جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (تیم پیامبران مرگ)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1401 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون نام
vs
چهار چوبدستی دار


پست دوم




اعضای تیم بدون نام، با تاپ و شلوارک، وارد زمین شدند.

فلش بک- رخت کن

- زمین زیر پامون گدازس! اگه از روی جارو بیفتیم، جزغاله میشیم!

جرمی، با اندوه، دستش را زیر چانه اش زده بود و با دست دیگرش، خودش را باد میزد. جهنم، زیاد به مذاق بدون نام خوش نیامده بود.

- قسم میخورم دفعه ی دیگه عضو کابینه بشم و با پارتی بازی، زمینو ببرم تو قطب شمال... بدون هماهنگی!
- با غر زدن، هیچی درست نمیشه. پس به جای اینکار یه نفس عمیق بکشین و سعی کنین آرامشتونو حفظ کنین.

همه، با خشونت به قاقارو نگاه کردند.

- زیادی حرف میزنی، پشمالوی جغله!

کتی، به پشت قاقارو لگد زد و او را به قسمت تدارکات فرستاد تا چند بطری آب دیگر بگیرد. از صبح که در ورزشگاه حاضر شده بودند، اندازه ی یک کامیون، بطری آب خورده بودند. عرق از سر و رویشان میریخت و با نزدیک شدن به زمان مسابقه، استرس بیشتری میگرفتند و بیشتر در عرقشان فرو میرفتند.
لباس های عرقی نیز، گوشه ای از رختکن کپه شده بودند. جرمی که عملا در استرس و گرما غلت میزد. بر خلاف بقیه اعضای تیمش که استرسشان را بیرون میریختند، استرسش را درونش میریخت.
پلاکس، دفتر نقاشی اش را گشوده بود که با کشیدن چند طرح، از استرسش کم کند. اما، هر دفعه که نقاشی اش خراب میشد، به حافظه ی بدش لعنت میفرستاد که چرا پاک کنش را فراموش کرده و کاغذ را از دفترش کنده و به گوشه ای پرتاب میکرد.
آلنیس، در آن سمت کنترلش را از شدت گرما از دست داده بود و چند لحظه در حالت انسان میماند و سپس به گرگی تبدیل شده و لباسش را پاره مینمود. کتی نیز، کنارش نشسته بود و با بی حوصلگی لباس هایش را کوک میزد.
- نفس عمیق آلن! سعی کن آرامشتو حفظ کنی.

مولانا، با کتاب شعرش ور میرفت و در سعی بود با شعر های کودکانه اش، بچه را آرام سازد.
- گر ساکت شوی، کنم حلوایی نذر، فدای تو!
- آهای پیری! بفهم دارم چی میگم! هی حلوا حلوا میکنی! اینقد بلوف نزن. نه حلوا داری، نه درک میکنی الان چقد عصبانیم! سیرابیه نفهم.

سپس، یقه ی مولانا را ول کرده و شروع کرد به چسبیدن یقه ی میرزا پشمالو که در لباس بلند و کلفتش، عملا در حال ذوب گشتن بود.
در رختکن، با شدت باز شد و قاقارو با موهای کز خورده، وارد شد.
لباسی که کتی در حال کوک زدنش بود، از دستش رها شد.
- قاقارو! موهات چرا کز خورده؟

چشم های قاقارو از شدت کز خوردن مژه هایش باز نمیشد.
- زیادی به آتیشای جهنم نزدیک شدم. یه خورده سوختم.
- حقته! پشمالوی بی مصرف!

در، بار دیگر با شدت باز شد و فردی در چهار چوب در ایستاد.
- بازی در حال شروع شدنه. تیم بی نام، لطفا در جایگاه هاتون حاضر بشین.

فرد، از رختکن خارج شد و دمپایی ها نیز، به دنبالش. هیچ کدام از تیم بدون نام اعصاب نداشتند.

- مردک پخمه! هزار بار بهشون گفتم ما بدون نامیم. نه بی نام!

پایان فلش بک

همه ی اعضای بدون نام ( جز میرزاشان) با تاپ و شلوارک در صحنه حاضر شده بودند. چند لحظه ی بعد نیز، تیم حریف، با تاپ شلوارک هایی رنگی رنگی تر از تیم خودشان، در صحنه حاضر شدند.
گرما، بر هر دو تیم اثر گذاشته بود. دندان ها بر هم ساییده میشد و هر تیم، برای سلاخی کردن تیم مقابلش، نقشه میکشید.

- سوار جارو هاتون بشین.

هر چهارده نفر، از کناره ی زمین، سوار جارو هایشان شده و روی گدازه هایی که هر لحظه نزدیک بود فوران کند، به پرواز درآمدند. به جای تماشاچی ها، ارواح خسته و شرور، پراکنده نشسته بودند و سر و وضع تیم هارا مسخره میکردند.

- با شماره سه، کوافل در هوا به پرواز در میاد.

استرس ها بیشتر شد.

- یک، دو، سه!

بازی آغاز شد و در لحظه ی اول آن، کتی، در حالی که هر چه فحش بلد بود را به جان قاقارو میکشید، وارونه روی جاروی کهنه اش آویزان شد.
- مگه بهت نگفتم بده درستش کنن؟ قصد جونمو کردی؟ الان من چجوری با یه جاروی خراب بازی کنم؟ اونم توی جهنم!

پلاکس، توپ را زیر بغلش زده بود و از دست اسکورپیوس بود که پستش را رها کرده بود و به هرکول سپرده بود، فرار میکرد. چند ثانیه به رسیدن اسکور مانده بود، که جرمی، سکه ی طلایی را در هوا پراند. اسکورپیوس، بین دو انتخاب مهم مانده بود. سکه را برباید یا کوافل را؟ تهش به این نتیجه رسید که ته کوییدیچ هیچ نیست، اما با سکه های طلا میتوان خیلی کار ها کرد. پس ادامه راه را، به میگ میگ سپرد.

- هه، جوجه! اگه میتونی منو بگی...

کتابی از سمت گابریل به پرواز درآمد و مستقیم به پس کله ی پلاکس خورد. کوافل، از میان دستانش لیز خورد و در دستان...

- بله! حال، توپ در دستان آلنیس اورمونده! چه میکنه این گرگ بدون نام!

آلنیس، تمام زورش را گذاشته بود که در میان بازی تغییر شکل ندهد پس، هیچ زوری نمانده بود که بتواند کوافل را درون دستانش نگه دارد.

- بار دیگه، کوافل لیز میخوره، و حالا در دستان مولانا میفته! چه تکنیک جالبی! بدون نام ها با پروازشون زیر همدیگه، میخوان از، از دست رفتن کوافل، جلوگیری کنن.

مولانا، در حالی که با یک دست، کتابش و با دست دیگر کوافل، و همچنین با پاهایش جارو را چسبیده بود تا در گدازه ها نیفتد، جلو میرفت.
پیر شاعر، مطمئن و یکنواخت جلو میرفت، که با جفتک شتر، کنترل کوافل را از دست داد و ترجیح داد با تعادل باقی مانده اش، کتاب با ارزشش را دو دستی بچسبد.
کوافل، همچنان میچرخید و جلو میرفت، تا وقتی که با ضربه ی سر تری، به سمت دروازه ی بدون نام به پرواز درآمد و سپس، با لگد ناموزون میرزا پشمالو که زانویش از سمت مخالف خم شده بود و کل ورزشگاه را در سکوت فرو برد، در بغل بچه، که انگار دنبال چیزی میگشت، فرود آمد.
- دزدای لنتی! کی ساندویچ ماکارانی منو برداشته؟ تا ساندویچمو پس ندین، منم کوافلو پس نمیدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1401/6/1 21:36:11
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1401 21:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بدون نام
vs
چهار چوبدستی دار


پست اول



- و سر خط خبرها! حاشیه ها بیخیال چوبدستی داران نمی‌شوند. پس از نائل شدن اسکورپیوس مالفوی به مقام ریاست سازمان ساواج، حالا این بازیکن مجبور به دستگیری هم‌تیمی پرحاشیه خودش، یعنی جیانا ماری شده. ماری که تا قبل از این به علت پوشش خودش که مخالف قوانین جدید وزارت سحر و جادو بوده، مثل بسیاری از افراد متخلف دیگر، به طور موقت در زندان آزکابان به سر می‌برده؛ حالا با اتفاقات اخیر تجدید نظری در وضعیت اون صورت گرفته. در ادامه مصاحبه ای که گزارشگرمون با یکی از نگهبانان آزکابان داشته رو می‌بینیم.

تلویزیون جادویی، تصویر دیوانه سازی را نشان داد که جلوی دوربین ایستاده و پشت سرش، دو موجود که به نظر نمی‌آمد انسان باشند و از آنها شعله های آتش زبانه می‌کشید، دختری را با خودشان می‌برند. دیوانه ساز اصوات عجیبی از خودش درآورد. فردی که کنار او، گوشه دوربین ایستاده بود، شروع به ترجمه اصوات دیوانه ساز کرد.
- جیانا ماری هم مثل بقیه زندانی های بند تخلفات پوششی قرار بود بعد از انجام دادن مجازاتِ جایگزینش آزاد بشه. ولی پرونده اش که دوباره مورد بررسی قرار گرفت متوجه جرم های بیشتری شدیم که طبیعتا مجازاتش رو هم سنگین تر می‌کنه. از جمله اعتراضش به قوانین جدید تدوین شده، هم صحبتی با یک جادوگر اون هم بدون چادر، تمایل به شورش علیه وزارتخانه و از همه بدتر، اسم ایشون که خودش تبلیغی برای مواد مخدره. ما صلاح دیدیم که ماری رو به زندانی فوق امنیتی منتقل کنیم و ریاست محترم جهنم این کار رو برای ما آسون کردن. همین لحظه جیانا ماری داره به جهنم منتقل می‌شه تا درباره پرونده این مجرم گناهکار تصمیم‌گیری بشه.

پس از اتمام مصاحبه و برگشتن تصویر روی استودیوی شبکه جِی بی سی، اسکورپیوس با خشم تلویزیون را خاموش کرد.
- هیچکس با من هماهنگ نکرد! می صیلیح دیدیم. کدوم ما؟ انجمن دیوانه سازای ساکن آزکابان؟ سو چجوری قبول کرده؟ اصلا به این جهنمیا چه ربطی داره بازیکنمونو برداشتن بردن!

تری در حالی که تیک عصبی اش دوباره فعال شده بود، پیش اسکورپیوس روی کاناپه نشست.
- مگه نگفتی جیانا تا دو روز دیگه با گابریل آزاد می‌شه؟ پس این یارو چی می‌گفت الان؟ اینا چه خبرشونه؟ چه خـــــبرشونه؟!

اسکورپیوس با عصبانیت کوسنی را برداشت و پرتاب کرد، که اتفاقی با سر هرکول برخورد کرد و صدای او را درآورد.
همانطور که به سمت در می‌رفت جواب تری را داد:
- من برم ببینم کدوم تسترالی به اینا اجازه داده همچین کاری کنن. هرطور بشه جیانا رو تا قبل بازی آزاد می‌کنیم.


دقایقی بعد - دفتر ریاست آزکابان

لادیسلاو، سو و اسکورپیوس هر سه دور میزی در دفتر سو نشسته بودند و درباره موضوع پیش آمده بحث می‌کردند.

- یعنی چی که نمی‌شد کاریش کرد؟!

اسکورپیوس با عصبانیت دستانش را روی میز کوبید و نگاهش بین دو نفر دیگر حرکت کرد.
سو و لادیسلاو نگاهی به یکدیگر انداختند.
- بهت که گفتیم، خود مسئولای جهنم اصرار داشتن که جیانا گناه کرده و باید به اونجا منتقل بشه. دیگه از اختیار ما خارج بود.
- جنابمان تایید می‌نماییم که جهت، کذب نمی‌فرماید.

دوباره سو و لادیسلاو نگاهی بین هم رد و بدل کردند. به هرحال تیم اسکورپیوس یکی از تیم هایی بود که باید با آن مسابقه می‌دادند؛ و رقیب کمتر، قطعا بهتر بود.
ولی اسکورپیوس هم بیدی نبود که با این بادها بلرزد. قید بحث و جدل با آنها را زد چون به نظرش بی فایده می‌آمد. از سر میز بلند شد. همانطور که از دفتر خارج می‌شد زیر لب زمزمه کرد:
- شاید نتونیم جیانا رو بیاریم اینجا، ولی ما که می‌تونیم بریم پیشش!

و خودش را تلپورت کرد.


دقایقی بعد تر – دفتر مدیریت فدراسیون کوییدیچ

تام جاگسن پایش را روی میز گذاشته بود و روزنامه می‌خواند. با ظاهر شدن ناگهانی اسکورپیوس در دفتر، تام هول کرد و هنگام برداشتن پایش از روی میز، ساق پای راستش جدا شد. اسکورپیوس با نیش باز روی نزدیک ترین صندلی به میز نشست.
- چطور مطورایی جاگسن جونم؟ سدریک کجاس پس؟

تام در حالی که مفاصلش را جا می‌انداخت، به اسکورپیوس نگاه کرد.
- چته اسکور جغدت خروس می‌خونه؟ سدریک مرخصیه. کاری داشتی اومدی؟ فکر می‌کردم خودتم سرت شلوغ باشه الان.
- کار که... از اونجایی که مطمئنم خیلی منو دوست داری می‌خواستم یه لطفی بهم بکنی!

تام چشمانش را در حدقه چرخاند. بیشتر از این هم از اسکورپیوس انتظار نمی‌رفت. قطعا برای احوال پرسی به دیدن تام نمی‌آمد.
- و چرا باید بخوام که لطفی در حقت بکنم؟

اسکورپیوس کیسه ای از جیبش درآورد و همانطور که کیسه را تکان می‌داد، صدای جیلینگ جیلینگی از آن شنیده می‌شد.
- بر فرض محال که منو دوست نداری... مطمئنم اینا رو خـــیلی دوست داری!

به نظر می‌آمد تام نرم شده است. ولی همچنان خودش را خونسرد نشان داد تا شاید بتواند از این لطفی که اسکورپیوس می‌گفت، بیشتر کاسب شود.
- رشوه؟ اونم به مدیر فدراسیون؟ خیلی لطف کنم به وزیر لوت ندم!
- اتاقم توی خونه ریدل و غذامم تا یه هفته مال تو.
- یه ماه.
- چی؟! تا یه ماه خودم چیکار پس؟
- پس دوهفته‌ش کن ولی هزار گالیون دیگه هم می‌خوام. اگرم کسی بفهمه انکار می‌کنما!

اسکورپیوس ناچارا سری تکان داد. چشمان تام برق زد. سرش را جلوتر برد و زمزمه کرد:
- حالا کارت چی هست...


روز بعد – مقر بدون نام

بازیکنان تیم بدون نام تازه از تمرین برگشته بودند. پلاکس و جرمی از شدت خستگی هر کدام روی مبلی ولو شده بودند. کتی چادر و روسری هایی که پس از ورودشان به خانه، روی زمین پخش شده بود را برمی‌داشت و به چوب لباسی آویزان می‌کرد. آلنیس و دسته ای از پشمالو ها در یخچال دنبال خوراکی ای می‌گشتند تا شکم های گرسنه شان را سیر کنند. مولانا داشت دوش می‌گرفت و برای خودش آواز میخواند. بچه هم در حالی که حوله ای روی شانه اش انداخته بود، هر چند دقیقه یکبار به در حمام می‌زد تا مولانا زودتر کارش را تمام کند و بیرون بیاید.
در همین بین که هرکسی مشغول کاری بود، جغد قهوه ای رنگی از پنجره نیمه باز هال وارد شد و نامه ای را روی پای پلاکس انداخت. پلاکس با بی حالی نامه را باز کرد و وقتی خط اول آن را دید، هم‌تیمی هایش را صدا زد.
- بچه ها از فدراسیون برامون نامه اومده.
- بده ببینم چی نوشته!

کتی نامه را از دست پلاکس کشید. بچه دست از اعتراض به مولانا برداشت و حتی صدای شیر آب هم قطع شد. جرمی و پلاکس صاف روی مبل نشستند. چندین جفت چشم پشمالو و گرگ از داخل آشپزخانه به کتی نگاه می‌کردند و همه منتظر بودند.

- اعضای محترم تیم بدون نام، به اطلاع می‌رساند به علت مشکلات فنی صورت گرفته در ورزشگاه غول های غارنشین، مسابقه شما مقابل تیم چهار چوبدستی دار در ورزشگاه پیشرفته و مدرن طبقه هفتم جهنم برگزار می‌شود. لطفا یک ساعت قبل از مسابقه برای منتقل شدن به ورزشگاه، در میدانِ... وایسا ببینم چی؟! این الان گفت بازی کجا برگزار می‌شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1401 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون نام


VS


چهار چوبدستی دار



پست آخر

همه با تعجب به اطراف نگاه کردند. همه جا قرمز و پر از استالاگمیت استالاگتیت های تیز و برنده چاله های مذاب و پله کان های بسیار بلندی بود که شیطان هایی قد اژدها و بعضی به کوچکی بند انگشت روی آنها نشسته بودند ورزشگاه بسیار بزرگ بود. جیانا به خود لرزید چون بیشتر آنها را خودش تبعید کرده بود به همین خاطر چادرش را بیشتر روی سرش کشید تا شناخته نشود. پلاکس آرزو کرد کاش بوم نقاشی اش را همراه آورده بود تا منظره ای را که جلوی چشم هایشان سبز شده بود بکشد چون هر کسی نمی تواند هر روز چنین چیز هایی به چشم ببیند. اسکورپیوس با دهان باز به اطراف نگاه می کرد. کتی نگاهی به اسکور کرد و فرصت را مناسب دید تا تافی با طعم همه چیزش را که به رنگ قرمز کهربایی بود در دهان اسکور بچپاند و مقنعه گابریل را گرفت تا او را ادب کند که بدون مشورت همه ، چیز هایی را که می دانسته به ابایس گفته.
- خب دوستان و همراهان همیشگی...

همه سرشان را برگرداندند تا صاحب صدا را بهتر ببینند. ابایس کنار ابلیس که بسیار بزرگ تر و عجیب تر به نظر می رسید در حالی که مو های ژولیده سفیدش کاملا با پوست قرمز مایل به طوسی اش میخورد و چشمان سیاه و قیر مانندش که انگار آتش از آن ها نشت می کرد ایستاده بود و از لودو بگمن هم سرحال تر به نظر می رسید.
- امروز شاهد یک مسابقه دیدنی خواهیم بود.
ابلیس زیر لب خندید که باعث شد مو بر تن همه سیخ شود.
- خب تیم ها...
آروم رو به تیم ها کرد تا اسمشان را بگویند.
- بدون نام.
- چهار چوبدستی دار.
- تیم های بی نام و نشان از نا کجا آباد موعود و سه چوبدستی دار از افق دور امروز قراره میزبان های بازی امروز باشن امیدوارم بازی خوبی رو شاهد باشیم.
- ما که اسممون....
کتی دهان قارقارو رو محکم گرفته تا با خشم ابلیس روبرو نشود. هرچند که لرد سیاه ترسناک بود ولی ابهت ابلیس و تکه خونی که روی بازو های قوی او بود هر کسی را را از هر گونه شکایت منصرف می کرد.
- کاملا درست گفتید سرورم...
- سرورم؟ لرد اینو بشنوه خیلی کیف میکنه کتی.
کتی چشم غره ای به تری رفت و از لگد عصبی پایش جا خالی داد. ابایس که دید کار دارد به جا های باریک می فرستند پا در میانی کرد.
-خب بازی شروع میشه.

لباس های همه به طرز عجیبی عوض شد و ردای کوویدیچ مخصوص طبقه هفتم جهنم و چهار گوی شیشه ای که درونشان مذاب بود و گابریل حدس زد باید سرخگون باشند. یک گو که از طلا ساخته شده بود و بال های ظریفش را به سرعت تکان میداد و معلوم بود گوی زرین است و چند شیطان کوچک گرد در نقش باز دارنده ظاهر شدند. چوبدستی های تیم ها خوشبختانه همراهشان بود . به محض این ک کتی دستش را به سرخگون زد دستش سوخت.
-هی ما نمی تونیم به اینا دست بزنیم.
ابایس گیج نگاهی به آنها کرد ولی به سرعت فهمید منظور سرخگون است و چند دستکش ظاهر کرد و به آنها داد.
- البته این توپ ها برای پوست شیاطین ساخته شده . به هر حال قبل از این که دوباره اتفاقی بیوفته بازی شروع میشه. و بله بازیکن ها از زمین بلند شدن البته چند نفر به شرعت توی دیوار رفتن که البته عادیه .سرخگون دست دختر یا پسریه که چادرش اش آتیش گرفته و متوجهش نیست. تا برگشت که ببینه واقعا آتیش گرفته یا نه سرخگون رو از دست داد. و حریف به سمت دروازه های جهنمی میره.

- اینا دیگه چین؟
- طبق مطالعات من دروازه هستن از جنس پوست اژدها که احتمالا همون حلقه های گل باشن.
- واقعا؟

ابایس که گفت و گو رو شنیده بود رو به توده سیاه کرد.
- بله خانم ... و باید هشدار بدم که دلتون نمیخواد چیزی جز سرخگون داخلش بره..... به هر حال جست و جو گر های هر دو تیم سخت در تلاشند تا گوی زرین رو بگیرند.
ابالیس به سمت ابلیس برگشت و آهسته گفت
- امیدوارم این یکی سه ماه طول نکشه.
گرچه که به خاطر طلسم گسترش صدا همه حرفش را فهمیدند .
- خب ....و حالا بازدارنده محکم به اونی که چادر سفید و گل گلی پوشیده میخوره و مدافع نمیتونه اونا رو دفع کنه. این جا قانون حجاب اجباری نداریم موندم چرا هنوز چادر سرشونه...بازی ادامه داره.
- آقا این چوب هاتون قاطی دارن. ما سمت چپ میزنیم راست میرن.
- مگه نمیدونی؟ بپیچ به چپ تا بری به راست. با راست بپیچ تا بری به چپ. برو بالا تا بیای پایین میره پایین یهو میری بالا.
-وقت گیر آوری؟
- ببخشید... این جا همه چیز برعکسه.
- الان باید اینو بگی؟ بیست دفعه رفتم تو دیوار .

ابایس به شدت هیجان زده شده.
- بله سرخگون دست اون جوان مو طلاییه که موهاش از چادرش بیرونه.
- من اسم دارم ....اسمم اسکورپیوسه...
- حالا دست اون خانم مو مشکی زیبا...
- پلاکس...
- بله اسکوپیون ... پلاس.... اسکورپیون. ..پلاس.
- آخ دوباره چپه رفتم تا عادت کنم تو دنیای خودمون اشتباهی میرم چپ و راستو. فکر کنم قلقش اینه... آره.

تری در حالی که می چرخید ناگهان سرخگون را در دستش دید. به پایین شیرجه رفت که البته او را بالا برد. تیم مقابل آرایش شاهین وار گرفتند و نزدیک هم پرواز کردند.حقه پروسکوف به دلیل اینکه تری به جای راست به سمت چپ رفت شکست خورد و تری همراه سرخگون به دوازه رسید ولی هر کاری کرد گل نمی شد. از عصبانیت توپ را به پشت سرش پرت کرد که یکهو صدای جیغ و داد تماشاچی ها بلند شد. جیانا در حالی که دور خودش می چرخید گوی زرین را در دست گرفته بود و قارقارو دست دیگرش را گاز گرفته بود. تری هم گل زده بود.

همه خوشحال شدند از اینکه بازی با وجود عجیب بودن زود تمام شده که ناگهان جیانا فریاد زد.
- پس چطوری قراره اونا گردن بگیرن و ما برگردیم؟

هم برای چند لحظه هول کردند ولی ابایس خنده کنان به سمت آنها آمد.
- خب دوستان من ابلیس با وجود ناراحتی از این که بازی تموم شد به شما اجازه میدن برید.

لرد در حال درست کردن چادرش برای بار پنجم بود که ناگهان نصف کسانی که تبعید کرده بود به اضافه هر دو محفلی درست جلوی پای او به زمین افتادند.
- ما شما را فرستادیم اون دنیا ، برتون گردوندن.

اسکورپیوس زودتر از بقیه پا شد و چادرش را مرتب کرد .
- ارباب اونا اعتراف کردن کار خودشون بوده اینم سندش.
لرد هنوز عصبانی بود.
-بده ببینم.

چند دقیقه گذشت همه خوشحال بودند ولی جیانا در فکر بود . کتی شاید مرگخوار بود و قارقارو هم دستش را مدام گاز می گرفت ولی دوستش بود. تازه دو نفر از محفل هم هنوز آنجا بودند ، باید کاری می کرد. طبق عادت همیشه حتی با وجود این که می دانست آنجا خانه ریدل ها است به سمت محل جرم رفت. جلوی یخچال رد پای عجیبی دید که دست کم مطمئن بود متعلق به دزد پیتزا هاست. رد را گرفت تا به اتاقی رسید آرام لای در را باز کرد .

- دنبالم بیاین از این طرف.
- یکی به ما بگوید ما چرا باید دنبال این محفلی برویم؟
- ارباب چنان قیافه اش رو مظلوم کرده بود که گربه چکمه پوش به پاش نمی رسید...خب ...شاید...

آنها همگی به در اتاق رسیدند جیانا در را کامل باز کرد. دهان همه یک متر و نیم باز ماند. ایوا در حالی که هنوز یک پیتزا در دستش مانده بود و شکمش کاملا پر بود در تختش به خواب رفته بود.
- اینم سارق شما.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1401 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون نام


VS


چهار چوبدستی دار


پست دوم


برای مدتی هیچ چیز دیده نمیشد و تنها صدای داد ولدمورت که گفته بود " به طبقه ی هفتم جهنم تبعیدتون میکنم" بین دو گوش اکو میشد. هیچ کس تکون نمی‌خورد تا مبادا از جایی پرت شه پایین یا به جایی برخورد کنه و بسوزه!

- عه...خب همه زنده این؟

صدای آروم و لرزان تری سکوتی که ایجاد شده بود رو شکست.

-همه زنده ایم؟...واقعا سوال خوبی بود بوت! معلومه که زنده ایم چون قشنگ میتونم صدای نفس کشیدن هشت نفر رو بشنوم!
-فقط محض اطمینان بود.
-مطمئن باش اگه یکی در حال مردن بود تا الان کلی جیغ و دا...
-شما دوتا...بس کنید!الان تو طبقه ی هفتم جهنمیم و واقعا وقت بحث کردن نداریم!

حرف جیانا دوباره این حقیقت رو به یاد همه آورد که درحال حاضر واقعا در طبقه ی هفتم جهنم هستن و این یک رویا نیست.

-حالا باید چیکار کنیم؟
-ارباب گفتن تا وقتی یکی مسئولیت دزدیدن و خوردن تیکه پیتزای نجینی رو گردن نگیره هممون همینجا هستیم.
-خب یکی گردن بگیره همه برگردیم.
-آره یکی گردن بگیره لطفا، تازه پس فردا مسابقه ی کوییچدیچه باید زودتر برگردیم...نمیخواین که اینجا مسابقه برگزار کنیم؟
-آخه ارباب و بلا ده تا طلسم شکنجه گر نثارمون میکنه...
-آره تازه نجینی هم ممکنه بخواد قلموهام رو بخوره ...
-تازه بانو مروپ چی؟...
-وایی آره...احتمالا با قارقارو یه سوپ درست کنه...

در همین حین که همه دلایل به گردن نگرفتن این مسئولیت رو میگفتن کم کم فضای اطراف واضح تر میشد.

-احتمالا ارباب جاروهای منو تو انبا...
-قیژژژژ!

همه به سمتی که صدا ازش‌ میومد برگشتن و با آسانسور نقره ای و زنگ زده ای مواجه شدن.
بعد از چند صدای قیژ قیژ دیگه بالاخره آسانسور به طبقه ی مورد نظر رسید.

-عه بچه ها..‌کسی که از آسانسور استفاده نکرده؟ کرده؟
-نه من که همینجا وایستادم.
-آره منم تکون نخورد...

در همین لحظه در آسانسور باز شد و هیکلی هرکول مانند از در وارد شد.

_به به!...ورودی های جدید...ببخشید زودتر به استقبال نرسیدیم، اینجا معمولا کسی نمیاد، بیشتر به طبقات پایین تر تبعید میشن.
-ببخشید شما؟
-اه!...بله ببخشید من ابایس هستم.
-یا پیژامه ی مرلین تو ابلیسی؟
-نه برادرشم، ابلیس یه شیطان واقعیه!
-خب توهم برادرشی!
-ولی من شیطان واقعی نیستم، من فقط بخاطر اینکه اینجا تنها نباشه تو جهنم باهاش زندگی میکنم.
-ولی بازم شیطانی!
-خب معلومه همه تو جهنم شیطان هستن، اینجا انواع شیطان هارو داریم...نوزاد،کودک،نوجوان، جوان و ... بگذریم، چرا اینجا تبعید شدین؟

ابایس تک تک نفرات رو نگاه کرد، حتی بعد از اون دوباره همه رو نگاه کرد ولی هیچ کس چیزی نگفت. درواقع کسی جرئت نداشت پشت لرد ولدمورت چیزی بگه.
-چرا تبعید شدین اینجا...گناهتون باید خیلی بد باشه.
-درحقیقت ما گناهی نکردیم.

گابریل بعد از مدتها سرش رو از داخل کتاب "شیطان شناسی" بیرون آورد و به ابایس زل زد.
-ولدمورت فکرمیکنه یکی از ماها تیکه پیتزای نجینی رو خوردیم و تنها دلیلی که برای شک کردن به ما داره اینه که ما هرروز تو پذیرایی میخوابیم که صبح زود بریم تمرین کوییدیچ، آخه پس فردا مسابقه داریم با اینا، برای همین تبعیدمون کرده اینجا و تا وقتی کسی خوردن پیتزای نجینی رو گردن نگیره برنمیگردیم.

ابایس ساکت و آروم ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد.
-گفتین ولدمورت؟...فکرکنم بشناسمش، یکی از رقبای قدیمی داداشم بود ولی الان...به هرحال، ولدمورت هیچ وقت شمارو آزاد نمیکنه مگه اینکه یکی مسئولیت قبول کنه.
-
-گفتید مسابقه ی کوییدیچ؟...هومم...چطوره اینجا مسابقه رو برگزار کنیم؟ هرتیمی ببازه مسئولیت خوردن پیتزا رو گردن میگیره! درضمن، ابلیس خیلی وقته یه مسابقه ی کوییدیچ از نزدیک ندیده...احتمالا خوشحال شه!

ابایس با خوشحالی اینو گفت و بعد بشکنی زد و همه در چشم به هم زدنی در زمین کوییدیچ جهنمی بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1401/6/1 18:46:30
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1401 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بدون نام


VS


چهار چوبدستی دار



پست اول



خانه ریدل/ جلوی در خزانه

- زود باش دیگه الان این پسره‌ی ملعون می‌رسه کلید می‌خواد. یه نفری نصف ثروت ما رو به باد داده. سریع تر قفل رو عوض کن!
لرد این دیالوگ را با تشر خطاب به قفل ساز بخت برگشته‌ای گفت که در حال عوض کردن قفل خزانه بود.

- چشم جناب لرد! ولی خب بالاخره دارم قفل عوض می‌کنم؛ یکم طول می کشه. الان تازه پنج دقیقه‌اس که شروع کردم.

لرد از پنجره نگاهی به حیاط خانه انداخت که در آن اسکورپیوس با مقنعه‌اش سوار بر جارو مشغول راهنمایی اعضای تیمش بود.
- به ما ربطی نداره! فقط تا آخر تمرین این ملعون وقت داری؛ اگه سریع تمومش نکنی تو می مونی و ما و چوبدستیمون.

- فسسس... پاپا فسسس.
لرد نگاهی به زیر پایش انداخت و با نجینی مواجه شد که داشت بین پاهایش می لولید.
- چی شده پرنسسمان؟ روحمان که چیزیش نشده؟
- پاپا... روح فسسس نه...پیتزا فسسسس!
- چی؟ بازم پیتزا می خوای؟ مریض می‌شی روحمون خراب می‌شه ها!
- پاپا... لطفا فسسس!
- پیتزا می دیم ولی این ماه باره آخره!
- باشه... فسس قبوله.

لرد در حالی که دم نجینی را گرفته بود و از در خارج می شد به بلاتریکس نگاهی انداخت و گفت:
- بلایمان... حواست به این ملعون باشه خرابکاری نکنه یه وقت!

لرد دم نجینی را کشید و به سمت آشپزخانه به راه افتاد.
وارد آشپزخانه که شدند بانو مروپ چادر به سر را دیدند که داشت با هدف کوچکی روی هوا که سیاه رنگ و گل گلی بود از قانون حجاب اجباری که وزیر تازه تصویب کرده بود شکایت می کرد. با کمی دقت بیشتر مشخص که آن نقطه سیاه رنگ لینی بوده که چادر به سر کرده.
- اِوا آووکادو مامان. تویی؟ به به پرنسس جانم که هست. چیزی می خواین؟

لرد در حالی که با گوشه چادرش خود را باد می زد گفت:
- دخترمان پیتزا می خواد. اومدیم بهش پیتزا بدیم.

بعد به سمت یخچال پیتزا ها راه افتادند، لرد در یخچال را باز کرد و با یخچال خالی رو به رو شد.
- کی پیتزا های پرنسسمان را خورده؟

نجینی بعد از رد کردن دو سه تا حمله عصبی با دمش به دست لرد ضربه زد تا توجه‌اش را جلب کند.
- پاپا... من پیتزا... فسسس!
- نگران نباش پرنسسمان الان همه رو احضار می کنیم که بیان پاسخگو باشن؛ بفهمیم کار کی بوده. لینی‌مان بیا!

لینی از کنار بانو مروپ پرواز کرد و به جلوی لرد آمد.
- بله ارباب کاری دارین؟

لرد دستش را به سمت لینی دراز کرد تا علامت شومش را فشار بدهد ولی از آنجایی که علامت لینی فقط به چشم خودش دیده می شد نتوانست پیدایش کند و لینی را در مشتش گرفت و فشار داد تا اون وسطا دستش به علامت هم بخورد.

دو ساعت بعد/پذیرایی خانه ریدل

- آقای محترم من هنوز منظورتونو متوجه نمی‌شم. شما می‌گین برم پیتزا ها رو بخورم یا اینکه پیتزا بدزدم؟

لرد در حالی که از شدت درماندگی با دم نجینی به سرش می کوبید که زیر چادرش خیس عرق شده بود کروشیویی حواله‌ی هکتور بدون مغز کرد.
- ما رو نگاه گیر چه ملعون هایی افتادیم! آخه ما چه گناهی مرتکب شدیم که باید مرگخوارامون اینا باشن؟ اَه... پختیم زیر این چا...
- آها فهمیدم! می خواین واستون معجون پیتزا بپزم؟
- بلایمااان... ما رو از دست این ملعون نجات بده! نفر بعدی رو بفرست تو.

بلاتریکس که پشت در داشت با موهایش ور می رفت و سعی داشت آن ها را زیر چادر فرو کند سریع به داخل اتاق دوید و بعد از بیهوش کردن هکتور با ملاقه‌ی خودش او را از اتاق بیرون کشید.
- ارباب دیگه کسی نمونده... این بی مغز آخری بود.
- پاپا... من پیتزا فسسسس...

لرد دستش را به سختی از پیچ و خم چادرش عبور داد و سر نجینی را نوازش کرد.
- ناراحت نباش دختر عزیزمان... دزد رو پیدا می کنیم.

لرد شروع به راه رفتن در طول اتاق کرد و داشت به دزد های احتمالی فکر می کرد که یکدفعه متوجه شد که نه کسی از دزدیده شدن پول هایش شکایت می کند و نه کسی از درد لگد خوردن فریاد می کشد.
- اسکور و تری کجان؟

بلاتریکس در حالی که هنوز سعی داشت مو‌های پرحجمش را به زیر چادرش هدایت کند گفت:
- دارن با اون دو تا محفلیا تمرین میکنن ارباب. الان چند روزه همش روی مبلای توی هال می خوابن که صبح زود برن واسه تمرین! دِ برین تو دیگه؛ الان باز این مأمورا میان واسه بازرسی!

یکدفعه لرد ایستاد و چراغی بالای سرش ظاهر شد که البته به خاطر کوتاه بودن سقف نصفش در سقف گیر کرد و شکست؛ ولی مهم نبود.
- برای چی واسه بازجویی نیوم... چی گفتی تو پذیرایی؟ یعنی نزدیک آشپزخونه بودن؟ زود باشین برین بیارینشون.


ده دقیقه بعد اسکورپیوس و تری در حالی به علت کمی مقاومت در چادر های خودشان گره خورده بودند جلوی لرد روی زمین در تلاش برای خارج شدن از هزارتوی چادرشان بودند. علاوه بر تری و اسکورپیوس، بلاتریکس کتی و پلاکس که دو مرگخوار تیم بدون نام بودند را هم برای بازجویی دوباره آورده بود و آن دو هم کنار تری و اسکورپیوس روی زمین پخش شده بودند.
- آی! تری لگد نزن از اون ور برو... این طرفم که بسته‌س!
- من نبودم بابا. پای کتی تو حلقته.
- اِی قاقارو بزنه به کمرت پلاکس. قلموتو از تو چشمم دربیار!
- می خوام ولی دستم زیر اسکور گیر کرده!

لرد که تا همانجا هم صبر و تحمل زیادی به خرج داده بود چوبدستی‌اش را به سمت توده سیاه‌رنگ جلوی پایش گرفت و با یک حرکت ملایم چوبدستی و پاره کردن چادر هر چهار نفر را آزاد کرد.
تری در حالی که سعی داشت با باقیمانده چادرش خود را بپوشاند کنار اسکورپیوس، پلاکس و کتی نشست و به لرد خیره شد.
لرد چوبدستی‌اش را در دستش چرخاند و بعد از تنظیم کردن چادر روی سرش آن را به سمت چهار نفری گرفت که جلویش نشسته بودند.
- خب... شروع می کنیم!


ببست دقیقه بعد بالاخره لرد از چرت و پرت گویی های مرگخوارانش به ستوه آمد.
- اَه... خسته شدیم دیگه. بالاخره کار کدومتون بوده؟
- ارباب ما که گفتیم کار ما ها نیست احتمالا کار اون یکی تیمه.
- نخیرم کار خودشونه.

لرد عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و از جایش بلند شد.
- ما دیگه به ستوه اومدیم. همتونو به جهنم تبعید می کنیم هر وقت بالاخره تصمیم گرفین که کار کدوم یکی از شما ملعون ها بوده خبرمون کنین.
لرد این را گفت و چوبدستی‌اش را به سمت مرگخوارانش گرفت و با یک حرکت آنها را که سعی در فرار داشتند غیب کرد. بعد هم آن را به سمت محفلی های تیم های چوبدستی دار و بدون نام که پشت شیشه منتظر بودند گرفت و آن ها را هم محو کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1401 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
"لیگ کوییدیچ"

بازی سوم



سوژه: گناهکار

آغاز: ۲۴ مرداد
پایان: ۱ شهریور، ساعت ۲۳:۵۹:۵۹

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-بازم مثل همیشه گریف برنده میشه.
- باشه هاگرید فهمیدیم. لازم نیست دستتو تا آرنج فرو کنی تو چشم من دا!
- آستر، دابش من! کویی حالش به همینه دیگه! پس برای چی چیر لیدر شدیم؟
- من بگم؟ من بگم؟ میخوایم دستمونو کنیم تو تخم چشم ملت و درش بیاریم. بعدم در حین بالا پایین پریدن و تشویق کردن چاقو هامون رو تا دسته فرو کنیم تو شکمشون.
-

اتوبوس حامل اعضای تیم گریفندور و چیر لیدر ها ، آن روز از دنده ی راست بلند شده بود و مثل تسترالی افسار گسیخته چرخ پرانی میکرد. البته این قضیه ابدا تاثیری در ذوق و شوق چیر لیدر ها نداشت. هاگرید که برای اولین بار پس از قرن ها لباس تمیز قرمز رنگی به تن کرده بود وسط اتوبوس حرکات ناموزونی انجام میداد که به هر چه جز آن چیزی که ماگل ها آن را هنر رقص می نامیدند شباهت داشت.
آرکو با چاقو هایش ژانگولر بازی میکرد. آستریکس شیشه خون هایش را می شمرد. ملانی و استرجس و آرتور مشغول صحبت و خندیدن بودند و بقیه هم سرشان گرم کار خودشان و ریختن طرح هایی برای تشویق گروه محبوبشان بود.
شاید در آن لحظه هیچ کس متوجه جیسونی نبود که با فرمت " " روی جلوترین صندلی اتوبوس نشسته بود و برای رسیدن به ورزشگاه لحظه شماری میکرد.

فلش بک

- من ؟
- دقیقا خودت جیسی!
- من رو با این جماعت تنها نذار ملانی! منم جیس صدا نکن تو رو جد شپشای ریش پشمک قسم.
- نه دیگه من انتخابمو کردم موفق باشی.

جیسون در شوک فرو رفته بود. این درست است که همه او را برای توانایی هایش در رهبری دیگران قبول داشتند اما کوییدیچ؟ اصلا او باید چه کسانی را وارد تیمش میکرد؟
جیسون خسته تر و عصبی تر از همیشه روی مبل تالار نشست. ملانی او را با مسئولیت بزرگی تنها گذاشته بود و رفته بود.
-باید چیکار کنم؟

جیسون اهل نشان دادن احساساتش نبود. البته جیسون اصولا احساسی نداشت که آن را نشان دهد. اشک هایی که در چشم هایش حلقه زده بودند ناشی از پیاز هایی بود که بزرگ ویزلی ها - آرتور- روی میز تالار خرد میکرد.

-آرتور؟
-بله؟
-اون چاقوی آرکو نیست داری باهاش پیازای منحوس محفلو خورد میکنی؟
- یه بزرگی میگفت هدف وسیله رو توجیه میکنه. منم برای رسیدن به یه هدف والا ...
- یه دیقه ... یه دیقه ... وسط فرمایشات گهربار جنابعالی باید عرض کنم الان هدف والات پیاز خورد کردنه؟
-باهوش شدی جیسون!
-

جیسون لیست اعضای تالار را برداشت و روی اسم آرتور خط بزرگی کشید. آستریکس هم بعد از تلاش برای کش رفتن شیشه خون هایش به صورت خودکار حذف میشد. لوسی و لاوندر و کتی و هم مشغول درس هایشان بودند و وقت نداشتند. جیسون سراغ استرجسی رفت که کمی آن طرف تر کتابی در دست داشت و آن را میخواند.
-استر؟
-نه!
-بابا بذار حرفمو ...
-گفتم نه!‌ در دنیا بعد از راز چگونگی رسیدگی پروفسور دامبلدور به ریشاش چیزی عجیب تر از خنده ی تو وجود نداره جیسون . معلومه چیز خوبی نمیخوای ! پس نه!‌
- چیز بدی نیستا!
- آرتور پیازاتو نکن تو چشم این بچه! گفتم نه جیسون ، شنیدم ملانی مسئولیت کویی رو بهت داده لازم نیست توضیح بدی ... دور شو دارم کتاب میخونم.
-کوییدیچ ؟‌چیر لیدر؟

جیسون با چشم هایی گشاد شده به هاگریدی نگاه کرد که دست در دست گراوپ وسط تالار مشغول ویبره زدن بود.
- گراوپ ؟ تالار گریف؟ هاگرید!

گراوپ با شنیدن اسمش نگاه متعجبی به جیسون انداخت و سپس به چشم های هاگرید زل زد و زمزمه کرد:
-گراوپ؟ چیز لیدر؟
- چیز لیدر نه ... چیر لیدر دابش گلم.
- نه! نه! اشتباه نکنید چیر لیدری در کار نیست وقتی برای این مسخره بازیا نداریم. باید تیمو تشکیل بدم.

ارتور که تازه دوزاری اش افتاده بود که چه خبر است به سمت کمد تالار رفت و پف پفی های مخصوص چیرلیدریشان را در اورد با ذوق نگاهی به هاگرید کرد.
- چیر لیدر؟ پیازم میدن؟
- پیازم میدنْ!
-
- منم میام!یه محفلی هیچ وقت از پیاز نمیگذره!
- استرجس تو همین الان گفتی نمیای.
-مشکل از گوشای توعه! اینو همه میدونن.

جیسون سری تکان داد و به لیست اعضا نگاه کرد. تنها کسانی که مانده بودند و کوییدیچ میفهمیدند پیتر ، آرکو ، اما و الکس بودند. چاره ای نبود باید با همین تیم هافلپاف را شکست میدادند.

ساعتی بعد


-پیتر ویبره نزن! آرکو چاقوهاتو تو شکم بچه ها فرو نکن. اما یه ده دقیقه دست از کلاه گذاشتن سر کادر زمین بازی وردار. الکس...

شاید در آن جمع الکس تنها کسی بود که صاف و مرتب ایستاده بود و منتظر شنیدن حرف های جیسون بود.

- خب نه تو خوبی الکس . بقیتون یه دیقه گوش کنید.

فایده ای نداشت. آرام کردن این تیم غیر ممکن بود و جیسون آماده بود تا در دهان هرکسی بکوبد که میخواست شعار دهد غیر ممکن وجود ندارد.

- جیسون ؟‌
-ملانی ؟‌
-میبینم که تیمتم تشکیل دادی.
- من بعدا باهات کار دارم ملانی. بذار بازیا تموم شه!
-حالا تا اون موقع وقت زیاده. اومدم بگم اعلام کردن ورزشگاهتون کجاست.
-خب؟
-ام ... گفتن برید جهنم طبقه ی هفتم.
-
-باور کن همینو گفتن.

جیسون به فکر فرو رفت. اسم آن ورزشگاه را شنیده بود. ورزشگاهی که هادس ، خداوند دنیای مردگان بر آن حکومت میکرد.

- جیس؟
- هوم؟
- چرا این شکلی شدی؟
- چه شکلی؟
- هیچی! هیچی! من رفتم موفق باشید.
-خواهیم بود.

جیسون به گوشه ی زمین تمرینی رفت و دور از چشم بقیه اپارات کرد.

-چیکار داری جیسون؟
-هادس ! رفیق قدیمی!

هادس روی تخت پادشاهی اش در وسط جهنم نشسته بود و با لبخند کریهی به مرده هایی که در حال جیغ زدن و شکنجه شدن بودند نگاه میکرد.
-رفیق؟ ما کی رفیق شدیم؟
- هادس بیخیال. رفیقیم دیگه! من خون آشامم زنده که نیستم. خیلی وقته مردم. عین خودت.

هادس با فرمت "" نگاهی به جیسون انداخت.
-حالم از ریختت بهم میخوره جیس . برو بیرون آرامش جهنمم رو بهم نزن.
- منم دوستت دارم هادس ! خب ببین ما یه بازی داریم تو ورزشگاه جهنم تو.
-ناسلامتی من خدام جیسون! چرا چیزایی که میدونی میدونم رو تکرار میکنی؟
- کمک میخوام!
-حوصلم سررفته!
- میگم کمک میخوام!
- منم میگم حوصلم سررفته!
- هادس این همه ادم اینجاست که بیست چهار ساعت شبانه روز کلیه ی تکنیک های شکنجه و عذاب رو روشون پیاده میکنی! حوصله چیت سر رفته؟
-سررفته جیس! اینقدر حرف نزن.عمل کن!
-کیو میخوای ؟
- آستریکس و اون پشمک و آرتور!

جیسون پوزخندی زد.
-قبوله!

پایان فلش بک


-جیسون دوباره همون شکلی شدی!
- چه شکلی شدم ملانی؟
- جیییییییییغ ... رسیدیم!

صدای جیغ آرکو ملانی را از ادامه حرفش باز داشت. در اتوبوس باز شد و همه پیاده شدند.جیسون لبخندی زد و نفس عمیقی کشید. آن جا بوی خانه را میداد.

-اینجا دیگه چه جهنم دره ایه؟
- جهنمه الکس! واضحه قضیه!

همه با تعجب به اطرافشان نگاه میکردند. ورزشگاه بر بالای کوه های اتش فشان در حال فوران ساخته شده بود.در کناره های زمین دیگ هایی پر از آب جوش قرار داشت و در هر دیگ اعضا و جوارح انسان در حال پخته شدن بودند.
صدای پارک اتوبوس کمی آن طرف تر به گوش رسید. اعضای تیم هافلپاف رسیده بودند.
جیسون تیمش را در زمین بازی مستقر کرد و سری برای چیر لیدر های تیمشان تکان داد.

-جیسون!
-آموس!

دو کاپیتان با یکدیگر دست دادند و با سوت داور بازی شروع شد.
هماهنگی زاخاریاس و آموس کار را برای گریفندور سخت کرده بود. از طرفی دیوار دفاعی و جسیکا اجازه ی نزدیک شدن را به جیسون و آرکو نمیدادند. هافلپاف قوی تر از چیزی بود که به نظر میرسید.

- جیسون دنبال امداد غیبی میگردی پسر؟ چته اینقدر اینور اونور رو نگاه میکنی؟ اون کار جست و جو گره ها!
-زاخار سعی کن تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی! به اون شتر لعنتیم بگو اونقدر تف نکنه تو صورت ما!

جیسون عصبانی بود. خیلی عصبانی تر از همیشه. هادس نیامده بود!

-اما اون لعنتیا رو بزن چرا داری خودیا رو میزنی؟

جیسون نگاهی به دیوار دفاعی و سپس دفاع خودشان انداخت.
- اما ، پیتر دیوار شید!
-
-ارکو اشتباه کردم باید تو رو میذاشتم دفاع با چاقو بزنی تو شکم حریفْ!این شکلی فایده نداره!
- الانم میتونم بزنمشونا!
-بشین ارکو! چوب لعنتی چرا چیر لیدرارو میگیری؟ دست از سر شلوارک گراوپ بردار برو دنبال اسنیچ!

تیم مقابل اما وضع دیگری داشت. آموس به خوبی هدایت تیم را انجام میداد و مهاجمان به راحتی امتیاز میگرفتند. نیکلاس هم با دقت زیادی زمین را به دنبال اسنیچ متر میکرد.

- کاپتان چیکار کنیم داریم میبازیم!
-پیتر چاره ای نیست! ادامه بدید!

پیتر میخواست برای جیسون سری تکان بدهد اما با شنیدن صدای سوت سرجایش خشکش زد. اسنیچ طلایی رنگ در دستان نیکلاس بود.

- نه این امکان نداره!
- ما بردیم و ما بردیم چلو ...
-حرفتو بزن آموس میشنوم!

اما اموس از سرجایش تکان نمیخورد. جیسون دقیق تر شد ... هیچ کس تکان نمیخورد.

-میبینم که ترسیدی!

جیسون به طرف جایگاه تماشاچی ها برگشت. هادس با خیال راحت پا روی پا انداخته بود و با پوزخند محوی جیسون را نگاه میکرد.

-مردک تسترال صفت ...
- اروم جیس ! گفتم یه ذره ادرنالین به بدنت برسه! چیزی نشد که! بعدشم فراموش نکردی که من کیم؟
- اره میدونم خدای لعنتی اینجایی!
- پس مودب باش!
- ما قول و قرار داشتیم!
- هنوزم داریم!

هادس ارتور، استریکس و دامبلدور را زیر بغل زد ؛ بلند شد و به طرف در خروج رفت.
- بعد مسابقت بیا پیشم! همون جای همیشگی!

جیسون با تعجب به او نگاه میکرد. هادس بشکنی زد و از در خارج شد.

-و برنده ی این بازی ، گروهی نیست جز گروه گریفندور!

جیسون با فرمت " " به اسنیچی نگاه میکرد که در قلاب چوب ماهیگیری گیر افتاده بود.

- جیسون بردیم !

همه ی اعضای گریف دور جیسون حلقه زده بودند و خوشحالی میکردند.

-شما یادتون نیست؟
-چیو؟
-اسنیج! نیکلاس!
-ها؟
- هیچی! بیاید جشن بگیریم.

ساعتی بعد


-کمکککککک !
-فایده نداره پشمک داد نزن! هوی آرتور اون پیاز نیست ، آب جوش صد درجه خالیه! گازش نزن!ْ
-راضیم ازت جیسون!
-میدونم هادس!

هادس در حالی که لبخندی بر لب داشت نوشیدنی اش را که از خون آرتور تهیه شده بود به سمت جیسون گرفت.
-به سلامتی جهنم!
- به سلامتی تاریکی!








افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-حیا کن حیا کن داوری رو رها کن!

صدا استادیوم کر کننده شده بود،در حدی که سدریک را در تالار عمومی هافلپاف بیدار کرده بود.صدا به صدا نمیرسید.حسن مصطفی از بلندگو قطع امید کرده و شروع به استفاده از افسون ساکت کننده کرده بود اما تاثیر افسون تقریبا صفر بود.هافلپافی ها اسنیچ دست نیکولاس را بالا برده و شروع به شادی کرده بودند اما از آن طرف گریفندوری ها چوب ماهیگیری طلا شده را به همگی نشان داده و میگفتند که نیکلاس چوب ماهیگیری را تبدیل به طلا کرده.

خدا هم در تالارش از سر و صدا بی نصیب نبود.جبرئیل اسموتی در دست سراغ خدایی با چشمان باد کرده رفت و گفت:
-ابی، میگم این سر و صدا رو نمیخوای بخوابونی؟
-چرا جبی.فقط وایسا ورود شکوهمندمو آماده کنم.

جر و بحث در پایین ادامه داشت که سوراخی در آسمان پیدا شد و ناگهان رعد و برقی با سرعت به حسن مصطفی خورد و او را فلج شده روی زمین انداخت.صدای پر صلابت خدا در زمین طنین انداز شد که می گفت:
-این پایین چه خبره؟

تعجب و خیره ماندن فقط برای یک ثانیه ادامه داشت.دعوا به حدی بالا گرفته بود که حتی ورود خدا هم نتوانست آن را متوقف کند:
-چوب ماهیگیری فقط به خاطر اینکه در چاه عمیق سرمایه داری غوطه ور شد و دنبال مادیات رفت به طلا تبدیل شد.فلامل کاری نکرده.
-حتی اگه بتونی اینو ماسمالی کنی،بازم نمیتونی شیشه های لای طلا رو ماسمالی کنی.

در این بین آموس که از دعوا به دور بود،نگاهی به آسمان کرد.چشمانش از تعحب اندازه فنجان شده بودند.آموس عینکش را تمیز کرد اما باز هم در چیزی که دیده بود تغییری ایجاد نکرد:
-بالای سرتونو نگاه کنین.شیطان اومده!

خدا نگاهی به حسن مصطفی نفله شده در پایین کرد و گفت:
-همه این دعوا ها بخاطر کوییدیچه؟زود باشید بگید چی شده.قراره میکی صورت حساب روزی آدمای زمینو برام بیاره.

جیسون و آموس ماجرا را برای خدا تعریف کردند.خدا دستی به چانه اش کشید و گفت:
-همین؟

خدا خنده ریزی کرد و گفت:
-باشه.حالا که اینطوره من داوری می کنم.فقط بگید داوریمو خدایی انجام بدم یا انسانی؟

صدای خدایی خدایی در ورشگاه طنین انداز شد و صدای انسانی ها را خفه کرد.خدا بشکنی زد و چوب ماهیگیری شکست.پیتر نگاهی کرد و گفت:
-وایسید ببینم!اینجا چه خبره؟

خدا اسنیچ را برداشت و در کله جیسون فرو کرد. جارو بشکه را غیب کرد و بشکه روی حسن مصطفی افتاد.
با غیب شدن جارو های راکارو و اما هر دو روی زمین افتادند و صدا شکستن استخوان فضای استادیوم را پر کرد.خدا پیتری را که در حال فرار بود را برداشت و به عنوان نی در اسموتی فرو کرد و هورت بلندی کشید.

خدا به الکسی که از ترس ساکت شده بود گفت:
-بفرمایید اینم از عدالتم.حالا مثل بچه خوب ساکت شید که برم به کارام برسم.

رعد و برق به بشکه اصابت کرد و باعث شد که به حسن شوک الکتریکی وارد کند.حسن که به زندگی برگشته بود گفت:
-آغو ما یه روز خواستوم درست داوری کنم که خدا وارد شد .عجب شانسی داروم کاکو.

خدا در یک لحظه غیب شد و زمین را با عدالتش تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


vs


هافلپاف



سوژه: خدا



- ارکوارت ساکورا راکارو!
ارکو سرش را از خجالت پایین انداخت. گویا موضوع کاملا جدی بود؛ زیرا کسی نام میانی خجالت آورش را نمی دانست.
مثل اینکه حقیقتا در بارگاه الهی قرار داشت.

- چه توضیحی برای افتضاحی که به بار آورده ای داری؟

ارکو آب دهانش را قورت داد. کار اشتباهی که انجام نداده بود؛ فقط حرف های "او" را گوش کرده بود همین!
ندایی از درونش فریاد زد:
- گند زدی ارکو، حسابی گند زدی!


فلش بک 48 ساعت قبل- رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور



- خب همگی گرفتین دیگه؟ چون هوا گرمه اونجا، لباس هایی که می پوشیم دارای خنک کننده هستن ولی به این معنا نیست کاملا خنکمون می کنن، پس حواستون باشه.

همه اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با دقت به حرف های کاپیتان تیم، یعنی "جیسون سوان" گوش و یاداشت برداری می کردند. بشکه به دلیل این که دست نداشت مجبور بود که فقط گوش دهد و چوب ماهیگیری نیز از الکس برای تصحیح غلط های املایی اش کمک می گرفت.
پیتر برای اولین حضورش در میادین کوییدیچ کمی استرس داشت و ملانی به او یادآوری می کرد که مشکلی وجود ندارد، اما نیز بیخیال نسبت به تمام این مسائل، مشغول شمردن اسکناس هایش بود.
ارکو اما، با جدیت مشغول گوش دادن و نوت برداری بود. هر کسی ارکو را می شناخت می دانست بر خلاف ظاهر گوگولی و بامزه اش، در انجام کارهایی که بر عهده اش می گذاشتند، جدی بود.
از شروع جلسه سوالی ذهنش را مشغول کرده بود اما، گویا حواس جیسون فقط و فقط به توضیح دادن نکته های مهم بود و اصلا دست ارکو را که از اول جلسه بالا بود نمی دید.

- یادتون باشه تقلبی در کار نیست، وگرنه از بازی محروم می شیم، روی حرفم با توئه اما.

اما در حال شمردن اسکناس هایش از فروش بلاجر های تقلبی اش به اعضای تیم هافلپاف بود، حواسش اصلا جمع موضوع نبود، ولی با این حال سرش را تکان داد.

- فکر نکنم موضوعی وجود داشته باشه که از ذهنم دور مونده باشه، اگه تمرین هامون رو به یاد داشته باشیم مشکلی پیش نمیاد.

با شنیدن نام تمرین ها ملت گریفی به خود لرزیدند. تمرین هایی که جیسون برایشان در نظر گرفته بود بسی سخت و طاقت فرسا بودند، در ابتدا به خاطر اینکه مکان مسابقه مشخص نبود، مجبور بودند با شبیه سازی مکان های مختلف، در صحرای سوزان، جنگل بارانی و منطقه یخ زده، با کلی بدبختی تمرین کنند؛ پس از مشخص شدن مکان مسابقه اوضاع بدتر هم شده بود. مکان شبیه سازی شده طبقه هفتم جهنم، وحشتناک بود.
جیسون در هیچ شرایطی راضی نبود اما بالاخره پس از کلی بلاجر خوردن ، زخمی شدن و زدن هفتصد هزار تا گل به دشمن فرضی که توسط طلسم ملانی ساخته شده بودند، جیسون بالاخره راضی شد.

- خب همه نکات رو بهتون یادآوری کردم، سوالی نیست؟

هیچ دستی به جز دست ارکو که از اول جلسه بالا بود، بلند نشد.

- خب سوالت چیه ارکو؟
- می گم جیسون کن، چیرلیدری رو چیکارش کنیم؟ ما ها که بازیکنم هستیم چطور همزمان تو دو جا باشیم؟

سوال خوبی بود. به دلیل کمبود بودجه تیم کوییدیچ گریفیندور، نتوانسته بودند چیرلیدر های مونث جذب کنند و وقتی این موضوع را با ساحره های خود گروه در میان گذاشته بودند، چک آبداری از هر کدامشان خورده بودند؛ ناگزیر مجبور شده بودند، گرواپ را سر دسته گروه چیرلیدری کنند و چندی از جادوگران، از جمله خود جیسون و ارکو، این مسئولیت خطیر را بر عهده بگیرند. حال مشکل اصلی حضور جیسون و ارکو در تیم به عنوان بازیکن بود.
جیسون دستش را روی پیشانی اش کوبید.
- اینو یادم رفته بود! نمی دونم باید چیکار کنیم، فقط مرلین می تونه به دادمون برسه!

صدای جیسون در گوش ارکو اکو شد. مرلین؟ مرلین دیگر که بود؟ این نام را بارها شنیده بود، اما توجهی به آن نکرده بود. بار دیگر در چنین موقعیت حساسی نامش را شنید. اما به محض اینکه خواست از جیسون درباره آن سوال کند، ندایی در درونش به جوش و خروش افتاد.
- ای بابا دوباره شکمم به قارو قور افتاد! تازه سوشی و سوجو کره ای خورده بودم.

ندای درون ارکو جوش خروش خشن تری کرد.
- ای بی تربیت من صدای شکمت نیستم!

برگ های نداشته ارکو فرو ریخت.
- تو کی هستی؟

صدا چهره خشن خود را دور انداخت و چهره محبت آمیزش را، رو کرد.
- من ندای درون ارکو هستم از دیدنت خوشبختم!

ارکو کله ش را خاراند.
- پس تا حالا کجا بودی؟

ندای درون با صدای ضعیفی گفت:
- تازه تحصیلاتم رو تو دانشگاه نداها تموم کردم و به محض فارغ التحصیل شدن، اومدم کارم رو به صورت رسمی شروع کنم.
ارکو انگار گیج شده بود.
- دانشگاه ندا ها، مگه چندتایین؟

ندای درون با حوصله شروع کرد به توضیح دادن.
- خب هر کسی یه ندای درونی داره، نداهای درون سعی می کنن کم و کاستی های صاحبشون رو تصحیح کنن؛ مثلا همین جیسونی که می بینی...

ارکو کله ش را چرخاند تا به جیسونی که در حال بحث کردن با اما بود، نگاه کند.
ندای درون ادامه داد:
- ندای درون بدبختش همش درحال گوشزد کردنه که، یکم اخلاقش رو با بقیه بهتر کنه، یا ندای درون پیتر سعی داره استرسش رو کم کنه، ندای درون اما هم...
ندای درون مکثی کرد و ادامه داد.
- خب ما نمی دونیم چه بلایی سرش اومد بعد از اینکه سعی داشت کلاه برداری های اما رو کم تر کنه. ولی نکته این نیست الان، نکته مهم اینجا، تویی!

ارکو نگاهی به سرتا پای خودش انداخت، مشکل خاصی در خودش ندید.
- من مشکلی دارم؟
ندای درون نگاهی به پرونده بلند بالای ارکو انداخت.
- خب مشکل که کم نداری؛ از قتل های پی در پی تا پاستیل خوردن های بی رویه ت، همه سرتاپا مشکلن ولی اینا مسئله ما نیستن.

ارکو با کنجکاوی نگاهی به معده اش، جایی که فکر می کرد مکان قرار گیری ندای درون است، انداخت.
- خب پس مشکل چیه؟
- مشکلت اینه که خدایی نداری.
- خدا؟

ندای درون سری تکان داد اما ارکو ندید.

- کی گفته من خدا ندارم؟
ندای درون جا خورد؛ آیا در محاسباتش اشتباهی رخ داده بود؟
- خدات کیه؟
- معلومه، جیسون!

ندای درون نگاهی به لیست خدایان موجود انداخت، اما جیسونی درون لیست نبود.
- تو کدوم جیسون رو میگی خدایی به اسم جیسون نداریم!
- جیسون خودمون دیگه، همین جیسون سوان!

ندای درون:
ارکو:

- تو منو مسخره کردی؟
- نه، راستشو گفتم از وقتی یادمه این جیسون بوده که همه جا باهام بوده، همیشه کمکم کرده، بنابراین مثل خدا می مونه برام!

ندای درون سری به نشانه تاسف تکان داد.
- تا 48 ساعت فرصت داری از لیستی که بهت می دم یه خدای واقعی پیدا کنی وگرنه، نه تنها مسابقه رو می بازین بلکه جات تو قعر جهنمه!
ارکو این پا و آن پا کرد.
- حالا یعنی اینهمه مهمه؟ نمی شه تخفیف بدین؟
- نخیر! تخفیفی وجود نداره. لیست رو بگیر، خدا رو انتخاب کن، ما هم بریم سر کارو زندگیمون!
ندای درون لیست خدایان را به زور در تنظیمات مغز ارکو که، نیمی آن افکار مربوط به جیسون و نیمی دیگر افکار مربوط به چاقو ها و قتل هایش بودند، جا کرد.

- چقدر زیاده! از بین همه شون باید یکیو انتخاب کنم؟
- آره بدو انتخاب کن، که وقت تنگه!
این برخلاف اصول اخلاقی ارکو بود. ارکو باید تحقیقات لازم را به عمل می آورد و بعد تصمیم می گرفت؛ نمی تونست چشم بسته و سرسری از مسئله ای به این مهمی رد شود.

- خب؟ تصمیمت رو گرفتی؟
- راستش نه.

ندای درون دستش را بر روی پیشانی اش کوبید.
- مشکل چیه؟
- خب من که چشم بسته نمی تونم تصمیم به این مهمی رو بگیرم، باید تحقیق کنم!

ندای درون که گویی عصبانی شده بود، فریاد بلندی بر سر ارکو کشید.
- ببین این جغله ما رو چه جوری علاف کرده! آخه چجوری می خوای تحقیق کنی؟

ارکو فکری کرد و گفت:
- می ریم در بین پیروانشون می گردیم و بهترین رو انتخاب می کنیم. مگه نگفتی چهل و هشت ساعت وقت دارم؟
- آره ولی...
- من جادوگرم، سریع با آپارات کردن، پیروان همه خدایان رو پیدا می کنیم.

ندای درون خواست که مخالفت کند، اما ارکو در جزیره ای زیبا پر از گل های رنگارنگ، آپارات کرده بود.
- چرا حرف گوش ندادی؟ اصلا اینجا کجاست؟

ارکو لبخندزنان رو به ندای درون گفت:
- جزیره مانگالا، که مانبالا خداشونه، اسمش وسط لیست بود.
- می خوای چیکار کنی؟
- میرم دنبال پیروانش دیگه.
- وایسا! ما که نمی دونیم اونا چه جوری...
تا ندای درون به خود بیاید ارکو به سمت درختان بلند جزیره، پا تند کرده بود.

چند دقیقه بعد

اهالی قبیله مانگالا با نیزه های تیز دنبال ارکو کرده بودن و ارکو با سرعت هر چه تمام می دوید.

- گومبالا... مومبالا!

ارکو خطاب به ندا گفت:
- فکر کنم خیلی ازمون خوشش شون اومده نه؟
- آره اونقدری که دوست دارن شام امشبشون شیم!

بعد از چند دقیقه دویدن ارکو ناگهان ایستاد.
- چرا ما داریم دور جزیره می دویم، وقتی من می تونم آپارات کنم؟

مردم جزیرمانگالا که با غیب شدن ارکو برگی برایشان باقی نمانده بود، به جستجوی ارکو در گوشه کنار جزیره پرداختند.
ارکو با صدای پق نا پدید شد و در وسط شهر لندن ظاهر شد.

- خب این خدا از لیست خط می خوره دیگه؟

ارکو لبخندی زد.
- خیلی خدای باحالی بود، مراسم باحالی هم داشتن باید غریبه ها رو در درگاه خداشون قربانی می کردن!
- آخه این کجاش باحاله؟

ارکو ورجه وورجه کنان دور خود چرخید.
- خب... من از خون خونریزی و کشت و کشتار خوشم میاد. پس این خدا جزو علایقم محسوب می شه.

ندای درون آهی کشید.
- پس همینو بپیچم ببری دیگه؟
- نه می خوام بقیه خدا ها رو هم امتحان کنم.
ندای درون:

ارکو در چهل و هشت ساعتی که داشت همه لیست خدایان را زیر رو کرد؛ اما هر خدایی که درموردشان تحقیق می کرد را، به یک دلیل می پسندید. مثلا از نحوه مجازات کردن زئوس، یعنی صاعقه اش خوشش می آمد، یا عصای پوزیدون را دوست داشت، چکش ثور به نظرش پر ابهت بود و از قیافه سِخمِت خوشش می آمد.
در دقیقه آخر، پس از اتمام آخرین خدا، کفر ندای درون درآمده بود.
- اینم آخریش! خب انتخابتو کردی دیگه؟

ارکو کمی این پا و آن پا کرد.
- اممم...
- باز دردت چیه؟
- من همه شونو انتخاب می کنم!

ندا باورش نمی شد، بعد از آنهمه جان کندن، این بود نتیجه؟
- یعنی چی همه شونو؟
- آخه همه شون خدا های باحالین و تازه هر کی یه خوبی داره که اونیکی نداره، من چه جوری انتخاب کنم آخه؟

ندا نفس عمیقی کشید.
- خب کاریه که شده، می زنم رو گزینه پیش فرض همون همه محسوب می شه!
- این تضمینیه دیگه؟ می بریم تو مسابقه؟
- من نمی دونم، یعنی نمی تونم تصور کنم عواقب این کار چیه ولی خب انتخابیه که خودت کردی.

ارکو به این چیز ها توجه نداشت اگر یک خدا می توانست یک مسابقه را ببرد، همه خدایان توانایی چه کار هایی را که نداشتند.
چند دقیقه بعد ارکو آماده مسابقه بود. کمی دیر کرده بود اما مشکلی نبود؛ مسابقه هنوز شروع نشده بود.
طبقه هفتم جهنم جای وحشتناکی بود. همه جا پر از آتش فشان های داغ بود. زمین کویدییچ به جای چمن، زمین پر گدازه ای داشت که اگر بازیکنی از جارویش به پایین می افتاد، کارش تمام بود. از زمین و آسمان آتش می بارید و شیاطین کوچکی در گوشه کنار ورزشگاه در حال گرگ به هوا بازی کردن بودند!
تماشاگر ها هر یک بادبزنی در دست داشتند اما گویی چاره گر گرمای شدید زمین مسابقه نبود.ارکو اما آنقدر از خودش گردنبند و مجسمه خدایان مختلف را آویزان کرده بود که جارویش از حدی بالاتر نمی رفت. با اینکه ردای مسابقه اش داری خنک کننده بود، گرمای حاصل از انباشت اجسام مانع از خنک شدنش می شد.
او خودش را به سرعت به هم تیمی هایش که در گوشه ای از ورزشگاه مشغول صحبت کردن بودند رساند. دهان گریفیان با دیدن ارکو از تعجب باز مانده بود. جیسون با عصبانیت به او نزدیک شد.
-این چه وضعشه ارکو؟

ارکو نمی دانست کدام چیز، چه وضعش است.
- این زلم زیمبو ها چیه به خودت وصل کردی؟

ارکو که بین نماد ها گم شده بود و فقط طره ای از موی سفید- نقره ای اش مشخص بود، تکانی به خود داد.
- با این می تونیم مسابقه رو ببریم. من از خدایانم تقاضا می کنم که بهمون کمک کنن که هم بتونیم چیرلیدر باشیم وهم بازیکن، همزمان!
- وای ارکو از دست تو! باز رفتی سخت ترین راهو انتخاب کردی. ما خودمون یه راه حل پیدا کردیم ملانی یه طلسمی بلده که می دونه ازمون کلون بسازه و...

ارکو وسط حرف جیسون پرید.
- خب برا این یه راه حل پیدا کردین واسه بردن چی؟
و همانطور که در کتاب های مقدس خوانده بود تکرار کرد.
- اگه خدایان نخوان ما هم نمی بریم همه چیز به خواست اونها انجام می شه.

گریفیان سر به نشانه تاسف تکان دادند. جیسون نگاهی به ارکو انداخت.
- الانه که سوت بازی رو بزنن و وقت ی برای برداشتن اینا نداریم تو هم سعی کن فقط یه جا بمونی و تو دست و پا نباشی.

ارکو این را دوست نداشت. بازی کوییدیچ بدون حضور فعال او؟ غیر ممکن بود!
سوت شروع بازی زده شده بود. کاپیتان دو تیم با هم دست دادند و همه بازیکن ها سوار جارو هایشان به پرواز درآمدند. وزن ارکو همانطور که انتظار می رفت، روی جارو سنگینی می کرد اما گویا اصلا موجب آزده شدن خاطرش نشده بود. ارکو زیر آن همه گردنبند و بت دائم خدا های مختلفش را صدا می زد و در هر فرصت سعی داشت کوافل را بگیرد اما به دلیل سرعتی که داشت غیر ممکن بود. جیسون نیز کوافل را به بشکه پاس می داد و ارکو را کلا نادیده می گرفت.
اما و پیتر با چماق هایشان بلاجر ها را به سمت هافلپافی ها پرتاب می کردند و هافلپافی ها هم با بلاجر های تقلبی شان که به جای اینکه سمت تیم حریف پرتاب شوند، به خودشن می خوردند، درگیر بودند.
چوب ماهیگیری با سماجت دنبال اسنیچ بود و نیکلاس فلامل هم دست کمی از اون نداشت و سایه به سایه، اسنیچ را دنبال می کرد.
الکس تا کنون تمامی کوافل هایی که تیم هافلپاف سمت حلقه های گریفیندور پرتاب کرده بودند را گرفته بود.
هیچکدام از تیم ها گلی از آن خود نکرده بودند.
صدای گزارشگر هوا را می شکافت.
- چه می کنه این جیسون سوان، کوافل دستش گرفته و با بی باکی سمت دروازه هافلپاف حرکت می کنه. دروازه بان هافل، شتر سعی می کنه کوافل و بگیره، چه حرکتی زد و گــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

جیسون با حرکت ماهرانه ای کوافل را به سمت حلقه وسط پرتاب کرد و گلی برای گریفیندور ثبت شد.
صدای شادی و موج مکزیکی دانش آموزان گریفیندوری فضای سالن را پر کرد. چیرلیدر ها به سر دستگی گرواپ هرم معروف خود را ساختند و به شادی پرداختند.

- ده امتیاز برای گریفیندور ثبت می شه.

ارکو که تا آن لحظه فقط زیر لب خدایانش را صدا می زد، با خوشحالی تکانی به خود داد و همان تکان کوچک سبب این شد که از فرط سنگینی، به پایین سقوط کند. هر لحظه منتظر آن بود که در کوره های آتشی طبقه هفتم جهنم جزغاله شود، اما فقط خلا را احساس می کرد؛ به خاطر همین چشمانش را گشود اما به جای دیدن مواد مذاب طبقه هفتم جهنم، خدایان عصبانی که رو به رویش ایستاده بودند را دید.


پایان فلش بک- بارگاه الهی


- حرف بزن موجود فانی؟ ما مسخره تو هستیم؟

زئوس صاعقه اش را به رخ ارکو کشید.
- می خوای همین جا جزغاله شی؟

ارکو اصلا دوست نداشت تبدیل به ارکو کبابی شود بنابراین آسان ترین راه را انتخاب کرد.
- تقصیر ندای درونیم بود! اون بهم گفت!
دنبال مقصر گشتن! ایده محشری بود آن وقت دیگر او را مجازات نمی کردند.
ندای درونی ارکو به حرف آمد.
- دروغ می گه مثل تسترال! کار خودش بود می خواست همه خدا ها رو یه جا داشته باشه.

آمون به رو به ندای درون گفت:
- واسه ما مهم نیست کی گفته جفتتون مسئولین، تو می تونستی نذاری این کار رو بکنه.

دهان ندای درون بسته شد و دیگر چیزی نگفت.
هِرا از فرصت استفاده کرد.
- خب چه مجازاتی براش در نظر بگیریم؟
- به ارابه جنگی ببندیمش و با نیزه بیوفتیم به جونش!
این صدای آرِس بود که نیزه جنگی اش را بلند کرده بود.

- وقتی کارتون تموم شد قلبش رو بدین به من.
این نیز صدای آموت بود که صورت تمساحی اش را بلند کرده بود.
هر یک از ایزدان فکری برای مجازات این بنده بسیار خطاکار داشتند، اما مرلین سخن آنها را قطع کرد.
- مجازاتش رو به من بسپارید هر چی نباشه یه جادوگره و امورش به من مربوط می شه.

خدایان پس از کمی بحث و غرغر کردن، راضی شده و یکی یکی غیب شدند.
مرلین دست ارکو را گرفت و گفت:
- بیا بریم فرزند برنامه های خوبی برات دارم!


زمین مسابقه- یک ساعت بعد


- و جیسون پنجاهمین گل گریفیندور را به ثمر رسوند.

در همان حین که گریفیندور ها شادی می کردند و چیرلیدر ها دیوانه وار در حال قر دادن بودن؛ چوب ماهی گیری قلابش را سمت اسنیچ بلند کرد و آن را گرفت.
صدای گزارشگر کر کننده بود.
- بـــــــــــــله! همینه! جستوجوگر گریفیندور اسنیچ رو می گیره صد و پنچاه امتیاز برای گریفیندور و بازی با برد گریفیندور تموم می شه.

بعد از اتمام و برد بازی اعضای تیم جیسون را رو شانه هایشان گذاشته بودند و دور ورزشگاه می چرخاندند.
جیسون شادمانه و درحالی که برای اولین بار لبخند بر لب داشت، نگاهی به جمعیت انداخت.
- عه پس ارکو کوشش؟

اما با بیخیالی گفت:
- نمی دونم همین جا ها... آهان اونجاست!
اما به ارکویی که با شتاب به آنها نزدیک می شد اشاره کرد.
ارکو به طرف جمعیت آمد.
- بازی عالی بود بچه ها خیلی کیف کردم همه تون عالی بودین.

الکس با سوء ظن نگاهی به ارکو انداخت.
- چه اتفاقی واست افتاده بود ارکو؟ اون زلم زیمبو ها چی بود به خودت وصل کرده بودی؟

ارکو نخودی خندید.
- به سرم زده بود!
ارکو به جماعت حامل جیسون پیوست و کسی هم متوجه نشد این ارکو، همان کلونی بود که ملانی برای چیرلیدری ساخته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در 1400/5/13 23:51:08
پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف VS گریفندور

سوژه: خدا


بوم!

چشم های اما قبل از اینکه بتواند آنها را کامل باز کند بسته شد. نه به این دلیل که خسته یا خوابآلود بود، بلکه به این علت که برای چندمین بار از تخت طبقه دوم به زمین سقوط کرده بود. در حقیقت این سقوط های از تخت به فرش تقصیر اما نبود، تقصیر خشکمالی و خشکسالی بود.
به علت خشک مالی و تبخیر شدن عجیب سکه های بودجه هاگواتز، تخت یک طبقه نازنین اما را گرفته بودند و او و لوسی را مجبور کرده بودند که از تخت دو طبقه تسترال در رفته ایی استفاده کنند. تازه به علت خشکسالی هم جریان کولر جادویی شان مدام قطع و وصل میشد و بدن بیچاره اما در تمام طول شب ، بین صحرا و قطب شمال در رفت و آمد بود. بنابراین صبح ها مغز اما آنقدری آنتن نداشت که یادش بیندازد که تختش طبقه دوم است و در نتیجه معمولا صورتش روی فرش کف اتاق نیمرو میشد.
اما که امروز حتی بیشتر از روزهای دیگر از سقوطش دردش گرفته بود زیر لب گفت:
- ای بر پدر...

با سرازیر شدن ژله سبزی بر تمام بدنش و صدای خوردن چیزی به زمین حرفش نصفه ماند و جمله اش را عوض کرد:
- این دیگه چیه؟ اه! چه لزجه!

پیتر که داشت از زمین بلند میشد جواب داد:
- پامو شکستی! ای بابا....این آب دماغ حلزون دریاییه که جنابعالی حرومش کردی! اه! میخواستم قبل مسابقه انرژی بگیرم ها!

اما که با اکراه داشت مایع لزج را از صورتش کنار میزد گفت:
-چیییی!؟ از آب دماغ حلزون دریایی؟ خجالت نمیکشی اومدی تو خوابگاه دخترا؟ مسابقه چیه؟

پیتر با نگاه عاقل اندر آب حلزون دریایی جواب داد:
- اولا که اینجا راهروعه! کدوم خوابگاه دخترا!؟ بعدشم یادت رفته که امروز مسابقه داریم؟ نگا دفاع تیم ما رو! بدو بیا تو زمین که تمرینات قبل مسابقه داریم!

اما با مغزی که تازه آتنش بالا آمده بود یادش امد که دیروز به علت خشک مالی شدید تر خوابگاهشان را گرفته بودند و دیشب در راهرو خوابیده بود و بعله امروز مسابقه داشتند.....

زمین کوییدیچ

اما که مجبور شده بود برای پاک کردن اثرات حلزونی پیتر دوش بگیرد و با عجله بیرون بیایید، بیشتر از اول صبح بدنش درد میکرد و سرش هم کمی گیج میرفت ولی قبل از آنکه فرصت نگرانی پیدا کند فریاد ملانی او را از جا پراند.
-رزم آوران و عقابهای سلحشور! امروز روز مهمیه! روز اول مسابقاته! و من ازتون خواستم که یکم زودتر بیایین که یک سری اموزشات حمله ببینین. اینم مربی تونه! ابی گولاخ! معروف به رد چاقو در ابرو و فن کف ماهی!
و مرد قد بلند و عضله ایی کنارش را نشان داد. ابی گولاخ سبیل بزرگ و جاهای زخم های متعددی داشت و با تتوی "بکش کنار، اوف میشی" روی بالای سینه اش هیچ شباهتی به مربی نداشت.
الکس که کنار اما بود پرسید:
- برای چی باید اموزش ببینیم؟ مگه جنگه؟ چند تا توپ و جاروعه دیگه!

ملانی که انگار منتظر همین جمله بود فریاد دیگری زد:
- بعله جنگه! جنگ قهرمانی! و ما نمیدونیم تیم حریف قراره با چی بهمون حمله کنه! چون چاقو رو میشه زیر ردا قایم کرد، به نظرم این سلاح خوبیه! زود باشین به صف شین! وگرنه همتون از فردا شب کنار اما و لوسی تو راهرو میخوابین!

قیافه رنگ پریده اما به قدری شبیه گربه باران خورده بود که همه به صف شدند که به وضعیت او دچار نشوند. ابی گولاخ مدل چوبی تمرینی را آورد و بعد از چند حرکت در هوا، چاقو را در پهلویش فرو کرد. همگی سرشان را تکان دادند. هیچ کس چیزی نفهمیده بود.
ملانی به هر کدامشان یک چاقو بزرگ داد و گفت:
- خب روبروی هم وایسین، فنو بزنین!

جیسون با لحنی خشک گفت:
- روبروی هم؟ چرا از این مدل چوبیا نمیدین بهمون؟
-بودجه نداریم! همین یکیو داشتیم که اونم چاقو خورد. بهتره از الان روی ادم تمرین کنین که حسابی حرفه ایی بشین! تا وقتی همدیگرو نکشین اوکیه. اگه اعتراضی دارین به راهرو اشاره میکنم!

همه جفت شدند و اما روبروی الکس قرار گرفت. حالا سرش بیشتر از قبل گیج میرفت ولی سعی کرد روی چاقو تمرکز کند. صدای ملانی را شنید که به آنها میگفت شروع کنند. چاقویش را لرزان به سمت الکس گرفت و چاقوی الکس را که داشت نزدیکش میشد دید....

بوم!

اما دیگر سرگیجه نداشت. فقط یک دفعه هوا خیلی خیلی گرم شده بود و به جای الکس دختر موقرمزی جلویش لبخند میزد.
-عهه....الان چی شد؟

دختر به برگه ایی که دستش بود نگاه کرد و گفت:
- هیچی تو مردی! ....خب اینم دفاعشون....تیم اینا کامله!

اما که ارور 404 در صورتش پیدا بود گفت:
- جانم؟! من مردم؟ چرا اونوقت؟ همینجوری الکی؟

- الکی که نه...چاقو خوردی دیگه! نگران نباش همه تیمتون با هم مردین! قشنگ دل و روده همدیگرو با چاقو سفره کردین.

اما به کنارش نگاه کرد. دختر راست میگفت تمام اعضای تیمش کنارش ایستاده بودند ولی ظاهرشان فرق کرده بود. خیلی رنگ پریده بودند و به جای ردای کوییدیچ لباس قرمز پولکی چسبانی تنشان بود.
اما به لباس های خودش نگاه کرد، خودش هم همچین لباسی تنش بود ولی نکته مهم را تازه دیده بود.

- یا پیاز آرتور! پاهام! پاهام کوش؟

در واقع نه اما و نه هیچ کدام از اعضای تیمش پایی نداشتند. بلکه بدن رنگ پریده شان در پایین تنه جمع میشد و کم کم محو میشد. درست مثل....
صدایی پشت سر اما گفت:
- روح شدی دیگه! روحا که پا ندارن!

اما برگشت. پشت سرش آموس و بقیه اعضای تیم هافلپاف جمع شده بودند. انها هم ظاهری مثل تیم گریفیندور داشتند با این تفاوت که لباس پولکی چسبانشان زرد بود.
اما با وحشت پرسید:
- واقعا مردیم؟ وایسا....شما دیگه چرا مردین؟ اینجا کجاست؟

آموس با بی حوصلگی گفت:
- یه از مرلین بی خبری کلا جو جنگ راه انداخته بود. واسه ماهم مثل شما مربی جنگی اوردن اونم جنگ با صاعقه جادویی....دیگه نتیجه اش هم داری میبینی دیگه. بعدشم معلومه دیگه! اینجا جهنمه! اونم طبقه هفتم! زدی یکو با چاقو کشتی انتظار داشتی کجا ببرنت؟

اما میخواست دوباره سوال بپرسد که چند نفر با عصاهای بلندی که از آنها آتش بیرون میزد، همه انها مجبور به راه رفتن شناور بودن کردند. بعد از چند لحظه اما متوجه شد که به سمت استادیوم بزرگی میروند و فریاد های عجیبی به گوشش میرسد.
از الکس که نزدیکترین فرد به او بود پرسید:
- میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ ....اهم....راستی ببخشید کشتمت!
- داریم میریم بازی کنیم! انگار اون دنیا حوصله شون سررفته بوده، ما که همه با هم مردیم فکر کردن بازیو همینجا تو جهنم برگزار کنن که سرحال بیان....اشکالی نداره، به هر حال منم کشتمت دیگه.

تیم ها وارد استادیوم بزرگی شدند. دور زمین کوییدیچ شلعه های بلند آتش به چشم میخورد و حتی دروازه های دو طرف زمین هم در آتش میسوخت. روی صندلی های استادیوم، موجودات بسیار عجیبی نشسته بودند که یا آتش گرفته بودند، یا اندام های عجیبی داشتند. ولی در قسمت کوچکی در سمت راست استادیوم خبری از آتش نبود و کاملا نورانی به نظر میرسید. کسانی که در آن قسمت نشسته بودند، ظاهر انسانی داشتند و در وسط آنها پیرمردی بامزه و تپلی با موهای سفید نشسته بود.
اعضای تیم ها در جایشان مستقر شدند. البته چون شناور بوند دیگر احتیاجی به جارو نداشتند.

گزارشگر بازی که یک کپه خاکستر بود و اصلا دهان یا جسمی نداشت با حرارت شروع به صبحت کرد:
-صبح شنبه جهنمی تون بخیر! به همه اهالی جهنم و چندین عضو بهشتی که برای دیدن بازی اومدن خوش آمد میگم. بذارین بدون هدر دادن وقت بریم سراغ بازی! ....بازی شروع میشه!

اما بقیه حرفهای گزارشگر را نشنید چون در حال فرار کردن بود.
بازی جهنمی با چیزی که آنها بلد بوند خیلی فرق داشت. توپها گوی های آتشینی بودند که دنبال بازیکن ها میرفتند که آنها را بسوزانند و اسنیچ هم چشم یکی از تماشاچی های جهنمی بود که به جای بال داشتن، با مژه زدن پرواز میکرد.
در این شرایط هیچ کس نمیتوانست بازی کند. همه یا در حال نعره زدن و سوزانده شدن و یا در حال فرار بودند.
بلاخره بعد از نیم ساعت اما توانست نزدیک داور بازی که گربه ایی با دندانهای خونین بود، بشود و پرسید:
- این بازی کی تموم میشه؟اوخ! مگه نمردیم چرا آتیش اینجا درد داره؟

گربه با لبخند چندشی گفت:
-تا هر وقت که چشمو بگیرین یا امتیازتون برسه! نگرانش نباش تا ابد وقت داریم! بعدم....جهنمه دیگه! اینم جزئی از عذابتونه.

یکی از توپها اتشین به سمت اما حمله کرد و او فرصت نکرد سوال دیگری بپرسد. در حینی که داشت شناور شده فرار میکرد با خودش فکر کرد باید کاری کند.شاید اگر بازی را ببرند، بتوانند تخفیفی در مجازاتشان بگیرند. در همان لحظه نگاهش به قسمت بهشتی استادیوم افتاد. با خودش فکر کرد آنها حتما کمکش میکنند. بهر حال بهشتی ها باید مهربان باشند.
بلاخره بعد از هجده بار دور زدن توانست از شر توپ آتشین خلاص شود و به جایگاه بهشتی ها رفت و به پیرمرد بامزه وسط جمع گفت:
- امم....میگم من واقعا قاتل نیستما! یعنی اینا اشتباه زدن ما رو آوردن اینجا! شما حتما آدم خوبی بودین که رفتین بهشت نه؟ میشه کمکمون کنید؟

پیرمرد لبخند شیرینی زد و گفت:
- اما ونیتی....حتی اگه الکسم نکشته بودی، اونقدری کلاهبرداری کردی که اینجا باشی...بعدشم من که "آدم خوب" نیستم من خدام!

وقتی در یک ثانیه مرده باشید، در طبقه هفتم جهنم باشید، مثل بچه قورباغه دم داشته باشید و از دست توپ های اتشین جهنم فرار کنید، دیگر از دیدن خدا هم تعجب نخواهید کرد.بنابراین اما ادامه داد:
- عه وا! خدایا! چه افتخاری!...من همیشه فکر میکردم خدا باید یه جور دیگه باشه! شما خیلی گوگولی این!

- خدا از دید هر کسی یه شکله! مهربون ترین شکلی که میتونه تصور کنه! مثلا تو چشم هم تیمیت آرکو الان یه چاقوی آشپزخونه گل گلی ام در ضمن بیخود تلاش نکن، من همینجوری دارم از بازی لذت میبرم بنابراین دخالتی نمیکنم!
در همان لحظه فریاد بلندی به گوش رسید. گوی آتشینی زاخاریاس و نیکولاس که در گوشه ایی پناه گرفته بودند را، همزمان سوزانده بود و به طرز عجیبی به آنها چسبیده بود و جدا نمیشد. اما متوجه شد توپهای آتشین به تدریج وحشی تر میشوند و حلقه آتش دور زمین هم مدام تنگ تر میشود. باید زودتر یک فکری میکرد. چاره ایی نداشت. او تنها یک استعداد داشت و آن هم کلاه گذاشتن سر بقیه و گول زدنشان بود.
صدایش را صاف کرد و گفت:
- میگم پروردگار بزرگ و توانا! برام عجیبه که دارین لذت میبرین، اخه احساس نمیکنین اینا دارن مسخره تون میکنن؟

خدا که داشت به نیکولاس نیم سوخته میخندید جواب داد:
- ههه....چرا مسخرم کنن؟

- اخه شما رو مجبور کرد بیایین تو جهنم....اونم یه قسمت کوچیک...تا بازی رو به روش جهنمی ببینین! اینا میخوان قدرتشونو به رختون بکشن!

خدا کمی اخم کرد و اما با امیدواری ادامه داد:
- راست میگم! مگه نباید شما قدرت برتر همه جا باشین؟ اینا چطور جرات کردن این بازیو اینجا برگزار کنن؟ باید می اوردن تو بهشت که شما مجبور نشین تا اینجا بیایین! باید دوباره قدرتتون رو بهشون نشون بدین که حساب کار دستشون بیاد!
خدا که واضحا عصبانی بود گفت:
- واقعا منظورشون این بوده؟ این خیارشورهای دریایی چطور جرات کردن!؟ همه تون رو نابود کنم خوبه؟
-ها؟ نه نه! اینجوری که کسی نمیمونه قدرتتون رو یادش بیاد! مثلا....مثلا.....میتونین بازی رو ببرین که همه بدونن فقط خدا است که میتونه هر بازی رو ببره!

- بازی رو ببرم؟...این که کاری نداره! کنارش شمام رم تبدیل به لوبیا کنم بهتر نیست؟

اما که نمیخواست وضعشان از این بدتر شود سریع گفت:
- نههه!....همون بازی کافیه! ما بندگان شما همه این اتفاقات رو تا ابد بازگو میکنیم وقدرت شما تا همیشه باقی میمونه! کسی حرف لوبیا رو که باور نمیکنه!

خدا کاملا گول خورده بود. در حقیقت اما برای این کار به خودش افتخار میکرد ولی متاسفانه مرده بود و نمیتوانست پز این اتفاق را به کسی بدهد.
خدا با چهره عصبانی شروع به بزرگتر شدن کرد تا جایی که قدش به حلقه های دوازه های آتشین رسید. با صدایی که چندین برابر بلندتر شده بود، گفت:
- از اونجایی که احساس میکنم به بارگاهم توهین شده، میخوام بهتون نشون بدم بازی یعنی چی ....اینجوری یادتون میاد قدرت اصلی مال کیه؟

استادیوم تقریبا ساکت شد. ناگهان خاکستر گزارشگر پرسید:
- الان خدا تو کدوم تیمه؟

اما سریعا گفت:
- خدا با ماست! پولکی قرمزا!

تیم هافلپاف که گیج شده بودند میخواستند اعتراض کنند ولی خدا با پرتاب اولین توپ و گل کردن آن در دروازه هافلپاف جای هیچ گونه اعتراضی را باقی نگذاشت.

خدا با چنان سرعتی گل میزد که دیگر توپ دیده نمیشد و فقط نوری از توپ آتشین از دست خدا تا دروازه نشان دهنده حرکت توپ بود. به همین ترتیب در عرض یک دقیقه امتیاز گریف پولکی به 25000 رسید. اعضای هر دو تیم چون میخواستند حداقل روحشان سالم باقی بماند، در گوشه ایی از استادیوم پشت خدا جمع شده بود و هیچ کدام نه جرات کمک و نه جرات دفاع در برابر او را نداشتند.
همه منتظر بودند که بازی با چنین امتیازی تمام شود ولی انگار امتیاز مورد نیاز در جهنم، بینهایت به اضافه یک بود و معلوم نبود که چه موقع به آن برسند. بنابراین اما که واقعا از گرمای بیش از حد کلافه شده بود سعی کرد باز به خدا نزدیک شود. به هرحال مرده بود، بدتر از این که نمیتوانست بشود.
- اهم! ای بزرگ و توانا! دهنمون از توانایی گل کردنتون کف کرده....یعنی میگم خیلی خفن اید ....فقط این چشم پرنده هم بگیرید، بازی تمومه و دیگه قدرتتون خار هیپوگریفی شده در چشم این جهنمیا!

خدا لحظه ایی از گل زدن ایستاد و گفت:
- اینو میگی؟ این خیلی وقته تو مشتمه!
و بعد چشم مچاله شده را در کف دستش نشان داد.
ناگهان صدای بلندی به گوش رسید و زمین شروع به لرزیدن کرد. همه کسانی که در استادیوم بودند میدویدند و جیغ میزدند. اما که ترسیده بود ، دوباره به سمت داور گربه ایی رفت و پرسید:
- ما بازیو بردیم نه؟ الان جایزه نداریم؟ چه اتفاقی داره میوفته؟

گربه که دیگر لبخند نمیزد گفت:
- جایزه؟ هییی....نفهمیدی چی کار کردی نه؟ شما بازیو نبردین! خدا برده!اونم از جهنم! برای همین همون مجازات میشیم! میریم هفت طبقه پایین تر! طبقه چهاردهم! اونجا جایی که حتی جهنمم نمیتونه تصورشو کنه!
اما باورش نمیشد.این درست نبود. آنها نمیتوانستند هفت طبقه پایین تر بروند.هفت طبقه گرمتر!آنها...

بوم!


- چرا زدی تو سرش؟ خب میزنن تو سر ادم غش کرده؟
-مگه نمیگین سرما خورده غش کرده؟ گفتم شاید سرماشو تف کنه!
- خدایااااا!!! اصلا کی تو رو راه داده استر؟ تو اصلا تو تیم نیستی! برو بیرون!

چشمهای اما بسته بود ولی متوانست دعوای بین آستر و ملانی را بشنود. دیگر گرمش نبود ولی باز سرش گیج میرفت. با بی حالی چشم هایش را باز کرد.

-ببین خودش به هوش اومد! گفتم سرماشو تف میکنه!

پیتر که بالای سر اما بود گفت:
- این بدبخت دیشب تو راهرو سرما خورده! نگا قیافه شو! انگار روح دیده!

اما آرام گفت:
- خدا رم دیدم! تازه برامون یه عالمه گلم زد! ما بردیم!

همه در سکوت به اما خیره شدند و بعد از چند لحظه آرکو گفت:
-گفتم کار با چاقو استعداد میخواد! نگفتم؟ تا چاقو رو دید غش کرد و الان اون یه گردو مغزی هم که داشت از بین رفته! ملانی این واسه ما دفاع نمیشه! دفاع ذخیره نداریم؟

ملانی که با ساعتش نگاه میکرد گفت:
- نخیر! بودجه نداریم! دیگه زمانیم نداریم که بگردم دنبال بازیکن جدید! ولش کنین، پاهاشو چسب میزنم به جارو! همینجوری دکوری جلو دروازه نگه اش دارین شاید یه توپی چیزی بهش خورد، افتاد خطا گرفتیم!

بقیه بلافاصله با حرف ملانی موافقت کردند و اما که همچنان بی حال بود روی زمین رها شد. لبخند زد. هم زنده شده بود و هم بازی را برده بودند. حالا مهم نبود که همه این اتفاقات در ذهن او رخ داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM