:۱:
از سرِ شب، اضطرابی در قلبم ریشه دوانده؛ بیدعوت آمده و در ژرفترین نقطهی وجودم رخنه کرده است. خواب ازچشمانم گریخته. آن مزاحمِ همیشگی که آرامشم را میدزدد، باز هم پیروز شده است. ساعتهاست با پلکهایم میجنگم تا بسته بمانند، اما دیگر خستهام. تسلیم میشوم.اولین چیزی که میبینم، سقف خوابگاه دخترانهی گریفیندور است. در این ظلمت، سیاهِ مطلق به نظر میرسد؛ سنگین و خفهکننده، انگار سایهای غمگین بالای سرم نفس میکشد.
خیلی خب، روزالین… فقط یک راه داری. اگر بتوانی بیصدا از خوابگاه خارج شوی، اگر ارشدها نفهمند، اگر هیچکس بیدار نشود، شاید کمی هوای تازه بتواند این آشوب را آرام کند. شاید محوطهی قلعه، شاید کتابخانه؛ فرقی ندارد. هر جا، جز این تخت لعنتی که بوی بیخوابی میدهد.
بهآرامی از جا بلند میشوم. کف زمین سرد است. نفسم را در سینه حبس میکنم و با احتیاط از تخت پایین میآیم تا کسی را از خواب نپرانم.
درست وقتی دستم به دستگیره میرسد، صدایی از سالن عمومی به گوشم میرسد.قلبم فرو میریزد.آستریکس؟
البته! چه کسی جز او میتوانست درست همین امشب، درست همین لحظهای که نباید، در سالن عمومی پرسه بزند؟لحظهای وسوسه میشوم برگردم، خودم را زیر پتو پنهان کنم و وانمود کنم هیچ صدایی نشنیدهام. اما کنجکاوی، این لعنتیِ سمج، از ترسم نیرومندتر است.در را میلیمتری باز میکنم.و جهانم فرو میریزد.
تابلوی بانوی چاق ، نگهبان همیشه خندان گریفیندور شکسته است. قاب طلاییاش تکهتکه روی فرش افتاده و بومش از وسط دریده شده است. جای خالیاش روی دیوار مثل زخمی تازه دهان باز کرده.او نیست،لبخندش نیست،آوازهایش نیست؛در مرکز سالن عمومی، چهار پیکر ایستادهاند.قدبلند، سیاهتر از شب. انگار تاریکی شکل گرفته و قامت یافته باشد. هوای اطرافشان سردتر است؛ آنقدر که حتی از پشت در هم حسش میکنم. شعلههای شومینه کوتاه شدهاند و نورشان رنگ باخته، انگار خودِ روشنایی از حضورشان میگریزد.
دو نفرشان پشت به مناند. دو نفر دیگر روبهروی در خوابگاه ایستادهاند.اگر یک قدم جلوتر بروم، مرا خواهند.به عقب میخزم و پشت در پنهان میشوم. قلبم آنقدر تند میتپد که مطمئنم بهسادگی شنیده میشود. نفس نمیکشم.
یکی از آن موجودات سرش را کج میکند.انگار چیزی را حس کرده باشدو من برای نخستینبار در عمرم آرزو میکنم کاش واقعاً نامرئی بودم.صدایشان نزدیکتر میشود.دارند به سمت خوابگاه دختران میآیند.با شتابی که فقط ترس میتواند به دستهایم ببخشد، در را میبندم و قفلش را میاندازم. تازه آنوقت جرئت میکنم نفسی عمیق بکشم، هرچند هوا هنوز هم بوی خطر میدهد.
خیلی خب… باید ملانی را بیدار کنم. اگر کسی بداند چه خبر شده، اوست.به سمت تختش میروم که ناگهان صدای محکمی از بیرون بلند میشود؛ صدای سقوط.
لحظهای بعد میفهمم چه شده است. خواستهاند از پلههای خوابگاه دختران بالا بیایند و جادوی قلعه آنها را پس زده است.خیلی خب… ممنونم، قلعه.برایم زمان خریدهای.
کمکم صداها دخترهای دیگر را هم بیدار میکند. یکییکی در تختهایشان نیمخیز میشوند و ترس را در چشمهای خوابآلودشان میبینم. هیچکدام هنوز نمیدانند چه اتفاقی افتاده.
بالای سر تخت ملانی میرسم، یخ میزنم.او آنجا نیست.تختش خالی است.انگار مدتی پیش از جا برخاسته باشد.این دیگر فقط بد نیست.این فاجعه است!
اضطرابی که امشب بیدعوت به سراغم آمده بود، حالا دیگر شبیه یک هشدار به نظر میرسد؛ هشداری که من خیلی دیر معنایش را فهمیدهام.سر برمیگردانم. همهی دخترها بیدار شدهاند. زمزمههای هراسان در اتاق پیچیده و همزمان، صدای موجودات که در سالن عمومی بودند هم نزدیکتر میشوند.هیچچیز عادی نبود. امشب، تاریکی سهم خود را میخواست، و من با تمام وجود حس میکردم که برای گرفتنش، سراغ من خواهد آمد.
خیلی خب، روزالین… فقط یک راه داری. اگر بتوانی بیصدا از خوابگاه خارج شوی، اگر ارشدها نفهمند، اگر هیچکس بیدار نشود، شاید کمی هوای تازه بتواند این آشوب را آرام کند. شاید محوطهی قلعه، شاید کتابخانه؛ فرقی ندارد. هر جا، جز این تخت لعنتی که بوی بیخوابی میدهد.
بهآرامی از جا بلند میشوم. کف زمین سرد است. نفسم را در سینه حبس میکنم و با احتیاط از تخت پایین میآیم تا کسی را از خواب نپرانم.
درست وقتی دستم به دستگیره میرسد، صدایی از سالن عمومی به گوشم میرسد.قلبم فرو میریزد.آستریکس؟
البته! چه کسی جز او میتوانست درست همین امشب، درست همین لحظهای که نباید، در سالن عمومی پرسه بزند؟لحظهای وسوسه میشوم برگردم، خودم را زیر پتو پنهان کنم و وانمود کنم هیچ صدایی نشنیدهام. اما کنجکاوی، این لعنتیِ سمج، از ترسم نیرومندتر است.در را میلیمتری باز میکنم.و جهانم فرو میریزد.
تابلوی بانوی چاق ، نگهبان همیشه خندان گریفیندور شکسته است. قاب طلاییاش تکهتکه روی فرش افتاده و بومش از وسط دریده شده است. جای خالیاش روی دیوار مثل زخمی تازه دهان باز کرده.او نیست،لبخندش نیست،آوازهایش نیست؛در مرکز سالن عمومی، چهار پیکر ایستادهاند.قدبلند، سیاهتر از شب. انگار تاریکی شکل گرفته و قامت یافته باشد. هوای اطرافشان سردتر است؛ آنقدر که حتی از پشت در هم حسش میکنم. شعلههای شومینه کوتاه شدهاند و نورشان رنگ باخته، انگار خودِ روشنایی از حضورشان میگریزد.
دو نفرشان پشت به مناند. دو نفر دیگر روبهروی در خوابگاه ایستادهاند.اگر یک قدم جلوتر بروم، مرا خواهند.به عقب میخزم و پشت در پنهان میشوم. قلبم آنقدر تند میتپد که مطمئنم بهسادگی شنیده میشود. نفس نمیکشم.
یکی از آن موجودات سرش را کج میکند.انگار چیزی را حس کرده باشدو من برای نخستینبار در عمرم آرزو میکنم کاش واقعاً نامرئی بودم.صدایشان نزدیکتر میشود.دارند به سمت خوابگاه دختران میآیند.با شتابی که فقط ترس میتواند به دستهایم ببخشد، در را میبندم و قفلش را میاندازم. تازه آنوقت جرئت میکنم نفسی عمیق بکشم، هرچند هوا هنوز هم بوی خطر میدهد.
خیلی خب… باید ملانی را بیدار کنم. اگر کسی بداند چه خبر شده، اوست.به سمت تختش میروم که ناگهان صدای محکمی از بیرون بلند میشود؛ صدای سقوط.
لحظهای بعد میفهمم چه شده است. خواستهاند از پلههای خوابگاه دختران بالا بیایند و جادوی قلعه آنها را پس زده است.خیلی خب… ممنونم، قلعه.برایم زمان خریدهای.
کمکم صداها دخترهای دیگر را هم بیدار میکند. یکییکی در تختهایشان نیمخیز میشوند و ترس را در چشمهای خوابآلودشان میبینم. هیچکدام هنوز نمیدانند چه اتفاقی افتاده.
بالای سر تخت ملانی میرسم، یخ میزنم.او آنجا نیست.تختش خالی است.انگار مدتی پیش از جا برخاسته باشد.این دیگر فقط بد نیست.این فاجعه است!
اضطرابی که امشب بیدعوت به سراغم آمده بود، حالا دیگر شبیه یک هشدار به نظر میرسد؛ هشداری که من خیلی دیر معنایش را فهمیدهام.سر برمیگردانم. همهی دخترها بیدار شدهاند. زمزمههای هراسان در اتاق پیچیده و همزمان، صدای موجودات که در سالن عمومی بودند هم نزدیکتر میشوند.هیچچیز عادی نبود. امشب، تاریکی سهم خود را میخواست، و من با تمام وجود حس میکردم که برای گرفتنش، سراغ من خواهد آمد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








