پروفسور مک گانگال گفت:جینی ویزلی.
جینی به طرف صندلی رفت روی ان نشست و کلاه ره روی سرش گذاشت.
کلاه در گوشش زمزمه کرد:شجاعتت رو حس می کنم علاقت به کتاب خوندن و نجوم و... بسیار تحسین بر انگیزه وای !علاقه ای شدید به درس علم اعداد چیزی که کمتر جادوگرانی دنبالش می رن
جینی خیلی به این موضوع فکر کرده بود و با وجود اینکه به تمام گروه ها علاقه داشت احساس می کرد به گریفیندور تعلق دارد
کلاه فریاد زد:
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[chat]] سالاولیها از این طرف: کلاه گروهبندی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/21
تولد نقش: 1404/04/22
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 03:38
از: درون عمیق ترین افکارم
پستها:
298
شغل
ساحره سرشمار

جزئیات کاربر

نقل قول:
ریونکلاو!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.
لیلی لونا پاتر نوشت:
_لیلی پاتر
لیلی ناگهان به خود امد،به طرف صندلی رفت نشست و کلاه را روی سرش گذاشت .
افکار کلاه را هنگام مرور کردن خاطرات،ذهن و افکار خودش حس میکرد:
_هوش و ذکاوتو میشه به وضوح حس کرد،علاقه شدید به کتاب خوندن و.... اوه!شوق زیاد برای ریاضیات،مقابله با جادوی سیاه و معجون سازی ،چیزی که کمتر کسی دارتش.
لیلی قبلا خیلی به این فکر کرده بود.
با اینکه بقیه گروه ها رو هم دوست. داشت ولی حس میکرد به ریونکلاو تعلق داره .
بعد از مدتی گذشت زمان بالاخره کلاه فریاد زد...
ریونکلاو!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:21
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
420
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

_لیلی پاتر
لیلی ناگهان به خود امد،به طرف صندلی رفت نشست و کلاه را روی سرش گذاشت .
افکار کلاه را هنگام مرور کردن خاطرات،ذهن و افکار خودش حس میکرد:
_هوش و ذکاوتو میشه به وضوح حس کرد،علاقه شدید به کتاب خوندن و.... اوه!شوق زیاد برای ریاضیات،مقابله با جادوی سیاه و معجون سازی ،چیزی که کمتر کسی دارتش.
لیلی قبلا خیلی به این فکر کرده بود.
با اینکه بقیه گروه ها رو هم دوست. داشت ولی حس میکرد به ریونکلاو تعلق داره .
بعد از مدتی گذشت زمان بالاخره کلاه فریاد زد...
لیلی ناگهان به خود امد،به طرف صندلی رفت نشست و کلاه را روی سرش گذاشت .
افکار کلاه را هنگام مرور کردن خاطرات،ذهن و افکار خودش حس میکرد:
_هوش و ذکاوتو میشه به وضوح حس کرد،علاقه شدید به کتاب خوندن و.... اوه!شوق زیاد برای ریاضیات،مقابله با جادوی سیاه و معجون سازی ،چیزی که کمتر کسی دارتش.
لیلی قبلا خیلی به این فکر کرده بود.
با اینکه بقیه گروه ها رو هم دوست. داشت ولی حس میکرد به ریونکلاو تعلق داره .
بعد از مدتی گذشت زمان بالاخره کلاه فریاد زد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

نقل قول:
ریونکلاو!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.
بم نوشت:
روز گروهبندی – هاگوارتز، شبی خنکتر از معمول…
همه منتظر بودن تا نوبت به موجودی برسه که همزمان هم داره ذوب میشه، هم با هیجان داره تو صف وول میخوره. ردپای آب پشت سرش مونده بود، و وقتی بالاخره نوبتش شد، کلاه گروهبندی با حالتی از وحشت زمزمه کرد:
«اوه نه، نه نه نه... دوباره یکی از اینا؟!»
کلاه هنوز رو سر بم ننشسته بود که با صدای کشیدهای از سرش سر خورد پایین، چند متر رو پلهها لیز خورد و فریاد زد:
«من استعفا میدم!»
حالا، همه چشمها به بم بود.
---
بم روی چهارپایه نشست – یا بهتره بگیم کمی "لغزید" و نشست – و با چشمهای دکمهایش اطراف رو نگاه کرد. نیشلبخند یخی روی صورتش بود، و با صدای نازک ولی جدی گفت:
«ببین... من نه دنبال دردسرم، نه دنبال گرما. فقط یه جایی میخوام که بتونم آدمبرفیهامو بسازم، کسی دماغمو ندزده، و اگه شد، چندتا کتاب خوب هم کنار بخاری مطالعه کنم… البته از دور. خیلی دور.
من عاشق ریاضیام، عاشق معجونسازی و نجوم – ستارهها به طرز عجیبی سرد و قشنگان. کتاب خوندن رو دوست دارم، مخصوصاً اگه بشه زیر پتوی یخی تو فریزر، برای کرموفیز با صدای آروم بخونم.
از خرگوشا متنفرم – نه شخصی، فقط چون بدون احترام، مستقیم سراغ هویج دماغم میرن. دعوا؟ نه، خوشم نمیاد. ولی اگه لازم باشه، بلدم قشنگ نگاه یخی بکنم، دمای فضا رو بیارم زیر صفر، و حتی با یه عطسهی سرد کل سالن رو برفپوش کنم.
درس خوندن رو دوست دارم، ولی تکلیف؟ امتحان؟ بیزارم. اگه انتخاب با من بود، میرفتم تو فریزر، با کرموفیز چرت میزدم.
دوست دارم تالار عمومیم پر باشه از یخ، سرمای هوا، گرمای صمیمیت، بوی لیمو، و کتاب. یه فضای سرد و آروم… مثل یه دونه برف که هیچوقت آب نمیشه.»
کلاه – که حالا با بیمیلی دوباره سر جاش نشسته بود – لحظهای مکث کرد و گفت:
«باهوش… خلاق… کمی هم غیرعادی… ولی راستش، خیلی هم بدت نمیاد کمی باعث شگفتی بشی، درسته؟»
بم پلک زد (یا چیزی شبیه اون!) و با برق خاصی در چشمهاش گفت:
«اگه نشه باعث ذوب شدن دل مردم شد، پس چرا اصلاً ساخته شدیم؟»
و کلاه، با آهی که بیشتر از بخار آب بود، فریاد زد:
ریونکلاو!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

روز گروهبندی – هاگوارتز، شبی خنکتر از معمول…
همه منتظر بودن تا نوبت به موجودی برسه که همزمان هم داره ذوب میشه، هم با هیجان داره تو صف وول میخوره. ردپای آب پشت سرش مونده بود، و وقتی بالاخره نوبتش شد، کلاه گروهبندی با حالتی از وحشت زمزمه کرد:
«اوه نه، نه نه نه... دوباره یکی از اینا؟!»
کلاه هنوز رو سر بم ننشسته بود که با صدای کشیدهای از سرش سر خورد پایین، چند متر رو پلهها لیز خورد و فریاد زد:
«من استعفا میدم!»
حالا، همه چشمها به بم بود.
---
بم روی چهارپایه نشست – یا بهتره بگیم کمی "لغزید" و نشست – و با چشمهای دکمهایش اطراف رو نگاه کرد. نیشلبخند یخی روی صورتش بود، و با صدای نازک ولی جدی گفت:
«ببین... من نه دنبال دردسرم، نه دنبال گرما. فقط یه جایی میخوام که بتونم آدمبرفیهامو بسازم، کسی دماغمو ندزده، و اگه شد، چندتا کتاب خوب هم کنار بخاری مطالعه کنم… البته از دور. خیلی دور.
من عاشق ریاضیام، عاشق معجونسازی و نجوم – ستارهها به طرز عجیبی سرد و قشنگان. کتاب خوندن رو دوست دارم، مخصوصاً اگه بشه زیر پتوی یخی تو فریزر، برای کرموفیز با صدای آروم بخونم.
از خرگوشا متنفرم – نه شخصی، فقط چون بدون احترام، مستقیم سراغ هویج دماغم میرن. دعوا؟ نه، خوشم نمیاد. ولی اگه لازم باشه، بلدم قشنگ نگاه یخی بکنم، دمای فضا رو بیارم زیر صفر، و حتی با یه عطسهی سرد کل سالن رو برفپوش کنم.
درس خوندن رو دوست دارم، ولی تکلیف؟ امتحان؟ بیزارم. اگه انتخاب با من بود، میرفتم تو فریزر، با کرموفیز چرت میزدم.
دوست دارم تالار عمومیم پر باشه از یخ، سرمای هوا، گرمای صمیمیت، بوی لیمو، و کتاب. یه فضای سرد و آروم… مثل یه دونه برف که هیچوقت آب نمیشه.»
کلاه – که حالا با بیمیلی دوباره سر جاش نشسته بود – لحظهای مکث کرد و گفت:
«باهوش… خلاق… کمی هم غیرعادی… ولی راستش، خیلی هم بدت نمیاد کمی باعث شگفتی بشی، درسته؟»
بم پلک زد (یا چیزی شبیه اون!) و با برق خاصی در چشمهاش گفت:
«اگه نشه باعث ذوب شدن دل مردم شد، پس چرا اصلاً ساخته شدیم؟»
و کلاه، با آهی که بیشتر از بخار آب بود، فریاد زد:
همه منتظر بودن تا نوبت به موجودی برسه که همزمان هم داره ذوب میشه، هم با هیجان داره تو صف وول میخوره. ردپای آب پشت سرش مونده بود، و وقتی بالاخره نوبتش شد، کلاه گروهبندی با حالتی از وحشت زمزمه کرد:
«اوه نه، نه نه نه... دوباره یکی از اینا؟!»
کلاه هنوز رو سر بم ننشسته بود که با صدای کشیدهای از سرش سر خورد پایین، چند متر رو پلهها لیز خورد و فریاد زد:
«من استعفا میدم!»
حالا، همه چشمها به بم بود.
---
بم روی چهارپایه نشست – یا بهتره بگیم کمی "لغزید" و نشست – و با چشمهای دکمهایش اطراف رو نگاه کرد. نیشلبخند یخی روی صورتش بود، و با صدای نازک ولی جدی گفت:
«ببین... من نه دنبال دردسرم، نه دنبال گرما. فقط یه جایی میخوام که بتونم آدمبرفیهامو بسازم، کسی دماغمو ندزده، و اگه شد، چندتا کتاب خوب هم کنار بخاری مطالعه کنم… البته از دور. خیلی دور.
من عاشق ریاضیام، عاشق معجونسازی و نجوم – ستارهها به طرز عجیبی سرد و قشنگان. کتاب خوندن رو دوست دارم، مخصوصاً اگه بشه زیر پتوی یخی تو فریزر، برای کرموفیز با صدای آروم بخونم.
از خرگوشا متنفرم – نه شخصی، فقط چون بدون احترام، مستقیم سراغ هویج دماغم میرن. دعوا؟ نه، خوشم نمیاد. ولی اگه لازم باشه، بلدم قشنگ نگاه یخی بکنم، دمای فضا رو بیارم زیر صفر، و حتی با یه عطسهی سرد کل سالن رو برفپوش کنم.
درس خوندن رو دوست دارم، ولی تکلیف؟ امتحان؟ بیزارم. اگه انتخاب با من بود، میرفتم تو فریزر، با کرموفیز چرت میزدم.
دوست دارم تالار عمومیم پر باشه از یخ، سرمای هوا، گرمای صمیمیت، بوی لیمو، و کتاب. یه فضای سرد و آروم… مثل یه دونه برف که هیچوقت آب نمیشه.»
کلاه – که حالا با بیمیلی دوباره سر جاش نشسته بود – لحظهای مکث کرد و گفت:
«باهوش… خلاق… کمی هم غیرعادی… ولی راستش، خیلی هم بدت نمیاد کمی باعث شگفتی بشی، درسته؟»
بم پلک زد (یا چیزی شبیه اون!) و با برق خاصی در چشمهاش گفت:
«اگه نشه باعث ذوب شدن دل مردم شد، پس چرا اصلاً ساخته شدیم؟»
و کلاه، با آهی که بیشتر از بخار آب بود، فریاد زد:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

نقل قول:
درود بر تو فرزندم!
وقتی خواستههات اینقد واضحه و میدونی جایی هست که از حضور توش لذت میبری، دلیلی نمیبینم ازت نخوام بری به...
گریفیندور!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.
کاسیوپا بلک نوشت:
درود بر تو ای کلاه گروهبندی !
میدانم گروههای چهارگانه، همهنوع جادوگر و ساحره را میپذیرند.
من همهی گروهها را دوست دارم، و میدانم تو، کلاه گروهبندی، همیشه گروهی که به صلاح است را انتخاب میکنی !
اما، گروه ترجیحی من، گریفیندور است.
تالارهای خصوصی آن، به رنگهای قرمز و طلایی مرا جذب میکند.
نماد شیر، درحال غرش و مصمم.
میدانم خانهی قرمز و طلایی ،نماد شجاعت است.
و من، شوخطبع، شجاع، باهوش و دلسوز هستم.
و در خودم، ویژگیهای بودن در گریفیندور را، میبینم.
ممنون که مرا در این خانه قرار میدهی.
درود بر تو فرزندم!
وقتی خواستههات اینقد واضحه و میدونی جایی هست که از حضور توش لذت میبری، دلیلی نمیبینم ازت نخوام بری به...
گریفیندور!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی گریفیندور هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: دوشنبه 10 فروردین 1405 15:39
از: زیر درخت بید کهن !
پستها:
42

درود بر تو ای کلاه گروهبندی !
میدانم گروههای چهارگانه، همهنوع جادوگر و ساحره را میپذیرند.
من همهی گروهها را دوست دارم، و میدانم تو، کلاه گروهبندی، همیشه گروهی که به صلاح است را انتخاب میکنی !
اما، گروه ترجیحی من، گریفیندور است.
تالارهای خصوصی آن، به رنگهای قرمز و طلایی مرا جذب میکند.
نماد شیر، درحال غرش و مصمم.
میدانم خانهی قرمز و طلایی ،نماد شجاعت است.
و من، شوخطبع، شجاع، باهوش و دلسوز هستم.
و در خودم، ویژگیهای بودن در گریفیندور را، میبینم.
ممنون که مرا در این خانه قرار میدهی.
میدانم گروههای چهارگانه، همهنوع جادوگر و ساحره را میپذیرند.
من همهی گروهها را دوست دارم، و میدانم تو، کلاه گروهبندی، همیشه گروهی که به صلاح است را انتخاب میکنی !
اما، گروه ترجیحی من، گریفیندور است.
تالارهای خصوصی آن، به رنگهای قرمز و طلایی مرا جذب میکند.
نماد شیر، درحال غرش و مصمم.
میدانم خانهی قرمز و طلایی ،نماد شجاعت است.
و من، شوخطبع، شجاع، باهوش و دلسوز هستم.
و در خودم، ویژگیهای بودن در گریفیندور را، میبینم.
ممنون که مرا در این خانه قرار میدهی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/10 20:16:40
جزئیات کاربر

نقل قول:
درود بر تو فرزندم!
نگاهت به ویژگیهای هر گروه، جالب و خلاقانه بود. با این طرز فکر، منم کاملا باهات هم نظرم که بهتره بری به...
ریونکلاو!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.
کریدنس بربون نوشت:
سلام و درود بر کلاه گروهبندی
همین اول کاری میخوام بگم که:
از نظرم من قدرت واقعی اینه که بتونی اشتباهاتت رو بپذیری و هوشمندانه راهی برای جبرانشون پیدا کنی،
شجاعت واقعی اینه که بتونی ضعف هاتو بپذیری و با مطالعه دقیق رفع شون کنی،
و مهربانی واقعی هم به معنی اینکه توی مشکلات زندگی کسانی که برات مهمن با راهنمایی عاقلانه و نه عجولانه کمکشون کنی
من اعتقاد دارم تمام چیز هایی که گروهها وعده دادن در هوش و آیندهنگری ریونکلاو خلاصه میشه و
برای همین هم ازت میخوام من رو در ریونکلاو قرار بدی،
تا باور کنم که حرفم درسته
ممنون
درود بر تو فرزندم!
نگاهت به ویژگیهای هر گروه، جالب و خلاقانه بود. با این طرز فکر، منم کاملا باهات هم نظرم که بهتره بری به...
ریونکلاو!
مرحله بعد: شرکت در کلاسهای هاگوارتز!
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن، کوچه دیاگون، قلعه هاگوارتز، سرسرای چهارگانه و تالار خصوصی ریونکلاو هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 24 تیر 1405 01:05
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

سلام و درود بر کلاه گروهبندی
همین اول کاری میخوام بگم که:
از نظرم من قدرت واقعی اینه که بتونی اشتباهاتت رو بپذیری و هوشمندانه راهی برای جبرانشون پیدا کنی،
شجاعت واقعی اینه که بتونی ضعف هاتو بپذیری و با مطالعه دقیق رفع شون کنی،
و مهربانی واقعی هم به معنی اینکه توی مشکلات زندگی کسانی که برات مهمن با راهنمایی عاقلانه و نه عجولانه کمکشون کنی
من اعتقاد دارم تمام چیز هایی که گروهها وعده دادن در هوش و آیندهنگری ریونکلاو خلاصه میشه و
برای همین هم ازت میخوام من رو در ریونکلاو قرار بدی،
تا باور کنم که حرفم درسته
ممنون
همین اول کاری میخوام بگم که:
از نظرم من قدرت واقعی اینه که بتونی اشتباهاتت رو بپذیری و هوشمندانه راهی برای جبرانشون پیدا کنی،
شجاعت واقعی اینه که بتونی ضعف هاتو بپذیری و با مطالعه دقیق رفع شون کنی،
و مهربانی واقعی هم به معنی اینکه توی مشکلات زندگی کسانی که برات مهمن با راهنمایی عاقلانه و نه عجولانه کمکشون کنی
من اعتقاد دارم تمام چیز هایی که گروهها وعده دادن در هوش و آیندهنگری ریونکلاو خلاصه میشه و
برای همین هم ازت میخوام من رو در ریونکلاو قرار بدی،
تا باور کنم که حرفم درسته
ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

درود ای کلاه برتر .
ای کلاه مرا در گروه گریفیندور قرار ده . لطفا.
البته که گروههای هاگوارتز فرقی ندارن
سلام.
لطفا مراحل رو به ترتیبی که بهت گفته میشه طی کن. قبل از رسیدن به گروهبندی سه مرحله دیگه باقی مونده. اونا رو انجام بده و دوباره برای گروهبندی برگرد اینجا.
همونطور که تو ویرایش پست کارگاه داستاننویسیت گفتم، مرحلهی بعد برای تو انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفیش تو تاپیک معرفی شخصیته.
ای کلاه مرا در گروه گریفیندور قرار ده . لطفا.
البته که گروههای هاگوارتز فرقی ندارن
سلام.
لطفا مراحل رو به ترتیبی که بهت گفته میشه طی کن. قبل از رسیدن به گروهبندی سه مرحله دیگه باقی مونده. اونا رو انجام بده و دوباره برای گروهبندی برگرد اینجا.

همونطور که تو ویرایش پست کارگاه داستاننویسیت گفتم، مرحلهی بعد برای تو انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفیش تو تاپیک معرفی شخصیته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 15:27:03
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 15:27:26
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 15:30:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 20:01:16
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 15:27:26
ویرایش شده توسط AmirMohammad1392 در 1404/3/8 15:30:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/8 20:01:16
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




