شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
تام به مغزش فشار آورد. بسیار فشار آورد! به عبارت دیگر مغزش را از جمجمه اش در آورد و با انبر دست فشارش داد، سپس آن را زیر دستگاه پرس قرار داد اما مغزش ترکید و تام تبدیل به روحی بی مغز شد!
ندایی آسمانی از مثلث قائم الزاویه ای به گوش تام رسید. -شرم بر تو ای تام! حال که بی مغز گشته ای دیگر استحقاق دیدن ما را نداری.
تام که به خاطر نرسیدن به رویایش دچار شکست روحی شده بود و روحش در نقاطی ترک برداشته بود، با افسردگی به بارگاه مرلین بازگشت.
-پدرام...اهم اهم...تام ای پسر لینی جاگسن، آیا فیثاغورس را یافتی؟ -آره ولی مغز نداشتم باهام کات کرد...درک نکرد که معلولیت محدودیت نیست! -آه...پس باید تا ابد به شکل روحی سرگردان در جهان بمانی! -نه تو رو مرلین! -ما را به خودمان قسم نده مردک. -شرمنده...حالا نمیشه در راه رضای خودت جسمم رو بهم برگردونی؟ -خیر...جسمت را کنار خیابان بساط کردیم و هر تیکه ات را به یک نفر فروختیم تا بزنیم به زخم بارگاهمان. حالا اگر دوباره جسمی فانی می خواهی تنها یک راه برایت داریم و آن این است که رضایت دهی به یک موجود غیر انسانی تبدیلت کنیم.
چاره ای نداشت. تصمیم گرفت خوب تفکر کند تا به موجود مفیدی تبدیل شود! موجودی بسیار مفید! -سوسک حموم چطوره؟
مرلین همانطور که در فکر مراجعی دیگر بود به سمت جایگاهش رفت و روی آن نشست.
- مرلینگاه که میگن اینجاست؟
تام که به قصد قضای حاجت به دنبال مرلینگاه میگشت، وارد بارگاه ملکوتی شد.
- سلام فرزند! اگه منظورت محل سکونت مرلینه. همینجاست. ولی اون مرلینگاه دوتا فرعی پایین تره!
تام کمی فکر کرد، او میتوانست خود را تا بعد از برآورده شدن آرزویش نگه دارد. - خب... ببین پیغمبر، آرزو برآورده میکنی؟ - مرلین هستم. بله فرزند. - هر چی باشه؟ - بله. - هرچیِ هرچی؟! - بله. - من میخوام فیثاغورت رو ببینم. - میشه یه لحظه تکان نخوری فرزند؟ - نه! داره میریزه. - باشد. فیثاغورث...
مرلین نام فیثاغورث را گفت و لحظه ای به خلسه رفت. - آرزویت برآورده شد!
تام لحظه ای لرزشی احساس کرد... دیگر احساس عجله نمیکرد. کلا چیزی احساس نمیکرد. - مگه قرار نبود فیثاغورث بیاد اینجا؟ - قرار بود فیثاغورث را ببینی دیگر، حالا در عالم ملکوت این کار را انجام بده. فقط بگم اگر تا فردا نیابیش همینجور خواهی ماند. - مرلین!
تام فریاد زد. اما دیگر مرلینی آنجا نبود. حالا باید به دنبال فیثاغورث در عالم ملکوت میگشت؛ یا روح باقی میماند!
مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده میکنه. حالا باعث شده که مردم کشور پرتغال عاشق لرد سیاه بشن!
* * *
یک ماه پس از زندگی مشترک با رونالدو!
-ما طلاق می خواهیم آقای قاضی. این آقا بیشتر از آنکه به ما توجه کند به فوتبالش توجه می کند. مدام با توپ طلایش به ما فخر می فروشد و آنقدر خسیس است که توپ طلایش را برای افزودن به هورکراکس هایمان به ما نمی دهد. حتی گاهی سر مبارک ما را با توپ فوتبال اشتباه می گیرد!
رونالدو با ناامیدی نگاهی ملتمسانه به لرد سیاه انداخت. -نرو سمیه...چیز...نرو لرد سیاه، اگر تو بری شمعدونی ها دق می کنن!
رونالدو انتظار داشت که با این جمله لرد را بسیار تحت تاثیر قرار دهد.
-خب دق کنن ملعون...به ما چه؟! -
اما نتوانست...به هر حال زندگی مشترک یک ماهه برای شناخت افراد کافی نیست!
لرد با چمدانی به سمت خانه ریدل ها به راه افتاد.
بارگاه مرلین
مرلین که در این یک ماه گذشته بابت پیوند بسیار موفقی که رقم زده بود بارها به خود آفرین گفته بود منتظر مراجعه کننده بعدی بود.
- ما آمدیم کمی از شما. یعنی ... کمی شما از ما. یعنی ... کمی خودمان از خودمان مشورت بخواهیم. که ... - که وقتی خلایق اومدن پیش من دعا کنن و درد دل کنن، از شما الگوبرداری کنم و بهشون مشاوره بدم؟ - آفرین! خوب ادامه جملهمان را حدس زدی مرلین. باز هم از این معجزات بلدی؟ مثلا اگر ما به خودمان بگوییم که عاشق یک پرتقال شدهایم، خودمان به خودمان چه پاسخ خردمندانهای خواهیم داد؟ - با زبانی موجزتر و بیانی رساتر از من این موضوع رو به خودتون تفهیم خواهید کرد که «عشق یه سره، مایه دردسره» و باید عاشق کسی شوید که عاشق شما باشد. - آخرش را کمی خراب کردی مرلین. باید کسی که ما عاشقش هستیم، عاشق ما بشود. - آمممم ... خوب اون که از ید قدرت شما ... یعنی ... در ید قدرت شماست. - خوب بشود. - خوب به خودش ... - اراده کردیم ... کافی نیست؟ - آهان از اون لحاظ. اجازه بدین ... خوب فکر کنم ارادتون به وقوع پیوست ارباب. - درست فکر میکنی. مگر ممکن است نپیوندد؟ ما برویم فصل را به وصل بدل نماییم.
درست است که مرلین از ابتدای سوژه تا الان تغییر شناسه داده و این مرلین، آن مرلین نیست! اما همانطور که مطابق جمله کلیشهای گزارشگرهای کوییدیچ، «میلان همیشه میلانه»، مرلین هم همیشه مرلین است. همچنان کهولت سن دارد و در برآورده کردن حاجات، خطا میکند. آن هم در محوطه جریمه! داور هم سریعا سوت زد و نقطه پنالتی را نشان داد و اسطوره پنالتیزنهای دنیا وارد سوژه شد.
- صبر کن! نزن! باید برم VAR! - نزن کیلو چنده؟ پنالتی مال خودتون. من اومدم ابراز علاقه خاص کنم. - به کی؟ - به ایشون. - به ما؟ شما کی باشید اون وقت؟ - بهترین فوتبالیست دنیا. اونم به انتخاب خودم. - چه تفاهمی! ما هم به انتخاب خودمان قویترین ارباب دنیاییم. ول متاسفیم آقا! ما عاشق پرتقالیم. - اتفاقا همه مردم پرتغال هم عاشق شمان! همشونم تو راهن! من جت شخصی داشتم زودتر رسیدم. بله رو بگین تا رقیب زیاد نشده. - مرلین؟
بارگاه ملکوتی تر بود و مرلین نبود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
مروپ خوشحال شد. -اینم خودش قدمیه...بگیر مادر. اول نصفش می کنی. بعد می ذاری توی دستگاه و می فشاریش!
لرد سیاه مرحله آخر را بسیار پسندید. ولی سوجی نپسندید. -مادر اسمشو نبر...از اون آب میوه گیری چرخشیا ندارین؟
مروپ دست نوازشی به سر پرتقال کشید. -نه گوگولی مامان... اونا به اندازه کافی آب نمی گیرن. حالا پسر خوبی باش و نصف شو.
سوجی پشت سرش را نگاه کرد و متوجه شد لرد سیاه در حال انجام مرحله اول است. -هی...صبر کن...نمی تونی منو بکشی...سوژه پیش نمی ره.
لرد اهمیتی به سوژه نمی داد و با خوشحالی سوجی را نصف کرد و توی آبمیوه گیری گذاشت و فشرد...
و این پایان کار سوجی بود.
-مادر؟...این که مرد! ما تازه می خواستیم ازش حرف بکشیم... پس قضیه ازدواج ما چه می شود؟ احساس غم و غصه ای فزاینده می کنیم. شاید وقتش شده که سری به پیامبرمان مرلین کبیر بزنیم. شاید راه حلی داشته باشد!
لرد، سوجی را در دستش تکان شدیدی داد. -اعتراف کن پرتقال...تمام حقایق زندگی پرتقال ها را برای ما تعریف کن.
سوجی آهی کشید و برگ زرد و پژمرده اش را از جلوی صورتش کنار زد. -نه...ما پرتقال ها حتی تا پای آبگیری هم بهم خیانت نمی کنیم. بابا تامسون قلی میرزام توی آبمیوه گیری دستی رفت و جیگرش در اومد ولی هیچ وقت به هم نوع هاش خیانت نکرد.
دستان لرد محکم تر سوجی را فشار داد.
-آی آی...نه نه...پرتقال میترکد، خیانت نمی پذیرد!
لرد خشمگین شد. -مادر جان؟ آن دستگاه آبمیوه گیری جیبی خودتان را به ما بدهید کارش داریم. -عزیز مامان می خواد آب پرتقال نوش جان کنه؟
در همون لحظه که مبل در افق محو میشد، صدایی از گنجه به گوش رسید: - هممم! همممم!
سرهای تام و مروپ به آرامی به سمت گنجه چرخید. نایلکسی از درون آن بیرون زده و جنون بار تکون میخورد.
- ببین پسرم، اینا از اونایین که آشغالاشون رو انبار میکنن، بیا بریم اینا به درد ما نمیخورن.
اما لرد پای عشقش ایستاده، دوان دوان خودش را بالای گنجه رسانده و با انگشتان شصت و سبابه کیسه پلاستیکی را در آورد. - مادرجان آشغال نیست، سوجیه - دیگه بدتر عسلکم! بیا بریم اینا به درد ما نمیخورن.
مروپ اصلا نه میدید و نه میدانست سوجی کی و یا چیست. او فقط میداسنت دلیل قانع کنندهای برای رفتن است. سوجی درون پلاستیک خسته و پلاسیده، با ترک برگی که زرد و شکننده شده بود، دیوارههای شفاف را گرفته و فریادهایی نامفهوم و بیرمق سر میداد.
- نه مادر جان، ما با این محفلیه کار داریم، میخوایم ازش حرف بکشیم. - دیدی اینا ستون پنجمین پسرم، نگفتم اینا به درد ما نمیخورن... حالا کجا هست؟
لرد کیسه را بالا گرفت تا مادرش ببیند. - ایناهاش، این پرتقالس! - مارمالادم، بالاخره رسیدی به این که پرتقالا به درد ما نمیخورن؟
لرد با نگاهی نافذ چشم در چشم سوجی دوخت.
- نه مامان جان، این نره، پرتقال محبوب ما مادّهس.
مروپی که نمیدانست که چه کسی تفاوت میان پرتقال های نر و ماده را به پسرکش یاد داده است. نگران بود و نگرانتر از او سوجی بود که کف دست لرد نشسته و چشم در چشمانش دوخته بود.
خلاصه: مرلین به علت کهولت سن، آرزوهای ملت رو چپکی برآورده میکنه. مروپ آرزو کرده لرد عاشق پرتقال بشه و لرد عاشق پرتقال شده و تصمیم گرفته باهاش ازدواج کنه.
- ما شرایطی داریم.
- دیدی گفتم پسرم؟ اینا به ما دختر بده نیستن.
- صبر کنید مادر ... قبوله.
- قبول کردنی نیست ... داشتنیه!
آقای تامسونپور که پرتقالی درشت هیکل با سبیل چخماقی و کلاه شاپو بود، در حالی که با انگشت اشاره خط و نشان میکشید، شرایطش را یکی پس از دیگری بیان میکرد.
- ما رسم و رسومی داریم. اولا که خونواده ما اصل و نسب داره، از این پیوندی ها که نیستیم! فقط دختر به تامسون میدیم. خواستگار بیروتی داشته ندادیم ... خونی درجه یک داشته ندادیم ... دوما ما به تحصیلات خیلی اهمیت میدیم. دختر ما قالوارتز رو تو پنج سال جهشی خونده. سوما شما پایان خدمت داری؟ دختر ما قرار نیست دو سال چشم به راه بمونه کپک بزنه و بپوسه تا شما بری سربازی که! چهارما دین و ایمون برای ما مهمه. ما از درخت مذهبی درومدیم. برگ دختر منو احدی ندیده. شما نماز جمعه شرکت میکنی؟ پنجما مهریه ...
- دیدی گفتم پسرم؟ اینا به ما دختر بده نیستن.
- ما هم رسم و رسومی داریم. خانه آباء و اجدادی ریدل در لیتل هنگلتون رو میزنیم به نام عروس. باغات اطرافش رو هم به نام پدرش.
- عرض میکردم ... دوره نژادپرستی که گذشته. مدرک هم که یه ورق کاغذه. مهم فهم و شعوره. خدمتو هم که میخرن. دین و ایمونم به لطف خدا کم کم درست میشه! مهم اخلاقه. راستی گفتم من دو تا دختر دیگه هم دارم؟ ضمنا خواهرم هم مجرده. پدرم هم به دهن خدا رفته. الان مادرم بیوه است. یه خانمم دارم که با اجازه میخوام طلاقش بدم ... ببینم! شما میدونستید ما پرتقالا تابع قوانین فرانسه هستیم؟
- ساکت شو ببینم! پسرم اینا همه سیاه بازیه ... این هوریس بلاگرفته از من قول لقمه نون و کره و انگور گرفت که بیاد شکل پرتقال بشه و نه بیاره تو کار تا تو بیخیال بشی. پاشو بریم!
آقای تامسونپور تبدیل به مبل شده بود. مبلی که چهار پایه داشت، چهارتا هم قرض گرفته بود و از صحنه میگریخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!