جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فرهنگستان ريدل

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 فروردین 1398 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:لرد سیاه گوی پیشگویی ای آورده و قصد داره آینده(ده سال بعد) مرگخوارا رو باهاش ببینه. بعد از مرگخوارا، خودش دستش رو روی گوی میذاره و میبینه در آینده، مرگخواراش بچه دار میشن و اون بچه ها آسایش لرد رو از بین می برن.
لرد تصميم می گیره برای مرگخوارا کلاس دانش خانواده بذاره تا هیچ وقت بچه دار نشن.

.............

-دانش چی، ارباب؟!
-آواداکداورا... فرموده بودیم کسی حرف نزنه. دانش خانواده! نیم ساعت دیگه کلاستون تشکیل میشه. هر کسی دیر برسه دو نمره از امتحانش کم می کنیم.

لرد سیاه با قدم های استوار صحنه را ترک کرده و مرگخواران را در بهت و حیرت رها کردند.

نیم ساعت بعد، خانه ریدل ها

سو دستش را روی کلاهش گذاشته بود و در راهرو می دوید. ناگهان جلوی در اتاقی که از آن صدای همهمه ای بیرون می آمد، توقف کرد. به آرامی در را باز کرد و سرش را داخل برد.
-کلاس دانش خانواده همین جاست؟
-آره، بیا تو. الان دیگه استاد میاد.

سو صندلی ای نزدیک میز استاد انتخاب کرده و قلم پر و دسته‌ی قطوری از کاغذ پوستی را روی میزش گذاشت. نگران بود برای جزوه نوشتن، کاغذ کم بیاورد!

چند دقیقه ای نگذشته بود که لرد سیاه، در حالی که گوی پیشگویی را با چوبدستی اش به دنبال خود هدایت می کرد، وارد کلاس شد.

-برپا!

با فریاد کش دار بانز، همه از جایشان بلند شدند و ایستادند. لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش که در ردیف هایی نا منظم ایستاده بودند، انداخت.
-اجازه می دهیم بنشینید!

سپس وسایلش را روی میز بزرگش گذاشت و ردایش را مرتب کرده و نشست. لرد سیاه، جادوگری بود بسیار منظم و آراسته!
-در پایان کلاس، امتحانی ازتون می گیریم و افرادی که نمره قبولی رو به دست نیارن، باید به هاگزمید برن و با این گوی، کسب درآمد کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1397 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب چیکار کنیم یعنی؟
- من که از همون اول تصمیم گرفته بودم عذب بمونم. به من یکی نگاه نکنین. کلا بچه نمی خوام.
- آخه ارباب... من این همه علاقه خاص داشته و دارم، از هر کدومشون قرار بود چهارتا بچه داشته باشم، به خاطر شما می کنیمش دو تا!
- یعنی من نباید با آرسینوس ازدواج کنم؟

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت و گفت:
- خودتون که می دونین چه راه هایی برای بچه دار نشدن هست!
- نه ارباب! چه راهی؟
- منم نمی دونم ارباب. چطوریاست دقیقا؟
- مگه همچین چیزی هم هست؟
- من میدونم ارباب! من میدونم!

لینی سعی کرد با بالا و پایین پریدن توجه اربابش را جلب کند که البته در میان خیل افراد بی اطلاع، دانش لینی زود به چشم آمد. به همین دلیل لرد سیاه گفت:
- بگو ببینیم لینی. ما همیشه می دونستیم تو بسیار باهوش تر از بقیه هستی!
- ارباب... ما میاییم یه مسلسل یا تفنگی چیزی میذاریم پشت بوم خانه ریدل ها، بعد وینکی رو هم میذاریم پشت اون مسلسله. هر لک لکی که خواست نزدیک خونه ریدل ها بشه رو میزنیم شپلقش میکنیم. اینطوری دیگه نمیتونن برامون بچه بیارن و مشکل حل میشه!
-

لرد سیاه چند دقیقه ای به افق خیره شد. از شدت دانش و هوش مرگخوارانش بسیار تعجب کرده بود و با هر لحظه ای که میگذشت، به این مقدار تعجب، افزوده میشد. رئیس مرگخواران نگاهی به اعضای گروهش کرد و سری تکان داد و گفت:
- اینطوری نمیشه! ما میگیم که چیکار میکنیم!
- چیکار ارباب؟
- چیکار ارباب جونم؟
- ای لرد قدرقدرت! چیکار؟
- مخلص ارباب جونِ کار بلد خودمون هم هسیم. شما بگین چیکار فقد!
- کروشیو!

لرد سیاه کروشیویی نثار مرگخوارانش کرد و با لذت تمام درد کشیدن آن ها را نگاه کرد. پر رویی هم حدی داشت و معلوم بود که آن ها این حد را نمی دانستند.
- کسی حرف بزنه این بار به طور اختصاصی براش آواداکداورا میزنیم! کسی پیشنهادی نداره؟
- چرا اربا...
- آواداکداورا! این یه سوال انحرافی بود! پس حواستون جمع باشه! ما قراره براتون کلاس دانش خانواده بذاریم و شرکت همتون تو اون کلاس ها واجبه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 آبان 1397 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران باهيجان به گوى خيره شده بودند،کم کم در صفحه گوى لرد سياه پديدار شد،اما او تنها بود يعنى نجينى وجود نداشت که دور گردن او بپيچد.تصوير واضح تر شد.........اوه نه مثل اينکه لرد تنها نبود،بلکه تنهايى از دست بچه هاى کوچکى که با شيطنت دور سالن آموزشگاه مرگخوارى ميدويدند ويا در سر وکله ى هم ميزدند ،پشت ميز کوچکى قايم شده بود،مرگخواران ميتوانستن ناراحتى و عصبانيت يا شايد هم خستگى را از چشمان اربابشان بخوانند .
درواقع نجينى هم آنجا بود،در حالى که دو دختر بچه کوچک با او طناب بازی ميکردند.(درواقع ازش بجاى طناب استفاده ميکردند.)
همه با تعجب به گوى زل زده بودند،حتى لرد سياه هم تصور همچين چيزى از آينده اى را ازخودش نداشت .

ناگها نجينى سکوت اتاق را شکست.
-پاپا اينا بچه هاى کى فس؟؟

تقريباً سوال تمام افراد حاضر در اتاق را پرسيد.

لرد سياه کمى به چهره کودکان گوى دقت کرد.. چه قدر شبيه مرگخوارانش بودند.
-فک ميکنيم اين کودکان تاريکى که ما از دستشان آسى شديم فرزندان يارانمان هستند!

همه مرگخوارا با تعجب به هم خيره شدن.
-و اين يعنى چى؟

لرد سياه نگاه مشکوکى به آنها انداخت.
-يعنى که بايد جلوى اين اتفاقات را بگيريم،شما نبايد هيچ وقت فرزند بياوريد که مارا اينگونه آسى کند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1397 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه گوی پیشگویی ای آورده و قصد داره آینده(ده سال بعد) مرگخوارا رو باهاش ببینه. مرگخوارا باید یکی یکی دستاشونو روی گوی بذارن تا آینده شونو نشون بده.
مرگخوارا یکی یکی دستشونو می ذارن و آینده شونو می بینن...
..........

-ارباب...شما ما رو پیچوندین!

لرد سیاه سرش را بلند کرد و به چشمان مرگخواری که چنین جسارتی کرده بود خیره شد.
خیره را ادامه داد تا این که مرگخوار مورد نظر پودر شد و بعد هم دود شد و به سزای اعمالش رسید.
لرد سیاه رو به لایتینا کرد.
-این چی می گفت؟

لایتینا با دقت کلمات را انتخاب کرد و جواب داد:
-اممم...ارباب...فکر می کنم منظورش این بود که شما داشتین دستتونو روی گوی می ذاشتین...ولی نذاشتین! ما همگی مشتاق هستیم آینده شما رو ببینیم. آینده شما و نجینی هم مسلما با همه. هر دو رو می تونیم ببینیم.

لرد هم مشتاق بود...ولی ترجیح می داد این کار را به تنهایی انجام بدهد. بعد از دیدن آینده های شرم آور و مایوس کننده یارانش، کمی نگران بود.

ولی حالا، چندین جفت چشم مشتاق به او دوخته شده بود...

-خب...ما دستمونو می ذاریم. بذارین تمرکز کنیم...

ثانیه ها گذشتند...و لرد به آرامی دستش را روی گوی گذاشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1397 11:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-تو اصیل زاده ای؟ من همیشه آرزو داشتم تو موهای یه اصیل زاده... .
-پناه بر لرد. چقد حرف میزنی، کروشیو!

کروشیوی بِلایی که از وراجی های غذای نجینی خسته شده بود، به مقصد voldemort1 در موهایش به راه افتاد.

کروشیو کوله پشتی شکنجه هایش را در پشتش بالا انداخت، کفش آهنی به پا کرد و به دنبال سرنوشتش به راه افتاد. سرنوشت هم موذیانه او را به جای خوف و خفنی آورده بود.

کروشیوی قصه ی ما نگاهی به جنگل انبوه و تاریک موهای بلاتریکس کرد، با ناامیدی فکر کرد که با این پیچ و خم ها راه بس دشوار است و مقصد بس بعید. ولی او دست بردار نبود، او کروشیویی بود که با نمرات عالی از طلسموارتز فارغ التحصیل شده بود. طلسم با شکنجه کردن چندین طره از مو و جیغ های آنها در اطرافش، راهش را می شکافت و پیش می رفت. شپش ها و راه گم کردگان دوان دوان از جلوی راهش کنار می رفتند.

بعد از دقایقی که او به تیره ترین و پیچ پیچی ترین قسمت جنگل موهای بلا رسیده بود، ناغافل پروتگویی سردرگم و زیبا از بیشه ای بیرون پرید و به کروشیو برخورد کرد. همانطور که کروشیو خم شده بود تا جزوه های دفاع پروتگو را جمع کند، آنها یک دل نه صد دل عاشق هم شدند و همدیگر را خنثی کرده به جزایر نجینی آپارات کردند.

اما غذای نجینی همچنان وراجی می کرد.
-وای، طلسم نابخشودنی! شما یه اصیل زاده ی واقعی هستین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1397 06:43
نمایش جزئیات
آفلاین
به وضوح دنبال پرنسس ارباب رفتن در نظر مرگخواران وظیفه ای پرشکوه بود. هر مرگخواری نمی توانست به سادگی به آن دست یابد. در نتیجه دور هم حلقه زدند تا ببینند این افتخار باید نصیب چه کسی شود. بالاخره خانه ی ریدل هاست. هرکسی نمی تواند که از راه برسد و زارت برود دنبال پرنسس.

- ما حاضریم.

مثل این که می تواند.

مرگخوارها امان ندادند. چون بالاخره وظیفه ای با عظمت بود و مرگخوار داوطلب باید مرد و مردانه پای وظیفه ای که خورده بود می ایستاد! در نتیجه بدون این که ببینند چه کسی داوطلب شده است، به سبک دعواهای برره ای روی کله اش پریدند و با سیم هدفون و موی ضخیم و غلاف کاتانا و هرچه دم دستشان آمدند داوطلبشان را طناب پیچ کردند. قبل از این که گرد و خاک فرو بنشیند، بلاتریکس اعلام کرد:
- خب مشخص شد. من میرم پرنسس رو میارم و غذاشم میشه...

گرد و خاک نشست. چهره ی داوطلب اول مشخص شد.
- تو دیگه کی هستی؟!
- ما voldemurt1 هستیم. اگر تأییدمون کنید بقیه ی داستان این که چطوری از اینجا سر در آوردیم هم بهتون می گیم.

مرگخوارها چند لحظه ای مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردند. کمی بیشتر باز به یکدیگر نگاه کردند. آنوقت بلاتریکس دولا شد و voldemurt1 را میان موهایش جا داد. بعدش هم برای آوردن نجینی به راه افتاد.

ظاهراً مرگخوارها اهمیتی به ادامه ی داستان voldemurt1 نمی دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1397 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با استفاده از گوشی مشنگی گویل، سلفی ای بسیار زیبا و در خور شانشون گرفتن و با استفاده از هشتک #مرگخوارانِ_ همیشه_ فعال
در تمام شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشتن تا نه تنها محفلی ها بلکه تمام جادوگران یاد بگیرن.

_علم و دانشمون کامل بود. اما یافتیم گوشی مشنگی برای ثبت وقایع تاریخی، بسیار خوب و مفید است. گویل همیشه در دسترس باش.

گویل ذوق زده شد.
_چشم ارباب!

لردولدمورت با متانت روی صندلی مخصوص خودش نشست و گوی رو جلوی خودش گذاشت و تنظیمش کرد.
_خب، داشتیم می گفتیم یکی بره فرزندمون رو بیاره. درضمن فرزندمون رفته بود بخوابه؛ از خواب بیدارش کردین کمی بدخلقی میکنه، یکی رو که بخوره سرحال میشه. پس یکی هم با خودتون ببرین که بدین میل کنه.

مرگخوارها که فکر میکردن با سلفی گرفتن بحث دیدن آینده ی نجینی بسته میشه میره پی کار خودش، با شنیدن این حرف از اربابشان به فارسی آسون وا رفتن.
_ ارباب خب اگه فرزندتون خوابه بزارین بخوابه. بدخواب میشه. بعدا میبینیم، بریم سراغ یکی دیگه.
_ما همین آلان میخوایم آینده ی درخشانش رو ببینیم. البته ما از آیندش با خبریم فقط میخوایم نشون شما بدیم تا یاد بگیرین.
_ارباب نجینی همین جوری الگوی ما هست نیازی به این کارا نیست.
_گفتیم همین آلان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1397 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران که یکی یکی آب دهانشان را با صدای بلند قورت می دادند، زیر چشمی به یکدیگر نگاه میکردند تا بلکه کسی راه حلی پیدا کند تا از این اوضاع خلاص شوند.

-ارباب ارباب میگم نجینی رو چک نکردینا. نجینی هم آیندش خیلی مهمه واسه ی همه ی ما!

لرد یه نگاه به مرگخوارانش کرد، یه نگاه به نجینی. بعد با روحش جوری که کسی نبینه کله ی کچلشو خاروند. خودش هم بدجوری دلش میخواست آینده ی نجینی، حیوان خانگی اش، را بداند!
-بسیار خب ما اجازه میدهیم که آینده ی نجینی را ببینید یعنی ببینیم اما خودتان باید نجینی ی عزیز ما را بغل کرده و نزد گوی آورید.

-what?
مرگخواران با نگاه های مگه از جونمون سیر شدیم به لرد خیره شدند. مثل اینکه راه فراری نبود. اما باید کاری میکردند.

-ارباب ارباب بیاین از این لحظه ی با عظمت یه سلفی بگیریم بذاریم ملت محفل ببینن که ما چقدر با اربابمون خوبیم و چقدر دوسشون داریم
ملت مرگخوار با خوشحالی از پیشنهاد ارایه شده استقبال کردند.
-عالیه
- از اون انگشتا نشانمان دادی؟ کروشیو ! سلفی؟ اهم بذارین موهایمان را مرتب کنیم بعد
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا ساپورثی در 1397/6/4 12:54:31
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب بذارین!
-هولمان نکنید!

لرد،با آرامش کامل آستینش را بالا زد.با آرامش کامل دستش را به گوی نزدیک کرد...

نیم ساعت بعد:
دست لرد همچنان درحال نزدیک شدن به گوی بود!

-ارباب ببینید فقط کافیه دستتون رو اینطوری روی گوی بذارید!
-فکر میکنید ما بلد نیستیم دستمان را روی گوی بگذاریم؟دستتان هم که به دستمان خورد!آواداکداورا!

لرد بلاخره راضل شد دستش را روی گوی بگذارد:

-کراب توی موقعیتی؟
-آره مستقر شدم!

گویل بیسیم مشنگی اش را کنار گذاشت و به در مغازه نگاه کرد.vs بزرگی روی تابلو مغازه بود!
صدای کراب از بی سیم مشنگی آمد:

-رودولف بازی درنیاری دوباره!لباس های منکراتی ساحره ها رو ول کن غرفه مورد نظر ته مغازست!

گویل سرخ شد و چشم چرخاند تا چک کند کسی نشنیده باشد.آرام جواب داد:

-توجه کن که ما توی یک مکان شلوغیم!برو جلو!پیغام نده!عه!دیدمت!
-منم دیدمت!

کراب و گویل در کنار هم ایستادند و با هیجان فراوان به غرفه مورد نظر زل زدند!

-باورم نمیشه اولین حقوق اوباش بودنمون رو گرفتیم!بلاخره میتونم لوازم آرایش های مارک بخرم!
-من از قبل پول داشتم ولی باورم نمیشه اومدی با هم لوازم آرایش های مارک بخریم!

لرد قبل از رسیدن به صحنه های بعدی دستش را از روی گوی کشید!همه مرگخواران به گوی زل زده بودند!

-فیس فس فس فسو؟
-ما هم نمیدونیم توی این ننگ چه میکردیم!
-فیسسسس فسو فس!
-دست گویل؟دست گویل روی گوی ما؟گویل دستت روی گوی ما بود؟کروشیو!

لرد وقتی حس کرد که گویل به اندازه کافی تنبیه شده،رو به بقیه مرگخواران کرد:

-دستتون رو بزارید ما آیندتون رو ببینیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1397/6/2 23:36:37

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1397 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی!
.
.
.-فرمودیم نفر بعدی! یکی بیاد دستشو بذاره رو گوی که ما آینده شو ببینیم!

سکوت مطلق فضا را در بر گرفته بود. مرگخوارانی که آینده شان قبلا مشاهده شده بود با خیال راحت دور گوی ایستاده بودند...ولی بقیه خودشان را با کارهای ساده و پیش پا افتاده ای سرگرم کرده بودند.
لرد سیاه نگاهی به آرسینوس انداخت.
-تو بیا! ازت خوشمون نمیاد و مایلیم دوباره خفت و خواریتو ببینیم.

آرسینوس یک نگاه به لرد انداخت و نگاه دیگری به گوی!
فریاد بلندی کشید و دوان دوان به طرف پنجره رفت و خودش را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

-این ملعون چرا جو رو متشنج می کنه؟ الان خودکشی کرد؟ ما که طبقه اول هستیم.

رودولف پشت سر آرسینوس رفت و از پنجره به پایین نگاه کرد.
-ارباب، جوگیر تر از این حرفا بود...شاید باورتون نشه. ولی مرد! جسدش همین پایین پخش شده.

لرد اهمیت خاصی به جسد سینوس نداد.
-بذارین همونجا باشه. می گیم بعدا فنریر ازش تغذیه کنه شاید بمیره از شر هر دوشون خلاص بشیم. حالا...نفر بعدی!

راه حل بسیار خوبی برای وقت کشی به ذهن مرگخواران رسید.
-ارباب...خودتون چرا امتحانش نمی کنین؟ آینده شما از آینده تک تک ما مهم تر و صد البته درخشان تره. همه ما مشتاقیم آینده شما رو ببینیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!