کوچه هنوز بوی چوب خیس و خاک جادویی میداد. صدای چرخدستیها، جیغ پرندهها، فروشندههایی که از پشت بساطها بلند داد میزدند، همهچیز درست بود درست، اما موقت.
مارکوس قدم آهستهای برداشت. چشمان نقرهایاش، بیحس و بیرمق، از روی همه چیز عبور میکرد؛ گویی بهجای خرید، آمده بود تا دنیایی را قضاوت کند. دستش خالی نبود. چند تکه ابزار جادویی، کتابی کهنه، یک جعبه پوست مار، و بستهای مخفی از گرد مرموز… اما هنوز چیزی کم بود.
یک احساس. یک ویژگی.
سالازار گفته بود:
«هر چه در درونت پررنگتر باشد، دیاگون آن را خواهد دید. و منعکس خواهد کرد.»
و حالا… کوچه مکث کرد. مثل یک موجود زنده که نفسش بند آمده باشد.
نسیمی آرام برخاست.
اولش ملایم بود، اما بعد… سوزنده. مثل داس. مثل یخ.
نور آفتاب از روی سنگفرش عقب نشست، انگار از چیزی ترسیده باشد.
دیوار مغازهها چروک برداشتند، کج و سیاه شدند. دود از درز پنجرهها بالا میرفت، اما نه از شومینه انگار کوچه داشت از درون میسوخت.
مارکوس بیاحساس ایستاد. لبخند نزد. خوشحال نشد. فقط نگاه کرد، مثل فرماندهای که نتیجهی جنگی را که هنوز شروع نشده، از قبل بداند.
کوچه با صدای خراشدار و زمختی نجوا کرد:
«تو… بیرحمی.
نه از آن نوعی که با فریاد و خشم همراه است.
بیرحمیات سرد است. مثل چاقویی در شب.
مثل تصمیمی که بدون لرزش گرفته میشود.
تو از آنهایی هستی که رحم را نقطهضعف میدانند…»
مارکوس وارد مغازهای شد که پیشتر وجود نداشت. شیشههایش یخزده بودند، و روی در کندهکاری شده بود:
"جادوهای یخسیاه: فقط برای کسانی که دل ندارند."
داخل، مردی منتظرش بود؛ بلند، لاغر، با پوستی رنگ مرگ. انگار هزار سال خوابیده باشد.
با صدایی زیر و پیر گفت:
– «پسرک… چه سردی عجیبی در توئه. هنوز هاگوارتز نرفتی، اما انگار هزار نفر رو تو ذهنت تیکهتیکه کردی.»
مارکوس فقط نگاهش کرد. نه تکان خورد. نه پلک زد.
– «میخوای چی بخری؟ طلسم بُرش استخوان؟ زهر بیرنگ؟ یا وردی که آروم آروم عقل کسی رو بخوره؟»
– «هیچی از اینا. چیزی میخوام که فقط کار کنه. بدون اشتباه. بدون احساس.»
– «پس تو دنبال "جادوی نقرهی سایلنس" هستی.
جادویی بیصدا. بینور.
جادویی که وقتی بزنی، نه جیغی درمیاد، نه رد پایی میمونه. فقط سکوت.
فقط پایان.»
مارکوس سری به نشانهی تأیید تکان داد.
پول را روی میز گذاشت. فروشنده گفت:
– «پول کافی نیست. قیمت این یکی... یه خاطرهست.»
– «کدوم خاطره؟»
– «اولین باری که خواستی کسی رو ببخشی. همونو بده من.»
مارکوس لحظهای مردد نشد. سرش را خم کرد، وردی کوتاه زمزمه کرد، و ناگهان چیزی از وجودش کنده شد. هوای اطرافش سنگینتر شد. لبهایش کمی لرزیدند… اما بلافاصله، خاموش شد.
خاطره رفته بود.
فروشنده خندید، اما نه از شادی. از ترس.
– «تو، بچه، خطرناکتری از اون چیزی هستی که خودت میدونی…»
مارکوس بدون هیچ پاسخی، از در بیرون رفت.
و دیاگون؟
دیاگون هنوز آنجا بود، اما دیگر شبیه قبل نبود.
برای مارکوس، کوچهای شد با دیوارهایی از خاطرات فراموششده، مغازههایی که احساس را با کالا عوض میکردند، و راهروهایی که نه به خرید، بلکه به تاریکی ختم میشدند.
---
همه چیز خوب بود! حقیقتا چیز دیگهای جز این به ذهنم نمیرسه که بخوام بگم.
تایید شد.
مرحله بعد: گروهبندی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


»
»
»
»
»
»
»

قرمز نشد،آبی،آبی نشد مشکی،بلاخره یکی شمارو میگی ...ینی..اممم...
ایا...

