جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

137 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
137 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1398 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-جارو... برقی؟
-پس چی؟ فکر کردی تمیزکاری به همین راحتیه که با سه بطری وایتکس و پنج دور تی کشیدن و چهار بار آب کشیدن تموم بشه؟ نخیر! کاملا در اشتباهی.

فنریر حوصله کل کل کردن نداشت. بدون حرف اضافه ای به طرف اتاق گابريل به راه افتاد. اما درست جلوی در اتاق متوقف شد.
البته متوقفش کردند!
-وایسا، وایسا! پاتو توی اتاقم گذاشتی، نذاشتیا... چرک!

فنریر قصد اعتراض داشت. اما وقتی دهانش را باز کرد، چیزی جز یک صدای سوت از آن خارج نشد.
-من کی سوت زدن یاد گرفتم؟

در همین فکر بود که یک جارو برقی دوان دوان از اتاق خارج شد و درون حلقش پرید.

-آفرین پسر خوب.

«تلق تلق»

گابریل دو ضربه‌ی آرام روی سر جارو برقی اش زد.
-فنر، الان راحتی؟
-خیلی! فقط اون لوله جاروت یکم سقف دهنمو به خارش میندازه... دیگه ساکت بشین می خوام برم خدمت ارباب.
-کجا؟ من برق ندارم. چجوری اینو روشن کنم؟!

هکتور کتابش را به گوشه ای پرتاب کرد و از روی دندان شماره هفت فنریر بلند شد.
-اصلا نگران نباشید که بزرگترین معجون ساز قرن اینجاست! برو وسایل و پاتیل منو بیار تا معجون برق ساز درست کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1398 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل اتاق
- داشتیم میگفتیم!

فنر سوزش شدیدیو درون دهن، حلق، مری و معده ش حس میکرد، ولی چاره ای نداشت باید صبر می کرد تا حرف لرد تموم شه.

- فنر! بهت گفتیم مسواک بزنی رفتی با وایتکس مسواک زدی!؟

فنر تازه متوجه اینکه دهنش بوی وایتکس میده و اینکه گابریل شروع به تمیز کاری کرده بود شد. فعلا باید همزمان سوزش دهن، حلق، مری و معده رو تحمل می کرد و هم بهونه ای برای لرد جور میکرد.
- بله ارباب! مسواک نداشتم مسواک کریسو برداشتم جای خمیردندونم وایتکس برداشتم، ارباب، بازم دستشویی!

فنر همزمان با اینکه کریس سعی می کرد با برگاش دهنشو تمیز کنه از اتاق خارج شد!

- ما بازم اجازه ندادیم!
بیرون اتاق

- چیکار میکنین، شما دو تا اونجا!؟ ابرو نموند واسم پیش ارباب!
- هکتور اینجا بیکار نشسته هیچ کاریم نمیکنه! اون وقت من دارم این همه زحمت می کشم تو ام سرم قر میزنی!
- بیا بیرون دیگه خب!

اشک تو چشمای گابریل حلقه زد.
- یعنی تو منو ادمی می بینی که جای به این کثیفی رو همین طوری ول کنه بره!؟
- خب چیکار کنم من الان!؟
- به جای حرف زدن برو تو اتاق من جارو برقیمو قورت بعد بعدم برو پیش ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 11:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ببخشید ارباب. در خدمتم.

لرد می‌خواست بپرسد فنریر به چه اجازه‌ای به دستشویی رفته؟ اما به این فکر افتاد که در این صورت فنریر می‌فهمد بدون اجازه او به دستشویی رفته. ترجیح داد او بر این تصور باقی بماند که انجام کاری بدون اجازه لرد ممکن نیست و از این سوال صرف نظر کرد.

- قبل از این که به اجابت مزاجت برسی پرسیده بودیم هکتور ... باز که داری دود می‌کنی!

- باز هم دستشویی ارباب! با اجازه.

- اجازه ...

فنریر این بار هم پیش از صدور اجازه، محضر اربابش را ترک کرده بود. این بار لرد به این سادگی‌ها از این خطای او نمی‌گذشت. اما او دغدغه مهم تری داشت و حواسش به این چیزها نبود.

- دیگه کجامو داری می‌سوزونی؟

- هیچی1 ارباب سراغمو گرفتن؛ منم داشتم با دود بهشون علامت می‌دادم.

- خوب اون وقت ارباب دستور می‌دن بیای بیرون! اگه می‌خوای بیای بیرون خوب بیا بیرون! چرا نمیای بیرون؟

- اوممم ... راست می‌گیا فنر. نه نمیام بیرون، همینجا میمونم. ولی خوب راستش مشکل این‌جاست که آتیشم خیلی شعله گرفته دیگه نمی‌تونم خاموشش کنم!

فنریر به هیچ وجه نمی‌خواست دچار سوختگی داخلی شود. درست در همین لحظه بود که گابریل با شلنگ سیاری که مشخص نبود از چه منبعی تغذیه می‌شود سر راهش سبز شد. نگاهی به گابریلی که در حال شست و شوی دیوارهای خانه ریدل بود انداخت و پیش از آن که فکری بکند، او و شلنگش را یک جا قورت داد.

- گرگینه کثیف بی جنبه! دو بار بهت گفتم برو حموم بهت برخورد؟ خوردی منو؟

- نخیر ... قورتت نمیدم. زود باش آتیش تو گلومو خاموش کن و برگرد بیا بیرون.

گابریل نگاهی به محیط اطراف انداخت. متوجه آتش شد و شلنگش را به طرف آن گرفت. سپس هکتور را دید که کنج گلوی فنریر لم داده بود و کتاب «بی شعوری» را می‌خواند.

- دستت درد نکنه. حالا زود باش بیا بیرون که باید برم پیش ارباب.

- بیام بیرون؟ تو میدونی این‌جا چه خبره؟ همه دیوارا پر خونه ... بوی گند گوشتای پوسیده بدنتو برداشته ... تمیزکاری این جا حالا حالاها وقت می‌خواد.

فنریر فرصت نداشت به این فکر کند که چرا چنین گندی زده و مشکلش را دو برابر کرده. گابریل شلنگ به دست، ماجراجویی در بدن فنریر را آغاز کرد و فنریر نیز وارد اتاق لرد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: چهارشنبه 26 تیر 1398 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اوغ، یعنی حس حالت تهوع. فنریر دچار حالت تهوع شده بود. خیلی هم شده بود. آنقدری که به حالتش بسنده نکرد و دچار خود تهوع شد.
معده، منتظر همین فرمان بود. و اکنون، فرمان صادر شده بود.
-همه آماده؟

هرچه در معده فنریر وجود داشت، دست به دست یکدیگر، آماده خروج شدند.

-حمله!

به رهبری اسید معده، از معده خارج شده، وارد مری شدند. مسیر باز و روان بود. اسید جلوتر از همه پیش می‌رفت و راه را برای محتویات باز می‌کرد.
مری تمام شد... به گلو رسیدند...

-خطــــر!

اسید تلاشش را کرد تا مانع برخورد محتویات با مانع پیش رو شود. اسید کارش خوب بود! محتویات به موقع ترمز گرفتند.

-اون مرغه؟

مرغ، پشت سر خروس پناه گرفت. ولی دیر... هکتور او‌ را دیده بود.
زبان کوچک فنریر را رها کرد و قدمی به مرغ نزدیک‌تر شد.
-مرغ!

خب... هکتور گرسنه بود.

ثانیه‌ای بعد، قضیه تهوع منتفی شده، محتویات از دست هکتور به سمت معده گریخته بودند.

هکتور دوباره سرجایش در گلو نشست و گازی به مرغش زد.
-زشته فنر... ارباب تو اتاق منتظرتن... منتظر نذارشون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1398 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل اتاق

لرد ولدمورت با دهانی باز به در اتاق خودش نگاه کرد.
اون قصد داشت که به فنریر اجازه نده، ولی فنریر اصلا منتظر جواب اربابش نمونده بود.
نگاهی به کریس کاشته شده کرد و دید که کریس هم داره ایشونو نگاه می کنه.
-اجازه نمی دهیم!

لرد ولدمورت هیچ حرفی رو در وجودش نگه نمی داشت.

-اجازه ی چی رو نمی دین ارباب؟
-به تو ربطی نداره...خوشمان آمد که اجازه ندیم، ندادیم!

ابهت لرد، کریس رو گرفت.
-خوب کردین ارباب...اجازه ندین هیچوقت!
-به ما دستور می دهی؟ به جای دو وعده، یک وعده بهت آب می دهیم تا زجر کش بشی!

کریس خیلی تحت تاثیر ابهت لرد قرار گرفت و برای همین گند زد.

بیرون اتاق

هکتور از کباب کردن زبون کوچیک فنریر دست برنداشته بود.
-من گشنمه...یا غذا یا کباب!

هکتور آدم یک دنده ای بود ولی فنریر هم زیر بار حرف زور نمی رفت.

-من هیچ غذایی به تو نمی دم!

هکتور آتیش زیر زبون کوچیک رو بیشتر کرد...هکتور کار اشتباهی کرد.

هکتور حواسش نبود که اگه زبون کوچیک تحریک بشه، باعث میشه تا به فنریر حالت تهوع دست بده.
-هکتور! داری چیکار می کنی اون تو؟ من...اوغ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: دوشنبه 24 تیر 1398 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_شنیدی میگن زندگی رو باید از نمایی دیگه نگاه کرد؟
_خب که چی؟!
_ببین من الان دارم زندگی رو از پشت زبون کوچک و لوزه هات تماشا میکنم و باید بگم خیلی کیف میده!

فنریر که در حال آماده شدن جهت آپارات به خانه ریدل بود دهانش را بست تا هکتور کمتر کیف کند.

_آهای چرا پنجره رو میبندی؟! خوبه منم پنجره خونتونو بیام ببندم؟!
_دهن خودمه خیر سرم... اختیارشو دارم!
_ببین بیا جدی صحبت کنیم... اینجا بو میاد... بوی خون...بوی هزار سال شسته نشدن... خواهشا لااقل یه مسواکی بزن بذار ارباب بهت امیدوار بشه.
_انقدر تو مسائل شخصی من دخالت نکن هکتور!

هکتور گرسنه اش شده بود.
_من غذا میخوام.
_نداریم... فعلا باید برم پیش ارباب تو هم اونجا ساکت میشی... وای به حالت اگر ارباب بفهمه تو توی گلومی!

فنریر گرگینه آبرو داری پیش لردسیاه بود. اگر لرد میفهمید که در خارج کردن هکتور از گلویش عاجز مانده آبرویش میرفت.

پاااااق


فنریر جلوی دروازه خانه ریدل ظاهر شد.
_خواهشا انقدر وول نخور هکتور...تمرکزمو از دست میدم.
_انقدر به من غر نزن این شرایطیه که پیش اومده دیگه ...باید کنار بیای!

فنریر که حرص میخورد به سمت اتاق لرد رفت، در زد و داخل شد.
_سرورم احضار فرموده بودید.
_کاری باهات داشتیم... ضمن اون کار... این هکتور رو ندیدی؟ مدتیه خانه ریدل دچار ویبره هاش نمیشه که ستون هاش بلرزه... نگران خانه مان شدیم!
_اممممم ... ارباب ... هکتور... اممممم... هکتور...
_فنریر این یه نوع آپشن جدیده که از تو حلقت دود میاد بیرون؟
_چی؟دود؟!

فنریر به اطرافش نگاه کرد. حق با لرد بود، از دهانش مانند دودکش دود خارج میشد! میدانست کار کیست!
_اممم ارباب من اجدادم اژدها بودن! این ویژگی ازشون به من ارث رسیده... امممم من یه لحظه برم دستشویی الان میام!


و قبل از آنکه لرد اصلا به او اجازه
خروج دهد، در را پشتش بست.

بیرون اتاق


_داری چیکار میکنی؟
_دیدم بهم غذا نمیدی دارم زبون کوچیکتو کباب میکنم... گرسنمه خب!
_زبون کوچیکم!

فنریر باید دوباره به اتاق لرد بر میگشت اما وقتی که دود راه انداختن های هکتور پایان می یافت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1398 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره. هکتور تو گلوش گیر می کنه؛ ولی اصلا از این قضیه ناراضی نیست و قصد داره همون جا زندگی کنه.

........................

-لعنت به این زندگی!

با فریاد ناگهانی فنریر، هکتور هم ترسید.
-چی شده؟ اگه داری خالی می بندی که از این جا بیام بیرون کور خوندی! گذشته از این که این جا گیر کردم، این تو خیلی گرم و نرم و راحته. حالا هم سرو صدا نکن بذار به مطالعه ام برسم.

فنریر ساعد دست چپش را گرفت.
-لعنتی...دوباره...داره می سوزه!

هکتور قصد نداشت بپرسد که کجای فنریر در حال سوزش است. ولی فنریر قصد داشت این موضوع را با او در میان بگذارد!
-علامتم...می سوزه. ارباب منو احضار کردن. زود بپر بیرون باید برم.

-جام خوبه! برو خب. من که چیزی نمی گم. هک خوبی می شم. ساکت می مونم. برو تا ارباب عصبانی نشدن. همین دیروز وقتی کریس به سومین احضارشون جواب نداد، توی یه گلدون کاشتنش. الانم تو دفترشونه. وقتی رفتی می بینی. گذاشتن جلوی آفتاب. روزی دو بار بهش آب می دن.


فنریر چاره ای نداشت...به مقصد خانه ریدل ها آپارات کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1398 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر اول میخواست با هکتور لجبازی کنه اما با به یاد آوردن اختلاف قیمت رستوران و کبابی استخوان از فکر لجبازی دوری کرد
ذهنش درگیر همین چیزا بود که درد وحشت ناکی توی گلوش حس کرد
اول فکر کرد زبانش کنده شده اما
وقتی بوی خون توی گلوش حس نکرد فهمید زبونش سرجاشه و صدای هکتور رو شنید که نامحسوس میگه جواب اینو بده دیگهههههههه اهع
فنریر تازه متوجه شد پیشخدمت ازش سفارش میخواد
_(با یک لبخند ژکوند)عذر میخوام به فکر مشغله های کاریم بودم
چیزی نمیخورم،یه قرار داشتم اینجا که زمانش داره میگذره و احتمالا دیگه هم طرف قرارم نمیاد
چند دقیقه ای منتظر میمونم و اگر نیومد میرم
_هر طور میل دارید آقای گری بک
پشخدمت که رفت فنریر نفس راحتی کشید و از دروغی که به این سرعت سر هم کرده بود در دلش احساس رضایت کرد تا اینکه دوباره صدای نحس هکتور اومد: این چه مزخرفی بود گفتی
پاشو گمشو بریم
تو از کی قرار میزاری ؟آخه کدوم احمقی باور میکنه؟
پاشو پاشو بریم تا نکشتمت
فنریر که حسابی عصبی بود با شدت از سر جاش بلند شد و به قصد خلاص شدن از دست هکتور با نقشه ای که هر چند بهش اطمینانی نداشت به سمت در حرکت کرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1398 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-شومینه ای که کنار پنجره باشه؟
-پنجره ای که کنار شومینه باشه؟

گارسون پوکر فیس،فنریر حامل هکتور را به سمت میزی که همزمان هم کنار پنجره بود و هم کنار شومینه هدایت کرد.

-خوبه...

هکتور این را گفت و فنریر همزمان منو را باز کرد.
-اینا که همش پختس هک!
-سوشی سفارش بده!صداتم بیار پایین،آبرومونو نبر!

ناگهان صدای حرف های متعددی از توی شومینه آمد...کنار شومینه!

-اینجا که تالار خصوصی ریون نیست!جوزفین اینجا چیکار میکنه؟

صدا همچنان میامد،گویا جوزفین کلا علاقه داشت کنار هر شومینه ای بنشیند و حرف بزند!

قیافه ی هکتور،درون فنریر پوکر فیس شد و آرام گفت:
-پاشو بریم همون استخوان کبابی فروشی...اینجا دیگه جای موندن نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1397 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بعد فنریر و هکتوری که در گلویش گیر کرده بود به رستوران رسیدند.

-این رستوران خیلی گرونه...مقصد من اینجا نبود. می ریم ته هاگزمید یه استخون کبابی فروشی هست. لاشه حیوونا رو جمع می کنه، استخوناشونو حرارت می ده تا قابل خوردن بشن. خیلی هم لذیذ و خوشمزه و مقوی.

صدای معترض هکتور در گوش فنریر پیچید.
-تو فکر کردی من کی هستم؟ منو چی تصور کردی دقیقا؟ من...هکتور دگورث گرنجر بزرگ...برم لاشه بخورم؟ من عادت به غذای همین جا دارم. اصلا جای دیگه ای غذا بخورم مسموم می شم. برو تو حرف نزن. کلاهتم بردار. مودب باش. آبروی منو حفظ کن.

جادوگری کت و شلوار پوش و پاپیون زده جلوی در از هر دو که در واقع یک نفر بودند، استقبال کرد.
-خوش اومدین جناب گری بک...اولین باره شما رو تو این رستوران می بینم. میزتون رو کجا آماده کنم؟ نزدیک شومینه یا کنار پنجره؟

-شومینه!
-پنجره!

ظاهرا فنریر و هکتور در مورد مکان میز هم دچار اختلاف نظر بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!