جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

86 کاربر(ها) آنلاین هستند (76 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
85 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] غرفه بازی با مرگ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا برای دقایقی سعی می‌کنن به هکتور بی‌توجهی کنن و ایده‌های ناب خودشونو جایگزین ایده‌ی هکتور کنن، اما به نتیجه خاصی نمی‌رسن.
پس تصمیم می‌گیرن برای دومین بار تو عمر گران‌قدرشون، دو بار پشت سر هم به ایده‌های هکتور رای آری بدن. این از اون دسته لحظاتی بود که باید حتما تو تاریخ مرگخوارا ثبت می‌شد!

بنابراین به سرعت حلقه‌ی مرگخوارا دور پاتیل تشکیل می‌شه و همگی به صورت همزمان شروع به ها کردن می‌کنن.

بلاتریکس بعد از اینکه برای شصت هزارمین بار دستشو می‌شوره و اطمینان حاصل می‌کنه که ضد عفونی شده، انگشتشو هر چند ثانیه یه بار داخل آب می‌کنه تا ببینه دماش چه تغییری کرده.

- به نظر یخورده داره گرم می‌شه!

مرگخوارا که دیگه داشتن نفس کم میاوردن و حتی چند تاییشون سرخ شده بودن و گوشه‌ای ولو بودن، با شنیدن این حرف کمی کارو شکل می‌کنن. اما با فریاد بلاتریکس انرژی از دست رفته‌شون ناچارا برمی‌گرده و ها کردن‌ها از سر گرفته می‌شه.

- گفتن ها کن مرد حسابی، نه اینکه تف کنی تو صورت من!
- تو صورت تو؟ نکنه ریخته باشه تو پاتیل؟
- اگه حامل بیماری باشی و تفت اونو به ارباب انتقال بده چی؟

به نظر مشکلات برای مرگخوارا تمومی نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها فورا مشغول تحلیل این پیشنهاد شدن.
- غذا پختن اونم بدون جادو؟
- یعنی استفاده از چاقو؟
- چاقو یعنی خطر برای ارباب!
- غذا پختن بدون آتیش جادویی؟
- آتیش تو خونه ریدل؟
- آتیش یعنی خطر برای ارباب!
- مواد اولیه بدون ضدعفونی جادویی؟
- میکروب یعنی خطر برای ارباب!
- اصلا اینجا کسی آشپزی بلده؟

سوال مهم و خوبی بود و باعث شد سکوت سنگینی بر مرگخوار ها حاکم بشه.

- ما گشنمونه!
- گرسنگی یعنی خطر برای ارباب!

مرگخوار ها بعد از فرو کردن کله ی فرد گوینده توی دیوار، تصمیم مهمی گرفتن.
- بیاین مرحله به مرحله پیش بریم. اولین مرحله توی پخت غذا کسی میدونه چیه؟
- پاتیل رو بذاریم رو گاز و آب رو جوش بیاریم.

درسته که مرگخوار ها در حد جوش آوردن یه پاتیل هم به هکتور اعتماد نداشتن ولی خب به نظر نمیرسید چوش آوردن یه پاتیل آب تونه خطر چندانی داشته باشه. بنابراین این مرحله رو به اون سپردن.
- خب بدون آتیش چجوری قراره آب جوش بیاریم؟
- با ها ی زنجیره ای!
- باهای چیه دیگه هکتور؟ معجون بی معجونا!
- فوت خنک میکنه، ها گرم. با هم دیگه ها میکنیم تا آب جوش بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما گرسنه ایم!

مرگخوارها که به سختی از صاعقه و باران اسیدی جان سالم به در برده بودند، با شنیدن این حرف از جایشان پریدند و هر گونه زخم و جراحت و قطع عضو را فراموش کردند.
-ارباب خیلی گرسنه اید؟
-چند ساعته چیزی میل نکردن؟
-از گرسنگی تلف شدن نشن!

منظور همه همین بود، اما رابستن کمی صریح بیان کرده بود. همین بیان صریح، نگرانی مرگخواران را بیشتر کرد.
لینی شنیده بود پروتئین خیلی زیادی در بدن حشره ها وجود دارد. در این موقعیت حساس، حاضر بود از جانش بگذرد تا خطری لرد سیاه را تهديد نکند.
-ارباب، منو بخورید. خیلی مفیدم. با سس خیلی خوشمزه میشما!

لرد سیاه چندشش شد. برای اینکه دیگر به خوردن لینی فکر نکند، رویش را آن طرفی کرد و سعی کرد به چیزهای منفی فکر کند.

باران ایده ها در راه بود.
-سریع زنگ بزنین بگین یه پیتزا بیارن.
-فس!
-دو تا پیتزا بیارن!

بلاتریکس خیلی موافق به نظر نمی رسید.
-نه خیر! معلوم نیست با چه موادی اونا رو درست می کنن. غذای بیرون اصلا مطمئن نیست.
-خودمون غذا بپزیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- لینی می‌شه بگی دقیقا داری چی کار می‌کنی که این همه وقت می‌بره؟

مرگخوارا امید داشتن که حداقل با دونستن علت این تاخیر، انتظار براشون راحت‌تر بشه. اما پاسخ لینی هیچ‌چیزی رو براشون راحت‌تر نمی‌کنه.

- عه هولم نکنین بذارین تمرکز داشته باشم. دارم با نیشم قفلو باز می‌کنم!

و از شدت تمرکز زبونش از دهنش می‌زنه بیرون.

مرگخوارا که اون بیرون داشتن زیر بارون اسیدی پودر می‌شدن، با وحشت به صداهای رعب‌انگیزی گوش فرا می‌دن که خبر از رعد و برق می‌داد. اوضاع بهتر که نمی‌شد هیچ، در حال بدتر شدن هم بود!

- نگران نباشین. تا وقتی صاعقه نزده در امان هستیم!

طولی نمی‌کشه که به امر روونایی صاعقه‌ای از آسمون نازل می‌شه و یکراست بر فرق سر مبارک مرگخوار مذکور فرود میاد. در یک چشم به هم زدن تمام موهای سر و بدنش سیخ می‌شه و خودشم برای چند ثانیه به شکل اسکلت در انظار عمومی دیده می‌شه.

- لــــــــــیــــــــنــــــــــی یا اون درو باز می‌کنی یا خودتو تبدیل به در می‌کنم!

همون موقع در باز می‌شه و لرد بسیار جنتلمنانه به داخل قدم می‌ذاره و سایر مرگخوارا سایه‌بونشونو رها کرده و از رو هم سر می‌خورن و تلپی دوباره روی هم میفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
این بارون، بارون معمولی نبود...بارون اسیدی بود!

بارون اول خیلی آروم آروم بارید.

-شما یکم احساس سوزش نمی کنین؟
-من کف دستم می سوزه...فک کنم قراره پولدار بشم!
-هر پولی که در می آورید مال ماست!
-صد البته ارباب!
-عه...منم الان دچار سوزش ماتیک شدم!

بعد از چند دقیقه همه ی مرگخوارا دچار سوزش شدن!

بارون شدیدتر شد!

-یاران ما چرا انقد به خود می پیچید؟ مراقب باشید که روی ما نیافتید!

مرگخوارا بعد این حرف ترسیدن...ترسیدن که روی اربابشون بیافتن و باعث مرگشون بشن، برای همین ثابت موندن و همه با هم یه چیز رو گفتن!
-لینی!
-یکم دیگه تموم می شه...صبر کنین!
-لینی سریع تر تموم شدن شو...این زخمه داره سوزش کردن می شه!
-لینی دیگه تهدیدت نمی کنم و نمی گم قصد دارم ازت معجون درست کنم...فقط در رو باز کن!
-لینی، قول می دم دیگه بدون لباس توی اتاقت نیام و نترسونمت!
-لی...

یه قطره بارون ریخت تو دهن مرگخوار بخت برگشته و دهنش دچار سوزش شد و نتونست جمله شو کامل کنه!

کار لینی داشت تموم می شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1398 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا منتظر شنیدن صدای "کلیک" باز شدن در بودن، ولی چنین صدایی شنیده نشد.

- قفل گیر کرده، ولی من دارم تمام تلاشم رو میکنم که بازش کنم. غمتون نباشه.

مرگخوارا یکم نفس راحت کشیدن، و بعد چشمای تیز بینشون در افق ابرهای باران زای سیاه رو تشخیص دادن. ولی به نظرشون خطری تهدیدشون نمیکرد. همه شون به شدت بدن هاشون رو سپر بلای لرد سیاه کرده بودن و آماده دفاع تا آخرین نفس بودن، البته بدون چوبدستی و جادو.

- بچه ها، این ابرها نسبت به چند دیقه قبل یکم نزدیک تر نشدن؟

چشم مرگخوارا دوباره به ابرها دوخته شد، و البته مرگخوار مجهول درست گفته بود، ابرها واقعا نزدیک تر شده بودن. و تقریبا بالای سرشون بودن.

بوووم!

صدا از توی ابرها به گوش رسید، و مرگخوارا سریع گوش های لرد رو با دست پوشوندن که یه وقت اتفاقی نیفته.
لرد نگاه مرگباری به مرگخوارا انداخت.
- لینی؟ پس این در چی شد؟
- آخرشه ارباب، یکم دیگه گیر داره!

و بعد اولین قطرات باران شروع کردن به باریدن...

- حالا اینجا سالی یکبار هم بارون نمی...

قبل از اینکه لرد بتونه جمله ش رو تموم کنه، مرگخوارا خودشونو به شکل یه چتر عظیم الجثه انداختن روش.
لرد که نفسش زیر حجم عظیم چتر مرگخواری گرفته بود، به سختی گفت:
- لینی، زود باش تا اینا باعث خفگی و تلف شدنمون نشدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1398 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوباره جثه ی کوچیک لینی به درد خورد.

لینی به کسی که اینو بهش گفته بود نگاه کرد.
-لطفا رو اولش نشنیدم، کراب!

کراب به لینی بگه لطفا؟ این جزو محالات بود.

کراب تو کل زندگیش سعی کرده بود به هیچکس به جز اربابش نگه "لطفا"! ولی این دفعه فرق می کرد...این دفعه جون اربابش در خطر بود...اگه اینو نمی گفت ممکن بود که اربابش رو از دست بده...کراب تنها موقعی به لینی می گفت "لطفا"، که قضیه، اربابش باشه و الان اون موقع بود!

-هنوزم نشنیدما!
-خیلی خب..ل...ط...ف...ا از سوراخ برو داخل و در رو باز کن!
-این چه وضع گفتنه...درست بگو!
-کراب بگو دیگه ارباب الاناس که عصبی بشه!
-باشه باشه...الان می گم...هوووف...لینی، لطفا این کارو بکن!

لینی یکم به کراب نزدیک شد.
-ببخشید، جدیدا یکم گوشام سنگین شده...یه بار دیگه بگو!
-لطفا این کارو بکن!

لینی چرخی زد و کاملا خوشحال به سمت سوراخ کلید رفت.
-عه...ببخشید، یکی میاد کمک...فکر کنم گیر کردم!

رابستن دوباره وارد عمل شد.
از اون موقعی که مجبور شد نیش لینی رو بگیره، دستش زخم شده بود...رفت و با خونی که ازش اومده بود، سوراخ کلید رو کمی سُر کرد.

لینی از سوراخ رد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/3/1 23:27:08
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1398 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب شما لطفا روی زمین واینسین. زبونم لال یه ماری عقربی چیزی...

نجینی گوینده را درسته قورت داد و در جا هضم کرد. ولی مرگخواران بیدهایی نبودند که با این بادها...

نجینی نویسنده را هم قورت داد که یاد بگیرد او را باد ننامد. این پست بصورت خودکار ادامه پیدا می کند.

مرگخواران با این که قادر به اعتراف، حتی برای خودشان هم نبودند، با خطرناک بودن زمین برای لرد سیاه موافق بودند.

لینی، حشره شجاع و داوطلب، رفت و جلوی لرد سیاه روی زمین دراز کشید.
-بفرمایین ارباب. رو شکم من وایسین.

همه برای ثانیه ای به شکم لینی نگاه کردند.
یعنی سعی کردند نگاه کنند...ولی دیده نمی شد!

لینی فهمید که به دلیل ابعادش، در این موقعیت خاص، زیاد هم به درد نمی خورد.
در هنوز بسته بود.

ولی ابعاد لینی، آنها را به سوی راه حلی راهنمایی کرد!

-لینی؟ تو می تونی از سوراخ کلید بری تو و درو از اون طرف باز کنی! ارباب...شما هم لطفا روی زمین واینسین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!