لینی حالا تبدیل به مورچه کارگر شده بود و باید همراه سایر مورچهها از صبح تا شب زحمت میکشید و برای زمستونشون غذا جمع میکرد. قبل از راهی شدن، برای آخرین بار نگاهی به عنکبوت میندازه که چپ و راست مورچه میلمبوند و دستور صادر میکرد. عنکبوت جایگاه به حقِ لینی رو تصاحب کرده بود و حسابی باش حال میکرد. تازه در قدم اول علت گرفتاری لینی تو این موقعیت هم خود عنکبوت بود! لینی آهی میکشه و برمیگرده تا بره کارگری کنه.
- خیر تقصیر من نبود. من فقط وسیلهم. اگه من نبودم یکی دیگه پادشاه میشد و اذیتت میکرد.
لینی با شنیدن صدای عنکبوت با تعجب برمیگرده. اما میبینه عنکبوت همچنان مشغول کارهای قبلیه.
- دارم توهم هم میزنم.

- توهم نزدی! خودم بودم.
- تو چطوری وقتی شونصد متر اونطرفتر از من داری مورچه کوفت میکنی با ذهن من حرف میزنی؟

- از قابلیتهای جدیدم تو این دنیاس.
لینی با عصبانیت بیشتری، یک "ایش" غلیظ میگه و راهشو میکشه و میره.
- هی تو... امروز به کجا دستبرد میزنیم؟

- طرز نگاهت رو دوست دارم. ولی تو دزد نیستی، کارگری. همینطور روی آدما میتابیم و چندتاییشونم گاز میگیریم تا بالاخره خورده شیرینیای غذایی چیزی پیدا کنیم.
لینی با خودش فکر میکنه شاید مورچه کارگر بودن اونقدرا هم بد نباشه... تا این که دقایقی بعد همچون حشره پشیمون میشه.
- این که خیلی سنگینه. کمکم کن با هم ببریم.

- با هم؟ من دو تا اونو تنهایی حمل میکنم. نگاه کن!

لینی نگاه کرد و واقعا هم دید!
- ولی من نمیتونم. گفتم که کارگر نیستم، ملکهم.

- مشکلی نیست، میتونی نیاری. ولی وقتی به لونه رسیدیم، خوراک شکم پادشاه میشی.
- میتونم... میتونم...

لینی در حالی که داشت زیر کوله بارِ دونهای که حمل میکرد له میشد، به حرکت در میاد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




