و نهایتا گلللل!گگگگگگگللللللل!
مایکل رابینسون با فریاد این رو گفت و در میان جمعیت تشویق کنندگان بالا و پایین پرید!
بازیکنان به همین ترتیب بازی کردند و مایکل رابینسون هم همینطور.... بازیکنان نیز و مایکل نیز... بازیکنان و مایکل...
تا اینکه داور سوت پایان بازی را زد و مایکل از میان جمعیت پرید پایین... همه تعجب کردند... البته جای تعجب هم داشت آنها ۱۰ بر ۰ بازی را برده بودند...
مایکل با اینکه از یک فاصله حدودا ۱۰۰متری افتاده بود اما بازهم داشت شادی می کرد...
تا اینکه ساعت ناهار رسید و مایکل با سرعتی فراتراز نور شروع به خوردن غذا کرد...
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] خانه اصیل و باستانی گانتها
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/23
تولد نقش: 1399/09/25
آخرین ورود: پنجشنبه 4 اسفند 1401 13:08
از: تو کتابا
پستها:
100

بعد از اینکه مرگخوار ها سرجای جای خود ایستادند، بلاتریکس و کاپیتان تیم ماگلی رو به روی هم قرار گرفتند که کاپیتان ماگلی گفت:
-خب الان باید سکه بندازیم تا ببینیم توپ باید دست کی باشه
-ما نمی خواهیم سکه بندازیم .توپ باید با ما باشد
-اما نمیشه این نوع بازی کردن درست نیست
-الان میفهمیم درسته یا نه...اواداک...
-بلا حواست هست که اگه اونو بکشی کسی نیست که بهمون فوتبال یاد بده؟
بلاتریکس بعد از کمی فکر سعی کرد خودش را کنترل کند. توپ را در دست گرفت و به سمت مرگخوار ها رفت و بازی را شروع کردند
سپس نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:
-همگی باهم...حمله
مرگخواران که منتظر این دستور از سمت بلاتریکس بودند، به سمت ماگلی ها حمله کردند.
ماگلی ها که اوضاع را دیدند همگی شروع به دفاع کردند. کاپیتان تیم (بلاتریکس) که جلوتر از همه بود و توپ نیز زیر پای او بود به سمت دروازه رفت و در راه به چند تن از بازیکنان کروشیویی زد تا از سر راهش کنار بروند .و حالا او بعد از طی کردن راهی طولانی رو به روی دروازه ایستاده بود...!
-خب الان باید سکه بندازیم تا ببینیم توپ باید دست کی باشه
-ما نمی خواهیم سکه بندازیم .توپ باید با ما باشد
-اما نمیشه این نوع بازی کردن درست نیست
-الان میفهمیم درسته یا نه...اواداک...
-بلا حواست هست که اگه اونو بکشی کسی نیست که بهمون فوتبال یاد بده؟
بلاتریکس بعد از کمی فکر سعی کرد خودش را کنترل کند. توپ را در دست گرفت و به سمت مرگخوار ها رفت و بازی را شروع کردند
سپس نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:
-همگی باهم...حمله
مرگخواران که منتظر این دستور از سمت بلاتریکس بودند، به سمت ماگلی ها حمله کردند.
ماگلی ها که اوضاع را دیدند همگی شروع به دفاع کردند. کاپیتان تیم (بلاتریکس) که جلوتر از همه بود و توپ نیز زیر پای او بود به سمت دروازه رفت و در راه به چند تن از بازیکنان کروشیویی زد تا از سر راهش کنار بروند .و حالا او بعد از طی کردن راهی طولانی رو به روی دروازه ایستاده بود...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی میخوره؟
جزئیات کاربر

- نمیخوام.
- چی شده؟
گابریل توپ را محکم توی بغلش گرفت و مخالفتش را دوباره اعلام کرد:
- نمیخوام.
ولی از آنجایی که هیچکس دلیل مخالفتش را نمیدانست، سعی کرد بدون زور و واسطهگریِ بلاتریکس حرف بزند.
- این توپ رو میبینین؟ همین الان از ماشین لباسشویی درش آوردم. ببینید چه خوشگله! هر چقدر روش ششضلعی سیاه هست، ششضلعی سفید هم هست. زیباییِ بصریِ تقارنش چشم رو کور میکنه...
- نمیکنهها...
محتویات اسپری اسیدِ گابریل توی چشمهای تام پاشیده شد.
- دیدین میکنه؟
البته که همه دیده بودند.
- برای همین، من توپم رو به کسی نمیدم. فقط در صورتی میتونم راضی بشم که یه چیزی زیباتر و تمیزتر از این دستم بیاد.
اینطور که مشخص بود، گابریل گره جدیدی به قضیه افزوده بود و مرگخوارها برای یادگرفتنِ یک فنِ ساده، باید برای او یک جسم متقارن پیدا میکردند.
- شخصا عاشق باز کردن گره هستم گابریل.
- من... من... غلط کردم.
و به همین سادگی بازی آغاز شد و ۱۱ مرگخوارِ مهاجم، سرِ پستشان ایستادند.
- چی شده؟
گابریل توپ را محکم توی بغلش گرفت و مخالفتش را دوباره اعلام کرد:
- نمیخوام.
ولی از آنجایی که هیچکس دلیل مخالفتش را نمیدانست، سعی کرد بدون زور و واسطهگریِ بلاتریکس حرف بزند.
- این توپ رو میبینین؟ همین الان از ماشین لباسشویی درش آوردم. ببینید چه خوشگله! هر چقدر روش ششضلعی سیاه هست، ششضلعی سفید هم هست. زیباییِ بصریِ تقارنش چشم رو کور میکنه...
- نمیکنهها...
محتویات اسپری اسیدِ گابریل توی چشمهای تام پاشیده شد.
- دیدین میکنه؟

البته که همه دیده بودند.
- برای همین، من توپم رو به کسی نمیدم. فقط در صورتی میتونم راضی بشم که یه چیزی زیباتر و تمیزتر از این دستم بیاد.

اینطور که مشخص بود، گابریل گره جدیدی به قضیه افزوده بود و مرگخوارها برای یادگرفتنِ یک فنِ ساده، باید برای او یک جسم متقارن پیدا میکردند.
- شخصا عاشق باز کردن گره هستم گابریل.

- من... من... غلط کردم.

و به همین سادگی بازی آغاز شد و ۱۱ مرگخوارِ مهاجم، سرِ پستشان ایستادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1399/11/24 20:43:25
گب دراکولا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 9 تیر 1405 23:27
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

هنوز بازی شروع نشده، تیم مرگخواران درخواست تعویض داد. مادام ماکسیم داشت خودش را کنار زمین گرم می کرد. صبر کرد تا سدریک بیرون بیاید و او به جایش داخل زمین برود. ولی هر چقدر منتظر ماند سدریک نیامد. مادام که کلافه شده بود، خودش دست به کار شد و سدریک را همچون هندوانه ای زیر بغلش زد و از زمین بیرون انداخت و جای او را در دروازه گرفت.
-حالا ترکیب رو چند چند می چینید؟
-ده_یک دیگه! یه دروازه بان، بقیه هم اون وسط.
-نه یعنی چندتا دفاع، چند تا مهاجم...
-خب... خودم و فنریر و ایوا مهاجم، بقیه دفاع!
"بقیه" معترض شدند و شروع به داد و بیداد کردند.
-نه منم خواستن شدم حمله بازی کردن بشم!
-مرگخوار جماعتو چه به دفاع!
-عدالتم آرزوست!
-نه به تبعیض!
-تا حمله رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!
-ساکت شین همتون!
پس فنریر و ایوا دفاع، من و بقیه مهاجم!
این دفعه فنریر و ایوا صدایشان بلند شد. پس بلاتریکس به فکر فرو رفت. او باید به عنوان کاپیتان تیم، عدالت را رعایت می کرد و بین هم تیمی هایش فرق نمی گذاشت تا داستان هم کمی آموزنده شود.
-حالا که اینطور شد من و فنریر و ایوا و بقیه مهاجم... هیشکی هم دفاع!
مرگخواران مرلین را شکر گفتند و از آنجایی که "هیشکی" قدرت تکلم نداشت که اعتراض کند، همین ترکیب تصویب شد و آماده شدند که بازی را شروع کنند.
-ببخشید خانم، نظرتون محترم... ولی اینی که میگین اصلا شدنی نیستا!
-چی؟ رو حرف من حرف میزنی؟
آوادا کِـ...
-اگه بکشیش که دیگه نمیتونه بهمون این بازیه رو یاد بده!
حق با گابریل بود. باید تا پایان بازی صبر می کرد بعد می توانست یک دل سیر او را بکشد.
-خب حالا اگه اجازه بدین مسابقه رو شروع کنیم...
-حالا ترکیب رو چند چند می چینید؟
-ده_یک دیگه! یه دروازه بان، بقیه هم اون وسط.
-نه یعنی چندتا دفاع، چند تا مهاجم...
-خب... خودم و فنریر و ایوا مهاجم، بقیه دفاع!
"بقیه" معترض شدند و شروع به داد و بیداد کردند.
-نه منم خواستن شدم حمله بازی کردن بشم!
-مرگخوار جماعتو چه به دفاع!
-عدالتم آرزوست!
-نه به تبعیض!
-تا حمله رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!
-ساکت شین همتون!
پس فنریر و ایوا دفاع، من و بقیه مهاجم!این دفعه فنریر و ایوا صدایشان بلند شد. پس بلاتریکس به فکر فرو رفت. او باید به عنوان کاپیتان تیم، عدالت را رعایت می کرد و بین هم تیمی هایش فرق نمی گذاشت تا داستان هم کمی آموزنده شود.
-حالا که اینطور شد من و فنریر و ایوا و بقیه مهاجم... هیشکی هم دفاع!
مرگخواران مرلین را شکر گفتند و از آنجایی که "هیشکی" قدرت تکلم نداشت که اعتراض کند، همین ترکیب تصویب شد و آماده شدند که بازی را شروع کنند.
-ببخشید خانم، نظرتون محترم... ولی اینی که میگین اصلا شدنی نیستا!
-چی؟ رو حرف من حرف میزنی؟
آوادا کِـ...-اگه بکشیش که دیگه نمیتونه بهمون این بازیه رو یاد بده!
حق با گابریل بود. باید تا پایان بازی صبر می کرد بعد می توانست یک دل سیر او را بکشد.
-خب حالا اگه اجازه بدین مسابقه رو شروع کنیم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه.
مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن و با دیدن تیمی که در حال فوتبال بازی کردنه، تصمیم می گیرن فوتبال یاد بگیرن. بلاتریکس کاپیتان تیم می شه و الان قراره ترکیب تیم رو بچینه.
......................................
بلاتریکس جادوگری اصیل زاده بود و کوچکترین نظری در مورد وظیفه دروازه بان در زمین نداشت.
نگاهی به اطراف انداخت.
-خب... ظاهرا همه قراره بدوئن و دروازه بان قرار نیست بدوئه. در نتیجه... سدریک می تونه دروازه بان باشه!
سدریک با شنیدن اسمش از خواب پرید!
-چی شد؟ چی شد؟ رسیدیم؟
و دوباره خوابید.
مرگخواران باقی مانده، این انتخاب بلاتریکس را تحسین کردند، ولی کاپیتان تیم مشنگی اشتباه بزرگی کرد!
-می گما... این زیاد می خوابه. بهتر نیست یه نفرو بیارین که بتونه دروازه رو پوشش بده؟
بلاتریکس کمی فکر کرد.
- پوشش دادن دروازه؟... ماکسیم؟ مادام ماکسیم!
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه.
مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن و با دیدن تیمی که در حال فوتبال بازی کردنه، تصمیم می گیرن فوتبال یاد بگیرن. بلاتریکس کاپیتان تیم می شه و الان قراره ترکیب تیم رو بچینه.
......................................
بلاتریکس جادوگری اصیل زاده بود و کوچکترین نظری در مورد وظیفه دروازه بان در زمین نداشت.
نگاهی به اطراف انداخت.
-خب... ظاهرا همه قراره بدوئن و دروازه بان قرار نیست بدوئه. در نتیجه... سدریک می تونه دروازه بان باشه!
سدریک با شنیدن اسمش از خواب پرید!
-چی شد؟ چی شد؟ رسیدیم؟
و دوباره خوابید.
مرگخواران باقی مانده، این انتخاب بلاتریکس را تحسین کردند، ولی کاپیتان تیم مشنگی اشتباه بزرگی کرد!
-می گما... این زیاد می خوابه. بهتر نیست یه نفرو بیارین که بتونه دروازه رو پوشش بده؟
بلاتریکس کمی فکر کرد.
- پوشش دادن دروازه؟... ماکسیم؟ مادام ماکسیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

جلوترین بچه که ظاهرا کاپیتانشان بود، با تعجب به گروه مقابلش خیره شد. یکیشان پیرمردی پیپکش بود که پسر شک داشت اصلا بتواند درست راه برود، چه برسد به این که بخواهد بدود! که البته عکسالعمل بسیار سریعش در برابر دختری که آرام به او نزدیک شده و سعی میکرد آرنجش را گاز بگیرد، باعث میشد تجدیدنظر کند.
یکی دیگرشان با لبخندی بر لب درست جلوی پای بقیه دراز کشیده و بالشی را روی سر گذاشته بود، که با لگدی که از سوی زن مو فرفری دریافت کرد، سریعا بلند شد و ایستاد. و البته این ایستادن باعث نشد نتواند همچنان بخوابد! یک چشمش برای احتیاط باز و دیگری در خوابی عمیق فرو رفته بود.
چند نفر با پوستی سبز، آبی و حتی با ظاهری شبیه به گرگ نیز دیده میشدند. مردی نیمه برهنه هم بود که مدام دور تا دور زنان اطرافش میپلکید. و مردی با موهایی پریشان که با خوشحالی درون قابلمهی بزرگی نشسته بود و با ملاقهی دسته بلندی خودش را هم میزد.
- زود باش دیگه! بازیو یادمون بده!
- اوه بله...ببخشید. اول که یه کاپیتان لازم دارین...
پسر با دیدن چهرهی محکم و جدی بلاتریکس، جملهاش را جور دیگری به پایان رساند.
-...که البته همین الانشم مشخصه.
بعدم یه دروازهبان و چند تا مهاجم و مدافع و هافبک نیازه...
بلاتریکس به مرگخواران درون زمین نگاهی انداخت تا ترکیب تیم را بچیند.
یکی دیگرشان با لبخندی بر لب درست جلوی پای بقیه دراز کشیده و بالشی را روی سر گذاشته بود، که با لگدی که از سوی زن مو فرفری دریافت کرد، سریعا بلند شد و ایستاد. و البته این ایستادن باعث نشد نتواند همچنان بخوابد! یک چشمش برای احتیاط باز و دیگری در خوابی عمیق فرو رفته بود.
چند نفر با پوستی سبز، آبی و حتی با ظاهری شبیه به گرگ نیز دیده میشدند. مردی نیمه برهنه هم بود که مدام دور تا دور زنان اطرافش میپلکید. و مردی با موهایی پریشان که با خوشحالی درون قابلمهی بزرگی نشسته بود و با ملاقهی دسته بلندی خودش را هم میزد.
- زود باش دیگه! بازیو یادمون بده!
- اوه بله...ببخشید. اول که یه کاپیتان لازم دارین...
پسر با دیدن چهرهی محکم و جدی بلاتریکس، جملهاش را جور دیگری به پایان رساند.
-...که البته همین الانشم مشخصه.
بعدم یه دروازهبان و چند تا مهاجم و مدافع و هافبک نیازه...بلاتریکس به مرگخواران درون زمین نگاهی انداخت تا ترکیب تیم را بچیند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

-خب! من تصمیم گرفتم. ۱۱ نفری که میگم بازی میکنیم، یاد میگیریم و به بقیه یاد میدیم! همین که گفتم! 
اینکه چرا بلاتریکس تصمیم میگرفت و بقیه مجبور به قبول آن تصمیم بودند را کسی نمیدانست.
حتی کسی نمیدانست که چرا بلاتریکس به نظر بقیه اهمیت نمیداد و کار خودش را میکرد.
مهم هم نبود. دیگر همینی است که هست!
-لینی... شما بال بزن و از اون بالا یاد بگیر! پلاکس، سدریک، آگلا، رودولف، دومینیک، ایوا، فنریر، گابریل، هکتور و رابستن و من میریم تو زمین! تام!
تام خوشحال پرید وسط زمین.
-خیر... بیا بیرون. سرت رو بده! سرت بازی میکنه. بقیهات میشینه رو نیمکت ذخیره.
تام با ناامیدی پرید بیرون زمین، سرش را چرخاند و کف دست بلاتریکس گذاشت. بچه مشنگها با دیدن این صحنه کف و خون قاطی کرده، مغزشان گریپاژ کرد و جان به جان آفرین خواستند تقدیم کنند که مرلین دست به کار شد و آنها را به دنیای فانی برگرداند.
-خب... ما آمادهایم! بهمون یاد بدین این بازی رو!

اینکه چرا بلاتریکس تصمیم میگرفت و بقیه مجبور به قبول آن تصمیم بودند را کسی نمیدانست.
حتی کسی نمیدانست که چرا بلاتریکس به نظر بقیه اهمیت نمیداد و کار خودش را میکرد.
مهم هم نبود. دیگر همینی است که هست!
-لینی... شما بال بزن و از اون بالا یاد بگیر! پلاکس، سدریک، آگلا، رودولف، دومینیک، ایوا، فنریر، گابریل، هکتور و رابستن و من میریم تو زمین! تام!
تام خوشحال پرید وسط زمین.
-خیر... بیا بیرون. سرت رو بده! سرت بازی میکنه. بقیهات میشینه رو نیمکت ذخیره.

تام با ناامیدی پرید بیرون زمین، سرش را چرخاند و کف دست بلاتریکس گذاشت. بچه مشنگها با دیدن این صحنه کف و خون قاطی کرده، مغزشان گریپاژ کرد و جان به جان آفرین خواستند تقدیم کنند که مرلین دست به کار شد و آنها را به دنیای فانی برگرداند.
-خب... ما آمادهایم! بهمون یاد بدین این بازی رو!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

-عه واقعا؟ شنبلیله مگه آب هم داره که دارین میگیرینش؟ 
-رونالدوی مامان؟ این چه حرفیه؟ البته که داره! برای خیلی چیزام مفیده. مثلا برای...
-بله بله! میدونم. شما مشغول گرفتن آب شنبلیله باشین، مام به تیم فکر میکنیم!
ربکا بعد از این حرفش برگشت و مرگخواران که از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند تا جزو بازیکنها بشوند، نگاه کرد.
سپس گارد پرش گرفت.
عقب رفت... عقبتر... عقبتر...
-ربکای مامان، داری روی شنبلیلههای مامان لگد میکنی؟
-نه نه نه!
ربکا اینبار عقبتر نرفت. بلکه با پرشی بلند، به سمت بلاتریکس پرید.
بلاتریکس حرصش در آمده بود، و با چهرهی "برین یه گوشه تا فکرامو بکنم" به مرگخواران نگاه کرد.
اما مشکل از این بزرگتر بود.
چون تک تک اعضا میخواستند عضو تیم شوند و این نشدنی بود!

-رونالدوی مامان؟ این چه حرفیه؟ البته که داره! برای خیلی چیزام مفیده. مثلا برای...
-بله بله! میدونم. شما مشغول گرفتن آب شنبلیله باشین، مام به تیم فکر میکنیم!

ربکا بعد از این حرفش برگشت و مرگخواران که از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند تا جزو بازیکنها بشوند، نگاه کرد.
سپس گارد پرش گرفت.
عقب رفت... عقبتر... عقبتر...
-ربکای مامان، داری روی شنبلیلههای مامان لگد میکنی؟

-نه نه نه!

ربکا اینبار عقبتر نرفت. بلکه با پرشی بلند، به سمت بلاتریکس پرید.
بلاتریکس حرصش در آمده بود، و با چهرهی "برین یه گوشه تا فکرامو بکنم" به مرگخواران نگاه کرد.
اما مشکل از این بزرگتر بود.
چون تک تک اعضا میخواستند عضو تیم شوند و این نشدنی بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

ربکا و رابستن خوشحال شدند...آن پسر مشنگ قرار بود به آنها آن بازی را یاد بدهد...
_خب...تمام کاری که باید بکنید اینه که یازده تا از بهترین بازیکن هاتون رو انتخاب کنید و بیاین توی زمین جلوی ما فوتبال بازی کنید!
_فوت چی؟
_بال!
_خب...چجوری بازی کردن میشه؟
_با فوت و بال...گفتم دیگه....شما صرفا باید یازدهتا بازیکن بفرستید توی زمین...دیگه بقیه کارها رو کم کم به صورت غریزی خودشون انجام میدین!
رابستن و ربکا کاملا گیج شده بودند...آنها همانطور که هنوز خودشان کامل متوجه نشده بودند این بازی مشنگی چیست، نزد مرگخواران بازگشتند...
_خب ربکا..چی شد؟
_هیچ دیگه...قرار شد یازده تا از بهترین بازیکنهامون رو بفرستیم توی زمین باهاشون بازی کنن!
_چی؟بعد از سالها زندگی با عزت و سیاهی زیر سایه ارباب، آخر عمری با مشنگ ها بازی کنیم؟
_من حساسیتت رو درک میکنم بلاتریکس عزیز...ولی دقت کن که به نظر میرسه قرار نیست باهاشون بازی کنیم...قراره مقابلشون بازی کنیم و یه جور مسابقه بدیم...شما فکر کن اصلا جنگ هست و باید باهاشون بجنگیم!
_ولی خب...اصلا چرا باید این کار رو بکنیم؟
_فکر کن بهش...این بازی مشنگی خودش یک فن، یک مهارت حساب میشه!
همهمهای در میان مرگخواران شکل گرفت...همه آنها تشنهی آموختن و کسب مهارت جدید بودند...اما تیم فوتبال فقط یازده نفر بود!
_من یکی از اون یازدهتام!
_منم همینطور!
_شاید باورش براتون سخت باشه...ولی همهمون همینطور!
به نظر میرسید باز هم قرار بود دعوای سفتی بین مرگخواران صورت گرفته و همه آماده چوبدستی کشیدن بودند...ناگهان مروپ با جملهای، این رویداد را حداقل موکول به وقت دیگری کرد...
_ورزشکاران مامان...همه که نباید بازی کنن...یکی باید مربی بشه...یکی دکتر بشه...یکی کمک مربی بشه...یکی ماساژور بشه...و کلی شغل دیگه...من خودم میخوام مسئول تغذیه شما بشم و همین الان شروع میکنم به گرفتن آب شنبلیله، چون مقوی هست...میخورید و میرین توی زمین شیشتا گل میزنید مارادوناهای مامان!
_خب...تمام کاری که باید بکنید اینه که یازده تا از بهترین بازیکن هاتون رو انتخاب کنید و بیاین توی زمین جلوی ما فوتبال بازی کنید!
_فوت چی؟
_بال!

_خب...چجوری بازی کردن میشه؟

_با فوت و بال...گفتم دیگه....شما صرفا باید یازدهتا بازیکن بفرستید توی زمین...دیگه بقیه کارها رو کم کم به صورت غریزی خودشون انجام میدین!

رابستن و ربکا کاملا گیج شده بودند...آنها همانطور که هنوز خودشان کامل متوجه نشده بودند این بازی مشنگی چیست، نزد مرگخواران بازگشتند...
_خب ربکا..چی شد؟

_هیچ دیگه...قرار شد یازده تا از بهترین بازیکنهامون رو بفرستیم توی زمین باهاشون بازی کنن!

_چی؟بعد از سالها زندگی با عزت و سیاهی زیر سایه ارباب، آخر عمری با مشنگ ها بازی کنیم؟

_من حساسیتت رو درک میکنم بلاتریکس عزیز...ولی دقت کن که به نظر میرسه قرار نیست باهاشون بازی کنیم...قراره مقابلشون بازی کنیم و یه جور مسابقه بدیم...شما فکر کن اصلا جنگ هست و باید باهاشون بجنگیم!

_ولی خب...اصلا چرا باید این کار رو بکنیم؟

_فکر کن بهش...این بازی مشنگی خودش یک فن، یک مهارت حساب میشه!
همهمهای در میان مرگخواران شکل گرفت...همه آنها تشنهی آموختن و کسب مهارت جدید بودند...اما تیم فوتبال فقط یازده نفر بود!
_من یکی از اون یازدهتام!

_منم همینطور!

_شاید باورش براتون سخت باشه...ولی همهمون همینطور!

به نظر میرسید باز هم قرار بود دعوای سفتی بین مرگخواران صورت گرفته و همه آماده چوبدستی کشیدن بودند...ناگهان مروپ با جملهای، این رویداد را حداقل موکول به وقت دیگری کرد...
_ورزشکاران مامان...همه که نباید بازی کنن...یکی باید مربی بشه...یکی دکتر بشه...یکی کمک مربی بشه...یکی ماساژور بشه...و کلی شغل دیگه...من خودم میخوام مسئول تغذیه شما بشم و همین الان شروع میکنم به گرفتن آب شنبلیله، چون مقوی هست...میخورید و میرین توی زمین شیشتا گل میزنید مارادوناهای مامان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/02/30
تولد نقش: 1399/02/31
آخرین ورود: چهارشنبه 30 مهر 1399 16:02
از: کیف ارزشمندم دور شو!
پستها:
93

ربکا حوصله اش سر رفته بود گفت:
_اممم...میگما چطوره بریم از خودشون بپرسیم دارن چیکا...
در همین لحظه جمله ربکا ناتمام ماند چون یکی از بچه مشنگ ها فریاد زده بود:
_گل گل هورا
مرگخوار ها هر چیزی را که نمیشناختند این یک کلمه را به خوبی میشناختند این کلمه در کوییدیچ هم بسیار پر کاربرد بود!
پس جلو رفتن و ربکا که به حالت انسانی اش درآمده بود پرسید:
_مشنگ کوچولو ها مثلا دارین کوییدیچ بازی میکنین؟میدونستین باید از 4 تا توپ استفاده کنین؟
_مثلا ریونکلایی هستن بودی این که کوییدیچ نه هستن بود این بازی مشنگی هستن بوده
بچه مشنگا از این حرف ها گیج شده بودند یواشکی با هم حرف میزدند:
_بچه ها کسی تقویم داره ؟
_توی این موقعیت تقویم میخوای چیکار
_میخوام شماره تیمارستانو بردارم
_مگه گوشی داری؟
_گوشیم توی خونست
_جدی ؟! خب منم تقویمم توی خونست!
بچه مشنگا متوجه شدند که چاره ای جز زل زدن به همدیگر ندارند
_خب حالا نمیشه ازشون بپرسیم که دارن چه بازی میکنن
_نه نمیشه
_خب آخه چرا
_چون مشنگن
_خب باشن برای که من فرقی نمیکنه من ازشون میخوام بازی شونو به ما یاد بدن
و جلو رفت و گفت :
_اممم...میشه بازیتونو به ما یاد بدین
ناگفته پیداست که خیرگی بچه مشنگ ها به همدیگر تشدید شد
بعد از چند دقیقه یکی از آنها به حرف آمد:
_خب چرا نمیرین سرچ کنین
_چیکار کنیم؟!
_سرچ کنین سرچ
_چی هست حالا
_

_
خب نگفتین؟!
_چیو نگفتیم ؟
_به ما بازیتونو یاد میدین یا نه؟
_باشه یاد میدیم
_اممم...میگما چطوره بریم از خودشون بپرسیم دارن چیکا...
در همین لحظه جمله ربکا ناتمام ماند چون یکی از بچه مشنگ ها فریاد زده بود:
_گل گل هورا
مرگخوار ها هر چیزی را که نمیشناختند این یک کلمه را به خوبی میشناختند این کلمه در کوییدیچ هم بسیار پر کاربرد بود!
پس جلو رفتن و ربکا که به حالت انسانی اش درآمده بود پرسید:
_مشنگ کوچولو ها مثلا دارین کوییدیچ بازی میکنین؟میدونستین باید از 4 تا توپ استفاده کنین؟
_مثلا ریونکلایی هستن بودی این که کوییدیچ نه هستن بود این بازی مشنگی هستن بوده
بچه مشنگا از این حرف ها گیج شده بودند یواشکی با هم حرف میزدند:
_بچه ها کسی تقویم داره ؟
_توی این موقعیت تقویم میخوای چیکار
_میخوام شماره تیمارستانو بردارم
_مگه گوشی داری؟
_گوشیم توی خونست
_جدی ؟! خب منم تقویمم توی خونست!
بچه مشنگا متوجه شدند که چاره ای جز زل زدن به همدیگر ندارند
_خب حالا نمیشه ازشون بپرسیم که دارن چه بازی میکنن
_نه نمیشه
_خب آخه چرا
_چون مشنگن
_خب باشن برای که من فرقی نمیکنه من ازشون میخوام بازی شونو به ما یاد بدن
و جلو رفت و گفت :
_اممم...میشه بازیتونو به ما یاد بدین
ناگفته پیداست که خیرگی بچه مشنگ ها به همدیگر تشدید شد
بعد از چند دقیقه یکی از آنها به حرف آمد:
_خب چرا نمیرین سرچ کنین
_چیکار کنیم؟!
_سرچ کنین سرچ
_چی هست حالا
_


_
خب نگفتین؟!
_چیو نگفتیم ؟
_به ما بازیتونو یاد میدین یا نه؟
_باشه یاد میدیم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در 1399/3/4 21:00:55
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
