جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 09:16
نمایش جزئیات
آفلاین
۲.


نارلک در حالی که هنوز جیغ و دادش به هوا بود، با صورت بر روی زمین فرود آمد. این واقعه باعث شد تا نکش کج بشود.
- آخ نُــکَـــم! نُـــک خــوشــگلم!

او پس از اینکه چند بار با دستش نوکش را ماساژ داد، بلند شد و به اطراف نگاه کرد.
او در خانه‌ی ریدل ها نبود. حتی در تمام مکان هایی که پیش از آن بود نیز نبود. او در یک اتاق بود. اتاقی پر از تخم طلا!
- وای! عـا... تــخــ... طــ... وای!

او از دیدن آن همه تخم طلا زبانش بند آمده بود!
تخم های طلا در همه جا بود... در دیوار، سقف و کف! این آرزوی دیرینه نارلک بود. حال او و یک عالم تخم طلا در یک جا بودند!

نارلک که حال دیگر درد نوکش را نیز فراموش کرده بود، با سرخوشی و آغوشی باز به سمت یکی از دیوار هایی که تخم های طلا در آن جا خشک کرده بود، رفت.

- به اونا دست بزنیا، با من طرفی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/21 9:35:09

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 08:24
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست چهارم"

چشمانش جایی را نمی‌دیدند. نوری سفید و به شدت زننده فضا را پر کرده بود. همه چیز و همه جا روشن بود و ذره‌ای تاریکی دیده نمیشد. نور سفید، مستقیم چشمان سدریک را هدف قرار داده بود.

- تاجایی که یادم میاد همیشه جایی که آرزو داشتم توش باشم یه اتاق تاریک بود که بتونم راحت بخوابم! اینجا که کاملا برعکسه...این چه وضعشه آخه!

با دست چشمانش را پوشاند. اما باریکه‌های نور از لابه‌لای انگشتانش هرطور شده راهشان را باز می‌کردند. سدریک دستش را محکم‌تر روی چشمانش فشار داد.

- هی داداش. میشه یکم انگشتاتو شل‌تر کنی؟ احساس خوبی ندارم موقع رد شدن.

سدریک با تعجب یک انگشتش را از روی چشمش برداشت و سعی کرد در روشناییِ کورکننده شخصی که حرف زده بود را بیابد.

- بیخود نگرد. نمی‌تونی منو ببینی. یکی از همین نورهام که می‌خواد از لای انگشتات رد بشه و خودشو برسونه به چشمات...مگه همیشه همینو نمی‌خواستی؟ یه عالمه نور که همه‌جا رو روشن کرده باشن؟
- نه، من...من همیشه آرزوم بود یه اتاق گرم و نرم و تاریک داشته باشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 03:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده سوم:

- چطور ممکنه؟ تو باید انعکاس من باشی، یعنی انعکاس آرزوها، علایق یا حسرت هام! یعنی هر کوفتی که باشی به هر حال یه انعکاسی و جات داخل آینه است، نه بیرونش!

ایوان قدیمی با نوک عصایش خطوطی فرضی کف اتاق کشید و با بی اهمیتی گفت:
- ظاهرا قراره در آینده خرفت بشم! بهت که گفتم، این آینه متفاوته. با چیزی که قبلا دیدی فرق میکنه. به طور ساده اگه بخوام بگم، وظیفه این آینه اینه که خواسته‌های هر فردی که جلوش قرار میگیره رو زنده کنه.

ایوان که پیش خودش آرزو میکرد ای کاش همان دم در نگهبانی داده بود و هیچ وقت پارچه روی آینه را کنار نزده بود گفت:
- یعنی چی؟ یعنی دوتا از من همزمان در حال حاضر وجود داره؟ مگه میشه؟ هم من قبل از مرگ و هم من بعد از مرگ؟...نه همچین چیزی امکان نداره...فهمیدم! پناه بر لرد سیاه! من مستم! دارم توهم میبینم!

...تق تق تق
ایوان قدیمی نوک عصایش را به دنده های استخوان ورژن جدیدتر خودش کوبید و گفت:
- واقعا باور کردی که میتونی مست بشی نه؟ یعنی درک میکنم که برای تسکین درد اتفاقی که برات افتاده به عادت‌های قدیمیت بچسبی ولی...جدی جدی فراموش کردی هر چیزی که میخوری فقط از لا به لای استخوان هات میریزه کف زمین؟ آه...دلم برات میسوزه...تبدیل به چه موجود رقت انگیزی شدی ایوان.

ایوان که از حرف های ورژن قدیمی‌اش خسته شده بود چوب دستی‌اش را بیرون کشید و در حالی که سعی میکرد خشمش را کنترل کند گفت:
- مسخره بازی بسه...حتی اگه واقعی هم باشی باز یه مشکلی هست. من و تو همزمان نمیتونیم توی یه مکان باشیم. بودن گذشته و حال کنار هم...پناه بر لرد...میتونه یه فاجعه به بار بیاره!

- کاملا با حرفت موافقم. دقیقا به همین خاطره که میخوام به این مشکل رسیدگی کنم. تو باید به جای من بری داخل آینه اسکلت بدرد نخور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1400 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
5


خوشبختانه مورچه ها هر چقدر تلاش کرده بودند، موفق به وارد کردن لرد سیاه به لانه شان نشده بودند.
و بدبختانه مغز های مورچه ایشان خوب کار می کرد و تصمیم گرفته بودند او را تکه تکه کرده و نمک زده و دودی کنند و در زمستان از خوردنش لذت ببرند.

هر مورچه از یک بخش لرد، آویزان شده و در حال گاز گرفتن او با تمام وجود بود.

- ما درد داریم. ما را نگازید...

کسی گوش نکرد و لرد سیاه به این موضوع فکر کرد که چه معنی دارد که کسی جرات کند به حرف او گوش نکند.
تصمیم گرفت که از یک ارتش مورچه قوی تر باشد.
از جا بلند شد و مورچه ها را تکاند.
- ما اینجا را ترک می کنیم... و وای به حال کسی که دنبالمان بیاید. هیچی نگفتیم پررو شدید. برای زمستانتان غذای دیگری بیابید.

و رفت...

از دنیای داخل آینه خسته شده بود.

نمی مرد...

ولی اینجا تنها بود.

نه ارتشی داشت که به جنگ جادوگران سفید برود و نه یارانی که حواسشان به او باشد.
-ما مایلیم خارج شویم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1400 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست سوم"

سدریک بالشش را گوشه‌ای امن، روی بالش یدکی‌ای که همیشه همراهش بود خواباند و پتوی کوچکی نیز رویش کشید تا سردش نشود. داستانی کوتاه درمورد بچه‌بالشی کوچک که به دنبال مادرش می‌گشت و در نهایت هرگز او را پیدا نکرد هم خواند تا خواب راحتی داشته باشد.

برای لحظه‌ای وسوسه شد خودش هم همانجا دراز کشیده و دیدن آرزوهایش را به بعد موکول کند؛ چشمانش که مدتی طولانی، چیزی حدود نیم ساعت بود که بسته نشده بودند هم از این فکر به شدت استقبال کردند. اما پس از کشمکشی کوتاه که بین مغز و چشمانش رخ داد و درنهایت مغز پیروز شد و چشم‌ها را قانع کرد که دیدن آرزوها می‌تواند بسیار هیجان‌انگیز باشد، بلند شد و به سمت آینه رفت.

نوک انگشتش را روی سطح سرد و براقش‌ گذاشت و اندکی فشار داد‌. مطمئن بود که اوضاع خوب پیش می‌رود و هنگانی که بالشش را صدا کند، از خواب می‌پرد و به سرعت پیش او برمی‌گردد. از تنها گذاشتنش پشیمان نبود. یا درواقع سعی داشت اینگونه خود را آرام کند...

ناگهان دستی نامرئی سدریک را از یقه‌اش گرفت و به داخل آینه کشید.
- اووووی خفه‌م کردی! این چه طرز برخورد با...

اما پیش از آنکه بتواند اعتراضش را کامل بیان کند، به شدت با زمین سفتی برخورد کرد. با عصبانیت بلند شد که از این طرز رفتار عوامل آینه به رئیسشان شکایت کند، اما متوجه موضوع مهمتری شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1400 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
Part 1


اصولا هکتور موجود فضولی بود. در تمام طول زندگیش هر بار کسی میگفت کاری رو نکنه، چیزی رو نخوره یا سمت چیزی نره، دقیقا همون کار رو میکرد، همون چیز رو میخورد و سمت همون چیز می رفت.
اخیرا شنیده بود لرد یه آینه خریده و دسور اکید داده که کسی نزدیکش نشه. همین براش کافی بود تا همه تلاشش رو بکنه که به آینه نزدیک بشه.

برای همین بود که زمانی رو انتخاب کرد که همه سر میز ناهار مشغول خوردن بودن. شکم مانع این میشد که کسی مچش رو در حال بررسی آینه بگیره.
سرش رو از در اتاق آورد بیرون و نگاهی به چپ و راست انداخ تا مطممئن بشه راهرو خالیه و کسی نیست.
- خب خبری نیست!

هکتور نوک پا نوک پا تا دم اتاق لرد میدوئه... البته تا دم راهرو اتاق لرد میدوئه چون پاش سر میخوره و با مغز میره تو دیوار!

- هکتور تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه نمیدونه الان تایم وایتکس پاشیه؟

این جمله رو گابریل در حالی که با اسپری در حال پاشیدن محلول ضد عفونی کننده به هکتور بود میگه.

هکتور که از بوی محلول ضدعفونی و وایتکس سرش گیج رفته بود، نمیدونست باید چی جواب گابریل رو بده.

- به من چه اصلا به هر حال داشتم میرفتم. کارم این قسمت تموم شده بود.

گابریل بعد گفتن این جمله سطل و باقی وسایلش رو برمیداره و هکتور رو در حالی که از دهنش حباب در میومد و به سمت اتاق آینه میخزید تنها میذاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1400 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
4.

- هی... آخ... چرا منو گرفتین؟ بابا اون عنکبوتو باید بگیرین!

لینی به محض چشم باز کردن با مورچه‌هایی رو به رو می‌شه که قصد دستگیر کردنش رو داشتن.

- یارانم! زیر دستانم! نوکرانم! ندیمه‌هایم! کارگرانم! سربازانم! فرزندانم! اوهوی با شمام.

بالاخره مورچه‌ها برای لحظه‌ای متوقف می‌شن قبل از این که گوش‌هاشون توسط فریادهای لینی کر بشه.

- اینجا دنیای آرزوهای منه و منم قاعدتا باید ملکه شما باشم. بهتون دستور می‌دم عنکبوت رو دستگیر کنین.

مورچه‌ها ابتدا نگاهی به همدیگه می‌ندازن و بعد همه به سویی خیره می‌شن. انگار که منتظر دستور کسی باشن!
لینی رد نگاه مورچه‌ها رو می‌گیره تا منبع رو پیدا کنه... که کاش نمی‌کرد!
- تو؟ تو عنکبوت لعنتی تاج ملکگی منو گذاشتی رو سرت و به اینا دستور می‌دی؟ درش بیار ببینم.

لینی اینو می‌گه و به سمت عنکبوت هجوم میاره که البته مورچه‌ها سریعا مانعش می‌شن.

- ای ملعون! ما پادشاه تو هستیم! اطاعت کن تا جانت را ببخشیم و یک لقمه چپت نکنیم!
- باز چی داری کوفت می‌کنی؟

لینی منتظر جواب عنکبوت نمی‌مونه و به سمت مورچه‌ها برمی‌گرده.
- نمی‌فهمین اون حتی بال هم نداره؟ اصن مگه شما نباید ملکه داشته باشین؟ این مذکره بابا!

مورچه‌ها مجدد نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن.
- ما همیشه مورچه‌های خلافِ جریان باد حرکت کن بودیم و پادشاه داشتیم.
- ایشون هم اگه چشماتو ببری کارواش می‌بینی که مورچه هستن اما در ابعاد و قامت پادشاه.
- تو هم احترام بذار.

لینی زیر بار برو نبود.
- شما غذای این موجود هستین! همه‌تونو یه لقمه چپ می‌کنه. گولشو نخورین.
- دستور می‌دهیم...

مورچه‌ها به محض شنیدن صدای عنکبوت، به صف وایمیسن و خبردار می‌شن.

- این مورچه‌ی آبی رنگ ناچیز رو به مقام مورچه کارگر برمی‌گزینم. ازش کار بکشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1400 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده دوم:

ایوان همان طور که جلوی در اتاق قدم میزد با خودش فکر کرد که از هیچ کاری بیشتر از نگهبانی خسته نمیشود. یعنی داخل اتاق فقط یک آینه بود! با اینکه این آینه یک اینه نفاق انگیز بود اما به هر حال متعلق به ارباب بود و مطمئنا هیچ کدام از مرگخوارها جرات نمیکردند در وسایل شخصی ارباب فضولی کنند. برای همین نگهبانی از آینه به نظرش کار بیهوده ای بود.

ایوان با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد نگاهی به داخل اتاق بیندازد تا از سلامت آینه مطمئن شود. قطعا این کار هیجان بیشتری به نگهبانی اش میداد و از قدم زدن جلوی در اتاق جذاب تر بود.
ایوان نگاهی به اطراف انداخت و بعد دستگیره در فشار داد و وارد اتاق شد. اتاق کاملا خالی بود و فقط در میان اتاق آینه قدی بزرگی قرار داشت که پارچه سفیدی روی آن کشیده شده بود.

ایوان به آرامی پارچه سفید را کنار زد و چند قدم عقب رفت تا تمام آینه را ببیند. کنده کاری‌های قاب چوبی دور آینه با آن چیزی که قبلا در هاگوارتز دیده بود متفاوت بود. این آینه به نظر قدیمی تر و ترسناک‌تر بود. ایوان به ارامی انگشت استخوانی‌اش را روی لبه قاب کشید و با خودش گفت:
- چیزای کهنه همیشه بهترن...مگه نه؟

-...بستگی داره در مورد چی صحبت کنیم...

ایوان از جا پرید و به دنبال منبع صدا گشت:
- کی جرات کرده وارد این اتاق بشه؟....یعنی غیر از من! این اینه متعلق به اربابه. خودتو نشون بده.

انعکاس تصویر ایوان در آینه نظرش را جلب کرد. مردی درست پشت سرش در تاریکی ایستاده بود.
- کی هستی؟ خودتو نشون بده، الان!

مرد کمی جلو آمد تا نور ماه که از پنجره اتاق به داحل میتابید صورتش را روشن کند. باور کردنی نبود!خودش بود! ایوان روزیه...اما نه به صورت اسکلتی اش. همان ایوان روزیه قدیمی بود. با پوست و گوشت. موهای بلندی که روی شانه هایش افتاده بود، عصای مشکی با سر طلایی عقاب و کت و شوار بلند با رنگ سبز زمردی.

ایوان چند قدم عقب رفت و با تعجب گفت:
- امکان نداره! تصویری که آینه نفاق انگیز نشون میده فقط داخل آینه است. تو...تو دقیقا رو به روی من وایسادی!

ایوان قدیمی لبخندی شیطانی زد و گفت:
- خب...راستش این آینه یکم با آینه‌های دیگه متفاوته...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1400 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
4


صاف شده بود... ولی هنوز نفس می کشید.
احساس قدرت می کرد. احساس سبکی. در حدی که انگار روی هوا معلق بود.
باد خنکی به صورتش می خورد و بوته ها و درختان از کنارش عبور می کردند.
چند ثانیه گذشت تا این که متوجه شد این اتفاق عادی نیست.

پایین را نگاه کرد و متوجه ارتش قوی و مصمم مورچه ها شد که در حال حمل کردن او هستند.
-الان دقیقا دارین چیکار می کنین؟

بین مورچه ها، همهمه ای در گرفت.

-غذا حرف زد!
-تکان هم خورد.
-تو غذایی. ساکت و بی حرکت بمون.

لرد سیاه سعی کرد تکان بخورد. ولی مورچه ها اجازه ندادند.

-خب منو دارین کجا می برین؟
-تو لونه... که بخوریمت!
-ما مایل نیستیم وارد لانه خاکی شما شویم. ما را همینجا میل کنید.
-الان که نمی خوریم. زمستون می خوریم.
-ما تا زمستان توی لونه چه کنیم ما؟

مورچه کمی فکر کرد.
-سعی کن تازه و مقوی باقی بمونی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1400 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
۱.


قدم های آرامی بر می داشت، این عادتش بود. البته نه از آن عاداتی که دوستش داشت، از آن عاداتی که خود به خود در مغزش جا خشک می کردند. مثل وقت و بی وقت پرسه زدنش در راهرو های خانه‌ی ریدل ها، یا ریختن پر هایش. البته این مورد به احتمال زیاد برای پا به سن گذاشتنش بود اما خب بالاخره این هم از مواردی بود که همیشه اذیتش می کرد.

- نـــــارلــــک! دوباره داری پرسه می زنی؟ این دفعه نمی ذارم از دستم فرار کنی! پراتم که همه جا ریخته!

نارلک با شنیدن صدای بلاتریکس هر چهار سمتش را بررسی کرد. هنوز به او نرسیده بود؛ اما از آنجایی که صدایش را شنیده بود، به احتمال زیاد فاصله زیادی با او نداشت.
قدم هایش را تند تر کرد، اما بدلیل اینکه یک لک لک بود، چندان سریع هم نمی توانست برود. شاید بگویید اگر لک لک بود، چرا پرواز نمی کرد؟ پاسخ این سوال چیزی جز این نبود: یادش رفته بود!
شاید او لک لک بود، اما به این خاطر که سال ها بود از جامعه لک لک ها فاصله گرفته بود، پرواز را فراموش کرده بود.

نارلک پس از اینکه چند بار سکندری خورد، بالاخره به اتاقی رسید. صدای بلاتریکس برایش واضح تر شده بود، به همین خاطر وارد اتاق شد.
در اتاق هیچ چیز جز یک آینه نبود. نارلک به سمت آینه چند قدمی برداشت و با ترس و لرز به آن نگاهی انداخت. آینه قدیمی بود و در بالای آن "آینه نفاق انگیز" نوشته شده بود. نارلک کمی ترسید. همیشه از داستان هایی از این آینه در سرزمین لک لک ها گفته شده بود و نتیجه آن همیشه این بود که فرد، یا دیوانه می شود یا وابسته.

نارلک با شنیدن صدای قدم ها و غرولند های فردی که حال وارد اتاق شده بود، به خود آمد و با دستپاچگی به درون آینه پرید.
- لـــک! بــلــا، من نــمــی خــوام زجر بکـــشــــم! من هنوز از دیدن تخمای طلام ســـیــر نــشـــدم! مــن نـــمـــی خــوام نــاقــص شــم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/20 15:23:49
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/20 19:55:57
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/20 19:57:43

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "