هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۹:۳۷:۲۹ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۶:۰۸
از زیر دست ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
-چرا منو دارید نگاه می کنید؟ نکنه از جونتون سیر شدید؟!
-نه! نه! غلط کردیم!
یکی از میان مرگخواران گفت:
-خب پس کجا رو نگاه کنیم؟
و بعد بلای مو سیخ سیخی او را تبدیل به خاکستر قرمز کرد!
-خب از شر این هم خلاص شدیم!... چیه؟! چرا من رو دارین نگاه می کنین؟! نکنه شما هم از جون بی ارزشتون سیر شدید؟! کروشیو! و بعد مرگخواران متفرق شدند!
-خب چی کار کنیم بلا؟
-احمقا! برید توپ رو بگیرید و گل بزنید!
و بعد کمی مرگخواران در میان خود فکر کردند و در نهایت با صدایی بلند گفتند:
-چه فکر خوبی!
و بعد مرگخواران با سرعت به سمت توپ رفتند، بی آنکه به سوت پایان بازی داور توجه کنند، بی آنکه حتی به جیغ های بلا گوش بدهند که می گفت:
-احمقا، اونجا که دروازه نیست!
تا اینکه یکی از مرگخواران با شوتی محکم تو صورت بلا زد...
-بلا جون، من رو ببخش عزیزم!
-خفه شو!!!!! کرررررررررررررررررررررررروووووووووووووووووووووووششششششششششششیییییییییییوووووووووووووو!!!
و بعد از آن دیگر تمام افراد آن مرگخوار ورق برگشته را ندیدند! و بعد از مرگ آن بدبخت تمام افراد دست از بازی برداشتند و پا به فرار گذاشتند...!


ارباب جان من است!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۱۹ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱:۰۸ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۷:۴۸
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
همه ما افکار و خیالاتی داریم که گاهی در ان فرو می رویم و همه چیز و همه کس را فراموش می کنیم و سرعت گذشت زمان به شدت خیالمان وابستس و همین در مورد مایکل و رابرت نیز صدق میکرد.

_فرق سر منو نگاه می‌کنی وقت رفت بازی را شروع کن!
_بیا!

هنگامی که فرد مذکور توپ را به بلا پاس داد و حتی یک سانت هم توپ به پای بلا نزدیک نشد که بازیکنان تیم مقابل توپ را را ربوده و عین موشک به سمت دروازه هجوم بردند و از انجا که دفاعی نیز وجود نداشت در عرضی از ثانیه با یک شوت به طاق دروازه گل زده و تیم مرگخوار یک گل عقب ماند.

_مگه بهتون نگفتم یکی تون دفاع وایسه؟
_بلا مگه نگفتی همه حمله وایسیم؟

مرگخوار که از حرف خود پشیمان بود و پشیمانی دیگر الان سودی نداشت با کروشیو بلا سقط شد.

_چرا دارن بازی رو ترک میکنن؟
_شنیدم حقوقشون رو ندادن و بازیکنان برای اعتراض بازی رو ترک کردند.
_بلا چکار کنیم؟
و همه نگاه‌ها به سمت بلا برگشت.




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹:۳۵ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۶:۰۸
از زیر دست ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 56
آفلاین
از آن میان رابرت با فریاد گفت:
-درود بر مرگواران...
و بعد بلاتریکس با پشت دست در دهان رابرت زد!
-ساکت شو رابرت!
-اما... هق... من... هق... که چیزی نگفتم!
- داشتی همین الان هویتمون رو لو می دادی!
و بعد مایکل با گریه جمعیت را وداع گفت و رفت به سمت سالن غذاخوری...

ده دقیقه بعد در سالن غذاخوری...

-آه چقدرگرسنمه!
رابرت با گرسنگی شروع به خوردن غذا کرد...
مایکل که در کنارش نشسته بود گفت:
-هی رفیق میشه من دسرت رو بخورم
-نه!
-چرا؟ بابا لطفا!
-نه خیر! خودم می خورم!
و بعد رابرت دسرش را خورد و از سالن غذاخوری رفت بیرون و گفت:
-آه مرلین پولام کجان، پولاممممممم!
و بعد دوباره شروع به خواندن کرد!
-عجب رسمیه، رسم زمونه!/ منو جدا از پولام حالا میکنه/ غم رو تو دلم شعله ور میکنه!


ارباب جان من است!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳:۳۸ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۱:۳۷
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 64
آفلاین
و نهایتا گلللل!گگگگگگگللللللل!

مایکل رابینسون با فریاد این رو گفت و در میان جمعیت تشویق کنندگان بالا و پایین پرید!

بازیکنان به همین ترتیب بازی کردند و مایکل رابینسون هم همینطور.... بازیکنان نیز و مایکل نیز... بازیکنان و مایکل...

تا اینکه داور سوت پایان بازی را زد و مایکل از میان جمعیت پرید پایین... همه تعجب کردند... البته جای تعجب هم داشت آنها ۱۰ بر ۰ بازی را برده بودند...

مایکل با اینکه از یک فاصله حدودا ۱۰۰متری افتاده بود اما بازهم داشت شادی می کرد...

تا اینکه ساعت ناهار رسید و مایکل با سرعتی فراتراز نور شروع به خوردن غذا کرد...


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲:۴۹ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۳۱:۱۱ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 58
آفلاین
بعد از اینکه مرگخوار ها سرجای جای خود ایستادند، بلاتریکس و کاپیتان تیم ماگلی رو به روی هم قرار گرفتند که کاپیتان ماگلی گفت:

-خب الان باید سکه بندازیم تا ببینیم توپ باید دست کی باشه
-ما نمی خواهیم سکه بندازیم .توپ باید با ما باشد
-اما نمیشه این نوع بازی کردن درست نیست
-الان میفهمیم درسته یا نه...اواداک...
-بلا حواست هست که اگه اونو بکشی کسی نیست که بهمون فوتبال یاد بده؟

بلاتریکس بعد از کمی فکر سعی کرد خودش را کنترل کند. توپ را در دست گرفت و به سمت مرگخوار ها رفت و بازی را شروع کردند
سپس نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:

-همگی باهم...حمله
مرگخواران که منتظر این دستور از سمت بلاتریکس بودند، به سمت ماگلی ها حمله کردند.
ماگلی ها که اوضاع را دیدند همگی شروع به دفاع کردند. کاپیتان تیم (بلاتریکس) که جلوتر از همه بود و توپ نیز زیر پای او بود به سمت دروازه رفت و در راه به چند تن از بازیکنان کروشیویی زد تا از سر راهش کنار بروند .و حالا او بعد از طی کردن راهی طولانی رو به روی دروازه ایستاده بود...!


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵:۰۶ جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۵۹:۱۱
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 341
آفلاین
- نمی‌خوام.
- چی شده؟

گابریل توپ را محکم توی بغلش گرفت و مخالفتش را دوباره اعلام کرد:
- نمی‌خوام.

ولی از آن‌جایی که هیچکس دلیل مخالفتش را نمی‌دانست، سعی کرد بدون زور و واسطه‌گریِ بلاتریکس حرف بزند.
- این توپ رو می‌بینین؟ همین الان از ماشین لباسشویی درش آوردم. ببینید چه خوشگله! هر چقدر روش شش‌ضلعی سیاه هست، شش‌ضلعی سفید هم هست. زیباییِ بصریِ تقارنش چشم رو کور می‌کنه...
- نمی‌کنه‌ها...

محتویات اسپری اسیدِ گابریل توی چشم‌های تام پاشیده شد.
- دیدین می‌کنه؟

البته که همه دیده بودند.

- برای همین، من توپم رو به کسی نمی‌دم. فقط در صورتی می‌تونم راضی بشم که یه چیزی زیباتر و تمیزتر از این دستم بیاد.

این‌طور که مشخص بود، گابریل گره جدیدی به قضیه افزوده بود و مرگخوارها برای یادگرفتنِ یک فنِ ساده، باید برای او یک جسم متقارن پیدا می‌کردند.

- شخصا عاشق باز کردن گره هستم گابریل.
- من... من... غلط کردم.

و به همین سادگی بازی آغاز شد و ۱۱ مرگخوارِ مهاجم، سرِ پستشان ایستادند‌.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۴ ۲۰:۴۳:۲۵

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۰۴ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۳:۱۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 67
آفلاین
هنوز بازی شروع نشده، تیم مرگخواران درخواست تعویض داد. مادام ماکسیم داشت خودش را کنار زمین گرم می کرد. صبر کرد تا سدریک بیرون بیاید و او به جایش داخل زمین برود. ولی هر چقدر منتظر ماند سدریک نیامد. مادام که کلافه شده بود، خودش دست به کار شد و سدریک را همچون هندوانه ای زیر بغلش زد و از زمین بیرون انداخت و جای او را در دروازه گرفت.

-حالا ترکیب رو چند چند می چینید؟
-ده_یک دیگه! یه دروازه بان، بقیه هم اون وسط.
-نه یعنی چندتا دفاع، چند تا مهاجم...
-خب... خودم و فنریر و ایوا مهاجم، بقیه دفاع!

"بقیه" معترض شدند و شروع به داد و بیداد کردند.
-نه منم خواستن شدم حمله بازی کردن بشم!
-مرگخوار جماعتو چه به دفاع!
-عدالتم آرزوست!
-نه به تبعیض!
-تا حمله رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!
-ساکت شین همتون! پس فنریر و ایوا دفاع، من و بقیه مهاجم!

این دفعه فنریر و ایوا صدایشان بلند شد. پس بلاتریکس به فکر فرو رفت. او باید به عنوان کاپیتان تیم، عدالت را رعایت می کرد و بین هم تیمی هایش فرق نمی گذاشت تا داستان هم کمی آموزنده شود.
-حالا که اینطور شد من و فنریر و ایوا و بقیه مهاجم... هیشکی هم دفاع!

مرگخواران مرلین را شکر گفتند و از آنجایی که "هیشکی" قدرت تکلم نداشت که اعتراض کند، همین ترکیب تصویب شد و آماده شدند که بازی را شروع کنند.

-ببخشید خانم، نظرتون محترم... ولی اینی که میگین اصلا شدنی نیستا!
-چی؟ رو حرف من حرف میزنی؟ آوادا کِـ...
-اگه بکشیش که دیگه نمیتونه بهمون این بازیه رو یاد بده!

حق با گابریل بود. باید تا پایان بازی صبر می کرد بعد می توانست یک دل سیر او را بکشد.

-خب حالا اگه اجازه بدین مسابقه رو شروع کنیم...


TreatAnimalsWithKindness


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۱۱ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۰:۴۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6424
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه.
مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن و با دیدن تیمی که در حال فوتبال بازی کردنه، تصمیم می گیرن فوتبال یاد بگیرن. بلاتریکس کاپیتان تیم می شه و الان قراره ترکیب تیم رو بچینه.

......................................

بلاتریکس جادوگری اصیل زاده بود و کوچکترین نظری در مورد وظیفه دروازه بان در زمین نداشت.
نگاهی به اطراف انداخت.
-خب... ظاهرا همه قراره بدوئن و دروازه بان قرار نیست بدوئه. در نتیجه... سدریک می تونه دروازه بان باشه!

سدریک با شنیدن اسمش از خواب پرید!
-چی شد؟ چی شد؟ رسیدیم؟

و دوباره خوابید.

مرگخواران باقی مانده، این انتخاب بلاتریکس را تحسین کردند، ولی کاپیتان تیم مشنگی اشتباه بزرگی کرد!
-می گما... این زیاد می خوابه. بهتر نیست یه نفرو بیارین که بتونه دروازه رو پوشش بده؟

بلاتریکس کمی فکر کرد.
- پوشش دادن دروازه؟... ماکسیم؟ مادام ماکسیم!





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۵۰ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۴:۰۹
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 419
آفلاین
جلوترین بچه که ظاهرا کاپیتانشان بود، با تعجب به گروه مقابلش خیره شد. یکیشان پیرمردی پیپ‌‌کش بود که پسر شک داشت اصلا بتواند درست راه برود، چه برسد به این که بخواهد بدود! که البته عکس‌العمل بسیار سریعش در برابر دختری که آرام به او نزدیک شده و سعی می‌کرد آرنجش را گاز بگیرد، باعث میشد تجدیدنظر کند.

یکی دیگرشان با لبخندی بر لب درست جلوی پای بقیه دراز کشیده و بالشی را روی سر گذاشته بود، که با لگدی که از سوی زن مو فرفری دریافت کرد، سریعا بلند شد و ایستاد. و البته این ایستادن باعث نشد نتواند همچنان بخوابد! یک چشمش برای احتیاط باز و دیگری در خوابی عمیق فرو رفته بود.

چند نفر با پوستی سبز، آبی و حتی با ظاهری شبیه به گرگ نیز دیده می‌شدند. مردی نیمه برهنه هم بود که مدام دور تا دور زنان اطرافش می‌پلکید. و مردی با موهایی پریشان که با خوشحالی درون قابلمه‌ی بزرگی نشسته بود و با ملاقه‌ی دسته بلندی خودش را هم می‌زد.

- زود باش دیگه! بازیو یادمون بده!
- اوه بله...ببخشید. اول که یه کاپیتان لازم دارین...

پسر با دیدن چهره‌ی محکم و جدی بلاتریکس، جمله‌اش را جور دیگری به پایان رساند.
-...که البته همین الانشم مشخصه. بعدم یه دروازه‌بان و چند تا مهاجم و مدافع و هافبک نیازه...

بلاتریکس به مرگخواران درون زمین نگاهی انداخت تا ترکیب تیم را بچیند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۳۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۵:۳۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 746
آفلاین
-خب! من تصمیم گرفتم. ۱۱ نفری که می‌گم بازی می‌کنیم، یاد می‌گیریم و به بقیه یاد می‌دیم! همین که گفتم!

اینکه چرا بلاتریکس تصمیم می‌گرفت و بقیه مجبور به قبول آن تصمیم بودند را کسی نمی‌دانست.
حتی کسی نمی‌دانست که چرا بلاتریکس به نظر بقیه اهمیت نمی‌داد و کار خودش را می‌کرد.
مهم هم نبود. دیگر همینی است که هست!

-لینی... شما بال بزن و از اون بالا یاد بگیر! پلاکس، سدریک، آگلا، رودولف، دومینیک، ایوا، فنریر، گابریل، هکتور و رابستن و من می‌ریم تو زمین! تام!

تام خوشحال پرید وسط زمین.

-خیر... بیا بیرون. سرت رو بده! سرت بازی می‌کنه. بقیه‌ات می‌شینه رو نیمکت ذخیره.

تام با نا‌امیدی پرید بیرون زمین، سرش را چرخاند و کف دست بلاتریکس گذاشت. بچه مشنگ‌ها با دیدن این صحنه کف و خون قاطی کرده، مغزشان گریپاژ کرد و جان به جان آفرین خواستند تقدیم کنند که مرلین دست به کار شد و آن‌ها را به دنیای فانی برگرداند.

-خب... ما آماده‌ایم! بهمون یاد بدین این بازی رو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.