جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نبودن طولانی استاد سر کلاس هم به اندازه بودنش خسته کننده است.

این چیزی بود که اسکارلت نیم ساعت بعد از این که هیچ معلمی را ندید با خودش گفت. کم کم پلک هایش سنگین و دیدش تار شد و به خواب شیرینی تلخی فرو رفت...

یک ساعت بعد

- جججرییینگگگ! غژژژ، پاققق!

سرش را به سرعت از میز برداشت و بلافاصله منبع صدا را دید، دانش‌آموز ناشناسی که پاتیلش سر کلاس تاریخ جادوگری زمین افتاده بود و بعد هم سرنگون شده بود.

خواست به او حرف های محبت‌آمیز بزند و جوری از او تشکر کند که در عمرش ندیده باشد ولی متوجه موضوع دیگری شد، کلاس خالی بود!
کلاس خالی بود؟
گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد و با چشمان تار متوجه نوشته های روی تخته شد. به سرعت آنها را روی اولین کاغذ دم دستش نوشت و از کلاس بیرون رفت.

چندین روز بعد

فردا دوباره تاریخ جادوگری داشت. رفت تا تکالیفش را ببیند که متوجه مشکلی شد.
نوشته های کاغذ ترکیبی بود از حروف چینی و میخی به علاوه دست خط موقع نسخه نوشتن پزشک ها که آش شله قلم کاری را رقم زده بود که نخوری پاته بخوری پات نیست. پس از ناچاری شروع به حدس زدن کلماتی که می‌توانست کرد.
- اممم، مربا، ماروین، میرواین؟ مرلین! مکس؟ مگس؟ هرکس؟ عکس! سییسش؟دیش؟ ریش!
تهدید؟ تخمیر؟ تجدید؟ تفسیر؟

کاغذ با تعجب به او خیره شد.
او هم با تعجب به کاغذ خیره شد.

در نهایت عکسی از کتاب تازه چاپ مرلین شناسی پیدا کرد:
تصویر تغییر اندازه داده شده

( احتمالا توسط دشمنان مرلین برای تخریب ایشان نوشته شده بود) و تکلیفش چنین چیزی از آب درآمد:

مرلین که با توجه به منابع شخصیت بسیار لطیف و مهربانی است ریش های انبوهی دارد که دست دامبلدور را از پشت بسته اند تفسیر و توضیح ریش های ایشان زیاد برای ما آسان نیست اما می‌توان داسی را در ریش های ایشان دید که احتمالا اشاره به جنگ جهانی اول دارد ولی می‌تواند نمایانگر کمونیسم نیز باشد. باقی تفاسیر را به دیگران می‌سپارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1403/2/10 18:52:09
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اشتباهه!

از شما می‌پرسم جناب حسن مصطفی.

مگه شما خودتون نگفتین از کجا می‌تونیم تاریخی که تا الان بهمون خوروندن رو باور کنیم و ممکنه همه‌ش دروغ باشه؟


تاریخ رو نه باید خوند...

و

نه باید نوشت...



اگه می‌پرسین پس چی کار باید کرد؟ جوابش اینه:

تاریخ رو باید دید!


احتمالا دوباره براتون سوال پیش میاد که خب چطور؟ همینطور هی با زمان‌برگردان بریم عقب و ریسک تغییر تاریخ رو بپذیریم صرفا برای این که ببینیم چی شده؟ خیر.

راهکار رو معرفی می‌کنم، نیفتی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


این موجود کوچیک و گوگولیِ تک چشم که می‌بینین اسمش نیفتیه. تمیزکاره و هرجا رهاش کنین خودش با عشق و علاقه می‌دوئه می‌ره تمیز می‌کنه.

ولی اگه فکر می‌کنین کارش به تمیزکاری ختم می‌شه اشتباه می‌کنین. تاریخ در تار و پود بنا و هر آن چه که اون زمان شاهدی بر ماجرا بوده ثبت شده. نیفتی این قابلیت رو داره که در حین تمیزکاری، تاریخ رو از بطن اجسام بکشه بیرون و به حافظه‌ش منتقل کنه. در واقع به صورت خودکار چه بخواد چه نخواد این عملیات صورت می‌گیره.

نه این که خودش درکی داشته باشه از چیزی که تو مغز کوچولو اما پر حجمش ذخیره شده باشه، اما برای دیگران پر از ارزش و معناس. کافیه نیفتی رو بذاری جلوت و از دریچه چشمش به مغزش نفوذ کنی تا تاریخ جلوی چشمات نقش ببنده. مراحلش ساده‌س.

اول نیفتی رو فرا بخونید و بهش بگین که می‌خواین کدوم برگی از تاریخ رو مشاهده کنین. اونم با اشتیاق براتون جاشو تو مغزش پیدا می‌کنه یا اگه هنوز ثبت نشده می‌ره و با تمیزکاریش به ذهنش اضافه‌ش می‌کنه. اینجوری:

تصویر تغییر اندازه داده شده


دوم بهش بگین که حالا خودتون آماده هستین تا اون بخش از تاریخ رو مشاهده کنین. اونم خودشو آماده می‌کنه:

تصویر تغییر اندازه داده شده


در آخرین مرحله، کافیه به چشمش زل بزنین تا توش غرق بشین و بعد تاریخ جلوی چشماتون نقش می‌بنده و دیگه شما می‌دونین چی رخ داده. اینطوری:

تصویر تغییر اندازه داده شده



پس من تاریخ رو براتون نمی‌نویسم، بلکه راهکاری جلوتون می‌ذارم که خودتون تاریخ رو مشاهده کنین. حقیقی و صد در صد تضمینی!

جادوی فرا خوندن نیفتی در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف... نخیر! نیفتی یکیه و تک‌دختره! فقط در همین شکل و شمایل و رنگ و لعاب. هرکس می‌خواد بیاد پیش خودم تا یادش بدم چطور نیفتی رو فرا بخونه.

از مرلین هم می‌خوام اجازه بده نیفتی حوله‌ای به صورتش جهت تمیزکاری بکشه تا تاریخی که مرلین شاهدش بوده رو ما هم شاهدش باشیم.



در پایان...
حسن مصطفی. متشکریم که به ما فرصتی دادی تا مرزها رو کنار زده و توانایی‌هامون رو شکوفا کنیم به جای این که همچون ربات پشت میز درس بشینیم و مغزامون پر شه از چیزای تکراری.
اگر شما نبودین، من هرگز نیفتی رو کشف نمی‌کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/10 17:24:19
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/10 17:26:15
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1403 02:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

حسن مصطفی:
درس تاریخ رو باید خودتون بنویسید از این لحظه. تاریخ‌ساز هاگوارتز باشید.


برگـی از تـاریـخ
حــســن کــچــل و لـوبـیـاب سـحـرآمـیـز

فـصــل اول-مدرســه

در گذشته بسیار دور، در دهکده ای محقر، پسری میزیست به نام حسن مصطفی. او موهایی بسیار بلند، پریشان و فشن و قشنگ داشت و از این رو همکلاسی هایش به او حسادت ورزیده و در زنگ ورزش مدام برایش میخواندند:
_ حسن دنده به دنده، حسن چرا نمیخنده؟ حسن نووووکر بنده!

البته مدتی بعد، اجسامی مرموز در آسمان مشاهده شدند که ما امروزه آن ها را یوفو مینامیم، بنابراین همکلاسی های حسن، شعر فوق را بدین گونه ادامه دادند:
_ حسن بشقاب پرنده!

خلاصه حسادت تا به دان حد پیش رفت که ناظم مدرسه مشنگی، مجاب شد که حسن را مجبور کند تا موهایش را از ته بتراشد. زان پس همکلاسی های حسن، لقب حسن کچل را برای او پسندیدند و مدام تکرار میکردند. البته حسنی نیز گاهی عصبانی میشد و در جواب آن ها میگفت:
_ من کچلم تو مودار! من میشینم تو بردار!
و یا اینکه:
_ من کچلم تو پنبه زن! من میشینم تو چنگ بزن!
و همچنین:
_ من کچلم تو لوله کش! من میشینم تو بو بکش!

فـصــل دوم-خـــانه

به قول حسن: از قضاااااا، روزی از روزها که حسنی قصه ما بخاطر همین قضایا از همیشه ناراحت تر و افسرده تر بود، بعد از بازگشت از مدرسه به خانه، با قیافه مغموم مادرش روبرو شد که به او گفت:
_ حسن جان، ما از دار دنیا فقط یه گاو () برامون مونده، اینو ببر بازار بفروش بلکه یه مدت بتونیم شکممونو سیر کنیم پسرم!

حسن هم به ناچار به همراه گاو به سمت بازار بزرگ دهکده روان شد. او به محض رسیدن به بازار با شخصی مواجه شد که شنلی قرمزرنگ پوشیده بود و فقط کمی از صورتش مشخص بود. آن شخص به قدری قاطع و کاریزماتیک بود و به قدری کلامی نافذ داشت که حسن جرات نکرد پیشنهادش را رد کند.
آن شخص گاو حسن را در ازای یک دانه به قول خودش سحرآمیز خرید و از حسنی خواست که دانه را آن شب در باغچه خانه شان بکارد و صبح نتیجه فوق العاده اش را مشاهده کند.

حسن در راه بازگشت به خانه، وقتی کمی به صورت آن شخص فکر کرد متوجه شد که چه شباهت عجیبی به خدای جنگ و آشوب یعنی کراتوس () داشت. همان خدایی که شب قبل، حسن به درگاه آن دعا کرده بود. چون کراتوس هم کچل بود و حسن با او همذات پنداری میکرد.

خلاصه حسن به خانه رسید و مادرش کلی دعوایش کرد ولی او همانطور که آن شخص از او خواسته بود، دانه را در باغچه کاشت و سپس با ناراحتی و نااُمیدی به تخت خواب رفت.

فـصــل ســوم-دور از خـــانه

ادامه در جلسه آینده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خب پس، یه روزی از روزای مرلین بود که یه جادوگری نشسته بود تو کافه و داشت با آهنگای خوب خوب هد میزد و خودش بود و یه آقای جادوگر دیگه و یه خانم ساحره هم بودن و خلاصه که خیلی بودن که یهو آقای جادوگر اولی همونطور که داشت هد میزد تلفن جادوییش زنگ زد و مجبور شد دیگه هد نزنه و به تلفنش جواب بده و بعد که جواب داد و داشت حرف میزد دوباره شروع کرد به هد زدن و همزمان از شیک شکلاتیش هم خورد که پرید گلوش و کبود شد و رفت به دنیای مرده های جادویی که یهو اونجا مرلین کبیر رو دید که نشسته رو یه بزرگ و تخت و دورش پر از گل و بلبل و گوزن و آهو و شیر و گربه و پلنگ و دایناسوره و داره فلوت میزنه و مرلین وقتی دیدش یه نگاه کرد تو چشمش و گفت:
- پس بالاخره اومدی؟

ولی این آقا جادوگره نمیدونست کیه و کجاست و چرا و چگونه و اصلا چرا اونجا آهو و خر و گاو و قاطر هست و همه چیز انقدر سبز و خوشگل موشگله و یهو تشنج کرد و بلو اسکرین داد مغزش و گفت:
- sghkstohktophksoptkho

که مرلین یکی از همون جک و جونورای دورشو که هی بهش سجده میکردن رو برداشت پرت کرد تو سر آقا جادوگره و دکمه ریستش رو با زبون اون جونور پرتاب شده فشار داد و ریستش کرد و گفت:
- زودباش یکی از چین و چروکای صورت منو تفسیر کن تا زنده ت کنم!

آقا جادوگره که از شدت تعجب کل ذرات جادوییش ریخته بودن رو زمین و داشت دولا میشد جمعشون کنه خودشو نزدیک کرد به صورت مرلین و بعد از sniff کردن تک تک چروکای صورتش به این نتیجه رسید که بهترین چروکی که وجود داره و نظیرش وجود نداره و اصلا چروکی مثلش آفریده نشده چروکی در انتهای سوراخ دماغ سمت چپ مرلینه که حتی خود مرلین هم از وجودش بی خبر بود و بعد از اینکه شنیدش تا حد خوبی دچار شد و برگشت گفت:
- وای خدا نکشتت شیطون.

و بعدش آقا جادوگره و مرلین دست به دست هم دادن و توی برزخ جادوگرا خوشحال و خندان دویدن و آقا جادوگره شروع کرد به تعریف و تفسیر اون چروک بی نظیر.
- ببینید ای پیامبر بزرگ، ای قوی شوکت، ای ریشت تو دماغم، ای زیر شلواریت تو حلقم، ای کاشف 29 خاصیت خون اژدها که دامبلدور کشفتو زد به نام خودش، ای بنیان گذار جاودانگی و punk rock drip و پرورش دهنده گیاه و زندگی، ای غرق کننده تایتانیک، ای رقیب کینگ کونگ در پینگ پونگ، ای آموزش دهنده شنا به گودزیلا، ای آموزش دهنده تار زنی به اسپایدرمن، اون چروکی که من پیدا کردم از زمان به دنیا اومدن شما بوده و قدیمی ترین چروک دنیای جادویی و ماگلیه و اصلا وجودش توی ژنتیک عظیم شما که با خود کائنات و جهان هستی دست داده و پیوند خورده و ماچ و بوسه کرده و رفته خواستگاری و جواب بله گرفته، وجود داشته و وجود داره و وجود خواهد داشت که اصلا دلیل اینکه شما اینهمه دشمن در طی قرون داشتید و دارید به خاطر همینه و کل منبع قدرت شما و اصلا وجود جادو در کل دنیای جادویی و ظهور و سقوط سلسله ها و پادشاها و ملکه ها و بی کفایتی درباریان و دخالت زنان دربار همه به خاطر همین چروک هستن.

مرلین یک لحظه انگشت به دهن موند، بعد دید فقط انگشت به دهن موندن واسه اینکه بتونه قضیه رو تجزیه تحلیل کنه کافی نیست و مجبور شد اول انگشت شست، بعد انگشت اشاره، بعد انگشت وسط، بعد انگشت حلقه و بعد انگشت صورتیش رو بمکه و بعد بره سراغ انگشتای اون یکی دستش و وقتی دید حتی اینم کافی نیست مجبور شد تک تک ناخنای تک تک انگشتای تک تک دستاشو که دوتا بودن بمکه و بعد که دید حتی اینم کافی نیست مجبور شد تک تک انگشتای پاهاش و بعدشم تک تک ناخنای تک تک انگشتای تک تک پاهاشو که بازم فقط دوتا بودن رو بمکه و بالاخره خودشو جمع کنه و ریششو که به خاطر تقلاها و مکیدناش زده بود بیرون رو برگردونه توی تمبونش و به آقا جادوگره نگاه کنه و بگه:
- جیزز کرایست. پاشو برو گمشو اصلا تو همون دنیای زنده هاتون. قهرم. نمیبرمت پیش حوری هام.

آقا جادوگره ناراحت شد و شروع کرد به مالیدن سر و کله ش روی زمین و پوستش کنده شد و خونین مالین شد و بعد کرما اومدن سر و صورتشو خوردن و ماچش کردن و مرلین هم همینطوری فحشش داد و از تو برزخ پرتش کرد بیرون و آقا جادوگره در حالی بیدار شد که کل کافه خلوت شده بود و همه فکر کردن مرده و کسی سعی نکرده بود احیاش کنه و دچار شکستگی روانی شد و شروع کرد به چنگ و پار کردن صورتش چون فهمید حضورش برای کسی مهم نیست و بعد دیگه برای خودشم مهم نبود و بعد رفت خودشو از بالای برج لندن انداخت پایین و افتاد تو بغل ملکه انگلیس که هنوز زنده بود اونموقع و شدن عاشق و معشوق همدیگه و تا ابد به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن. یایی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/9 21:34:12
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 18:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقت تاریخ بود. وقت از سر نوشتن تاریخ بولشتی بود که خورد ما داده بودند و وقت، وقت بولشت تر کردن تاریخ بود. تاریخ همیشه پر از اتفاق های بولشت بود ولی چیزی که همیشه دست های پشت پرده و ماتریکسیا میخواستند که ما نفهمیم این بود که تاریخ چقدر از چیزی که ما فکرشو میکردیم هم بولشت تر میتونست باشه. الان ما صرفا فقط یک نسخه چیپ تاریخ رو میبینیم. برای فهمیدم اینکه چقدر تاریخ میتونست بولشت تر باشه باید نسخه پرمیوم پلاس تاریخ رو تهیه کنیم. از اونجایی که ما از هر جانبی تحریم شده ایم و حتی اگه تحریمم نشده بودیم توان مالیمون بولشت تر از تاریخ، بولشتیه که ازمون پنهان کردن بود؛ نمیتوانستیم آن را تهیه کنیم.

اما ازاونجایی که ما آستریکسیم و و اسممون هم شبیه ماتریکسه این ادعارو میکنیم که امروز، اینجا قراره یک سری از حقایق کثیف بنیان گذاران رو فاش کنیم.
هرکسی که الان درحال خواندن پست ماست حکم جادو اموز و ماهم استاد وی رو داریم.ا/ه نداشته باشیم هم فاقد اهمیته، حرف ها گفته و کلمات خوانده خواهد شد. پس مطمعن باشین که دفتر و قلم برمیدارید و حقایقی که در ادامه براتون گفته میشه رو نوشته باشین. خودم شخصا بعد از تموم شدن مطمعن میشم که تمامی حقایق همراه خودتون به گور برده میشه!

خب باید همین اول بهتون بگم که قضیه بنیان گذاران کاملا پیچیده تر از چیزیه که شما بهش فکر میکنید. میخوام بگم حتی برعکس چیزیه که بهش فکر میکنید ولی اینطوری نیست. برعکس هست ولی نه اون صورت که شما از برعکس بودن تصور دارید. اینطوری بگم که وارونه هستش. هم برعکسش کنید و هم وارونه. قضیه مثل یک مارپیچ عجبیه که هرچقدر توش پیش میرین وارونه میشین و بطور عکس، راهی که ازش اومدین رو طی میکنید و بعد یک ساعت میبینید به همون جایی که ازش اومدین رسیدین و تازه متوجه میشین که شما درون یک چرخه قرار دارین. یک لوپ! ولی من اینجام که بهتون بگم این یک لوپ ساده نیست. یک لوپ مارپیچ طوریه. یک لوپ هزار تو دار!

درحالی که به جایی که ازش اومدین رسیدین و فکر میکنید که دور خودتون چرخیدین ولی اینطوری نیست! شما میبینید، شما حس میکنید که اونجا تغییر کرده. اونجا جایی نبوده که شما اول ماجرا بوده باشین ولی یادتونه که بود! یادتونه که اونجا بودید اما تغییراتی انجام شده و دیگه اینجای الان، اونجای قبلی نیست. به این میگن لوپ مارپیچ. مثل دایره ای که هعی دور خودش میپرخه ولی با هربار چرخیدن وقتی به انتهای خودش که در اصل ابتدای خودش بوده رسیده درواقع نرسیده! صرفا به یک طبقه بالاتر اون رسیده. تصور کنید توی یک اپارتمان هستید. یک اپارتمان چند طبقه که همه واحد ها به یک شکل ساخته شدند. شما با هربار بالا رفتن یا پایین رفتن پله ها دور خودتون میپرخین و حتی وقتی به یک واحد جدید میرسین میبینید ساختاری مثل واحد قبلی داره ولی خود اون واحد قبلی نیست. حالا فهمیدین یا تونستم که حسابی گیجتون کنم؟

ما میدونیم که چهارتا بنیان گذار داریم. گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف و ریونکلاو. به شما گفته شده این ها تاسیس کنندگان گروه های خودشون بودن درحالی که این دروغ بوده. گودریک بنیان گذار گریفیندور نبوده و ویژگی هایی که برای گریفیندور ما میدونیم ویژگی های گودریک نیستش.
دوستانی که این پست رو میخونن و منو نمیشناسن، ببینید. کسایی که این پست رو میخونن و من رو میشناسن میدونن من کاملا صاف و صادقم. عین کف دست. عین اخبار 20:30. پس به حرفایی که میزنم اعتماد کنید و قبولشون کنید. هرچند اگه ذره ای از صداقتم زیر سوال باشه پس هرچی تا الان خوندین و قراره بخونین ممکنه همش بولشت باشه و صرفا ترشحات مغز کثیفمه که همشو یجا بالا آوردم. بحرحالف، وقت تلف نکنیم و بریم ادامه تاریخ بولشتمون.

ویژگی هایی که برای گروه گریفیندور الان هممون میدونیم ویژگی های خود شخص سالازار بود. و ویژگی هایی که برای گروه اسلیترین میدونیم، ویژگی های مخصوص خود شخص گودریک بوده. بله درسته دوستان. گودریک همچین آدم بولشتی بود و شما بی خبر بودین.
هوش و زکاوت ویژگی بارز هلگا بود. و سخت کوشی هم ویژگی های رویینا بود.
اصل قضیه اینه که اون موقع بنیان گذاران دور هم جمع شدن و برای اینکه یوقت هر بنیان گذاری برای گروه خودش پارتی بازی نکنه و مثل آقای سالازار تالار مخفی درست نکنه اومدن رهبری گروه خودشون رو دادن به اون یکی بنیان گذار و هر کسی رهبری گروه دیگه ای رو بعهده گرفت.

خب تا اینجاشو فهمیدین؟ ساده بود مگه نه؟ اما از اینجا به بعد تازه وارد مارپیچ میشیم. تحریف کنندگان تاریخ خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنید تاریخو تحریف کردند. در این حد بهتون بگم که اولش قرار بود تحریف تاریخ در همین حد باشه که فقط ویژگی بنیان گذاران مذکر باهم و بنیان گذاران مونث هم باهم عوض بشه. اما اینطوری پیش نرفت. تصمیم گرفتن تاریخ رو بولشت تر از این کنن. پس تغییرات گروه هارو بطور ضربدری انجام دادند. یعنی ویژگی های گریفیندور از روی رویینا گرفته شد و ویژگی های ریونکلاو از روی گودریک، اسلیترین از روی هلگا و هافلپاف نیز از روی سالازار. حقیقت تلخ نیست دوستان. حقیقت بولشته. برای همینه که خیلی از مردم علاقه شدید به دروغ گویی دارن حتی بصورت ناخوداگاه. چون دروغ بولشت نیست؛ مثل حقیقت صاف و ساده و درخشان بیان میشه درست برخلاف بولشتی که بعنوان حقیقت بیان میشه.

خب به ادامه تاریخ بولشت بپردازیم.
بنده کاملا بخاطر میارم که در اتاق تحریفی که خودم شخصا حضور داشتم، نه بخاطر تحریف کردن. بلکه بخاطر نظارت بر هرچه تمام تر بولشت کردن تاریخ! یادمه که حتی به جنسیت های بنیان گذاران نیز رحم نکردیم. و همه آنها را عوض کردیم. رویینای مذکر و سالازار مونث! فکر کنید... اصلا شما از کجا میدونید که یک اسم مذکره یا مونث؟ صرفا فقط از تصویر شخصیتی که میبینید. همون اول اومدن بهتون سالازار رو یک مرد کچل ترسناک نشون دادن و در ذهن شما هک شد که سالازار یک مرده. هلگا، رویینا و گودریک نیز همینطور. حتی اصلا از کجا میدونید که خود من چی هستم؟ مذکر؟ مونث؟ یا خنثی؟ شما نمیدونید پشت این ماسک من چه صورتی نگه داری میشه و صرفا چون همچین تصویری روی اواتارمه از ضمیر مذکر استفاده میشه برام درحالی که همیشه اشاره به موهای بلند هم اندازه با ریش پروفسور دامبلدور داشتم. برگردیم به تاریخمون. امطمعنن اینجا جمع نشدیم که درمورد جنسیت معنوی، فیزیکی و شیمیایی بنده صحبت کنیم.

دوستان روابط بنیان گذاران هاگوارتز بولشت تر و شیر تو شیر تر از چیزی بود که فکرشو میکنید. به خاطر دارم که آقای هلگا چطور با خانم سالازار صمیمی شدن، خانم گودریک چطور با اقای رویینا صمیمی بود و هردو دست تو دست هم باهم تو پارک نسبتا خلوت چرنوبیل میگشتن. این صمیمیت در صورتی بود که هلگا در نیمه شب با گودریک یه قل دو قل بازی میکرد و رویینا هم با سالازار در روز روشن گرگم به هوا بازی میکردن. شاید براتون سوال شده باشه که بنده چطور درمورد این بازی های شبانه و روزانه خبر دارم، خب... از اونجایی که خودم داور بازی بودم پس طبیعیه که بازی ها جوری که من میخوام پیش برن مگه نه؟

شاید باز براتون سوال باشه که من خودم چقدر عمر کردم که اصلا بخوام داور بازی باشم. جوابش خیلی سادست. شما نمیدونید. حتی نمیدونید یک کلمه از این حروف هایی که نوشتم واگعیه یا کیکه.
پس ادامه میدیم. روابط این چهار شخصیت به قدری بخاطر داوری ناعادلانه، وقایع چرنوبیل و جنگ های جهانی اول، دوم و سوم که سانسور شده و شما به خاطر ندارین، پیچیده بود و پیچیده تر شد که یهو به خودم اومدم، چشم باز کردم و دیدم توی یک تئاتر خیال ذهنم گیر کردم و مشغول تماشای نمایشی هستم که تماشاگرانش شامل گودریک و سالازار دست در دست هم کناری نشسته و هلگا و رویینا هم درکناری با وضعیت مشابه قرار دارند. اشتباه فکر نکنید! از اونجایی که خودمم دیگه توانایی تشخیص جنسیت ملت رو در ذهن و خیالات خودم نداشتم، نتونستم فیلمی سینمایی، عاشقانه ای که مقابل پرده تئاتر جریان داشت رو هم تشخیص بدم. تنها چیزی که اون لحضه و حال حاضر برام مفهومه اینه که وارد یک جریان مارپیچی بولشتی شدم که همه شما خواننده های عزیز رو هم با خودم کشوندم و مغزتون رو پر از این بولشت های کثیف کردم. چرا خودم تک و تنهایی تو تصورات اسیدی ذهنم غوطه ور باشم و شما نباشین؟

آیا من مقصرم؟ مقصر اینکه همچین ترشحات چرند و بولشتی رو با سرنگی پنجاه سی سی به مغز شما تزریق کردم؟ ولی نه! نه تا وقتی که تاثیر لازم رو گذاشته باشم. شما با ماشینتون یک نفر رو به ققصد کشت زیر میگیرین؛ اما وقتی شخص مورد نظر هنوز زنده باشه و نفس بکشه چه فایده؟ حتی اگه چند بار هم عقب جلو کنید و از روش رد بشین و باز هم نفس میکشه همچنان بی نتیجه بوده و شما هنوز قاتل نیستید و به هدفتون نرسیدید پس تا وقتی که سرتون سنگین نشده، حالتون بهم نخورده و 115 تو ترافیک راه خونتون گیر نکرده من به هدفم نرسیدم و این بده! باعث تاسف و سر افکندگی منه. اما...تا اینجا شمارو کشوندم و اوردم، مقداری خوشحال نشم ولی یعنی؟ LOL

خب. تحریف وقایع تحریف شده تاریخ تا همینجا. گفته بودم اولش که با چه چیز سمی و بولشتی طرفین. امید وارم نهایت لذت های حرام و حلال رو ازش برده باشین. تا یک جلسه دیگه و یک تدریس دیگه فرشته مرگ یار و دنبالتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1403/2/9 19:01:28
دلیل: Bullshit!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1403/2/9 19:26:40
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین وسط کلاس نشسته بود و بچه های هاگواتز دور او حلقه ای زدندو همچون فسیل تاریخی شروع به بررسی لایه لایه ی اوکردند.
-مرلینا این چروک دومی پیشونیتون مال چه دوره ایه؟
-هوووم دومی؟ اون مال خیلی قبل تر از دوران هاگوارتزه به سختی یادمه ولی سومی مال جنگ جهانی سوم جادوگران پیش از تاریخه.
-او پروفسور، پروفسور ببینید یه لایه ی دیگه زیر پلکش کشف کردم.
-کجاست؟
- اینجا...آه نه از دستم در رفت گمش کردم زیر لایه ی صد و یکمی یکی دیگه بود.
-ای اینجا چه خبره چرا انگشت تو چشم مرلین میکنین؟ شفا میده؟ منم بیام؟
-نه هکتور کلاس تحلیل تاریخی مرلین گذاشتیم. میخوایم رازهای پنهان تاریخ رو کشف کنیم.
-منم، منم.
-خیلی خب بچه ها راهو باز کنین هکتور داره میاد.
هکتور هم که انگار از روی فرش قرمز رد میشد چنان آهسته آمد که این پایش به آن یکی گیر کرد معجون های توی جیب اش طی شیرجه ای بدون هیچ قصد و غرض قبلی در هوا چرخید و چرخید تا روی مرلین ریخت. بخاری عجیب آهسته از روی صورت مرلین بلند میشد و در هر لحظه یک لایه از لایه هایش کاسته میشد و ریش های سفیدش دانه دانه میریخت و در لحظه ای بعد او مرلینی بود جوان و بی چروک.
-معجزه... معجزه رخ داد. هکتور مرلین رو جوون کرد.
- ما پیامبر بودیما شما رو ما معجزه پیاده میکنین؟
-نه این شیشه ی سمت چپم بود برای...
جماعت هیجان زده هکتور را روی دست بلند کردن و با خود بردند تا دور مدرسه بگردانند. هکتور معجزه گر لقبی بود که به او اعطا کردند.
طولی نکشید که کلاس خالی خالی شد و فقط پروفسور و مرلین در اتاق ماندند.
-پروفسور الان منم برم؟
- نچ نچ یه زمانی فسیلی بودی برای خودت واقعا حیف شد. حداقل یه زمان ریش داشتی میگفتیم به ریش های مرلین قسم الان به چی قسم بدیم.
پروفسور که شوکه و افسرده شده بود چوب تدریسش را انداخت و در حالیکه با دستمال اشکهایش را پاک میکرد از اتاق بیرون آمد.

هفته ی بعد...

خبر...خبر...هکتور اعلام پیامبری کرد و مرلین را فردی شیاد و دروغگو دانست.
مرلین یا هکتور؟! کدام پیامبر راستین است؟
در همین حال هکتور در اتاقش که پشت درش میلیونها آدم صف بسته بود.
-اینجا چه خبره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1403/2/8 21:14:32
S.O.S

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
مصطفی (ما جادوگرای مسلمون اعتقادی به مرلین نداریم به عنوان پیامبرمون) رو چه دیدین!




زرشک! ما اومدیم اینجا که بگیم از ما که دیه قدیمی تر نیست، فسیل تر نیست. من خودم دیگه تو این راه از دست رفتم، پیر شدم، تجزیه شدم، نفت شدم حتی! دیگه جلو مرلین و معلق بازی؟ جمع کن این فرافه کنی ها رو! ما تصمیم داشتیم این ترم نیاییم هاگوارتز، ولی دیدم نه، نمیشه اینطوری. باید بیاییم عقاید و باورهامون رو بکنیم تو حلق خلق المرلین! اینطوریاست!

رول مول تدریس هم نیست. همینطوری اومدیم تکلیف بدیم تا بیشتر آفتابه طلایی رو بگیریم روی این مدرسه. مدرسه ای که از توش برای ما مرگخوار درنیاد، سر تسترال توش بجوشه!

نگاهی به عکس پروفایل مرلین کبیر، این بزرگ جادوگر دوران! این روانِ بی امان! این جدا از زمان! این قدر قدرت اعصار! کرده و چین و چروک صورت وی که هرکدام بیانگر یکی از دوره های زمین شناسی است را تفسیر کنید و نمره بگیرید. شاید هم نگیرید! هر جور خودمون صلاح بدونیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 03:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ترم 28 مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

کلاس تاریخ جادوگری


شروع: 8 اردیبهشت 1403
پایان:21 اردیبهشت 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تک‌جلسه

---------

خُعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــب! می‌رسیم به کلاس بسیار کسل کننده و دروغین تاریخ جادوگری!

بهرحال از قدیم هم گفتن که تاریخ رو فاتحان نوشتن. خب ما الان واقعاً از کجا باور کنیم «پاف» و «دور» و «ترین» و «کلا» چهار بزرگواری بودن که این مدرسه افسانه‌ای مارو تاسیس کردن؟ از کجا معلوم اینا تکدی‌گران سر دروازه هاگزمید نبوده باشن و از فرصت سوء استفاده نکرده باشن به اسم خودشون تموم کنن؟ همین مرلین که به عنوان پیامبر شناخته میشه؛ کتاب ایشون کو؟ جزوه چرک‌نویس هم نداشته این ریشو چه برسه به کتاب! شمشیر «اکس‌کالیبور» هم نداشته؛ همه مردم میگن کارد میوه‌خوری بوده فقط. برای همینه که مدیریت محترم مدرسه کلاً اعتقادی به تاریخ جادوگری نداره و معتقده همش دروغایی هستن که فاتحان دیکتاتور و خودرای نوشتن برامون. تاریخ یه ویدیو چک بزرگ به ما بدهکاره! ووی ووی ووی!

آره! سرنوشت رو باید از سر نوشت! آره. نمیدونم چه ربطی داشت ولی قشنگ بود گفتم بگم اینم!

خوشبختانه برای این درس هم استاد ندارین این ترم! قرار هم نبود داشته باشین. درس تاریخ رو باید خودتون بنویسید از این لحظه. تاریخ‌ساز هاگوارتز باشید، چه در قامت استادی که تکلیف میده به امید اینکه بقیه بیان ارائه کنن (تسترال در خواب بیند برتی‌بات دانه!)، چه در قامت جادوآموزان سرکشی که از همین کلاس جریان تاریخ رو میخوان عوض کنن! خواهش میکنم به ارواح هم تکیه نکنید به عنوان شاهدین تاریخ. اینا همه جلوه‌های ویژه هستن. من از دفتر مدیر متوجه این موضوع شدم. کو؟ شما پیاز/پیوزی دیدین اخیراً؟ بارون خون آلودی دیدین؟ نه! هیچ ارواحی نداریم جز ارواح عمه و شوهر عمه، که اونام نم پس نمیدن! تمام! پس سر خودتونو شیره نمالین. تاریخ رو از نو بنویسید. هر جوری که دوست دارین! از نو بسازین، هر جوری که مایلین!

خلاصه سرتونو در(د) نیارم! من این ترم عمراً از پشت میز مدیریت بیام بیرون! هر گُلی می‌خواین به سر و صورت خودتون بمالین/بزنید بمالین/بزنید این ترم! من برم کلاس بغلی رو افتتاح کنم!

فقط یادتون نره مبنای نمرات در کارنامه رو:

شلختگی افسانه‌ای
بی‌بهداشتی قهرمانانه
دروغ‌گویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین

می‌تونید تنها کار کنید! می‌تونید تیمی کار کنید! هر جوری که دوست دارین! ولی فراموش نکنید مبانی بالا رو! شاید نشه همیشه تیمی کار کرد. خنجر از پشت هم کار قشنگیه!

یادتون باشه این ترم چیزی به اسم چهار گروه مدرسه نداریم! ترم، ترم هرج و مرجه! فقط برای خودتون امتیاز کسب می‌کنید. مصطفی (ما جادوگرای مسلمون اعتقادی به مرلین نداریم به عنوان پیامبرمون) رو چه دیدین! شاید تلاش‌های فردی‌تون بتونه روزی یه سودی هم به گروه هاگوارتزتون برسونه یه جورایی.

==========

فعالیت‌های مورد پذیرش:
نمایشنامه (رول)
انواع مقاله
نقاشی (اصل لطفاً! دیجیتال و غیر دیجیتال فرقی نداره! اصل باشه و کار دست خودتون و هوش مصنوعی نقش نداشته باشه. مراحلشو منتشر کنید تا ثابت شه کار دست خودتونه!)
تدریس (رول/غیر رول)
تکلیف (رول/غیر رول)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 28 شهریور 1401 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه پایانی کلاس تاریخ جادوگری


آلنیس اورموند: ۳۰
خیلی جالب بود که از تدریس جلسه قبل هم استفاده کردی، مصاحبه هم جامع و کامل و زیبا بود. گرگ سفید تاثیرگذاری بودی. وجترین هم هست.
لذت بردم.


کتی بل: ۳۰
سلام به دانش آموز نمونه.
خوشحالم که از سوالات و معادلات پیچیده برامون نگفتی‌.
ممنون که نظرت رو گفتی. تو هم توی هاگ با خلاقیت و فعالیت خیلی خوبت واقعا درخشیدی.

پیکت: ۳۰
پس بخاطر توئه که فیزیک کنکور انقد سخته.
زیاد ورجه وورجه نکن و زود برگرد لطفا.
جالب بود بوتراکل خشن و خلاق.

ممنون از همگی بابت تکالیف قشنگ و جالبتون. امیدوارم از کلاس تاریخ جادوگری لذت برده باشین.
من که واقعا اوقات خوشی رو کنارتون گذروندم.
با امید بهترین اتفاقات براتون و لوموس به قلب هاتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 16 شهریور 1401 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفس!

نقل قول:
۱-به انتخاب خودتون یه شخصیت تاریخی رو انتخاب کنید و در قالب یک رول برخوردتون باهاش و اینکه چه اتفاقی میفته رو شرح بدید. ازش سوالی دارید؟ بهتون توصیه ای می‌کنه؟ چی شد که باهاش برخورد داشتید؟ در پرورش موضوع آزادید، طبق معمول خلاقیت و فکرکردن بیرون جعبه هم تو نمره دهی تاثیر خواهد داشت.


- هوی، تو کی هستی؟

پیکت با صدایی که از فاصله نه چندان دوری به گوش میرسید، چشماشو باز کرد. یه بوتراکل از روی درخت بالای سرش، صداش میکرد.

- هوی، با تو ام! زیر درخت من چیکار میکنی؟ برو زیر درخت خودتون بازی کن!

پیکت خیلی بهش بر خورده بود، ولی به این فکر کرد که اگه کسی زیر درختش بازی میکرد، خودش خیلی خشونت آمیز تر رفتار میکرد. پس چیزی نگفت و رفت.

تنها چیزی که یادش بود، این بود که طلسم زمان رو روی خودش اجرا کرده بود تا تکلیف کلاسشو انجام بده. نمیدونست کجاست و چه زمانی، ولی همین که توی یه جنگل بود، بهش آرامش میداد. همچنان که راه می‌رفت و توی افکارش غرق شده بود، به فردی برخورد کرد که زیر یه درخت خوابیده بود. فرد با فکر اینکه پشه روش نشسته، دستشو بلند کرد، اما وقتی زیر چشمی موجود سبز کوچک ناشناخته ای رو دید، از جونش گذشت. چشماشو باز کرد و پیکت رو با دستاش بلند کرد.

- منو بذار پایین!
- تو حرف میزنی؟
- معلومه که حرف میزنم. گفتم بذارم پایین تا چشماتو...

نیازی نبود ادامه حرفشو بزنه. مرد محترمانه اونو زمین گذاشت. پیکت خجالت کشید. یاد دامبلدور افتاد که همیشه خشونت هاشو با مهربونی جواب میداد.

- ببخشید.
- میشه خودتون رو معرفی کنید؟

پیکت از مودبی مرد به وجد اومده بود.
- من پیکتم! شما؟
- من سر آیزاک نیوتون هستم.

پیکت آرزو کرد کاش اسم بلندتری داشت.

-شما اهل اینجا هستین؟
- نه. من با طلسم زمان اومدم اینجا.
- طلسم زمان؟ منظورت ماشین زمانه؟
- نه... ماشین زمان چی هست؟
- نمیدونم، یه یارویی همین چند دقیقه پیش با یه ماشین زمان اومده بود اینجا و قصد جونمو کرده بود. می‌گفت تقصیر منه فیزیک کنکور اینقدر سخته. فیزیک کنکور چی هست؟
-

پیکت گرسنه ش شد. از درخت رفت بالا تا میوه برداره. از اونجا که آیزاک با خیال راحت زیر درخت خوابیده بود، معلوم بود بوتراکل صاحب درخت رفته مسافرت.

ظاهراً دل آیزاک خیلی پر بود. از اینکه مردم نمیفهمنش و چقدر از زمان خودش جلوتره و چیزهایی در مورد فیزیک گفت که پیکت نفهمید. پیکت الان به فکر شکمش بود. البته اگر هم نبود، بازم چیزی از فیزیک سر در نمی‌آورد.

- پس چرا با من نمیای به زمان من؟ اونجام خیلی از زمان تو جلوتره. اونجا میتونی پیشرفت کنی.

پیکت روی شاخه های درخت بالا و پایین می‌پرید و میوه ها رو می‌چید.

- هوووم... به نظر فکر خوبیه...

درست همون لحظه، یکی از میوه ها از شاخه زیر پای پیکت کنده شد و روی سر آیزاک فرود اومد. پیکت که خوشحال شده بود می‌تونه دوست جدیدشو به پروف معرفی کنه، حالا نگران بود که بخاطر بی ادبیش، همراهش نره!

- ب... ببخشی...
- هی... به نظرت چرا سیب بالا نیفتاد و افتاد پایین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یه بوتراکلِ جذاب