(اروپا، سال ۱۳۴۷ میلادی)
باد، بوی دریا را از جنوب ایتالیا میآورد؛ اما در دل آن، چیزی دیگر پنهان بود. بویی از مرگ، از تب، از پوسیدگی کهنه. مردمان جنوا نخستین کسانی بودند که آن را حس کردند، نه با بینی که با استخوان. هوا به شکل عجیبی سنگین شده بود، انگار نامرئیترین ذرههایش آغشته به نفرین بودند. سایههای کشتیها در شب همچون روحهایی لرزان روی آب میلغزیدند و انعکاس چراغهای بندر در امواج، تصویری نامطمئن و لرزان از شهر ایجاد میکرد. کسی نمیدانست این نفرین از کجا میآید؛ نه تا روزی که زنی با چشمان شیشهای و ردایی خاکستری از کشتیای ناشناس پیاده شد، و گامهایش در سکوت شب، صداهایی شبیه خشخش استخوانها بر زمین میانداخت؛ و نه حتی پس از آن.
او خود را سارا ترلن مینامید، آن تنها نامی بود که در این قرن به آن شناخته میشد. در آینده، جادوگران او را سیبل تریلانی میخواندند؛ زنی از قرن بیستویکم که با آیینی فراموششده، در میان غبار زمان عقب رانده شده بود؛ نه برای نجات جهان، بلکه برای فروپاشاندن آن. ردای خاکستریاش همچون مهی سنگین بر شانههایش افتاده بود، و نگاهش، شفاف و سرد، گویی میتوانست اعماق روح انسانها را بخواند، حتی پیش از آنکه مرگ دستش را بر گردنشان بکشد.
او آمده بود تا چیزی را آزاد کند.
در اولین شب اقامتش در جنوا، چراغهای بندر به طرز عجیبی خاموش شدند. مهی غلیظ از نمک و رطوبت دریایی، کوچهها را پوشانده بود و صدای آب بر روی سنگفرشها همچون نجواهایی از گذشته به گوش میرسید. کشیشی که او را در کلیسا پناه داده بود، صبح فردا در حالی پیدا شد که پوستش به رنگ خاک درآمده و چشمانش سفید و خشک مانده بودند. مردم فریاد زدند "شیطان در شهر است!"، و کلیسا ناقوسها را به صدا درآورد؛ اما ناقوسهایی که در هوایی آلوده به مرگ نواخته شوند، مرگ را بیدارتر میکنند. صدای ناقوس در شبهای طوفانی و غبارآلود، گویی به استخوانها میخورد و لرزهای مرموز در شهر میانداخت.
سیبل در حجرهی کوچکی اقامت داشت که پنجرهاش رو به گورستان باز میشد. درختان با شاخههایی خشک و آویزان، گویی در حال زانو زدن در برابر نفرین او بودند. شبها با صدای ناقوسها، بخورهای سیاه میسوزاند و در هوایی که از دریا بالا میآمد، جملاتی زمزمه میکرد که دیگران آن را دعا میپنداشتند، اما در واقع چیزی میان پیشگویی و افسون بود. شعلههای شمع در برابر پردههای پنجره میلرزید و سایههای دیوارها به شکل موجوداتی از اعماق تاریکی درمیآمدند. در آینهی نقرهای کوچکی که از آینده آورده بود، لکههایی میدید که آرام آرام به رنگ سیاه درمیآمدند. هر لکه، شهری بود که میمرد و بادهای تند، بوی تعفن و آتش را از آن شهرها میآورد.
در ژانویهی ۱۳۴۸، وقتی نخستین کشتی آلوده از سیسیل بازگشت، او میدانست پیشگویی محقق شده است. موشها از لنگرگاهها بالا میرفتند، و مرگ از دستان او جاری میشد. مردم در کوچهها همچون سایههای لرزان میدویدند، دستها را بر دهان میفشردند و اشکهایشان یخ میزدند. اما این طاعون تصادفی نبود؛ سیبل با ترکیب بخورات نقرهسوز و سموم باستانی مصری، آفتی را احضار کرده بود که نه از جهنم بلکه از ریشهی زمین برخاسته بود. آفتی که ساختار را هدف میگرفت، نه جسم را. او در نگاهش نظم جهان را میدید که از هم فرو میریزد، ستونهایی که با خاکستر و تب نابود میشوند.
در دل نقشههایش، او سلسلهمراتب را میدید؛ کلیساها، اشراف، کشیشها، فرماندهان، و در رأس همه، همان نظمی که قرنها روح بشر را به زانو درآورده بود. او نمیخواست فقط آنان را بکشد؛ میخواست خاطرهی قدرتشان را محو کند. تصاویر قتلها، فریادها، و نابودی هر روز در ذهنش به صورت نقاشیهای تاریک نقش میبست، و انگار هر لرزش زمین پاسخگویی او به این فاجعه بود.
هر شب در دفترچهای چرمی مینوشت:
نقل قول:
«خون باید از زیر سنگ بیرون بیاید. تا وقتی که قربانیان باور کنند خدا آنان را ترک کرده، ایمانشان میمیرد. و در نبود ایمان، من زاده میشوم.»
در لندن، سه ماه بعد، همان آفت رسید. از چهل هزار نفر، تنها چند هزار زنده ماندند. راهبان، اجساد را در خندقها دفن میکردند و دعا میخواندند، بیآنکه بدانند زنی در سایههای کوچههای تنگ، مسیر باد را هدایت میکند. سیبل از برج ناقوس به شهر مینگریست؛ پوستش از دود بخورها رنگی چون ماه گرفته بود. در چشمانش، چیزی میان آرامش و جنون موج میزد. باد سردی از رودخانه میآمد و با هر نسیم، عطری از خاک مرطوب و خون تازه فضا را پر میکرد.
او گاهی با خود سخن میگفت، گویی با آیندهای نامعلوم در گفتگوست:
- میدانم تو را میسوزاند، مرگ سیاه من. اما باید بسوزد تا از خاکسترش جهان من برخیزد. هزاران خواهند مرد تا یک نظم زاده شود؛ نظمی که در آن هیچ خدای خاموشی قضاوت نکند.
در پاریس، زمستان همان سال، طاعون به اوج رسید. رود سن پر از جسد بود، و در کلیسای نوتردام، مجسمهی مریم مقدس به اشک خون آغشته شد؛ نشانهای که مردم آن را معجزه دانستند. اما سیبل میدانست چرا؛ درون تندیس، بخور آغشته به سم او پنهان شده بود. پرندگان مرده در حیاطهای کلیسا روی سنگها افتاده بودند و باد، پرهایشان را به خیابانها پراکنده میکرد.
او آنقدر در دل این فاجعه فرو رفت که گویی خودش طاعون بود؛ موجودی بیچهره که از شهری به شهر دیگر میرفت و مرگ به دنبالش میآمد. کودکی که در خیابان به او گل خشکشدهای داد، فردا تب کرد و مرد. بازرگانی که با او دست داد، سه روز بعد خون بالا آورد. اما هیچکس هرگز چهرهاش را به یاد نمیآورد؛ انگار ذهنها نمیتوانستند حضورش را نگه دارند. سایهها در کوچهها به دنبال او میلغزیدند و هر صدای خشخش در شب، شبیه فریادی از اعماق قبر بود.
در میانهی قرن، وقتی اروپا در حال خالی شدن بود و زمین از اجساد گرمتر از زندگی شده بود، او در صومعهای متروک در فرانسه آخرین آیین خود را انجام داد. دایرهای از نمک، میان صلیبهای شکسته و پوستهای پوسیدهی کتاب مقدس. شمعها به رنگ سرخ میسوختند و دودشان به شکل مارپیچهای غریب به سقف میرفت. در آنجا، به صدای استخوانهای ترکخوردهی زمین گوش داد و جملاتی را نجوا کرد.
زمین لرزید. سوسوی نور شمعها به سیاهی فرو رفت. هر ترک در دیوار صومعه، صدای هقهق هزاران مرده را به گوش میرساند. در همان شب، موج دوم طاعون در شرق اروپا آغاز شد؛ بیآنکه کسی بداند چرا. شب پر از سکوت و صدای افتادن اجساد بود، گویی دنیا برای لحظهای متوقف شده و تنها مرگ قدم میزد.
سالها بعد، کشیشی پیر در روم نوشت که زنی در خوابش آمده بود، با چشمانی که زمان را میدید و صدایی که از آینده میآمد. او گفته بود:
- هرچه مرد، لازم بود بمیرد. جهان بهخاطر زندهماندن تو، هنوز کامل نیست.
وقتی بیدار شد، کشیش گریه میکرد. از آن پس، دیگر دعا نکرد. سایهی سیبل هنوز در ذهن او مانده بود، انگار از اعماق زمان به خواب او نفوذ کرده بود.
در قرنها بعد، تاریخنویسان نوشتند که طاعون، تصادفی بود. اما اگر کسی با دقت نقشهها را ببیند، اگر مسیر باد را دنبال کند، میفهمد که طاعون هرگز کور حرکت نکرده است؛ گویی دستی نامرئی آن را هدایت کرده، از جنوب تا شمال، از دریا تا کوه.
و آن دست، هنوز در سایهها میجنبید.
سیبل تریلانی در زمان گم شد؛ هیچ سنگ قبری برایش نیست، اما ردی از او در تمام تاریخ میماند؛ در هر ویرانی که نظم کهنهای را میسوزاند و به جای آن خلایی برای زایش قدرتی تازه میگذارد. و در هر باران سنگینی که از شرق میوزد، بوی بخور نقرهسوز هنوز حس میشود.
بویی از مرگ، و آینده...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






]
قسط اول اکتبر مهمتره یا مهمونی خونهی مامانتاینا که هر هفته هست؟
منم باید برای پیچوندن هرمیون ایدههای جدید پیدا کنم. دیگه تکراری شدهم براش. 


از شاگردان گذشتهی من در هاگوارتز، که در چند تا از هیجانانگیزترین ماجراجوییهای قهرمانانهی من همراهم بوده. از جمله نبرد من با هیولای هولناک تالار اسرار و نبرد هاگوارتز.
بله ... این شما و این پسر برگزیده، هــــــری پــــــــــــــــــــاتر! 
یادته هری؟ 


تراپیست دابی گفت که دابی سیگنچرپارتیوفوبیا داشت و این ریشه در کودکی سخت هری پاتر قربان داشت! 





خب اگه زبان بزهارو بلدی چرا داشتی مثل آدما باهاشون حرف میزدی؟
اینو به بزا بگم واقعا باهات حال میکنن. تا حالا ندیده بودم کسی بگه زبون بزا با آدم یکیه.




کشتیمون کند شده هلن! خب جز لوری رقاص کی میتونه باعث و بانیش شده باشه؟


ببینین وقتی من پخی بودم هیچوقت خمچین مشخلاتی پیش نمیومد!وقتی تو خیابونای پاخیس سن ژخمن قدم میزدم، همه تشخر میخردن که من داخم توی اونجا خدم میزنم! وای ببخشید نفهمیدم داخم فخانسوی حرف میزنم. واقعا زبون فارسی خیلی فخاخه















مثل یه غواص! حتما برای اسلیترینی ها تعریف میکنم نگران نباش! ولی برای اینکه برای کل هاگوارتز تعریف کنم، باید ببینم چی تو چنته داری که بتونم برای بقیه با آب و تاب تعریف کنم!
مااااااااااااااااااا
ماااااااااااااااااااااااا
کیشته کیشته به تو دستور میدم تفش کني گاو
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خفاش پير از خود راضي فكر كرده ميذاريم كشكي كشكي نفري ٥٠ امتياز از گريفيندور كم كنه
چه خبرا از كلاسا بچه ها
دردو اسنيپ كوفتو اسنيپ زهرمارو اسنيپ خسته م كردي كارت شده وقت و بي وقت پا ميشي مياي كلبه م فقط از اسنيپ ناله ميزني هري
صدبار گفتم بهش بگو پروفسور اسنيپ اهميت نميدي كه نميدي بابا ناسلامتي همكارمه انقدر پيش من غيبتشو نكن