- آقا یک پاکت اکتبر دیـ... یک پاکت اکتبر اسمال.

هری جیمز پاتر انقدر از روزهای اوج شهرت فاصله گرفته بود که دیگر فراموش میکرد همه جا شناخته شده و زیر ذره بین قضاوت مردم است و به عنوان یک سلبریتی قهرمان، باید مودب باشد.
- یه پاکتم وینستون کوچیک.

همانطور که هر قهرمان دیگری نیز خیلی زود این روزها را تجربه میکند ... انگار آنها فقط به دنیا آمدهاند برای آن کار قهرمانانه و بس. تا قبل از آن، مهم بودهاند. مثل هر آدم دیگری، یا حتا بیشتر! از آنها برای رسیدن به لحظهی موعود و انجام رسالتشان به طور ویژه محافظت میشود. اما بعد از آن ... انگار دیگر بیمصرف هستند! تنها چیزی که میخواهند از آنها بشنوند، خاطرات همان روزهاست. در مورد هر موضوع جدیدی بهتر است خفه شوند و موضعی نگیرند! و خوب خاطرات مثلا یک دوئل با لرد سیاه، طبیعی است که خیلی زود تکراری شود و آن جاست که قهرمانها به قهقرا میروند.
- وینستون که کوچیک نداره!

هری هم حالا با گذشت چند سالی از نبرد هاگوارتز، دیگر نهتنها آن پسر برگزیدهی تیتر یک نبود، بلکه سیل مشکلات نیز در مقابلش قرار گرفته بود: مخارج عروسی با جینی و راه انداختن خانه زندگی متاهلی و اقساط وام ازدواج و وام مسکن و خرج چیسان فیسانهای جینی و هندل کردن رابطهی عروس و خواهرشوهر ... خواهر که نداشت البته. عروس و مادرشوهر ... آن هم نداشت. به عنوان فردی بی کس و کار، در زندگی متاهلی از همه ده هیچ جلو بود خلاصه! به هر حال کلی خرج داشت در حالی که وزارتخانه، به عنوان کارآموز، بوس هم به او نمیداد ... چه برسد به گالیون!
- فامیلیشو حساب کنید!

[راوی: صحنهی سیگار ارزون خریدن هری توجیه شد یا بدبختترش کنم؟

]
هری با دو پاکت در جیب، آلوهومورا انداخت و وارد خانه شد. بلافاصله حضور جغدی ناشناس توجهش را جلب کرد. جغد حامل دعوتنامهای بود که تا مدتی قبل، دیدن نام فرستندهاش کافی بود تا هری نامه را پاره کند!
- هری اما
یازدهم که خونهی مامانماینا دعوتیم!

- خانم تو که اینو میشناسی! لارجه ... به مهمونای مدعو چندتایی سکهی تمام اسپرینگِ فریدام هدیه میده!

قسط
اول اکتبر مهمتره یا مهمونی خونهی مامانتاینا که هر هفته هست؟

واکنش جینی چیزی جز قهر و رفتن به خانهی مامانشاینا نبود. هری هم طبق عادت به محض قهر جینی، سرش را در شومینه کرد تا به رون خبر دهد! نیم ساعت بعد، هری در حالی که با رون مشغول بازی Pro Evolution Quidditch
2001 بودند، قضیه را تعریف کرد.
- پس به بهونهی اون مراسم جینیو پیچوندی.

دمت گرم ایدهی مضحکی بود!

منم باید برای پیچوندن هرمیون ایدههای جدید پیدا کنم. دیگه تکراری شدهم براش.

- در کل که بد نیست یکمی خلاقیت داشته باشی تو خالیبندی ... اما من واقعا میخوام برم.

- تو دیوونه شدی هری!

- زیر خرجم داداش!

***
- خانمها و آقایان! حالا میخوام مهمون ویژهی این مراسم، یعنی جشن امضای کتاب جدیدم رو بهتون معرفی کنم.

از شاگردان گذشتهی من در هاگوارتز، که در چند تا از هیجانانگیزترین ماجراجوییهای قهرمانانهی من همراهم بوده. از جمله نبرد من با هیولای هولناک تالار اسرار و نبرد هاگوارتز.

بله ... این شما و این پسر برگزیده، هــــــری پــــــــــــــــــــاتر!

هری با احمقانهترین لبخند ممکن کنار گلیدروی لاکهارت ایستاده بود. لبخندی که ناخواسته هم میزان معذب بودن هری و هم مزخرف بودن حرفهای لاکهارت را لو میداد.
- اگر کتاب «نبرد هاگوارتز: چگونه جانپیچ هفتم را با یک انگشت شکافتم!» رو خونده باشید، اون جا نوشتم که چطور وقتی چوبدستی هری با لرد سیاه اتصالی کرد و اخگر نوری تشکیل داد، من با یک طلسم سوپراخگر نورانی ایجاد کردم که هر دو چوبدستی رو با اخگرهاشون یکجا بلعید!

یادته هری؟

-

هری همچنان با لبخند کج و کرینجش زل زده بود به دوربینها و متوجه نبود باید واکنش نشان دهد. همین لاکهارت را به تکاپو انداخت که حرفش را بیشتر ثابت ند.
- اصلا بذارین همین الان صحنه رو براتون بازسازی کنم!

دست، جیغ و هورای طرفدارانِ عمدتا دختر و تینیجر، حسابی لاکهارت را جوگیر کرد ... در همین حین، هری در بین جمعیت چهرهای آشنا دید و آهسته از کنار لاکهارت که غرق پیادهسازی میزانسن نابودی ولدمورت بود، جیم شد!
- دابی! تو این جا چی کار میکنی؟!
- دابی همین که فهمید هری پاتر قربان قصد داره به جشن لاکهارت بره، شاخکاش تیز شد. دابی از وقتی که ارباب مالفوی توی اون جشن برای هری پاتر قربان توطئه کرد ... دیگه هر جشن امضایی رو به مثابه یک توطئهی جدید دید!

تراپیست دابی گفت که دابی سیگنچرپارتیوفوبیا داشت و این ریشه در کودکی سخت هری پاتر قربان داشت!

شاید هم برعکس ... کودکی سخت هری پاتر قربان ریشه در تئوری توطئههای دابی داشت.

- خیلی برام جالبه که بیشتر در مورد تحلیلهات از کودکی من بدونم و روانم رو بکاوی دابی ... ولی الان و این جا، فقط ازت یک خواهش دارم و اون این که دردسر درست نکنی.

- هری پاتر قربان نگران نبود. دابی فقط گوش به زنگ بود که در موقع لزوم قربان رو نجات داد.

در همین حال که هری یک گوشه دابی را خفت کرده و با او پچ پچ میکرد، نمایش لاکهارت به اوج رسید.
- و در اون لحظه بود که من وارد عمل شدم و فریاد زدم: اخگریوس ماکسیما!

حرکت چوبدستی لاکهارت، در یک آن انفجار بزرگ و مهارناپذیری ایجاد کرد که باعق غافلگیری خودش هم شد. بلافاصله دابی با شنیدن صدای انفجار، موجی شده و رد داد!
- هری پاتر قربان! نگران نبود! دابی الان قربان رو نجات داد!

دابی یک بشکن زد و ... بوم! انفجار دوم و فرو ریختن دیوار.
- دابی راه فرار درست کرد!

***
جلسه بین وزیر سحر و جادو و مقامات مشنگی، اتفاقی نادر بود که معمولا به درخواست طرف جادویی رخ میداد و ملاقاتی یک طرفه بود که در آن، طرف جادویی، اطلاعاتی که به نظرش لازم میرسید را به طرف مشنگ میداد و تمام! دیگر طرف مشنگ نمیتوانست نظری بدهد و اعتراضی داشته باشد. اما این بار همه چیز به نوعی استثناء بود.
- سکوت احمقانه بسه! وقتی واسهی مقدمه و تشریفات نیست. برای ما شکی نیست که این کثافتکاری از سمت شماها آب میخوره. پس بهتره خیلی زود یک توضیح قانع کننده به ما ارائه بدین.
آقای رییس جمهور، عصبانی بود و فقط فریاد میزد. وزیر سحر و جادوی وقت اما به نظر خونسرد میرسید.
- برام عجیبه جرج عزیز ... من اگر جای تو بودم، شنیدن توضیح حسابی عصبانیم میکرد. میدونی فارغ از این که حرفایی که میشنوم چقدر قانع کننده باشه، چه جوابی میدادم؟

لودو مکثی کرد تا تعلیق بیشتری ایجاد کند.
- میگفتم هیچ کدوم توجیهات عالیهای که ارائه میدین به بند کفشم هم نیست!
- مسخره است! شاید برای تو راحته که بگی بیخیال باشیم اما من اون بیرون یک عالمه خبرنگار فضول دارم که منتظر جواب برای یک عالمه مردم عصبانی هستن!
- اوه نه ... جرج عزیز دچار سوء تفاهم شدید. موضوع بیخیالی نیست. اتفاقا دقیقا به همین خاطره که میگم توضیحات به درد نمیخوره. چیزی که من اگر جای شما بودم از خودم میپرسیدم، یه راه حل فوری و عملی بود که بتونم این کثافتکاری رو درستش کنم.

- راه حل؟ مثلا چه راه حلی؟! مگه کثافت به این بزرگی جمع شدنی هم هست؟!

برای اولین بار صرای رییس جمهور پایین آمده بود.
- البته که هست. هر تهدیدی، در واقع یک فرصته. مثلا فرض کنید ما توی دنیای خودمون، یک سرزمین دوردستی باشه که پر از منابع جادوییه. از طرفی ما درگیر کلی بحران داخلی هستیم. خیلی خوب میشد اگر میتونستیم به اون سرزمین حمله کنیم ... هم منابع جادوییشون رو استخراج کنیم و هم تمرکزات از بحرانهای داخلیمون برداشته بشه. ولی به چه بهانهای؟ تمام مجامع جادویی بینالمللی علیه ما خواهند شد. حالا فکر کن درست در همین موقعیت، انفجار باعث نابودی یک ساختمان بزرگ جادویی بشه. به نظرت این انفجار برای ما یک تهدیده یا یک فرصت؟

آقای رییس جمهور دقیقهای در سکوت به بگمن خیره ماند.
- شما جادوگرا هم تو خباثت رو دوست ندارینا!