به هواداری از هاریگراس
چهار جادوگر که به سختی امیدشان را حفظ کرده بودند، بی خبر از سفر طولانی و ملالآوری که پیش رو داشتند، تصمیم به پیدا کردن تام گرفتند.
اما تام کجا بود؟ آیا موفق به فرار از گلوله های ماگلی شده بود یا به همین آسانی خودش را تسلیمِ مرگ کرده بود؟ پاسخش واضح بود! تام، به خوبی ماگل ها را میشناخت و همین باعث میشد به خوبی از آنها فرار کند. او پشت یکی از آوار ها پنهان شده بود و موقعیت را میسنجید. تام فکر میکرد به احتمال قوی بهترین راه حل، تسلیم شدن در برابر ماگل ها باشد. او هم ماگل بود، پس احتمالا اگر خودش را تسلیمِ لشکرِ مرگبارشان میکرد، آنها قبولش میکردند. با جادوگران دشمن میشد، اما جان خودش را نجات میداد.
تنها چیزی که جلوی تام را میگرفت، وابستگی بود. نمیتوانست به همین آسانی جادوگرانِ بی گناه را رها کند. امروز با خیلی ها حرف زده بود، به محض ورودش به کوچه دیاگون، ترزا و گابریل برای پیدا کردن مغازهی مورد نظرش کمکش کرده بودند. جادوگران، تامِ ماگل زاده را در جمع خودشان راه داده بودند و همیشه با او مهربان بودند. چگونه میتوانست چنین موضوعی را نادیده بگیرد؟ او هرچه که بود، نمک نشناسی نبود! با همین دیدگاه، تصمیم گرفت به دنبال بقیهی جادوگران از پناهگاهش بیرون بیاید. باید تا جای ممکن به دیگران کمک میکرد. یکی یکی به سمت جادوگرانی که هنوز زنده بودند و نمیدانستند چه باید بکنند میرفت و پناهگاه های امن را به آنها نشان میداد.
- همگی سنگر بگیرین و مواظب باشین! ترس دشمن ماست. باید قوی و متحد باشیم. میتونیم از پسش بربیایم...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




آها فکر کنم قولیون خونه نوشرت قوقولی قوقو رو می خوای.