لحظه ای لرزشی احساس کرد... دیگر احساس عجله نمی‌کرد. کلا چیزی احساس نمی‌کرد.
- مگه قرار نبود فیثاغورث بیاد اینجا؟
- قرار بود فیثاغورث را ببینی دیگر، حالا در عالم ملکوت این کار را انجام بده. فقط بگم اگر تا فردا نیابیش همینجور خواهی ماند.
- مرلین!

تام فریاد زد. اما دیگر مرلینی آنجا نبود. حالا باید به دنبال فیثاغورث در عالم ملکوت می‌گشت؛ یا روح باقی می‌ماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/15 20:31:44
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده می‌کنه. حالا باعث شده که مردم کشور پرتغال عاشق لرد سیاه بشن!
* * *


یک ماه پس از زندگی مشترک با رونالدو!

-ما طلاق می خواهیم آقای قاضی. این آقا بیشتر از آنکه به ما توجه کند به فوتبالش توجه می کند. مدام با توپ طلایش به ما فخر می فروشد و آنقدر خسیس است که توپ طلایش را برای افزودن به هورکراکس هایمان به ما نمی دهد. حتی گاهی سر مبارک ما را با توپ فوتبال اشتباه می گیرد!

رونالدو با ناامیدی نگاهی ملتمسانه به لرد سیاه انداخت.
-نرو سمیه...چیز...نرو لرد سیاه، اگر تو بری شمعدونی ها دق می کنن!

رونالدو انتظار داشت که با این جمله لرد را بسیار تحت تاثیر قرار دهد.

-خب دق کنن ملعون...به ما چه؟!
-

اما نتوانست...به هر حال زندگی مشترک یک ماهه برای شناخت افراد کافی نیست!

لرد با چمدانی به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد.

بارگاه مرلین

مرلین که در این یک ماه گذشته بابت پیوند بسیار موفقی که رقم زده بود بارها به خود آفرین گفته بود منتظر مراجعه کننده بعدی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 2 فروردین 1399 06:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ما آمدیم کمی از شما. یعنی ... کمی شما از ما. یعنی ... کمی خودمان از خودمان مشورت بخواهیم. که ...
- که وقتی خلایق اومدن پیش من دعا کنن و درد دل کنن، از شما الگوبرداری کنم و بهشون مشاوره بدم؟
- آفرین! خوب ادامه جمله‌مان را حدس زدی مرلین. باز هم از این معجزات بلدی؟ مثلا اگر ما به خودمان بگوییم که عاشق یک پرتقال شده‌ایم، خودمان به خودمان چه پاسخ خردمندانه‌ای خواهیم داد؟
- با زبانی موجزتر و بیانی رساتر از من این موضوع رو به خودتون تفهیم خواهید کرد که «عشق یه سره، مایه دردسره» و باید عاشق کسی شوید که عاشق شما باشد.
- آخرش را کمی خراب کردی مرلین. باید کسی که ما عاشقش هستیم، عاشق ما بشود.
- آمممم ... خوب اون که از ید قدرت شما ... یعنی ... در ید قدرت شماست.
- خوب بشود.
- خوب به خودش ...
- اراده کردیم ... کافی نیست؟
- آهان از اون لحاظ. اجازه بدین ... خوب فکر کنم ارادتون به وقوع پیوست ارباب.
- درست فکر می‌کنی. مگر ممکن است نپیوندد؟ ما برویم فصل را به وصل بدل نماییم.

درست است که مرلین از ابتدای سوژه تا الان تغییر شناسه داده و این مرلین، آن مرلین نیست! اما همانطور که مطابق جمله کلیشه‌ای گزارشگرهای کوییدیچ، «میلان همیشه میلانه»، مرلین هم همیشه مرلین است. همچنان کهولت سن دارد و در برآورده کردن حاجات، خطا می‌کند. آن هم در محوطه جریمه! داور هم سریعا سوت زد و نقطه پنالتی را نشان داد و اسطوره پنالتی‌زن‌های دنیا وارد سوژه شد.

- صبر کن! نزن! باید برم VAR!
- نزن کیلو چنده؟ پنالتی مال خودتون. من اومدم ابراز علاقه خاص کنم.
- به کی؟
- به ایشون.
- به ما؟ شما کی باشید اون وقت؟
- بهترین فوتبالیست دنیا. اونم به انتخاب خودم.
- چه تفاهمی! ما هم به انتخاب خودمان قوی‌ترین ارباب دنیاییم. ول متاسفیم آقا! ما عاشق پرتقالیم.
- اتفاقا همه مردم پرتغال هم عاشق شمان! همشونم تو راهن! من جت شخصی داشتم زودتر رسیدم. بله رو بگین تا رقیب زیاد نشده.
- مرلین؟

بارگاه ملکوتی تر بود و مرلین نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: جمعه 1 فروردین 1399 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-خیر! فقط مایلیم آب پرتقال بگیریم!

مروپ خوشحال شد.
-اینم خودش قدمیه...بگیر مادر. اول نصفش می کنی. بعد می ذاری توی دستگاه و می فشاریش!

لرد سیاه مرحله آخر را بسیار پسندید.
ولی سوجی نپسندید.
-مادر اسمشو نبر...از اون آب میوه گیری چرخشیا ندارین؟

مروپ دست نوازشی به سر پرتقال کشید.
-نه گوگولی مامان... اونا به اندازه کافی آب نمی گیرن. حالا پسر خوبی باش و نصف شو.

سوجی پشت سرش را نگاه کرد و متوجه شد لرد سیاه در حال انجام مرحله اول است.
-هی...صبر کن...نمی تونی منو بکشی...سوژه پیش نمی ره.

لرد اهمیتی به سوژه نمی داد و با خوشحالی سوجی را نصف کرد و توی آبمیوه گیری گذاشت و فشرد...

و این پایان کار سوجی بود.

-مادر؟...این که مرد! ما تازه می خواستیم ازش حرف بکشیم... پس قضیه ازدواج ما چه می شود؟ احساس غم و غصه ای فزاینده می کنیم. شاید وقتش شده که سری به پیامبرمان مرلین کبیر بزنیم. شاید راه حلی داشته باشد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1398 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه.

لرد، سوجی را در دستش تکان شدیدی داد.
-اعتراف کن پرتقال...تمام حقایق زندگی پرتقال ها را برای ما تعریف کن.

سوجی آهی کشید و برگ زرد و پژمرده اش را از جلوی صورتش کنار زد.
-نه...ما پرتقال ها حتی تا پای آبگیری هم بهم خیانت نمی کنیم. بابا تامسون قلی میرزام توی آبمیوه گیری دستی رفت و جیگرش در اومد ولی هیچ وقت به هم نوع هاش خیانت نکرد.

دستان لرد محکم تر سوجی را فشار داد.

-آی آی...نه نه...پرتقال میترکد، خیانت نمی پذیرد!

لرد خشمگین شد.
-مادر جان؟ آن دستگاه آبمیوه گیری جیبی خودتان را به ما بدهید کارش داریم.
-عزیز مامان می خواد آب پرتقال نوش جان کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1398 20:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در همون لحظه که مبل در افق محو می‌شد، صدایی از گنجه به گوش رسید:
- هممم! همممم!

سرهای تام و مروپ به آرامی به سمت گنجه چرخید. نایلکسی از درون آن بیرون زده و جنون بار تکون می‌خورد.

- ببین پسرم، اینا از اونایین که آشغالاشون رو انبار می‌کنن، بیا بریم اینا به درد ما نمی‌خورن.

اما لرد پای عشقش ایستاده، دوان دوان خودش را بالای گنجه رسانده و با انگشتان شصت و سبابه کیسه پلاستیکی را در آورد.
- مادرجان آشغال نیست، سوجیه
- دیگه بدتر عسلکم! بیا بریم اینا به درد ما نمی‌خورن.

مروپ اصلا نه می‌دید و نه می‌دانست سوجی کی و یا چیست. او فقط می‌داسنت دلیل قانع کننده‌ای برای رفتن است.
سوجی درون پلاستیک خسته و پلاسیده، با ترک برگی که زرد و شکننده شده بود، دیواره‌های شفاف را گرفته و فریادهایی نامفهوم و بی‌رمق سر می‌داد.

- نه مادر جان، ما با این محفلیه کار داریم، می‌خوایم ازش حرف بکشیم.
- دیدی اینا ستون پنجمین پسرم، نگفتم اینا به درد ما نمی‌خورن... حالا کجا هست؟

لرد کیسه را بالا گرفت تا مادرش ببیند.
- ایناهاش، این پرتقالس!
- مارمالادم، بالاخره رسیدی به این که پرتقالا به درد ما نمی‌خورن؟

لرد با نگاهی نافذ چشم در چشم سوجی دوخت.

- نه مامان جان، این نره، پرتقال محبوب ما مادّه‌س.

مروپی که نمی‌دانست که چه کسی تفاوت میان پرتقال های نر و ماده را به پسرکش یاد داده است. نگران بود و نگران‌تر از او سوجی بود که کف دست لرد نشسته و چشم در چشمانش دوخته بود.

- حرف بزن پرتقال، از پرتقال ها برامون بگو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1398 05:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده می‌کنه. مروپ آرزو کرده لرد عاشق پرتقال بشه و لرد عاشق پرتقال شده و تصمیم گرفته باهاش ازدواج کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- ما شرایطی داریم.

- دیدی گفتم پسرم؟ اینا به ما دختر بده نیستن.

- صبر کنید مادر ... قبوله.

- قبول کردنی نیست ... داشتنیه!

آقای تامسونپور که پرتقالی درشت هیکل با سبیل چخماقی و کلاه شاپو بود، در حالی که با انگشت اشاره خط و نشان می‌کشید، شرایطش را یکی پس از دیگری بیان می‌کرد.

- ما رسم و رسومی داریم. اولا که خونواده ما اصل و نسب داره، از این پیوندی ها که نیستیم! فقط دختر به تامسون می‌دیم. خواستگار بیروتی داشته ندادیم ... خونی درجه یک داشته ندادیم ... دوما ما به تحصیلات خیلی اهمیت می‌دیم. دختر ما قالوارتز رو تو پنج سال جهشی خونده. سوما شما پایان خدمت داری؟ دختر ما قرار نیست دو سال چشم به راه بمونه کپک بزنه و بپوسه تا شما بری سربازی که! چهارما دین و ایمون برای ما مهمه. ما از‌ درخت مذهبی درومدیم. برگ دختر منو احدی ندیده. شما نماز جمعه شرکت می‌کنی؟ پنجما مهریه ...

- دیدی گفتم پسرم؟ اینا به ما دختر بده نیستن.

- ما هم رسم و رسومی داریم. خانه آباء و اجدادی ریدل در لیتل هنگلتون رو می‌زنیم به نام عروس. باغات اطرافش رو هم به نام پدرش.

- عرض می‌کردم ... دوره نژادپرستی که گذشته. مدرک هم که یه ورق کاغذه. مهم فهم و شعوره. خدمتو هم که می‌خرن. دین و ایمونم به لطف خدا کم کم درست میشه! مهم اخلاقه. راستی گفتم من دو تا دختر دیگه هم دارم؟ ضمنا خواهرم هم مجرده. پدرم هم به دهن خدا رفته. الان مادرم بیوه است. یه خانمم دارم که با اجازه می‌خوام طلاقش بدم ... ببینم! شما می‌دونستید ما پرتقالا تابع قوانین فرانسه هستیم؟

- ساکت شو ببینم! پسرم اینا همه سیاه بازیه ... این هوریس بلاگرفته از من قول لقمه نون و کره و انگور گرفت که بیاد شکل پرتقال بشه و نه بیاره تو کار تا تو بیخیال بشی. پاشو بریم!

آقای تامسونپور تبدیل به مبل شده بود. مبلی که چهار پایه داشت، چهارتا هم قرض گرفته بود و از صحنه می‌گریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده