نورها درکی از تاریکی نداشتند و درنتیجه، متوجه حرفهای سدریک و آرزوهایش هم نبودند. سدریک مجبور بود برایشان توضیح دهد که اینجا درون آینهی نفاقانگیز و دنیای آرزوهای اوست و آنها باید بروند تا تاریکی برگشته و او بتواند ملاقاتی با بخشی از آرزوهایش داشته باشد.
بنابراین باریکههای قد و نیمقدِ نور را دور خود جمع کرد و برایشان از شگفتیها و زیباییهای دلربای تاریکی گفت.
- ...و اینطوریه که آدم میتونه چشماشو خیلی راحت و بدون مشکل ببنده...حالا فهمیدین آرزوی من چیه؟ پس ممنون میشم اگه رفع زحمت کنین تا اینجا تاریک شه. دیگه زیادی داره بهم فشار میاد تو این حجم از نور.
سردستهی نورها که به دلیل پیری و کهولت سن، میزان روشناییاش اندکی از بقیه کمتر شده بود، عینک دودیای از جیبش درآورد و به سدریک داد.
- فعلا بیا اینو بگیر پسرم. ما نمیتونیم از اینجا بریم، ظاهرا گردانندهی این آینه آرزوتو برعکس متوجه شده و فکر کرده تو از تاریکی متنفری. الانم ما وظیفهمونه اینجا رو غرق نور کنیم...
پس از سرفهای کوتاه که به دنبالش نورهای ریزی مستقیم به چشمهای سدریک شلیک شدند، حرفش را ادامه داد.
- ولی تو همین مسیرو مستقیم بگیر برو تا برسی به یه ساختمون بزرگ آجری. فکر کنم اونجا بتونی به آرزوت برسی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









