جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 23:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


برتوانا
Vs.
پیامبران مرگ



سر بر آوردن! (پست دوم)





مرگ توی گوشه‌ای از ورزشگاه تنها و دور از همه ایستاده بود. ورزشگاه دور سرش می‌چرخید. می‌چرخید و می‌چرخید. می‌چرخید و می‌چرخید و می‌چرخید. می‌چرخید و...

- داداش اگه نمیفتی خودم بیفتم!

مرگ با صدای ورزشگاه که توی سرش بود به خودش اومد. ضربان قلب مرگ تندتر شده بود. صدها فکر خوب، بد و افتضاح به ذهنش هجوم آوردن. انگار که شقیقه‌هاش می‌خواستن به‌هم برسن و به‌هم نزدیک‌تر بشن، مرگ لحظه به لحظه داشت به تجربه‌ی ترکیدن سر نزدیک‌تر می‌شد.

قلب مرگ تپید و تپید. دیگه داشت خسته می‌شد. بالاخره اونم فقط یه عضله‌ی ساده بود و مثل باقی عضله‌ها به استراحت نیاز داشت. که ناگهان یه نفر از ناکجا آباد یه صندلی برای قلب مرگ گذاشت و قلب، بر روی صندلی نشست. قلب خسته شده بود. قلب، جا زد. قلب مرگ دیگه نمی‌خواست بتپه و خسته شده بود. پس دیگه نتپید.
حتی به غلط! کی تعیین می‌کنه درست و غلط چیه؟ مرگ دراز به دراز کف زمین افتاد و هرکس اونو می‌دید، فکر می‌کرد مرگ، مرده بود. شاید هم درست فکر می‌کرد. شاید، مرگ واقعا مرده بود.

فلش بک- سال ۲۴۳۸ پس از کیومرث، ششمین سال پادشاهی گرشاسپ، دهمین و واپسین پادشاه پیشدادی.

گرشاسپ در بهترین دوره پادشاهی‌اش به سر می‌برد. کسی حتی جرئت نگاه کردن به ایران را نداشت و اوضاع کاملا بر وفق مراد مردمان، پادشاه و درباریان پیش می‌رفت. به غیر از پسر دوم پادشاه. در آن زمان، بدبینی و بد اندیشی بسیاری درباره جادو و جادوگری میان مردمان قلمرو و همچنین در میان اعماق قلب فرمانروای قلمرو، پدر گادریک گراپندار وجود داشت و این بد اندیشی و محافظه کاری، تا حد زیادی پیشرفت سرزمین را پس انداخته بود.

اما این تنها گادریک بود که نظری به آینده و دلی در گذشته داشت و به عنوان یک شاهزاده، می‌خواست هم جادو را داشته باشد، هم مردمان را و هم پدر را. امری غیرممکن بود و مشخص شد که گادریک سخت در اشتباه است و حقیقت، آنچنان بر رخ نمود که دست او بر پدرش.
گادریک سخت تلاش می‌کرد که پدر، خانواده و قلمرو را نزدیک نگه دارد و جادو را نزدیکتر. اما هیچکدام از این چهارتن، نمی‌بایست از وجود دیگری خبردار می‌شدند و ماموریت خطیر گادریک، حفظ پنهانی این رابطه آشکار بود.

اما طبیعت نگذاشت که شاهزاده این رابطه را پنهان نگه دارد و مجبور به این شد که برای موفقیت هرچه دارد را ترک کند و برود.

مدت‌ها از رفتن گادریک گذشت و شبی از شب‌ها، گرشاسپ پیر در بستر مرگ آرمیده بود و جانش داشت کم‌کم به سر می‌آمد. ناگهان گلوله‌ای درخشان از نور قرمز رنگ و زیبایی دید که از درون دیوار گذشت و به میان اتاق پادشاهی آمد. گلوله زبان به سخن باز کرد.
- پدر! منو ببخش که مجبور به گرفتن همچین تصمیمی شدم. باور کن که من تمام نیرو و توانم رو در گسترش قلمرو و دوستی و خیرخواهی این سرزمین گذاشتم و اگر دوباره فرصتشو به دست بیارم، خواهم گذاشت. اما از این غمگینم که تو درحال رفتنی و من نمی‌تونم کنارت باشم و بدرقه‌ت کنم. ولی بهت قول می‌دم، پدر! که یه چیز ماندگار به یادت به جا بذارم. تو همیشه دوست داشتی که جهان رو داشته باشی و نقش جهان، زیر پات باشه. پس منم به یاد تو یه نقش از جهان درست می‌کنم و به یادگار می‌ذارم.

و این آخرین ارتباط میان پدر و پسر در آن شب سراسر اندوه بود. زیرا پدر، غم پسر را ندید و پسر، اشک پدر را ندید، اشکی که هنگام استقبال پدر ازخوابی که قرار نبود هرگز از آن بیدار شود، از چشمش سرازیر شد.

فلش فوروارد- سال ۲۷۱۲ پس از کیومرث، شصتمین و آخرین سال حکومت کیخسرو، سومین پادشاه کیانی.

گادریک گراپندار، جادوگر، خوابگزار و مشاور کیخسرو، دومین فرد قدرتمند از لحاظ مقام و اولین فرد قدرتمند از باقی لحاظ بود و جدا از رفاقت عمیقش با کیخسرو، رابطه‌ای بسیار نزدیک و مانند استاد و شاگرد با او داشت. هردو استاد یکدیگر بودند و هردو، شاگرد!
گادریک به شدت به دنبال یادگیری اسرار جنگی بیشتر بود و کیخسرو به دنبال کشف و دیدن اسرار دنیای جادویی و یکدیگر را در این مسیر طولانی مکمل و همراه بودند.

گادریک به سبب اعتمادی که به کیخسرو داشت، یادگار پدرش را، جام زنده و با احساس جهان بین را به او بخشید و از او خواست که با دقت از آن مراقبت کند و به درستی از آن استفاده کند.
قراری که بین گادریک و کیخسرو بسته شده بود، این بود که جام تا زمان حیات کیخسرو در دست او باشد و در مقابل کیخسرو، برای هر اقدام و استفاده از جام، با گادریک مشورت کند.

اما حالا کیخسرو در واپسین لحظات عمرش بود و لحظه‌ی وداع دو دوست، فرا رسیده بود. اما به گادریک اجازه ورود به بستر کیخسرو را ندادند و گادریک به این پی برد که درباریان کیخسرو به دنبال جام جهان‌بین هستند.
پس گادریک جام جهان‌بینش را برداشت و تبدیل به ورزشگاهی کرد، منقش به نقش جهان و محسوس به احساسات. گادریک و دوستش سالازار هر صبح در نقش جهان مشغول به تمرین می‌شدند و تفریحشان در آن دوران، فقط کوییدیج بود.

هر دفعه سالازار دروازه‌بان می‌شد؛ اما این‌بار پست ها عوض شده بود و سالازار به جای گادریک، مهاجم شده بود. گادریک کوافل را به سمت سالازار پرتاب کرد. سالازار کوافل را گرفته بود و...

فلش فوروارد- زمان حال!

سالازار کوافل رو گرفته بود و از بلاجر جاخالی داد. به طور نمایشی از الستور و فورد گذشت و با یه پاسکاری تمیز با لرد، کوافل رو به سمت حلقه دروازه شوت کرد. اما این تلاش تحسین برانگیز سالازار هم مثل بقیه‌ی تلاش‌ها خیار شد! شاید بگین خیار چه ربطش به سالازار! ولی خب، حداقل می‌تونیم بگیم دوتاشون سبزن!

بازیکن‌ها به سمت زمین فرود اومدن. همه با ناامیدی از تلاش‌های بی‌نتیجه‌شون می‌گفتن. حتی یکی قسم می‌خورد که دیده روی خط دروازه‌ها یه محلول زردرنگ ریخته شده و دروازه‌ها طلسم شده!

دینگ!
مرگ دستشو توی رداش برد و لیستشو بیرون آورد.
- باید برم جون یکیو بگیرم. ترزا اگه دیر رسیدم برو تو زمین تا برگردم.

مرگ که تایید ترزا رو گرفت به سمت پورتال ورودی ورزشگاه راه افتاد. ناگهان ورزشگاه تغییر چهره داد و ست صورتیش رو به همه نشون داد. نورهای ورزشگاه طوری همه‌جارو پوشونده بودن که همه‌چیز و همه‌جا صورتی شده بود و گابریل ذوق‌کنان، از شنای روی زمین برداشت و به هوا پاشید.
- بارون شن! بارون شن!

گروه هواشناسی که این لحظه رو دید، از ترس بند و بساطشو جمع کرد و رفت. چون اون روز، هوا رو آفتابی اعلام کرده بود و گابریل با اون عملش، هم کل سال‌های تجربه اونارو برد زیر سوال، هم خورشید رو با کلی عشوه‌های گابریلکی و دلبری و فن و ترفند‌های کیوت کودکانه چرخوند و پشتشو به همه کرد و همه فهمیدن خورشید، پشتش به ماست.
اما هدف ورزشگاه از صورتی کردن خودش، فقط این بود که بگه "من خامه توت‌فرنگی می‌خوام."

- الان نمی‌شه. کار دارم! بعدا بهش می‌رسی...

ورزشگاه چندین لرزه‌ی کوچیک به خودش داد. گابریل که لرزه‌ها و ناراحتی نقش جهان رو دید به مرگ نگاه کرد.
- دلش خامه می‌خواد. دلت میاد دلشو بشکنی.
- همین‌که گفتم. کارم مهم‌تره!

ورزشگاه بعد از شنیدن دیالوگ مرگ، تکون سهمگینی به خودش داد. به طوریکه قیمه‌ها و ماستایی که هری با خودش آورده بود که توی جایگاه وی‌آی‌پی بخوره، باهم قاطی شدن. تماشاگرا روی هم ریختن و از این گوشه، به اون گوشه جابه‌جا می‌شدن. اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. ورزشگاه عصبانی شده بود. ورزشگاه قهر کرده بود و قرار بود همه‌رو به نفرین کف شامپو توی چشم دچار کنه. پس کفای شامپوی خودش رو به روی تماشاگرا رها کرد!
اما خوشبختانه چون نصف‌جهان ورزشگاه برتوانا بود و همنشین گابریل، کفا، کف شامپو بچه‌ی گلرنگ بودن و چشمو نمی‌سوزوندن. اما قضیه به اینجا ختم نشد و ورزشگاه کلا قهر کرد. پس علاوه بر دروازه‌ها که خیلی قبل‌تر برای اعمال تهدید بسته بودشون، درها و همه‌ی معابر و جاهای عبور و مرور خودشو بست و کاملا قهر کرد.

مرگ که دروازه رو روی خودش بسته دید، سرش سیاهی رفت. دنبال یه گوشه خلوت گشت که شاید تنهایی حالشو بهتر کنه. اما نکرد! و همونطور که خوندین و خبردارین، مرگ مرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/7 23:34:15
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/7 23:47:53
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/7 23:50:49
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/9/7 23:52:23
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پیامبران مرگ و برتوانا

سوژه: دروازه مسدود و تغییر چهره و آسیب نزدن و یکی از اعضای تیم را بکشید و در پایان سوژه به زندگی برگردانید!


پست چهارم و آخر


از آنجایی که مسابقه در اصفهان برگزار می‌شد، اعضای تیم، خانواده‌ی سالازار و لرد به همراه سکینه خانم و دخترش، در ساعت شش صبح جلوی خانه‌ی سالازار جمع شدند و با توشه‌ای از تخم‌مرغ آب‌پز و کتلت سرخ‌شده، سوار مینی‌بوس بنز قرمزرنگ شده و به راه افتادند. اگرچه بقیه‌ی اعضای تیم به این سفر به چشم سفر تفریحی نگاه می‌کردند و با چهچه‌زدن‌های سالازار و قصه‌گفتن‌های لرد مشغول خوش‌گذرانی بودند، اوضاع گلرت چندان خوب نبود. در وهله‌ی اول، گلرت هیچ‌وقت سوار مینی‌بوس نشده بود و به تکان‌های آن عادت نداشت. به همین علت هم در همان دقایق اول بعد از سوار شدن دچار حالت تهوع شده بود و با بوی بد تخم‌مرغ پخته‌ای که در اتوبوس پیچیده بود، مدام حالش بدتر می‌شد. ضربه‌ی دوم وقتی به گلرت وارد شد که فهمید تیمشان جارو ندارد. انگار دولت محفلی چیزهای زیادی را ممنوع کرده بود که یکی از آنها داشتن جاروی پرنده بود. البته قرار بود برای بازی «یک چیزی» به آنها بدهند ولی گلرت مطمئن نبود منظور از یک چیز جاروی پرنده باشد. در ذهن گلرت این تیم نه‌تنها قابلیت برد را نداشت، بلکه دقیقاً مایه‌ی آبروریزی هم بود و به همین دلیل هم برنامه‌های آینده‌اش برای تسخیر دولت رسماً کان لم یکن به نظر می‌رسید. تنها کسی که گلرت کمی به او امید داشت و انگار می‌دانست دارد چه می‌کند دوریا نسترن بود. دوریا نسترن حتی در طول سفر شش ساعته‌شان به اصفهان تیم حریف را هم آنالیز کرده بود. بعد از پس‌گردنی هفتم به اصغرشیره که سعی در معتاد کردنش داشت، در میان اتوبوس ایستاد و گفت:
- آقایون! داداشا! خوب گوش کنین ببینین چی می‌گم! تیم حریف چند تا بازیکن خوب داره که الان براتون می‌گم! یکی اردشیر تهرانیه که تو مهدکودک این پولدارا کار می‌کنه و چون اسم مهدکودک الستوره بهش میگن آرشام الستور! یارو یه بچه‌زرنگه و قشنگ بازی بلده! بازیکن بعدی گلشیفته بیداره که اسم و فامیلشو بهم چسبوندن و بهش میگن «گب»! خواننده هستن! حتماً شنیدین دیگه... همون که می‌گه یه امشب شبه عشقه... همین امشبو داریم!

همه به جز گلرت سرشان را تکان دادند و سالازار شروع به تک‌خوانی آهنگ شب عشق کرد. بعد از آخرین تلاش‌های حنجره‌ی سالازار برای ادا کردن آهنگ، دوریا نسترن ادامه داد:
- این گب یه خواهرم داره به اسم ترزا! اونم خواننده‌ست! یه دختر نازم داره به اسم سحر! این خواهران غریب و عجیبم هستن و ضربات برگردان قیچی خوبی میزنن! آخرین فردی هم که باید نگرانش باشیم آقا مرگه هستن! همون همکار اصغر شیره‌ای هستن پیش بچه‌های بالا! ایشون رفتن رو قرص‌فروشی و اسم خودشونم گذاشتن مرگ!... بقیه‌شون دیگه مهم نیستن و از پسشون برمی‌آییم!

در همین لحظه گلرت در اتوبوس بالا آورد و هیکل خودش و شهین و مهین که کنارش بودند را متبرک کرد. به همین دلیل هم مینی‌بوس چندی مانده به اصفهان ایستاد که هم داخل اتوبوس را تمیز کنند و هم گلرت را دود بدهند که در باقی‌مانده‌ی مسیر بخوابد و بالا نیاورد.

با هر جان کندنی بود، خودشان را به اصفهان رساندند و به علت کمبود بودجه تصمیم گرفتند در جلوی ورزشگاه چادر بزنند. قرار بود بازی‌ها در ورزشگاه نقش جهان برگزار شود. ورزشگاه بزرگی که در میان شهر اصفهان بود و چون مقداری از آن در بافت قدیمی شهر قرار می‌گرفت، همیشه در حال ترمیم و مرمت بود. تیم بروس‌لی در میان پارک روبروی ورزشگاه چادر زده بود و از دستشویی پارک هم برای قضای حاجت استفاده می‌کردند. از آنجا که همه گرسنه بودند، غلامرضا لرد با استفاده از پارتی‌بازی و رفقای کباب اصفهانی خود برایشان بریانی اصل اصفهان جور کرد و دل بچه‌های تیم شاد شد. البته گلرت به علت دودی شدن شدید بیهوش و نعشه بود و سهمش از بریانی نصیب بچه‌های همیشه گرسنه‌ی لرد شد.

فردای آن شب، گلرت در حالی بیدار شد که یکی از بچه‌های لرد در بالای سرش و یکی از آنها در زیر پایش خوابیده بود و پای یکی از بچه‌ها هم در دهنش بود. بعد از جدا کردن بچه‌ها و رفتن به دستشویی با آفتابه‌ی سالازار، لباس‌هایش را پوشید و آماده‌ی مسابقه شد. شهین و مهین دو لباس یک شکل سبز پوشیده بودند که روی یکی «سا» و روی یکی «لار» نوشته شده بود. هردوی آنها هم رقص‌های باباکرمی خاصی برای چیرلیدری مسابقه آماده کرده بودند که اصلاً به نظر گلرت مناسب نبود اما باعث ذوق شدید سالار سالازار شده بود.
غلامرضا لرد هم شلوار کردی قهوه‌ای بزرگی پوشیده بود که معتقد بود دامنه‌ی حرکاتش را افزایش می‌دهد و در بیرون چادر برای هفت بچه و زنش لگدهای نمایشی اجرا می‌کرد. نسترن دوریا هم یک چادر گل‌گلی را به صورت ضربدری به دور خودش پیچیده بود و یکی از سشوارهای آرایشگاهش را هم با خودش آورده بود.
اصغر که بالاخره موفق شده بود یک قربانی برای خودش جور کند و کمال را دودی کند، در حال دودزدایی از کمال بود که او را از نعشگی درآورده و به او بقبولاند که نقاش شاه نیست و قرار است بروند و کوییدیچ بازی کنند. آناهیتا دافی هم در حال آرایش کردن بود و لباس پلنگی بلندی به تن کرده بود.
گلرت که با دیدن اوضاع تیم در شُرُف گریه بود، از سالازار پرسید:
- سکینه‌خانم و دخترش کو؟

سالار سالازار با غرور دست به کمرش زد و لبخندزنان گفت:
- رفته بخت دروازه رو ببنده! حال کردی استراتژی رو هوشنگی؟
- یعنی چی اصلاً؟
- دختر سکینه خانم یه پیردختر 18 ساله است که خواستگار نداره و بختش بستس! حالا ما تصمیم گرفتیم دختر سکینه خانم رو کنار دروازه بذاریم که با پاقدمش دروازه رو مسدود کنیم و دیگه گل نخوریم!
- فکر می‌کنی جواب می‌ده؟
- نقشه‌ی دوم هم داریم! سکینه خانم با خودش تخم مرغم برده که اسم اعضامون رو روش بنویسه و بشکنه که چشم نخوریم!

گلرت که در تیم چیزی برای چشم خوردن و حسودی تیم مقابل نمی‌دید سکوت کرد و چیزی نگفت.

بعد از اینکه کمال داوینچی سرحال شد و از توهمات بیرون آمد، تیم با هیجان و اندکی استرس راهی ورزشگاه شد. ورزشگاه محیط بسیار بزرگی بود که ترکیبی عجیب از معماری سنتی و مدرن را در خود جای داده بود. بخش بزرگی از آن را ساختمان‌های قدیمی و خشتی تشکیل می‌داد که به کمک داربست‌های فلزی فرسوده سرپا نگه داشته شده بودند. این داربست‌ها خودشان ظاهری عجیب و غریب داشتند؛ برخی از آن‌ها با پرچم‌های رنگی تزئین شده بودند و برخی دیگر پر از گره‌های طناب‌هایی بودند که مشخص نبود چه زمانی قرار است پاره شوند. در گوشه‌هایی از ساختمان، کاشی‌کاری‌های قدیمی با طرح‌های اسلیمی دیده می‌شد که با گذر زمان کمرنگ شده بودند، اما هنوز نشانه‌هایی از شکوه گذشته را به نمایش می‌گذاشتند.

صندلی‌های دور تا دور ورزشگاه طرح بته‌جقه داشتند و به‌شکلی جالب سنتی‌سازی شده بودند. این صندلی‌ها، هرچند زیبا، کاملاً ناراحت به نظر می‌رسیدند و زیر برخی از آن‌ها آجرهایی قرار داده شده بود که گویی برای جلوگیری از شکستن استفاده می‌شد. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه آمده بودند و سر و صدای آن‌ها، ورزشگاه را به محلی پر از هیجان و زندگی تبدیل کرده بود. صداهای مختلفی از میان جمعیت شنیده می‌شد؛ از فریادهای فروشندگان دوغ و گوش‌فیل گرفته تا بحث‌های داغ هواداران دو تیم. فروشندگان، با سینی‌هایی بزرگ و پر از لیوان‌های فلزی دوغ و بشقاب‌های کوچک گوش‌فیل، میان جمعیت حرکت می‌کردند و با صدای بلند اجناس خود را تبلیغ می‌کردند. بوی خاص دوغ تازه و گوش‌فیل شیرین در هوای ورزشگاه پیچیده بود و تجربه‌ای بی‌نظیر از شور و شوق یک روز مسابقه را برای حاضران رقم می‌زد.

جایگاهی که به تیم بروس‌لی اختصاص داده بودند، در مقایسه با هیبت کلی ورزشگاه، کاملاً ناامیدکننده بود. این جایگاه یک اتاق کوچک و ساده بود که صندلی‌های پلاستیکی کهنه‌ای در آن قرار داشتند. صندلی‌ها آن‌قدر قدیمی بودند که رنگ برخی از آن‌ها به‌کل پاک شده بود و برخی دیگر ترک‌های عمیقی داشتند. در گوشه‌های اتاق، لکه‌هایی از رطوبت روی دیوارها دیده می‌شد و سقف کمی کج به نظر می‌رسید، گویی هر لحظه ممکن بود فرو بریزد. بوی ناخوشایندی که مشخص نبود از کجا می‌آید، تمام فضای اتاق را پر کرده بود؛ شاید از صندلی‌ها، شاید هم از موکت مرطوب کف اتاق.

گلرت که با دیدن آن جمعیت حسابی نگران عملکرد تیم شده بود، با احتیاط به نسترن دوریا نزدیک شد و پرسید:
- ببخشید آبجی!... الان دیگه می‌ریم مسابقه... نمی‌خواییم یه جارویی چیزی گیر بیاریم؟

نسترن دوریا که در حال جا دادن سشوار در زیر چادر ضربدری بود با بی حواسی جواب داد:
- داریم دیگه... ته اتاقن... غذاشونم انگار دادن و آماده‌ان!

گلرت با گیجی به ته اتاق نگاه کرد که یک در کوچک آنجا قرار داست و وقتی دقت کرد دید بوی بد از همان جا می‌آید. نمی‌خواست که فکر کند که چه چیزی پشت در است و به همین دلیل هم آب دهانش را قورت داد و با استرس منتظر شد که نسترن دوریا به سمت در رفته و آن را باز کند.
پشت در هفت خروس لاری عظیم‌الجثه به یک چوب بزرگ بسته شده بودند. خروس‌ها همگی قرمزرنگ بودند و به پشت هرکدامشان یک زین بسته شده بود و یک افسار چرمی هم به نوکش زده بودند.
گلرت که دیگر توانایی تحمل شرایط را نداشت داد زد:
- آقا... خروس؟... تیم مقابلمون جارو دارن! الان من این خروسو کجای دلم بذارم! حداقل یه ققنوسی می‌گرفتین که پرواز کنه!

غلامرضا لرد که داشت به راحتی سوار خروسش می‌شد گفت:
- ققنوس‌ها کوپنی بودند و کوپن‌شون گیرمون نیومد راستش! اینام خوبن دیگه! لاری‌اند و می‌تونیم باهاشون بپریم!

گلرت می‌خواست اعتراض کند که سالار سالازار با جدیت گفت:
- هوشنگ این تنها گزینه‌مونه! یا اینه یا باید رو زمین بازی کنیم! پس بپر بالا!... اصغر! اصغر مرلین لعنتت کنه این خروسه رو معتاد نکن دیگه!

گلرت که دیگر چاره‌ای نداشت، با کمک نسترن دوریا سوار خروسش شد و به سختی یاد گرفت با افسار خروسش کار کند تا بتواند وارد زمین بازی شود. مردم با دیدن خروس‌ها هو کشیده و زدند زیر خنده و البته با توجه به تیم مقابل که با جاروهای گران‌قیمتشان در حال دور زدن و پز دادن بودند، این رفتار منطقی بود. اگرچه گلرت نمی‌دانست چگونه ولی دختر سکینه خانم به همراه مادرش در یکی از دروازه‌های تیم بروس‌لی نشسته بودند و هر دو چند تخم‌مرغ به دست داشتند و عجیب‌تر اینکه کسی به آنها توجهی نمی‌کرد و بودنشان در دروازه عجیب نبود.
گلرت که سعی می‌کرد از خروس پایین نیفتد پرسید:
- می‌گم سالار! کسی گیر نمی‌ده اینا تو دروازه‌ی ما نشستن؟
- نه بابا! کسی اینا رو نمی‌بینه! حواسم بود از جمشید رمال محل دعای بستن دهان و چشم گرفتم براشون! هیچکی نمی‌تونه چیزی بهشون بگه!

در همان لحظه، صدای داور اصفهانی در بلندگوی ورزشگاه پیچید:
- سلام به همگی... می‌گما... من رشید هستم داوره ای مسابقه! امیدوارم که همه بوتونین باهم بازی بوکونین و همو زخم و زیلی نکونین! از تیم برتوانا خواهش می‌کونم که هوای خروس‌های اصفهونی ما رو داشته باشن!... آ همگی آماده‌ایین؟... شروع کونین!

توپ در دست اردشیر الستور بود و به محض شروع بازی به سمت دروازه پرواز کرد. سالار سالازار در یک حرکت با خروسش بالا پرید و خروسش به انتهای جاروی اردشیر الستور نوک زد. اردشیر الستور که هول شده بود، توپ را رها کرد و توپ پایین آمد و در چادر ضربدری نسترن دوریا افتاد. نسترن دوریا که مثل یویو بالا و پایین می‌پرید، به سمت دروازه‌ی تیم حریف جلو رفت، ولی به علت وزن بالایش، خروسش توانایی بالا پریدن زیاد را نداشت و نمی‌توانست به دروازه برسد.
نسترن دوریا با فریاد خشمگینی داد زد:
- اصغر هادس! اصغر! بیا این توپو بنداز تو دروازه!

در همین حین گب و خواهرش ترزا هم در حال کم‌کردن ارتفاع بودند که خودشان را به دوریا نسترن برسانند. اصغر که به توصیه‌ی سالار سالازار گوش نکرده بود و خروسش را هم دودی نموده بود، بسیار کندتر از دو عضو رقیب حرکت می‌کرد. نسترن دوریا دوباره داد زد:
- اصغر! توپو می‌ندازم بالا! برو تو کارش وگرنه من میام با سشوارم میرم تو کارت!

اصغر که از تهدید دوریا حسابی هوشیار شده بود، به محض اینکه او توپ را بالا انداخت، از جیبش گاز پیکنیکی درآورد و به سمت توپ پرتاب کرد. گاز پیکنیک در هوا چرخید و به توپ برخورد کرد و توپ از میان خواهر غریب رد شد و به سمت دروازه‌ی حریف رفت.
در حینی که همگی نفس‌هایشان را در سینه حبس کرده بودند، توپ به دروازه نزدیک شد ولی درست قبل از اینکه از دروازه رد شود انگار به مانعی نامرئی خورد و به زمین افتاد.
اعضای تیم برتوانا با غرور فریاد شادی کشیدند و مشت‌هایشان را در هوا تکان دادند.
غلامرضا لرد که گیج شده بود پرسید:
- الان چی شد؟ چرا نرفت تو دروازه؟

نسترن دوریا با خروس خسته‌اش نزدیک شد و جواب داد:
- با طلسم اومدن جن زیر زمین احضار کردن و اونا هم دروازه‌شون رو بستن! شنیدم که یکی از خواهرا داشت برای اردشیر توضیح می‌داد!
- نمی‌شه که دروازه بسته باشه! آقا اعتراض کنیم!
- چی میگی غلامی! ما خودمون دروازه‌مون رو مسدود کردیم داداچ! اعتراض کنیم خودمون لو می‌ریم!

گلرت که مدام داشت روی پرهای خروس لیز می‌خورد، پرسید:
- الان نه ما گل می‌زنیم و نه اونا گل می‌زنن؟ خوب امتیازهامون چی می‌شه؟

سالازار کمی فکر کرد و جواب داد:
- فکر کنم مساوی کنیم که خیلی هم خوبه! شایدم طلسمشون تا آخر بازی دووم نیاورد و تونستیم گل بزنیم!

اصغر هادس با صدای آهسته پرسید:
- می‌خوای یه جنس خوب بدم بهشون که برن فضا؟

سالازار با تشر گفت:
- نه! به هیچکی دستم نمی‌زنی! ما با مرام پهلوانی می‌بریم!

دوباره بازی از سر گرفته شد و این بار مرگ جلو آمد و با جارویش حرکات چرخشی قشنگی اجرا کرد. غلامرضا لرد با خروسش بالا پرید و سعی کرد توپ را از مرگ بگیرد ولی مرگ تعادلش را حفظ کرد و جلو رفت. اما غلامرضا لرد به این سادگی‌ها تسلیم نمی‌شد. به همین دلیل هم شلوار کردی‌اش را باد کرد و سبکتر شد و خروسش توانست کمی بالاتر بپرد و خودش را به مرگ برساند. غلامرضا لرد به محض رسیدن به جاروی مرگ از آن آویزان شد و باعث شد خودش و مرگ و خروس به سمت زمین بروند.
همان لحظه داور سوت کشید و فریاد زد:
- خطا! خطا شودش! آویزون شدن از جارو نداریما! ولش کون!

غلامرضا لرد که چاره‌ای نداشت مرگ را رها کرد و مرگ به سمت دروازه پیش رفت.
با شروع مجدد بازی، هر دو تیم سعی کردند با استفاده از تکنیک‌های خودشان بر دیگری غلبه کنند، اما هر لحظه مشخص‌تر می‌شد که این مسابقه از حالت عادی کوییدیچ فاصله گرفته و به یک نمایش عجیب و غریب تبدیل شده است.
سالار سالازار با حرکاتی ماهرانه خروس خود را هدایت می‌کرد و مدام فریاد می‌زد:
- هوشنگ، توپ رو بگیر! بگیر تا بتونیم بریم جلو!

گلرت که هنوز به درستی تعادلش را روی خروس پیدا نکرده بود، مدام به این طرف و آن طرف سر می‌خورد و تلاش می‌کرد خودش را روی زین کوچک خروس نگه دارد. هر بار که سعی می‌کرد به توپ نزدیک شود، خروسش به‌جای حرکت به سمت بالا، شروع به دویدن روی زمین می‌کرد و خاک و گرد و غبار به هوا بلند می‌شد. تماشاچیان از دیدن این وضعیت با صدای بلند می‌خندیدند، اما گلرت با چهره‌ای مصمم تلاش می‌کرد که کنترل بیشتری روی خروسش پیدا کند.

در سوی دیگر زمین، اصغر هادس با همان آرامش همیشگی‌اش به دنبال توپ بود. گه‌گاهی از جیبش وسیله‌ای عجیب بیرون می‌آورد و به سمت بازیکنان حریف پرتاب می‌کرد. یکی از این وسایل که به شکل یک «توپ دودی» بود، ناگهان ترکید و تمام زمین را در مهی غلیظ فرو برد. این مه غلیظ باعث شد بازیکنان تیم برتوانا تعادلشان را از دست بدهند اما به طرز معجزه‌آسایی انگار که نیرویی فرعی و ماورایی به آنها اجازه نمی‌داد، به آنها کوچک‌ترین آسیبی نرسید.

در همین حال، نسترن دوریا که به خاطر وزن زیادی که داشت، خروسش به سختی بالا می‌رفت، سعی کرد توپ را از بازیکن حریف بگیرد. خروسش با یک جهش بلند به جاروی بازیکن حریف برخورد کرد و باعث شد جارو از حرکت باز بماند. بازیکن که کاملاً از این حرکت جا خورده بود، به خشم گفت:
- این دیگه چه مدل بازیه؟ ما باید با جارو بازی کنیم، نه خروس جنگی!

نسترن، بدون اینکه کوچک‌ترین توجهی به اعتراضات نشان دهد، با صدایی محکم فریاد زد:
- توپ رو بده، وگرنه این خروس تا چند دقیقه‌ی دیگه زنده نمی‌ذاردت!

بازیکن که گیج شده بود، توپ را رها کرد و به سمت دیگر زمین رفت. نسترن با افتخار توپ را برداشت و سعی کرد به سمت دروازه حرکت کند. اما خروسش که انگار تصمیم گرفته بود روی زمین بچرخد، به جای پیش رفتن، شروع به چرخیدن کرد و توپ دوباره به دست تیم برتوانا افتاد.

تیم برتوانا از همان ابتدا با نظم و تکنیک‌های قوی‌تری بازی می‌کرد. یکی از بازیکنان برجسته‌شان، گلشیفته، با پرواز سریع و حرکات چرخشی، توپ را به سمت دروازه بروس‌لی برد. اما درست قبل از اینکه به دروازه نزدیک شود، دختر سکینه خانم که کنار دروازه نشسته بود، با تخم‌مرغی دیگر توپ را به هوا پرتاب کرد و با خنده گفت:
- من بخت دروازه رو بستم، کسی نمی‌تونه از اینجا گل بزنه!

بازیکنان تیم برتوانا با دیدن این صحنه کاملاً گیج شده بودند و تلاش کردند طلسمی برای باز کردن دروازه اجرا کنند. اما هیچ‌کدام از طلسم‌ها کارساز نبود. در همین حال، غلامرضا لرد که از این وضعیت خشمگین شده بود، خروسش را هدایت کرد و با یک حرکت، نوک کوچکی به جاروی یکی از بازیکنان زد. این حرکت باعث شد بازیکن تعادلش را از دست بدهد ولی باز هم فقط توپ به زمین سقوط کرد.
گلرت که هنوز از نحوه‌ی بازی تیم شگفت‌زده بود، تصمیم گرفت کنترل بیشتری روی خروسش داشته باشد. او به سختی خود را بالا کشید و با خروسش به سمت توپ حرکت کرد. خروسش که به آرامی و با ناله‌های خفیف پرواز می‌کرد، بالاخره توانست گلرت را به توپ برساند. گلرت با فریادی بلند گفت:
- بالاخره نوبت منه!

او توپ را گرفت و سعی کرد به سمت دروازه پیش برود. اما همان لحظه گب و خواهرش ترزا از دو طرف به سمت او آمدند. گلرت که نمی‌خواست تسلیم شود، با تلاش زیاد توپ را به نسترن دوریا پاس داد و فریاد زد:
- بگیرش! این تنها شانس ماست!

نسترن که خروسش همچنان در حال چرخیدن بود، توپ را گرفت و با تمام قدرت به سمت دروازه حرکت کرد. اما درست وقتی که نزدیک بود توپ را وارد دروازه کند، طلسم تیم حریف فعال شد و توپ کوییدیچ مثل یک توپ پینگ‌پنگ به عقب برگشت. صدای آه و خنده‌ی تماشاچیان همزمان فضای ورزشگاه را پر کرد.
تماشاچیان که شاهد این نمایش عجیب و خنده‌دار بودند، مدام از خنده به خود می‌پیچیدند. یکی از آن‌ها فریاد زد:
- دادا اینا کفتر بازی رو یه مرحله بردن بالاتر به خروس‌بازی رسیدن!

سالار سالازار که از این حرف‌ها عصبانی شده بود، با جدیت فریاد زد:
- بچه‌ها، از این به بعد همه با مرام و پهلوونی بازی می‌کنیم! خروسامون رو دست‌کم نگیرین!

او سپس به سمت غلامرضا لرد رفت و گفت:
- غلامی، اگه این بازی رو نبریم، دیگه باید بری کباب‌هات رو نصف قیمت بفروشی!

غلامرضا که حرف سالار را جدی گرفته بود، با یک جهش بلند روی خروسش به سمت توپ رفت. اما طلسم تیم حریف دوباره مانع شد و توپ به بیرون زمین افتاد. داور که از این وضعیت خسته شده بود، با صدایی بلند گفت:
- آقا! یکی گل بزِنِد یا بازی رو تِموم کونیم! این دِلی من به غرغر افتادِس. منم باید برم بریونی بخورم!

بازی همچنان بدون نتیجه ادامه داشت و طلسم‌های تیم برتوانا اجازه‌ی هیچ حرکتی به تیم بروس‌لی نمی‌داد. اما با این حال، اعضای تیم بروس‌لی مصمم بودند که تا آخرین لحظه بجنگند. گلرت که حالا به سختی روی خروسش تعادل داشت، با صدای بلند گفت:
- اگه با خروس نمی‌تونیم برنده بشیم، حداقل می‌تونیم قهرمان دل‌ها بشیم!

سالار سالازار که از این جمله به وجد آمده بود، فریاد زد:
- زنده باد مرام تیم بروس لی! زنده باد خروس‌های قهرمان! هیچی از ارزش‌های ما کم نمی‌شه!

تماشاچیان که از این روحیه‌ی تیم شگفت‌زده شده بودند، شروع به تشویق کردند و این‌گونه که پیدا بود، بازی با روحیه‌ای بالا ولی همچنان بدون گل باید ادامه می‌یافت. اما درست در همین لحظه بود که نوری چشمان گلرت را زد و آینه‌ای از دور به سمت او آمد. گلرت با دیدن آینه سعی کرد فرار کند که خودش هم نمی‌دانست چرا! به نظر می‌رسید در کره‌ی زمین شماره‌ی ۱۳، بیش از حد به او خوش گذشته است! اما آینه خودش را به او رساند و درحالی‌که چهره‌های سالار سالازار، غلامرضا لرد و نسترن دوریا از دیدش محو می‌شد، به درون آن افتاد. تاریکی اطراف گلرت را گرفت و او برای چند لحظه‌ای احساس بی‌وزنی کرد. اما سپس زودتر از چیزی که طول کشیده بود به کره‌ي زمین شماره‌ی ۱۳ برسد، به کره‌ی زمین خودش برگشت.
وقتی چشمانش را گشود، همه جا تاریک بود و محلی که در آن دراز کشیده بود تنگ به نظر می‌رسید. او سعی کرد دستانش را بلند کند تا دیواری بیاید و دستانش هنوز کامل باز نشده به سطحی چوبی برخورد کرد. گلرت ناگهان با لهجه‌ای اصفهانی فریاد کشید:
- سیریسلی؟ اینجه هم فکر کِردن مو مردُم؟

سپس چند نفس عمیق کشید که این نفس‌های عمیق نه تنها به او کمک نکرد، بلکه او را به یاد دودهای خوب غلامرضا لرد انداخت. گلرت دستانش را کنارش قرار داد و متوجه شد که چوبدستی‌ش در کنارش قرار دارد. اما آن را برنداشت. در عوض گفت:
- شاید اگه چشمام رو ببندم، دوباره برگردم پیش سالار سالازار و بتونم بفهمم نتیجه‌ي بازی چی شد.

پس او با لبخندی بر لب، چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 23:11
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

پیامبران مرگ و برتوانا

سوژه: دروازه مسدود و تغییر چهره و آسیب نزدن و یکی از اعضای تیم را بکشید و در پایان سوژه به زندگی برگردانید!


پست سوم






در واقع مراسم ختم هوشنگ گلرت در خانه‌ای برگزار شده بود که نصفش متعلق به لرد غلامرضا و نصف دیگرش متعلق به سالار سالازار بود. سالار با زن اولش شهین و زن دومش مهین در دو حجره از آن خانه زندگی خوب و خوش اما بی‌اولادی را سپری می‌کردند. برعکس آنها، غلامرضا در همان ازدواج اول هفت بچه‌ی قد و نیم قد و ربع قد داشت و با وجود پارگی‌های متعدد در جهت تأمین مخارج، به داشتن خانواده‌ی بزرگ خود می‌بالید. کل خانه در واقع چند اتاق کوچک دور یک حیاط نقلی بود که مراسم ختم هم در یکی از این اتاق‌ها برگزار شده بود. حیاط هم با وجود گلدان‌های رنگارنگ و حوض فواره‌دارش محیط باصفا و قشنگی داشت. در همین حیاط، در طی سه ساعت بعد گلرت در حال ملاقات کردن با افراد مختلفی بود که سکینه خانم، کلانتر محل، فی‌الفور خبر کرده بود. کاملاً مشخص بود که سکینه خانم در سطح پیام امروز عمل کرده و کسی را بی‌خبر نگذاشته است. در پایان سه ساعت گلرت عملاً به توپ پارچه‌های رنگی دخیل و دعا تبدیل شده و هیچ جای سفت و نرمی از بدنش نمانده بود که چیزی به آن وصل نباشد. حتی مردم برای سرماخوردگی ساده هم به آنجا آمده بودند و می‌خواستند گلرت دستی بر سرشان بکشد. بعد از اینکه شهین خانم و مهین خانم در یک کار تیمی، آخرین فرد را هم بیرون کردند و در خانه را بستند، گلرت، غلامرضا لرد را صدا زد و پرسید:

- من همش می‌خواستم این سوالو بپرسم ولی وقت نشده… شماها چرا چوبدستی استفاده نمی‌کنین؟ چوبدستی من کجاست اصلاً؟

غلامرضا لرد که در حال شستن هندوانه‌ی بزرگی در آب حوض بود، جواب داد:

- عرضم به خدمت هوشی فرفری خودم! دولت محفل همه‌ی چوبدستی‌هامونو فی*لتر کرده! الان فقط میشه طلسم و وردهای ملی رو انجام داد که یه لوموس و یه چندتا له‌ویوسا بیشتر نیست… فقط باید بری اون‌ور آب تا بتونی طلسم‌های درست‌حسابی انجام بدی.

بعد هندوانه را از حوض درآورد و مشغول قاچ کردنش شد.

- چوبدستی خودت که… گلپری جون رو یادته؟ نخیر؟… خب یه گلپری‌نامی بود که به چشم خواهری، خیلی باکمالات بود و تو هم کفتر جلدش بودی و خاطرخواه سفت و سختش… یه بار خریت کردی و دختره رو گذاشتی تنگ موتورت و رفتی جاده شمال… داداشای دختره فهمیدن و هم حسابی گوشمالیت دادن و هم چوبدستیتو شکوندن و کردن تو کوزه‌ی مار… ولی غمت نباشه داداشم! تمام لوموس‌هات با من!

بعد هندوانه‌ی قاچ‌شده‌ای به گلرت تعارف کرد. گلرت در حین خوردن هندوانه با خودش فکر کرد که لرد مهربان عجب موجود ضعیفی است. به همچنین شرایطی راضی شده و اصلاً در فکر تسخیر دنیا نیست.

اگرچه دودی شدن و هندوانه و حوض فواره‌دار خوب بودند ولی این چیزی نبود که گلرت عمیقاً دوست داشت. در حین تف کردن هسته‌های هندوانه پرسید:

- می‌گم چرا ما یه تودهنی به محفل نزنیم؟

- یعنی چی؟ چجوری؟

- ببین من الان عوض شدم… یعنی هوشنگ نیستم دقیقاً… من اسمم گلرته…

- اسمت رو می‌خوای بذاری گلی؟

- نه بابا…. اسمو ول کن… من دوباره زنده شدم و ملت هم اینجوری دستمالیم می‌کنن و بهم باور دارن! ما الان از باور مردم می‌تونیم استفاده کنیم و قدرتو بگیریم دستمون! می‌تونیم اوضاعو عوض کنیم!

غلامرضا لرد در حین دولپی چپاندن هندوانه در فکر فرو رفت. در آن لحظه با سانسور قسمت هندوانه و آبی که از سبیلش می‌چکید، بسیار شبیه به لرد اصلی شده بود و گلرت مطمئن بود هیچ غلامرضا بودنی نمی‌تواند جنبه‌ی تاریک وجود لرد را از بین ببرد.

در همان لحظه سالار سالازار از در خانه وارد شد و با نشستن لبه‌ی حوض به آن دو پیوست.

- یه بار گوجه خورده بود بهم… زدن تموم خوشرکابمو قرمز کردن… تف به هرچی بی‌پولیه! شهینننن… مهینننن… های خیرندیده‍‌….آبگوشتو بکش که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد!

غلامرضا لرد که سهم هندوانه‌ی سالازار را می‌داد گفت:

- سالار… هوشنگ می‌گه بریم محفلو شتک کنیم!

سالازار دستش را در حوض شست و گفت:

- ای هوشنگ! زنده شدی مغز دارم شدیا! قبلاً اندازه‌ی ریحونای لای کباب مغازه‌ی غلامرضام نمی‌فهمیدی! منم موافقم! البته تو قالبِ بازی!

غلامرضا لرد که انتظار مخالفت و مسخره‌بازی سالازار را داشت با تعجب پرسید:

- چی میگی مومن؟ بریم جنگ با محفل؟ با کدوم چوبدستی؟ با کدوم ارتش؟

- نه بابا جنگ چیه؟! یه بازی کوییدیچ گذاشتن با تیم منتخب دولت! خوبم جایزه می‌دن! ولی تا الان هیچکی جرات نداشت بره جلو! آخه محفل پشتشونه! ولی الان فرق می‎کنه! دستمال‌های هوشنگو ببین! دارن بهش میگن امام‌زاده هوشنگ! اگر هوشنگ تو تیم باشه ملت فکر می‌کنن نظرکرده است و میان جلو!

- جدی می‌فرمایید؟

- آره غلام کبابی! هندونه رو بده بیاد! تازه چند نفرم داوطلب شدن!

گلرت که دید شرایط مهیا است، اضافه کرد:

- پس از کوییدیچ شروع می‌کنیم! بعد می‌ریم دولتو می‌گیریم!

غلامرضا گفت:

- چیو می‌گیریم؟

گلرت تکرار کرد:

دولت! حکومت! قدرت! خودمون سه‌تایی دولت تعیین می‌کنیم!

سالار فریاد زد:

زنده باد تیم... اِ راستی اسم تیممون چی باشه؟

غلامرضا داد زد : هندونه!

و هر سه قاچ هندوانه‌شان را بالا گرفتند، اما بلافاصله متوجه شدند که هندوانه اسم مناسبی نیست و قاچ‌ها را‌ پایین آوردند.

- خب اسم تیممون رو چی بذاریم؟

- یه چی خوف باشه!

بعد هر سه به فکر فرو رفتند که البته باعث شد گرسنه شده و به آبگوشت شهین‌پز حمله کنند.

فردای آن شب، سالار سالازار افراد متقاضی که عاشق زنده‌شدن هوشنگ شده و می‌خواستند کوییدیچ بازی کنند را پشت خوش‌رکابش بار زد و به خانه آورد.

متقاضیان شامل این افراد بودند:

اصغرشیره که مسئولیت تامین تریاک و دود محل را به عهده داشت و به خاطر تعداد کسانی که معتاد کرده بود به او «خدای مرگ» می‌گفتند.

کمال نقاش که ساختمان‌های محل را نقاشی می‌کرد و به او «داوینچی محلی» هم می‌گفتند.

شهرام گوسفند که صاحب کله پزی بازار بود و شخصاً آنقدر گوسفند ذبح کرده بود که به او زودیاک قاتل هم می‌گفتند.

آناهیتا دافی هم بود که به دلیل زیبایی و کمالی که داشت، بدون سوال و جواب به عضویت تیم درآمد.

اما مهم‌ترین و عجیب‌ترین متقاضی عضویت، نسترن رنگ‌کار، آرایشگر محل بود که باعث و بانی رنگ‌های شرابی و زرد عقدی تمام خانم‌های محل بود. نسترن که بالغ بر ۱۶۰ کیلو بود، چنان هیبتی داشت که حتی شهرام گوسفند هم کنارش دچار لرزش شده بود و به محض وارد شدن به خانه‌ی سالار سالازار اعلام کرد که نام تیم را به یاد پدر مرحومش «بروس‌لی» گذاشته است. البته در نظر گلرت، نسترن همان دوریا بلک ولی در سایز ایکس لارج بود. نسترن دوریا در طی نشستن بر پله‌های خانه، نزدیک بود یکی از بچه‌های غلامرضا را له کند و عصبانی شد، به همین دلیل هم هیچ کس جرات مخالفت با او را نداشت و اسم تیم «بروس لی» گذاشته شد.

گلرت در میان عرزدن‌های پسرک نیمه‌عریان لرد که پای چپش را از درد گرفته بود، پرسید:

- لرد غلامی… می‌گم تو چرا این همه بچه داری؟

غلامرضا لرد در حال قربون صدقه رفتن پسرش جواب داد:

- هفت تا... این هفت تا مونس تنهایی منن...هورکراکس‌های بابا هستن! هورکراکس یک تا هفت بابا!

قبل از اینکه گلرت از اسم هورکراکس ذوق کرده و برای غلامرضا بحث تکه تکه کردن روح را توضیح دهد، سالازار با صدای بلند گفت:

- بابا غلامرضا صد دفعه گفتم که اینا زنگوله‌های پای تابوتت می‌شن… با یه کبابی چطوری می‌خوای ارث بذاری براشون آخه… اصلاً حالا اینا رو ول کنیم! الان که همه جمعیم، استراتژی بازی رو می‌چینیم! غلام و هوشنگ میرن جلو که اینا هوشنگ رو ببینن و خوف کنن و بکشن کنار! بعد هم شهرام و کمال و اصغر دفاع وایمیسن و نسترن خانومم وایمیسه دروازه که به هرحال خیلی وارد بازی خشن نشن! کاپیتان تیم هم که معلومه خود من...

در همین حین نسترن دوریا حرفش را قطع کرد و گفت:

- تنها خانوم گروه کاپیتانه!

بعد برای آناهیتا دافی پشت چشمی نازک کرد و ادامه داد:

تنها خانوم خوشگل گروه که من باشم کاپیتانه!

سالار ترش کرد و جواب داد:

- یعنی چی؟ من که بزرگترم!

نسترن دوریا با بی‌حالی گفت:

- اینکارو کنی دفعه‌ی بعدی سبیل و موهاتو حنا نمی‌ذارم‌ها!

سالار سالازار کمی سرخ شد و با چشمک واضحی که به نسترن دوریا زد گفت:

-من که حنا نمی‌ذارم! حتماً منو با یکی از خانم‌های محل قاطی کردیا! ولی خب اگر دوست داری بیا کاپیتان شو آبجی!

و در این روند سالازار به حنای موهایش باخت و نسترن دوریا کاپیتان تیم بروس‌لی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/9/7 23:25:35
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پیامبران مرگ و برتوانا

سوژه: دروازه مسدود و تغییر چهره و آسیب نزدن و یکی از اعضای تیم را بکشید و در پایان سوژه به زندگی برگردانید!


پست دوم



لحظاتی بعد در کره‌ی زمین شماره ۱۳:

- بیسمییییل...
- نخون آقا نخون! نوار عبدالباسط رو بذار!...غلامرضا! هوی! غلامرضا! این بچه‌های نیم‌وجبی‌ت رو از این وسط جمع کن بابا! همه‌ی حلواها رو خوردن! مراسم ختمه‌ها! واسه پذیراییه!
- رو چشمم سالار! ولی میدونی میگن بچه‌ها می‌تونن از ما بهترون رو ببینن؟ یه‌جورایی وصلن به اون دنیا!
-جون همین هفت تا بچه‌ی متصلت خفه شو غلامرضا!... برو ببین همه‌ی خرماها روشون پودر نارگیل باشه‌ها!... یکی اون پارچه‌ی روی سر میت رو مرتب کنه!

این‌ها صداهایی بود که گلرت می‌شنید. بعد از کشیده‌شدن به داخل آینه، همه چیز شروع به چرخیدن کرده و محو شده بود. نه توانسته بود حرکتی کند و نه حتی کمک بخواهد. انگار که فلج و بعد بیهوش شده بود. وقتی دوباره به هوش آمد، پارچه‌ی سبزی رویش کشیده شده بود و هرازچندگاهی باد سردی را احساس می‌کرد. در حین گوش کردن به مکالمه‌های عجیبی که در اطرافش اتفاق می‌افتاد، متوجه شد که دیگر فلج نیست و فقط بدنش گرفته است و درد خفیفی را احساس می‌کرد. جز این مشکلی نداشت و به نظر سالم می‌رسید. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و چرا به داخل آینه کشیده شده است. اما حالا که حالش خوب بود، می‌توانست دلیل این اتفاقات را بفهمد.

دستی را احساس کرد که انگار پارچه‌ی روی سرش را مرتب می‌کند. به طور غریزی، از پشت پارچه به دست چنگ زد و بلند شد. صدای چندین جیغ بلند شد و بعد صدای شکستن چیزی به گوش رسید. گلرت به سرعت پارچه را از صورتش کنار کشید و به اطرافش نگاه کرد. در اتاق بزرگی بود و او را در بالای اتاق، روی میزی چوبی خوابانده بودند. پنکه‌ی پایه داری در کنارش می‌چرخید و این همان جریان هوایی بود که احساس کرده بود. در آن سر اتاق چندین نفر که همگی لباس مشکی پوشیده بودند به گلرت خیره شده بودند. دور اتاق صندلی‌های فلزی کهنه‌ایی چیده شده بود و جلوی در اتاق هم زنی رنگ‌پریده ایستاده بود و سینی و لیوان‌هایی واژگون شده جلوی پایش قرار داشت.
چشم گلرت که به او افتاد، زن فریاد زد:
- هوشنگ زنده شده!... یا دامبلدور! هوشنگ ویدیو زنده شده!

بعد همان‌طور که مدام این جمله‌ها را تکرار می‌کرد بیرون دوید.
گلرت که اصلاً نمی‌فهمید چه خبر شده است، به صاحب دستی که چنگ زده بود نگاه کرد.
- یا مرلین... لرد؟ خودتونین؟ اینجا چه خبره؟... وایسا ببینم شما لردی واقعاً؟
- هوشنگ! هوشنگ تو زنده‌ایی!... لرد کیه مومن؟... خدای من! باورم نمی‌شه!

بعد محکم گلرت را در آغوش گرفت. گلرت به مرد نگاه کرد. او کاملاً چهره و چشم‌های لرد را داشت ولی بدون آن رنگ‌پریدگی همیشگی. از آن عجیب‌تر که حتی بینی بزرگی هم داشت، کچل نبود و موهای فرفری سیاهی داشت که آنقدر زیاد بود که موقع بغل کردن گلرت، در دهان او رفت. ولی با همه‌ی این‌ها گلرت مطمئن بود او خود لرد است. بنابراین موهای لرد را از دهانش بیرون کشید و او را از آغوشش جدا کرد.
- تو هم مثل من چهره‌ات تغییر کرده لرد؟... تو هم کشیده شدی تو آینه؟... وایسا ببینم هوشنگ کیه؟

زنی که در ابتدا دم در بود، این بار لیوان آب قندی که دستش بود را انداخت و فریاد زد:
- هوشنگ دیوونه شده!... هوشنگ دیوونه شده!

و دوباره بیرون دوید.
در چند دقیقه‌ی بعدی، همان افراد مشکی‌پوش او را روی صندلی نشانده بودند و دکتر عجیبی او را معاینه می‌کرد. دکتر بعد از چک کردن تمام بدنش، سرش را تکان داد و گفت:
- کاملاً زنده و سالمه! فقط فکر می‌کنم بعد از اونجور افتادن از روی موتور حسابی قاطی کرده و نیم‌کره‌ی چپ و راستش به یه‌قُل دوقُل افتادن... براش خاطراتشو مرور کنین! احتمالاً برمی‌گرده به حالت نرمال! سالار کجاست؟

لرد گفت:
- رفته دنبال گوسفند که برای مراسم بزنیم زمین! الانا برمی‌گرده!... سکینه خانوم این چه کاریه؟

پیرزنی در کنار گلرت خم شده بود و پارچه‌ی سبزی را به دستش می‌بست. پیرزن با صدای معترضی گفت:
- من دختر دم بخت دارم و این هوشنگ حتماً نظرکرده است که دوباره زنده شده! یه دخیل می‌بندم برای دخترم!

لرد با دیدن این صحنه از جایش بلند شد و بعد از تشکر از دکتر همه را از اتاق بیرون کرد.
- آقا دست همگی درد نکنه!... خیلی مرام گذاشتید… صفا آوردین به خونه‌ی نقلی ما… فردا همگی تشریف بیارین کبابی در خدمتتونم... دیگه بفرمایید... بله سکینه خانوم می‌تونی خرماها رو برای دخترت ببری!

لرد که برگشت، گلرت با استیصال دستش را گرفت و پرسید:
- لرد! اینجا چه خبره؟ اینجا اصلاً کجا هست؟ کجای لندنیم؟

لرد با مهربانی دست گلرت را فشار داد وگفت:
-هوشنگ... من لرد نیستم! گوش کن عزیزم!... من نمی‌دونم لرد کیه... ولی من غلامرضام… رفیقت... کباب کوبیده فروشی دارم سر بازار! یادته؟... تو هم هوشنگی! هوشنگ ویدیو! که ویدیو آهنگ هندی و تایتانیک می‌دی دست ملت که صفا کنن… لندن چیه عامو؟ تهرانیم ما! هوشنگ! تو مُرده بودی هوشنگ!

گلرت چند لحظه ساکت بود و بعد پرسید:
- نمی‌دونم چی می‌گی. اول بهم بگو ببینم الان چه سالیه؟
- 63.
- اگر تو 1963 ایم پس...
- 1363 ایم! شمسی عامو!
- اصلاً نمی‌فهمم! تو خود لردی! حالا دماغم داری!... دنیای تاریک چی شد؟ مرگخوارا؟ جنگ با محفل؟

لرد غلامرضا با شنیدن این حرف جلو آمد و با سرعت دستش را روی دهان گلرت هوشنگ گذاشت. بعد با نگرانی و صدای آهسته گفت:
- چی می‌گی؟ می‌خوای کمیته‌‎محفل بیان تو گونی بکنن ببرنت؟ دنیای تاریک چیه؟ جنگ با دولت محفل چیه؟... هوشنگ به خودت بیا مرد! دیگه اینو باید یادت بیاد که محفل خیلی وقته بالا سر ماست! الان دیگه کسی جیگر نمی‌کنه باهاش بجنگه! مردم رو سر دامبلدور بزرگ قسم می‌خورن! نگی این چیزا رو جایی!

بعد ناگهان انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد، گفت:
- وایی هوشنگ فهمیدم! تو خُماری! بریم اون پشت یکم بسازمت؟
- یعنی چی؟ چی بسازی؟
- بابا هوشنگ! بیا بریم یکم بکشیم دیگه!
- چی؟
- نخودچی! نقاشی بکشیم! خب معلومه دیگه! تریاک بزنیم لول شی!

هوشنگ گلرت دستش را از دست غلامرضا لرد درآورد و با ناامیدی روی همان صندلی فلزی کهنه ولو شد.
- یا مرلین! لرد!.... یعنی می‌گی ما اینجا نه‌تنها دنیای تاریکی نداریم... و محفل اینجا بالا سرمونه... معتادم هستیم؟ شیره‌ای شدیم؟

غلامرضا لرد از پارچ پلاستیکی قرمزی آبی در لیوان ریخت و گفت:
- بابا هوشنگ! یه دود گرفتنو که نمی‌گن معتاد!... بعدم تو این اوضاع که کمیته‌محفل داره همه رو می‌گیره و چوبدستی‌هامونو کردن دیگه چیکار کنیم! بالاخره ما هم باید صفا کنیم!

صدای در و بعد فریاد مردانه‌ایی در همان لحظه در اتاق به گوش رسید.
- غلامرضا شوما که هفت تا بچه آوردی دیگه از صفا و صفا کردن چیزی نگو!
- بیا خود سالار هم اومد... من می‌رم زغال بذارم این زنده شدنتو دور منقل جشن بگیریم!

قبل از اینکه گلرت بتواند واکنشی نشان دهد، مرد قوی‌هیکل و قد بلند که ظاهراً سالار نام داشت وارد شد. موهای فرفری بلندش تا شانه‌هایش می‌رسید و سبیل بزرگ هندی داشت. اما هیچ‌کدام از این‌ها نظر گلرت را جلب نکرد، بلکه قیافه‌ی مرد بود که باعث شد گلرت از فرط تعجب از جایش بلند شود و بایستد. مرد قوی‌هیکل سالازار اسلیترین بود.

سالازار از دور دست‌هایش را باز کرد و گفت:
- به جون خوش‌رکابم که عشق ابدی من اهل جاده است... به جون بچه‌ام ناصر که هنوز بعد از دو تا زن گرفتن حسرت به دنیا اومدنشو دارم... می‌دونستم قرار نیست هوشنگ ویدیوی ما اینجوری بمیره... بیا بغل عمو سالار که ماچت کنم!

و بعد با دست‌های باز منتظر آمدن هوشنگ گلرت شد. اما گلرت نه از عمو سالار خوشش می‌آمد و نه می‌خواست بغل عمو برود. پس همان جا ماند. سالار سالازار خودش جلو آمد و محکم هوشنگ را بغل کرد و میان عضلات قوی بازویش فشارش داد. البته گلرت شانس آورد و قبل از اینکه کله‌اش مانند تخم مرغ نیمرو شود، غلامرضا لرد آمد و اعلام کرد که بساط شادی کنار منقل حاضر است. در طی نیم ساعت بعد آن دو، هوشنگ گلرت را حسابی دودی کرده و از خجالتش در آمده بودند. سلول‌های مغز گلرت که تا آن لحظه رنگ دود به خود ندیده بود، جوگیر شده و در حال رقص کردی سنگین در جمجمه بودند و به همین علت هم گلرت فکر می‌کرد این دنیای جدید چندان هم بد نیست. به هرحال هوشنگ هم اسم قشنگی بود و هوشنگ‌ها هم دل داشتند. حتی با خودش فکر کرد که می‌تواند در این دنیای جدید پایه‌های حکومت تاریکی را بنا نهاده و زمام امور را از دست محفلیان و آن دامبلدور ریاکار بگیرد.

البته افکارش خیلی طول نکشید چون شهین خانم، زن اول سالار سالازار، که آن طرف حیاط زندگی می‌کرد، به حجره‌ی آنها وارد شد و با جیغ بنفشی هرچه زده بودند را پراند. بعد بیرون رفت و با آفتابه‌ی قرمزی برگشت و روی منقل آب ریخت.
سالازار که دوده‌های زغال خاموش‌شده در چشمم رفته بود فریاد زد:
- چیکار می‌کنی شهین؟ مگه نگفتم وقتی با رفقامم راحتم بذاری زن! پا میشم با کمربند سیاه و کبودت می‌کنما!

سپس سالازار با دیدن چهره‌ی هاج و واج هوشنگ گلرت ادامه داد:
- زن اول ما رو که یادته مشتی؟ شهین جون. مهین رو هم که خودت خونواده‌ش رو معرفی کردی، بعداً می‌بینیش یادت میاد.

اگرچه گلرت خیلی تعجب کرده بود که چرا سالازار زن دارد، آن هم نه یکی، بلکه دو تا، و اصلاً چرا به جای چوبدستی از کمربند برای اجرای خشونتش استفاده می‌کند، با دیدن واکنش شهین موهای فرش بیشتر فر شد.

شهین چادر سفید گل قرمز دور کمرش را محکم کرد و داد زد:
- مگه قول ندادی بذارم مهین رو عقد کنی، دست از این زهرماری برمی‌داری؟ بیا! بیا بزن مرد! همون موقع که بابام گفت این مرد به دردت نمی‌خوره باید گوش می‌کردم! حیف جوونیم که پای تو و اجاق کورت گذاشتم!

بعد، قبل از اینکه سالار به خاطر این زبان‌درازی با کمربند به جانش بیافتد، صد و هشتاد درجه تغییر استراتژی داده و شروع به گریه کرد. گلرت که شاهد یک سریال ماه رمضانی شبکه سه به صورت زنده بود، از لرد غلامرضا تخمه گرفت و در کنار تخمه شکاندن در کنار غلامرضا شاهد دلجویی و زن‌ذلیلی سالازار شد.
- بابا شهین...به موت قسم تو تنها بوقلمون مرغدونی قلبمی… خیلی می‌خوامت خانومی...شاهپسند من…

این سخنان تهوع‌آور و عشوه‌های شهین خانم چند دقیقه ادامه داشت و قبل از اینکه غلامرضا و هوشنگ تخمه‌ها را بالا بیاورند، شهین خانم که دیگر خوشحال بود گفت:
- سکینه خانم تمام کوچه رو پر کرده که هوشنگ شفا میده... الان ملت صف بستن که به هوشنگ دست بزنن و لمسش کنن!

گلرت که همراه غلامرضا لرد در حال چای نبات خوردن بعد دودگیری بود، به سرفه افتاد و گفت:
- من نمی‌خوام دستمالی بشم! هوشنگ حرمت داره نه لذت!

شهین با نگاه چندشی به چایی نبات خوردن آنها نگاه کرد و بعد لبش را ورچید و گفت:
- خدا مرگم بده. آخه کی می‌خواد به تو دست بزنه هوشنگ ویدیو شیره‌ای؟ ملت دستمال آوردن ببندن بهت که حاجت روا شن! بلکه هم یکی این وسط ازت خوشش بیاد از عزب بودن در اومدی و مثل سالار من آدم شدی. الانه که بگم بیان.

سالازار که داشت منقل به فنا رفته را جمع می‌کرد گفت:
- چرا اون‌وقت؟ ملت ملتفتن که ایشون هوشنگه نه سیریوس بلک؟ به جون خوش‌رکابم ملت عقل ندارن!

گلرت با تعجب پرسید:
- مگه سیریوس بلک رو هم دستمالی می‌کنن؟
- دستمال چیه؟ یه مغازه سر بازار هست که کیسه فریزر می‌فروشه پر از نفس بلک خان اعظم! ملتفتی؟ یارو داره هوا می‌فروشه و ملت می‌خرن! چرا؟ چون اعظم‌آقا تو اون هوا نفس کشیده!
- سالار پشمام!
- می‌دونم! آدم پشماش می‌ریزه!
- نه بابا این زغالو بردار! کز خورد موهای دستم!
- شرمنده هوشی جون! ولی تو نمیری بو کله‌پاچه می‌دیا!

بعد هر سه که همچنان دودی و های بودند شروع به ریسه رفتن کردند. شهین که با شنیدن این حرف‌های بی معنی، پوکر شده بود، سری تکان داد و در حین بیرون رفتن گفت:
- دامبلدور همتون رو شفا بده! من می‌رم اینا رو راه بدم! شمام این بساطو جمع کنین! من تو محل آبرو دارم! بیایین تو حیاط!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

برتوانا
Vs.
پیامبران مرگ


خفته در خاک! (پست اول)


تیم برتوانا از چادر رختکن وارد ورزشگاه شدن. وقتی که پاشونو داخل ورزشگاه گذاشتن همه چیز تغییر کرد. توی رختکن ساعت ده صبح و هوا گرم و آفتابی بود. اما تو ورزشگاه هوا خیلی سرد و شب بود. نقش جهان این بار تصمیم گرفته بود همونطور که اسمش می‌گفت، نقش جهان رو نشون بده. برای همین به شکل شبِ توی کویر تغییر چهره داده بود. زمین بازی به جای چمن پر از شن بود. حلقه‌های دروازه دو طرف زمین به رنگ طلایی می‌درخشیدن. اما زیبا‌ترین بخش ورزشگاه بالای سرشون بود. آسمونی پر از ستاره که حقیقتا نقش جهان بود! تیم روی شن‌های نرم کویر قدم گذاشت و جلو رفت.

- برای چمنا هزینه کرده بودیم...
- کاپیتان راست می‌گه نقش جهان! قرار بود همه از بوی چمن تازه لذت ببرن!

نقش جهان در جواب مرگ و ترزا چند لحظه‌ای صدای تفکر داد. بعد از اطراف زمین بازی صدای پیس اومد و گازی با بوی چمن تازه توی ورزشگاه آزاد شد. همه‌ی اعضای دماغ‌دار تیم شامل مرگ، گابریل، الستور و ترزا جلوی صورتشون رو با آستین یا یقه لباسشون گرفتن. پتو هم شروع به باد زدن اونا کرد تا گازو ازشون دور کنه. ترزا رو به سقف فریاد زد:
- بدتر شد! قطعش کن! بوی چمن نمی‌خوایم! تهویه رو هم روشن کن تا همه‌مون خفه نشدیم!

نقش جهان که ریز ریز به وضعیت اونا می‌خندید، انتشار گاز چمنی رو قطع و تهویه رو روشن کرد. جایگاه تماشاچیای ورزشگاه آروم آروم پر از جمعیت می‌شد. صدای زمزمه‌هایی از سمت هوادارا می‌اومد.

- نور!

ترزا نگاهی به اطراف کرد. نور ورزشگاه کم بود.

- نقش جهان کاربرد اون نور افکن‌ها چیه اگه روشنشون نکنی؟

نقش جهان صدایی به معنی "بابا من کلی زحمت کشیدم برا دکور اینجا!" از خودش تولید کرد.

- می‌دونم. می‌دونم. خیلی هم قشنگ شدی! ولی نور کمه. اگه وسط بازی یکی به خاطر نور کم بخوره تو در و دیوار و آسیب ببینه اونوقت داورا ما رو توبیخ می‌کنن.

ورزشگاه دوباره صدایی داد که معنی آن "باوشه... " بود و نور افکن‌هاشو روشن کرد. در همین حین تیم پیامبران مرگ و داورا هم وارد زمین شدن. صدای جردن توی ورزشگاه پیچید.
- خوش اومدین به آخرین بازی از بخش شبه لیگ لیگالیون کوییدیچ. امروز قراره شاهد یه بازی جذاب بین دو تیم برتوانا و پیامبران مرگ توی ورزشگاه نقش جهان باشیم. چهارده بازیکن و داورا به پرواز در اومدن. به نظر می‌رسه که برتوانا ترکیب تیمشو تغییر داده. ترزا مک‌کینز روی نیمکت ذخیره نشسته و الستور مون به عنوان مهاجم جاشو گرفته. از هکتور گرنجر هم هیچ اثری نیست. یعنی ممکنه الستور به هکتور و ترزا آسیب زده یا اونا رو تهدید کرده باشه تا بتونه جای اونا رو بگیره؟

جغدی کنار جردن نشست و نامه‌ای بهش داد. جردن نامه رو باز کرد.
- خانوم مک‌کینز از جایگاه ذخیره نامه‌ای ارسال کرده و نوشته که هیچ آسیبی در کار نبوده. اوه! داره از اون پایین بهم چشم غره می‌ره! به نظر می‌رسه با این که در جایگاه ذخیره قرار گرفته ولی بازم حواسش به همه چی هست... داور کوافلو پرتاب می‌کنه و سوت شروع بازی زده می‌شه.

به محض به صدا در اومدن سوت، باد سردی توی ورزشگاه وزید.

- چه باد سرد و سوزناکی اومد! امیدوارم با خودتون لباس گرم آورده باشین! کویر شبای خیلی سردی داره...

ترزا دفتر و قلمی برداشته و مشغول یادداشت کردن بود. حالا که روی نیمکت نشسته بود می‌تونست عملکرد تیمو تحلیل و ارزیابی کنه.
- چرا این جردن نمی‌تونه عین آدم فقط بازی رو گزارش کنه؟!

کاغذی از دفترش کند و دوباره نامه‌ای به جردن فرستاد.

- اوه دوباره نامه دارم! درسته بازم از ترزا مک‌کینزه! به نظر می‌رسه تصمیم گرفته جای خالی پروفسور مک‌گونگال رو برام پر کنه!... لرد کوافل به دست پیش می‌ره. پاس می‌ده به سالازار. الستور به سمت سالازار می‌ره ولی یه بلاجر مستقیم به سمتش میاد که مجبور میشه ازش جا خالی بده و بنابراین موفق نمیشه کوافل رو بگیره. سالازار شوت می‌کنه ولی پتو به زیبایی دفاع می‌کنه.

پتو توپ را گرفت و به مرگ پاس داد. مرگ به همراه فورد و الستور برای حمله جلو رفتن.

- شما هم آسمون زیبای این ورزشگاهو دیدین؟ متاسفانه آلودگی نوری ورزشگاه اجازه نمی‌ده از زیبایی آسمون لذت کاملو ببریم. می‌شه نورو کم کنین؟

نقش جهان از مرلین خواسته سریع نورو کم کرد تا آسمون زیبایی که ساخته بود به نمایش بذاره. در همون لحظه الستور کوافل رو شوت کرد. داوینچی که مشغول کشیدن اثر جدیدش بود، حتی به سمت کوافل هم نرفت اما کوافل گل نشد.

- شما هم اون ستاره دنباله‌داری که رد شد رو دیدین؟ بذار فکر کنم چه آرزویی بکنم...

ترزا که به شدت از دست جردن و نقش جهان عصبی شده بود، خطاب به ورزشگاه فریاد زد:
- نقش جهان برا چی نورو کم می‌کنی؟ بهت گفتم ممکنه کسی آسیب ببینه! زود نورو برگردون!

ورزشگاه سریع نور رو برگردوند.

- این دفعه خانم مک‌کینز نامه عربده‌کش برام ارسال کرده. احتمالا دفعه بعد خودش میاد این بالا و می‌زنه تو سرم! به بازی برگردیم. توی مدتی که ما مشغول تماشای آسمون زیبای نقش جهان بودیم الستور مون یه شوت ناموفق داشته. حتی داوینچی هم تلاشی برای گرفتن کوافل نکرد ولی الستور حتی نتونست کوافلو از اون فاصله نزدیک گل کنه. فکر می‌کردم بازی الستور بهتر باشه. حتما الان کاپیتان تیم برتوانا از تعویضی که انجام داده پشیمونه.

ترزا بلند شد و با خشم به جردن نگاه کرد.

- مک‌کینز بلند شده و داره با عصبانیت نگاهم می‌کنه. قبل از این که آسیبی بهم وارد بشه می‌رم سراغ ادامه بازی! آتنا کوافلو از داخل فورد می‌قاپه و به سرعت به سمت حلقه سمت راست می‌ره. پتو بهش نمی‌رسه. وای ببینین چی شد! کوافل درست در مرکز حلقه یهو متوقف شد و به سمت زمین سقوط کرد. انگار که یه چیز نامرئی جلوی اونو گرفت. آیا این یه دوپینگ آشکار توسط تیم میزبانه؟

هری قبل از ایجاد آشوب به سرعت دستور توقف بازی رو داد.

- بازی به سرعت برای بررسی موضوع متوقف شده. باید ببینیم که آیا برتوانا برای حفظ جایگاهش تو جدول دست به همچین دوپینگی زده؟

بازیکن‌ها به سمت زمین فرود اومدن. ترزا به سرعت به سمت اعضای تیم رفت.
-اون بالا چه اتفاقی افتاد؟ چطور اون شوت رو گل نکردی الستور؟!
- من مطمئنم که شوتم دقیق بود. سایه‌م می‌گه همون اتفاقی که الان افتاد اون موقع هم افتاد ولی چون نور کم بود کسی ندید.

دینگ!
مرگ دستشو توی رداش برد و لیستشو بیرون آور‌د.
- باید برم جون یکیو بگیرم. ترزا اگه دیر رسیدم برو تو زمین تا برگردم.

ترزا سری به نشانه تائید تکون داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/9/7 23:38:54
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پیامبران مرگ و برتوانا

سوژه: دروازه مسدود و تغییر چهره و آسیب نزدن و یکی از اعضای تیم را بکشید و در پایان سوژه به زندگی برگردانید!


پست اول





چیزی به غروب خورشید نمانده بود و آسمان، با ردایی سرخ و نارنجی، چهره‌ای شاعرانه به پارک جنگلی فال‌لند بخشیده بود. شاخه‌های بلند درختان پارک در برابر باد ملایمی که می‌وزید، رقصی آرام داشتند و برگ‌های خشکیده در گوشه و کنار، زیر پا خش‌خش می‌کردند. نور کم‌رنگ خورشید، سطح دریاچه‌ی کوچک اما باصفای فال‌لند را به آینه‌ای از آتش تبدیل کرده بود. هر چند وقت یک‌بار، اردکی سطح آب را می‌شکافت و حلقه‌هایی روی آن ایجاد می‌کرد. هوا سردتر شده بود و مردم با نزدیک شدن شب، یکی‌یکی پارک را ترک می‌کردند. گویی حضور تاریکی، همه را وادار می‌کرد که به سمت امنیت خانه‌هایشان بازگردند.

اما «مرد تنهای کنار دریاچه» همچنان روی نیمکت همیشگی‌اش نشسته بود. این لقبی بود که رهگذران همیشگی، با بی‌خبری کامل از حقیقت، به گلرت گریندلوالد داده بودند. مردی بلندقد با شانه‌هایی افتاده و صورتی که خطوطش حکایت از عمری پرماجرا داشت. چشم‌های سرد آبی‌رنگش، مانند یخی بودند که هیچ‌گاه ذوب نمی‌شد و حرکات کند و متعمدانه‌ی دستانش به سرمایی که از او ساطع می‌شد، می‌افزود. بارانی قهوه‌ای کهنه‌ای به تن داشت و کلاه شاپویی با لبه‌های بلند بر سر گذاشته بود که چهره‌اش را نیمه‌پنهان می‌کرد. او سال‌ها از شکوه و قدرت گذشته‌اش فاصله گرفته بود؛ اما حتی در این سکوت و انزوا، هاله‌ای از خطر و رمزآلودگی از او ساطع می‌شد.

چندین دقیقه بود که گریندلوالد در حالی‌که روی نیمکت زردرنگ و رنگ‌پریده‌ای نشسته بود، قرص خشکی از نان را تکه‌تکه می‌کرد و برای اردک‌های دریاچه می‌ریخت. حرکت دست‌هایش دقیق، اما ذهنش درگیر هزاران فکر پیچیده بود. نگاهش به سطح آب خیره مانده بود، اما در حقیقت چیز دیگری می‌دید: نقشه‌هایی که ماه‌ها برایشان زحمت کشیده بود؛ طرح‌هایی که هر کدام مانند رشته‌ای به سوی سرنوشتی محتوم هدایت می‌شدند. کسانی که از دور این صحنه را می‌دیدند، هرگز نمی‌توانستند تصور کنند که این مرد آرام و در ظاهر بی‌آزار، یکی از خطرناک‌ترین جادوگران تاریخ است.

صدای قارقار کلاغ‌هایی که روی شاخه‌های بلند درخت بالای سرش جمع شده بودند، تنها صدایی بود که سکوت محیط را می‌شکست. اما این سکوت به ناگاه از هم گسست؛ صدای خاص و خش‌خش‌مانند ظاهر شدن یک جادوگر، کلاغ‌ها را به پرواز واداشت. درختان از حرکت بال‌های آن‌ها لرزیدند و برگ‌های خشک به زمین باریدند. گریندلوالد که متوجه صدا شده بود، لحظه‌ای دست از غذا دادن به اردک‌ها کشید و با چهره‌ای بی‌تفاوت پرسید:
- امروز دیر اومدی، اسکورپیوس... چی شد؟ مشکلی پیش اومد؟

صدایی خسته و ملتهب پاسخ داد:
- واقعاً معذرت می‌خوام، قربان... یه جا گمش کردم و یه کم طول کشید دوباره پیداش کنم... بعد... اِمم... فکر کنم یه مشکلی هست.

گریندلوالد که هنوز به دریاچه خیره بود، با حرکتی ناگهانی باقی‌مانده‌ی نان را به سمت اردک‌ها انداخت و چرخید. چهره‌اش حالا کمی از سایه‌ی کلاه بیرون آمده بود و خطوط سرد نگاهش مانند خنجری به قلب اسکورپیوس فرو می‌رفت.
- چه مشکلی هست؟

اسکورپیوس که هنوز از فشار نگاه گریندلوالد رهایی نیافته بود، به‌سختی آب دهانش را قورت داد. او مردی جوان بود با چهره‌ای که به نظر بیش از سنش پیر می‌آمد. خط‌های نازک دور چشم‌هایش و شانه‌های افتاده‌اش، به‌وضوح نشان از روزهای سخت و شب‌های بی‌خوابی می‌داد. با لکنت ادامه داد:
- من فکر می‌کنم... یارو تله است. دو هفته است دارم تعقیبش می‌کنم، اما دقیقاً داره کارای تکراری می‌کنه. کی دو هفته، این‌قدر دقیق همه‌ی کاراشو تکرار می‌کنه؟ امروز هم که گمش کردم، خیلی راحت‌تر از چیزی که انتظار داشتم پیداش کردم. انگار خودش می‌خواست پیدا بشه... یا حتی منتظرمم بود. من میگم این تله‌ی وزارتخونه است.

حرف‌های اسکورپیوس مثل پتکی به ذهن گریندلوالد فرود آمد. او برای نقشه‌اش ماه‌ها وقت گذاشته بود و هر جزئیاتی را بررسی کرده بود. آیا وزارتخانه نقشه‌اش را شناسایی کرده بود؟ اگر چنین بود، چه اشتباهی رخ داده بود؟ او عادت داشت هر چیزی را زیر ذره‌بین ببرد، و حالا این عدم قطعیت او را عمیقاً عصبی کرده بود. کلاهش را برداشت و به‌سرعت به سمت اسکورپیوس برگشت و گفت:
- از اول تعریف کن. روتینش چیه؟ امروز دقیقاً چه کارایی کرده؟ تحلیل خودت از شخصیتش چیه؟

اما اسکورپیوس جوابی نداد. او، با چشمان بیرون‌زده و دهانی باز، تنها به گریندلوالد خیره شده بود. لحظه‌ای طول کشید تا گریندلوالد متوجه حالت غیرعادی او شود و با صدایی عصبانی تشر زد:
- تو هپروتی؟ حواست کجاست؟ می‌دونی که این قضیه چقدر برام مهمه!

اسکورپیوس که به سختی می‌توانست کلمات را پیدا کند، با لکنت گفت:
- شما... شما... سبیل و موهاتونو... رنگ کردین؟ موهاتون خیلی بلند شده…

گریندلوالد از شنیدن این حرف جا خورد. اخمی عمیق صورتش را پر کرد و با صدای خشن گفت:
- چی داری میگی؟ قاطی کردی؟

اما اسکورپیوس همچنان با وحشت به چهره‌ی گریندلوالد نگاه می‌کرد. با صدایی لرزان گفت:
- قیافه‌تون... تغییر کرده! جوون‌تر شدین! موهاتون مشکی و بلند شده!

گریندلوالد که احساس می‌کرد کنترل اوضاع از دستش خارج شده، با صدایی بلند پاسخ داد:
- مزخرف نگو! الان وقت این خزعبلات نیست! یه لحظه آروم بگیر…

قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، اسکورپیوس به‌سرعت چوبدستی‌اش را بیرون کشید و با فاصله‌ای امن به سمت او نشانه رفت. با صدایی بلند و لرزان فریاد زد:
- تو گریندلوالد نیستی! اون هیچ‌وقت موهاشو مشکی بلند نمی‌کنه و سیبیل نمی‌ذاره! اگه اون رو گرفتین، بدونین پیداش می‌کنم و آزادش می‌کنم!

گریندلوالد که هنوز درک درستی از وضعیت نداشت، با تعجب چند بار پلک زد. قبل از اینکه حرفی بزند، اسکورپیوس خود را غیب کرد و در سکوتی سنگین ناپدید شد.
برای لحظاتی، تنها صدای باد و قارقار دوردست کلاغ‌ها به گوش می‌رسید. گریندلوالد که هنوز در جای خود خشک شده بود، سعی کرد اتفاقی که افتاده بود را تحلیل کند. اما پاسخی نداشت. آیا طلسمی ناشناخته روی او اثر کرده بود؟ یا اینکه اسکورپیوس دچار توهم شده بود؟ با این فکر، تصمیم گرفت به خانه برگردد و به این موضوع رسیدگی کند.



وقتی گریندلوالد در خانه‌اش ظاهر شد، فضا به‌طرز عجیبی سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. خانه‌ای تاریک و نیمه‌سرد، با دیوارهایی که پر از قفسه‌های کتاب و بطری‌های معجون بود. نور اندک شمع‌هایی که به آرامی می‌سوختند، سایه‌های رقصانی روی دیوار می‌انداختند و حس انزوای عمیق خانه را تشدید می‌کردند. او، خسته و گیج، تصمیم گرفت ابتدا با خوردن ساندویچی کوچک، ذهنش را آرام کند. آشپزخانه‌ی کوچک و مرتبش، با آن عطر مانده‌ی گیاهان خشک و ادویه‌های ناآشنا، به نظر می‌رسید که فضایی امن باشد. اما حتی آنجا هم نتوانست حس بی‌قراری او را تسکین دهد.

ساندویچ در دست، به سمت اتاق کارش حرکت کرد. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار وزن بیشتری روی شانه‌هایش می‌افتاد. اما وقتی جلوی آینه‌ای که در مسیرش بود ایستاد، احساس کرد دنیا از حرکت ایستاده است. تصویر درون آینه، همان چیزی بود که اسکورپیوس توصیف کرده بود: موهایی بلند، سیاه و براق که روی شانه‌هایش ریخته بود و سبیلی ضخیم که نیمی از چهره‌اش را پوشانده بود. برای لحظه‌ای، فکر کرد شاید فقط توهم باشد. اما تصویر درون آینه، واقعی‌تر از آن بود که بتوان آن را نادیده گرفت.

دستش که هنوز ساندویچ را گرفته بود، به‌آرامی پایین آمد. به‌ی چهره خودش در آینه خیره شد و زمزمه کرد:
- نه… نه… این... امکان نداره…

به‌آرامی دستش را به موهایش کشید. سردی انگشتانش، تارهای بلند و سیاه مو را لمس کرد. با اینکه لمس آن‌ها حسی عادی داشت، اما چیزی درونش به او می‌گفت که این ظاهر دیگر متعلق به او نیست. انگار آینه حقیقتی را نشان می‌داد که او از آن بی‌خبر بود. نفسش تندتر شد و چشمانش در آینه به دنبال نشانه‌ای از خودش گشت، اما چیزی که می‌دید، چهره‌ای بود بیگانه.

حسی از ته دلش شروع به بالا آمدن کرد، حسی که سال‌ها آن را تجربه نکرده بود: وحشت. او، گلرت گریندلوالد، کسی که هیچ‌گاه از چیزی نمی‌ترسید، حالا در برابر چهره‌ی خودش دچار هراس شده بود. حتی وقتی به سوی شکست یا مرگ می‌رفت، همیشه مطمئن بود که کنترل همه چیز در دست اوست. اما این بار، آن کنترل از میان رفته بود.

قدم کوچکی به عقب برداشت، ساندویچش از دستش افتاد و مواد داخلش روی زمین پخش شد. سپس به‌آرامی دست دیگرش را روی سطح سرد آینه کشید. اما پیش از اینکه بتواند بیشتر فکر کند، تصویر درون آینه نیشخندی شیطانی زد. قلب گریندلوالد برای لحظه‌ای از تپش باز ایستاد. او خواست عقب برود، اما دست درون آینه، ناگهان به سمتش دراز شد و یقه‌اش را گرفت.
- نه... نه!

صدای فریاد او در میان دیوارهای خانه پژواک یافت، اما فایده‌ای نداشت. دست قدرتمندی که از آینه بیرون آمده بود، او را به داخل کشید. برای لحظه‌ای کوتاه، جهان اطرافش به هم پیچید و او تنها حس کرد که در میان یک تاریکی عمیق، به جایی سقوط می‌کند. سرمایی نفوذناپذیر بدنش را در بر گرفت و در حالی که هنوز تلاش می‌کرد بفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است، حس کرد زمین زیر پایش ناپدید شده است.

وقتی چشمانش را باز کرد، خودش را در فضایی دید که به‌هیچ‌وجه قابل‌توصیف نبود. زمین زیر پایش، مانند سطح آب، انعکاسی از تصویرش را نشان می‌داد، اما آسمان بالای سرش سیاه و بی‌انتها بود. هیچ منبع نور یا حتی صدایی در اطرافش وجود نداشت. گریندلوالد که حالا در حالت دفاعی ایستاده بود، چوبدستی‌اش را از جیبش بیرون کشید و با صدای بلند فریاد زد:
- کی پشت اینه؟! کی جرأت کرده؟!

اما هیچ پاسخی نیامد. تنها صدای نفس‌های خودش در فضای بی‌کران اطرافش می‌پیچید. برای اولین بار در عمرش، حس کرد که واقعاً تنهاست. حتی ذهن او که همیشه مملو از نقشه‌ها و ایده‌ها بود، حالا برای لحظاتی از هر گونه فکری خالی شده بود.

ناگهان، صدای خنده‌ای آرام، اما تهدیدآمیز، از دور به گوش رسید. خنده‌ای که نه به انسان، نه به موجودی قابل‌تشخیص تعلق داشت. گریندلوالد به سمت صدا چرخید، اما چیزی جز تاریکی ندید. صدای خنده نزدیک‌تر شد و حالا از جهات مختلف به گوش می‌رسید. با هر لحظه‌ای که می‌گذشت، شدت ضربان قلبش بیشتر می‌شد.
در نهایت، صدا به او گفت:
- گلرت... به سرنوشت خوش آمدی.

گریندلوالد که حالا کاملاً متزلزل شده بود، چوبدستی‌اش را بالا گرفت و با صدای لرزان فریاد زد:
- هر کی هستی، خودتو نشون بده!

اما پاسخ، تنها سکوتی سنگین بود. او احساس کرد که هیچ‌چیز دیگر در اختیارش نیست. حالا، چیزی که سال‌ها از آن فرار کرده بود، سرانجام او را پیدا کرده بود: ترس واقعی از ناشناخته‌ها.

دهانش را باز کرد که کمک بخواهد اما صدایی از آن خارج نشد. بعد انگار همه چیز شروع به تنگ شدن و کوچک شدن کرد. تاریکی مدام به او نزدیک تر می‌شد و گلرت راه فراری نداشت. تاریکی به او نزدیک و نزدیک‌تر شد و بالاخره او را در برگرفت و مانند دستی نامرئی به گلویش چنگ انداخت. گلرت مدام دست و پا می‌زد و می‌خواست خودش را آزاد کند اما تلاش‌هایش فایده‌ایی نداشت. در نهایت نیروی تاریکی بر او غلبه کرد و گلرت که در وحشت غوطه‌ور بود، بیهوش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1403 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور پنجم مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی نهم


سوژه: دروازه مسدود!
زمانبندی: از پنج‌شنبه 1 آذر تا ساعت 23:59 چهارشنبه 7 آذر ماه
تیم‌های شرکت‌کننده: برتوانا (میزبان) - پیامبران مرگ (مهمان)
جاروی تیم مهمان: جاروی شهاب 180 - سوژه فرعی دو تیم حتما باید "تغییر چهره" باشد.
جاروی تیم میزبان: جاروی شهاب 140 - دو تیم نباید از سوژه فرعی "آسیب زدن" استفاده کنند.
جایگاه هواداران: تور سالازار اسلیترین و باقی.
جوایز پنهان: یکی از اعضای تیم را بکشید و در پایان سوژه به زندگی برگردانید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آبان 1403 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

دور دوم مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی چهارم


پایان مسابقه.

با تشکر و خسته نباشید به بازیکنان دو تیم برتوانا و هاری گراس.

نتیجه این مسابقه نهایتا تا تاریخ پنج‌شنبه 17 آبان در تاپیک بیلبورد امتیازات ارسال می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 23:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هاری گراس Vs برتوانا

سوژه: تقلب

!Well come to "HARY GRAS "tour



سومی باشه ؟!


سیگنس درحالی که لباس سبز و جلیقه سیاه برتن داشت و خیلی شق و رق ایستاده بود، با نهایت دقت و متانت تمام وقایع مسابقه اخیر را در محضر جناب قاضی و حضار دادگاه به تصویر کشید. هنگامی که سخنش تمام شد، لباسش را مرتب کرد و تکانی به خودش داد تا بنشیند. اما هنوز نشیمنگاهش به صندلی دادگاه نرسیده بود که گوجه‌ای از ناکجا به سویش پرتاب شد. گوجه، گندیده و پیر بود. وقتی به لباس سیگنس نزدیک شد احساس کرد که بالاخره می‌تواند برای اولین بار در زندگی خودش گوجه‌ای موفق و مهم باشد. آخرین لبخند عمرش را زد و چون گندیده بود به طور کامل روی لباس سیگنش پخش و پلا شد.

در همان لحظه، اعضای تیم برتوانا طوری رفتار کردند که انگار از همه چیز بی‌خبرند و اولین بار است که گوجه می‌بینند. ترزا و گابریل، پتو را به دور خودشان پیچیده بودند و زیر بید کتک‌زن در دادگاه نشسته بودند و مشغول سوت زدن بودند. مرگ هم شلنگ به دست مشغول شستشوی فورد آقای ویزلی بود و یابو آب می‌داد! هاری گراسی‌ها حسابی زخم خورده بودند و منتظر هر بهانه‌ای بودند تا دادگاه را به میدان نبرد تبدیل کنند. سیگنس غرشی کرد و بقیه اعضای تیم در یک لحظه همچون پوستر فیلم‌های ابرقهرمانی به سمت اعضای تیم برتوانا یورش بردند. همه چیز برای لحظاتی صحنه آهسته شد. سیریوس بدجور سگ شده بود! همینطور که روی هوا بود و به سمت برتوانا یورش می‌برد، آب از دهانش جاری شده بود و دندان‌های تیزش را محکم به هم فشرده بود. اصغر روی اکبر سوار شده بود و همچون شوالیه‌های سوار بر اسب به سمت برتوانا می‌تاخت. دیزی و آکی با هم «تگ تیم» تشکیل دادند و عربده زنان با شمشیرهای سامورایی به جلو می‌رفتند. تام سعی کرد بلاهایی که مروپ به سرش آورده را به خاطر آورد تا بعد از فروپاشی زیربنای آرامش درونی‌اش، به نیمه خفته خودش یعنی تام قمه‌کش تبدیل شود و با شلوار کُردی لاتی‌طور لپ‌های اعضای تیم برتوانا را بکشد.
سیگنس هم با وجود گوجه‌ای شدن سرتاپایش، کراواتش را صاف کرد و در پشت اعضای تیمش همچون رئیس مافیا حرکت می‌کرد.

عجب صحنه‌ای! عجب ابهتی! اما همه این خشم و ابهت بند یک چکش و تذکر قاضی دادگاه بود:
- ساکت! یا همونجایی که هستید می‌ایستید یا همتونو پرت میکنم بیرون.

برای چند لحظه‌ای اعضای تیم هاری گراس همانطور در هوا معلق ماندند و بعد به مانند گوجه مرحوم، پخش بر زمین شدند. همگی به جایگاه شاکی بازگشتند و آکی احساس وظیفه کرد تا حیثیت تیمش دفاع کند.
- جناب قاضی سان! نگاه کنید جی‌پی‌تی مظلوم رو! معلومه چیز خورش کردند.

قاضی نگاهی به جایگاه متشکی عنه کرد و مرگ رو خطاب قرار داد:
- خب؟ این اظهارات رو تایید می‌کنید؟
- خیر! این هوشنگ مصنوعی خودش توپ رو تقدیم ما کرد. ما برنده به حق بازی هستیم!
- اولاً لطفا اون شلنگ آب رو بگیرید اونور! ثانیاً شواهد نشون میده در حین بازی مکالماتی بین شما و جی‌پی‌تی رد و بدل شده. دقیق شرح بدید که چی بهش گفتید.
- خودش اومد پیشم آقای قاضی! حال روحیش خوب نبود. ‌می‌گفت من از خواسته‌ها و چت‌های عجیب انسان‌ها خسته شدم و دیگه طاقت ندارم، لطفا جون منو بگیر.

مرگ خیلی خوب سیاه‌نمایی می‌کرد اما وزیر بلک با چشم غره سگی به مرگ فهماند که «ما خودمان زغال فروش هستیم و نمی‌توانی من را سیاه کنی». صبر سیریوس لبریز شد و با چندین هاپ هاپ به روند دادگاه اعتراض کرد. قاضی نگاهی به سیریوس کرد و گفت:
- جناب وزیر احتراماً خدمت تون باید عرض کنم که اینجا باید تابع قوانین دادگاه باشید!
- هــــــاپ آقا! هـــــاپ!
- جانم؟

سیریوس تصمیم داشت که این دوره از مسابقات را فقط آنیماگوس باشد. یک آنیماگوس خشمگین که همچون یک سگ هاری گرفته، برای پیروزی له له می‌زند. اما ناچارا به ظاهر جادوگری خودش بازگشت تا برای پاره‌ای از توضیحات به جایگاه شاهد در دادگاه برود. سیریوس دوباره سیریوس شد و بعد از کمی حرکات ناموزون دوباره به بدن جادوگری خود بازگشت. سیگنس هم یک برگ از پشت صحنه به سیریوس داد تا بدن عریانش را بپوشاند. سیریوس انگشتش را بالا برد و اعتراض کرد:
- جناب قاضی! من هرگز نخواستم و نمی‌خوام از وزیر بودنم در این مکان سوءاستفاده‌ای بکنم. جناب قاضی! من شاهد بودم و از نزدیک دیدم که سر این پی‌جی‌تی مادر مرده شیره مالیدن! دیدم که با دوپامین این طفل معصوم بازی کردن تا فریبش بدند و توپ رو ازش بگیرند! جناب قاضی امان از روزی که فریاد و آه مظلومی به جایی نرسه! آه جناب قاضی...آه!

صحنه کاملا حماسی‌ای در دادگاه رقم خورده بود. قاضی کاملا تحت تاثیر قرار گرفته بود. در همین لحظات احساسی، جی‌پی‌تی به طرز معجزه‌آسایی به حیات بازگشت. همه چیز در هیستوری او ذخیره شده بود. یک تاریخ شفافی متحرک در دادگاه حضور داشت. حالا اوضاع اصلا به نفع تیم برتوانا نبود. بید کتک‌زن آب قند لازم شد و روی فورد مظلوم آقای ویزلی قش کرد. مرگ شلنگ را کنار گذاشت و خیلی آرام و سوسکی داس به دست به سمت جی‌پی‌تی حرکت کرد. اگر کار جی‌پی‌تی را یکسره می‌کرد، هیچکس بویی از تقلب نمی‌برد. سیریوس که متوجه نقشه مرگ شد، دوباره سگ شد و پاچه مرگ را گرفت. از یک طرف مرگ می‌کشید و از یک طرف سیریوس!

قاضی دوباره با چکش به میز کوبید.
- آرام باشید آقایان! با توام حیوان! نظم دادگاه رو رعایت کنید!

نظم دادگاه برقرار شد. رنگ از چهره مرگ به کلی رفته بود. دادگاه جی‌پی‌تی را به جایگاه فراخواند و خودش شخصا بلند شد تا هیستوری‌اش را بررسی کند.
- الان همه چیز مشخص میشه! «جی‌پی‌تی» مکالمات روز مسابقه رو نشون بده.

جی‌پی‌تی نه تنها مکالمات روز مسابقه، بلکه اتفاقات رختکن و ما قبل مسابقه را هم به جناب قاضی نشان داد. همه چیز برای جناب قاضی روشن شده بود. قاضی به صندلی خودش برگشت و مشغول نوشتن شد. صدایش را صاف کرد و رای نهایی دادگاه را با صدایی رسا خواند:
- ضمن تذکر اخلاقی به تیم هاری گراس بابت استفاده نامناسب از جی‌پی‌تی مادر مرده در رختکن، دادگاه عالی تیم برتوانا را بابت فریب جی‌پی‌تی متقلب تشخیص داده و نتیجه مسابقه اخیر به نفع تیم هاری گراس تغییر می‌کند. والسلام!

بله عزیزان! بالاخره دادگاه تمام شد، برتوانایی‌های خشمگین با فورد صدمه دیده آقای ویزلی از دادگاه خارج شدند، قاضی سرانجام به عیالش رسید و اعضای تیم هاری گراس مشغول شادی و پایکوبی شدند.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
ارسال شده در: دوشنبه 7 آبان 1403 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هاری گراس Vs برتوانا

سوژه: تقلب

!Well come to "HARY GRAS "tour



دومی باشه ؟!


صدای گزارشگران در ورزشگاه به گوش می‌رسید. هواداران، پرچمِ تیمِ مورد علاقه‌شان را برداشته و درحالی که در هوا تکان می‌دادند، با صدای بلند جیغ و داد می‌کردند. و بازیکنان با اینکه سرشار از ترس و اضطراب بودند، سینه سپر کرده و در زمین بازی مقابل یکدیگر ایستاده بودند.

- بازیکنای هردو تیم بنظر مصمم می‌رسن تا بازیو ببرن. اما همه ما می‌دونیم که در اخر، فقط یک تیمِ برنده وجود داره. شرطبندی هاتونو بکنین و سفت به صندلیاتون بچسبین که بازی داره شروع میشه!

بلافاصله بعد از اتمام جمله‌ی گزارشگر، صدای برخورد چوب ها به طبل، شروع بازی را اعلام کرد. اعضای هردو تیم سوار چوبدستی هایشان به پرواز درآمدند. در نیمه‌ی راست از زمین، جناب وزیر در ظاهر یک سگ، دندان های تیزش را به مرگ نشان می‌داد. و مرگ نیز از سمت چپ، داس بُرنده‌ی خودش را به رخ می‌کشید. آکی سپری فولادین به دست گرفته بود که هیچ توپی ازش رد نمی‌شد و مهاجمان اصغر و اکبر گارد گرفته بودند.

- این بازی یکم خطرناک می‌زنه. مطمئنین استفاده از داس یا تغییر شکل توی بازی آزاده؟
- کی می‌تونه رو حرف مرگ و وزیر سحر و جادو حرفی بزنه؟ تو فقط گزارشتو بده!

دو گزارشگر در گوش یکدیگر پچ پچ کرده و بعد شروع به گزارش بازی کردند. همان لحظه، جی‌پی‌تی هنوز روی صندلی های ذخیره درکنار تام نشسته بود. و تام، مشغول خط و نشان کشیدن برای جی‌پی‌تی بود.
- ببین عزیزم، هرجا توپ دیدی برو سمتش. یجورایی سوقش بده سمت ما. نبینم به نفع تیم دشمن کار کنیا، باشه؟

جی‌پی‌تی در سکوت سرش را تکان داد و بعد از محکم کردن بند کفش هایِ خیالی‌اش، به هوا برخاست. ابتدا شروع به آنالیز هردو تیم کرد. اعضای برتوانا که شامل پتو، ترزا، مرگ، گابریل و دیگر اعضا می‌شدند، حرکات خودشان را شروع کرده بودند. در مقابل، هاری گراس به نحوی که گویا برای جنگ آماده شده‌اند نه بازی کوئیدیچ، سرجایشان ایستاده بودند. حالت تدافعی و همانندِ جنگِ هاری‌گراس، زنگ خطر را در ربات به صدا درآورد. برای لحظه‌ای فکر کرد؛ ″نکنه برای جنگ آوردنم اینجا؟″

ربات ها برای کمک به جنگ ساخته نشده بودند! آنها همیشه برای ایجاد صلح و دوستی تلاش می‌کردند. پس جی‌پی‌تی به سرعت پشتش را به هاری گراس کرد. او باید به تیمی که به دنبال سرکوب جنگ بود، کمک می‌کرد. ناگهان، با دیدن گابریل که بسیار مهربان و پری‌گون بنظر می‌رسید، زنگ خطرِ درونش آرام شد. به سمت گابریل پرواز کرد و کنارش قرار گرفت.

- من آماده‌ی انجام دستوراتم.
- چی؟
- برای شکست دشمن... چه برنامه‌ای دارین؟ من اینجام تا کمکتون کنم.
- مطمئنی قراره به ما کمک کنی؟
- طبق نتیجه‌گیری ذهنی خودم، بله.

گابریل با تعجب به جی‌پی‌تی نگاه می‌کرد. چه دستوری؟ چه نقشه‌ای؟ مگر جی‌پی‌تی جستجوگر هاری‌گراس نبود؟ شاید اگر مرگ کمکش نمی‌کرد، فرصت طلایی‌شان را دست می‌دادند. اما مرگ به خوبی آگاه بود. او از همه چیز آگاه بود! پس با نیشخندی که از زیر کلاهِ ردایش مشخص بود، به گابریل و جی‌پی‌تی نزدیک شد.
- بسپرش به من گابریل. جی‌پی‌تی، تو باید یه توپ زرد و کوچولو پیدا کنی و بدیش به ما. حله؟

جی‌پی‌تی سری تکان داد و به دنبال توپِ کوچک، شروع به پرواز دور زمین کرد. هاری گراس چندان متوجه موقعیت نمی‌شدند. چرا جی‌پی‌تی به سمت دشمن رفت؟ یا مرگ به جی‌پی‌تی چه گفت؟ در آخر تصمیم گرفتند خوش‌بین باشند و فکر کنند یکی از نقشه های تام است که در سر جی‌پی‌تی انداخته، و روی بازی تمرکز کردند.

سیریوس که تا الان منتظر جی‌پی‌تی بود، وقتی ربات شروع به پرواز و جستجو کرد، دو مهاجمِ اصغر و اکبر را به سمت نیرو های دشمن سوق داد و خودش به دنبال جی‌پی‌تی رفت. رباتِ بدبخت کاملا روی هدفش تمرکز کرده بود، و اصلا متوجهِ سیریوس نشد. برای او فقط ده دقیقه طول کشید تا توپ را به دست بگیرد. و بعد وقتی برگشت تا دوباره توپ را به گابریل بدهد، سیریوس جلویش را گرفت. او در شکل حیوانی‌اش قادر به حرف زدن نبود پس فقط دهانش را باز کرد و منتظر ماند تا چت جی‌پی‌تی توپ را در دهانش بگذارد. هرچند، ربات این حرکت را به شکلی دیگر معنا کرد. تمام تمرکزش روی دندان های تیز و دهان بزرگ سگ بود، فکر کرد این نوعی تهدید از سمت سیریوس است. پس درحالی که دوباره چراغ قرمزی روی سرش روشن و خاموش می‌شد، با دست فولادینش ضربه‌ای محکم به پوزه‌ی سیریوس زد و به سمت گابریل بازگشت. توپ را در دستان گابریل گذاشت، و با صدایی که بخاطر احساس خطر تندتر شده بود، زمزمه کرد.
- دشمن بهم حمله کرد. دشمن بهم حمله کرد!
- دشمن؟ چقدر مظلومی تو. کارت خوب بود، حالا دیگه برو بیرون استراحت کن.
گابریل نفسی از سر آسودگی کشید و توپش را بالا گرفت تا همه ببینند، ناگهان جیغ و داد هواداران بلند شد و گزارشگران شروع به جیغ و داد کردند. هاری گراس با چهره‌ای پوکر به یکدیگر نگاه می‌کردند. و تام در صندلی ذخیره‌اش درحالی که انتظار جی‌پی‌تی را می‌کشید، مشغولِ تیز کردن چاقویش بود.
بله، بازی به اتمام رسیده و تمامی زحمات هاری‌گراس بی‌معنی و پوچ گشته بود.

پست بعدی جناب وزیر باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S