اول درباره سوژه بگم.
سوژه شما با توجه به اسم هاتون انتخاب شده بود. پاتیل و جیگر...ولی شما این سوژه رو پس زدین و جیگر رو جگر آرسینوس در نظر گرفتین!
در واقع یک قدم از عقب شروع کردین!
چرا؟
اگه کل آرسینوس، جیگر محسوب می شد بهتر نبود؟ بخش های احساسی و قسمت های مربوط به پشیمون شدن پروتی رو می شد یه کاریش کرد. سوژه مهم تر بود.
داستان شما خیلی ساده بود.ایده ساده ای داشت. چیزی که داستان رو تقریبا نجات داده، نوع نوشتن شماست. توضیحات و توصیف هاتون.
شما درباره خانواده پاتیل نوشتین. چیزی که تو کتاب دربارش نخونده بودیم. ولی اونقدر راحت و ساده نوشتین، که خواننده احساس می کنه این خانواده رو می شناسه. این انتخاب جالبی بود و شما هم خوب انجامش دادین.
نقل قول:
از اتاق پادما بیرون اومدم و در رو بهم کوبیدم.موهام رو که به خاطر عصبانیت و جر و بحثم با پادما وز شده بود از جلوی صورتم کنار زدم و با حرص از اتاقش دور شدم.قدم هامو محکم تر برمیداشتم انگار میتونم با کوبیدن کف پام به زمین عصبانیتمو سر مسبب این ماجرا خالی کنم.از پله ها که پایین میرفتم مامانو دیدم که توی اشپزخونه ایستاده و موشکافانه نگاهم میکنه، مطمئنا صدای جیغ هامو شنیده؛البته مامان که هیچ اگر همسایه های بغلی هم چیزی از دعوامون به روم میاوردن تعجب نمیکردم.لبخندی نشوندم روی لبم و رفتم سمت آشپزخونه روی کابینت نشستم؛ از ظرف میوه ی کنارم سیبی برداشتم و گفتم:
نکته مثبت اینه که شما صحنه ها رو سرسری رد نمی کنین. نمی نویسین که صرفا "یه چیزی نوشته باشین"...تصور می کنین. توصیف می کنین. و به همین دلیل صحنه هاتون واقعی و قابل لمس به نظر می رسن. به جزئیات توجه می کنین. این کارتون خیلی خوبه.
و نکته منفی اینه که علامتگذاریتون خیلی بده! چندین بار در طول پست مجبور شدم جمله ها رو دوباره بخونم. علامتگذاری ناقص، لحن جمله رو خراب می کنه و دوباره به عقب برگشتن و از اول خوندن، چیزی نیست که خواننده خوشش بیاد. این جا رو ببینین مثلا:
نقل قول:
_پروتی جان تو و پادما الان بیست و سه سالتونه به نظر من به سنی رسیدید که خودتون تصمیم بگیرید و پادما میخواد به احساسش احترام بذاره.
_پروتی جان! تو و پادما الان بیست و سه سالتونه. به نظر من به سنی رسیدید که خودتون تصمیم بگیرید؛ و پادما میخواد به احساسش احترام بذاره.
داستان رو بصورت اول شخص نوشتن کار سختیه. وقتی از زبون اول شخص می نویسین، فقط احساسات شخصیت اصلی رو می تونین توصیف کنین. مثلا پروتی این جا نمی تونه بگه: مادرم احساس نگرانی میکرد. با خودش فکر میکرد که اگه من و پادما دیگه آشتی نکنیم چی می شه!
چون پروتی نمی دونه تو ذهن مادرش چی می گذره.
ولی وقتی سوم شخص بنویسیم، خیلی راحت می تونیم احساس و حالت همه شخصیت ها رو توصیف کنیم.
در عوض، نوشتن بصورت اول شخص یه حالت صمیمانه داره که گاهی امتیاز محسوب می شه. باید دقت کنیم که کجا، چه سبکی بیشتر به درد می خوره.
نقل قول:
هنوز هیچ راهی پیدا نکرده بودم برای منصرف کردن پادما از ازدواج با آرسینوس جیگر.
هنوز هیچ راهی برای منصرف کردن پادما از ازدواج با آرسینوس جیگر پیدا نکرده بودم.
این جا هم همون حالت وجود داره:
نقل قول:
آرسینوس رو من خیلی بهتر از پادما میشناختم.
یا اینجا:
نقل قول:
باید چطور میکشوندمش بیرون؟
نقل قول:
دستمو توی موهای کوتاهم کشیدم و زمزمه کردم:
_لعنت بهت.
نقل قول:
.موهای کوتاه پسرونم کم کم بلند شدند. به آرامش احتیاج داشتم؛ من همیشه با بازی با موهام آروم میشدم.دستمو تو موهام میکشیدم و به راه های مختلف فکر میکردم؛ از طلسم فرمان بگیر تا حبس پادما تو اتاقش...
این ویژگی خاصیه که پروتی داره؟
از سوژه ها قبل از جا افتادنشون، حداقل در پست های مهم و حساس استفاده نکنین. ایجاد ابهام می کنن.
نقل قول:
داشتم نا امید میشدم که چشمم بهش افتاد؛ معجون آنتی لاو...
گاهی فرصت هایی پیش میاد که بتونیم خلاقیتمونو نشون بدیم. کمی فکر کنیم...و کمی متفاوت بنویسیم. به نظر من، این یکی از اون فرصت ها بود که از دست رفت. من حتی ترجمه فارسی آنتی لاو رو به حالت فعلیش ترجیح می دادم.
نقل قول:
_عاشق دلتنگ...کی اطرافم عاشقه؟خب پادما عاشقه اما دلتنگ نیست.جینی هم که به عشقش رسیده.مامانم هم که...آره خودشه مامان،اون هنوز هم عاشق باباست و دلتنگ... خب اینم حل شد.مورد بعدی چی بود؟
نقشه پروتی برای جا زدن خودش به جای پادما معمولی بود. نه خیلی خاص و فوق العاده، و نه ضعیف و غیر منطقی.
نقل قول:
آرسینوس بیهوش افتاد روی زمین، می ترسیدم؛ از بلایی که قرار بود سرش بیارم میترسیدم.آرسینوس هم گروهی و یه زمانی دوستم بود.به نقاب روی صورتش نگاه کردم و آروم گفتم:
_منو ببخش.
چشم هام رو بستم و شروع کردم به زمزمه کردن پشت سر هم، شجاع بودم ولی نه انقدر که ببینم دارم به خاطر خواسته ام قسمتی از بدن یکی رو بدون خواستش از بدنش بیرون میکشم.چند دقیقه ی بعد تکیه ی کوچکی شاید در حد یک سانتی متر از کبدش توی دستم بود.بی توجهی به خونی بودنش داخل ظرفی که همراهم بود گذاشتم.هیچ اثری از زخم روی بدنش نبود.قطره ای اشک از چشمم چکید؛ من در حق این آدم با وجود اینکه مرگخوار بود کار بدی انجام داده بودم ولی واقعا چاره ای نبود.چوب دستیمو سمت سرش گرفت و آروم گفتم:
_آبلیویت.
حافظه اش تا رسیدن نامه ی دیشب من پاک شد.بلند شدم دوباره به نقابش نگاه کردم.یه شنل گرم ظاهر کردم و روش کشیدم مطمئن بودم تا چند دقیقه ی دیگه پیداش میکنند.چشم هامو بستم و به خونه آپارات کردم.
توجه شما به جزئیات هم همینطور. اشاره های پی در پی به سرد بودن هوا...وقتی در طول پست ازش استفاده می شه(ظاهر کردن شنل گرم...رفت و آمد کم مردم...) نشون می ده نویسنده حواسش هست که چه فضایی رو توصیف کرده. پاک کردن حافظه آرسینوس هم یکی از همین "توجه به جزئیات" هست.
نقل قول:
یکساعت بعد معجون آبی رنگی جلوم بود که پادما با خوردنش تمام خاطراتش و احساسش به آرسینوس رو فراموش میکرد.ریختمش توی یک لیوان،خواستم برم پیش پادما اما نمیدونم چرا قلبم افسار عقلمو در دست گرفته بود و نمیذاشت.لیوان رو گذاشتم روی میز، موهامو از روی صورتم کنار زدم.قطره های اشکی که توی چشمم حبسشون کرده بودم راهشونو پیدا کردند و صورتم خیس شد. لیوانو برداشتم؛ نگاهش کردم و در حرکتی سریع از پنجره پرتش کردم بیرون و با هق هق گفتم:
_نمیتونم.من نمیتونم عشقتو ازت بگیرم پادما....
توضیح کاملا کافی بود. خواننده قانع می شه که چرا پروتی منصرف شد. ولی نوع نوشتن اصلا تاثیر گذار نیست:
یکساعت بعد معجون آبی رنگی جلوم بود که پادما با خوردنش تمام خاطراتش و احساسش به آرسینوس رو فراموش میکرد...
ریختمش توی یک لیوان!
خواستم برم پیش پادما... اما نمیدونم چرا قلبم افسار عقلمو در دست گرفته بود و نمیذاشت...
لیوان رو گذاشتم روی میز. موهامو از روی صورتم کنار زدم.
قطره های اشکی که توی چشمم حبسشون کرده بودم راهشونو پیدا کردند و صورتم خیس شد.
لیوانو برداشتم؛ نگاهش کردم... و در حرکتی سریع از پنجره پرتش کردم بیرون و با هق هق گفتم:
_نمیتونم.من نمیتونم عشقتو ازت بگیرم پادما....
این جوری بهتر شد. خواننده فرصت می کنه جمله ها رو هضم کنه...لحن رو بگیره. اون سه نقطه هایی که می بینین تردید رو نشون می دن. همون احساسی که پروتی تو اون لحظه داشته.
منصرف شدن پروتی حرکت خوبی بود. هم به دلیل شخصیت پردازی ای که تا این لحظه داشتین و هم غافلگیر کننده بودن پایان داستان!
موفق باشید!
............
بررسی پست شماره 434 باشگاه دوئل، هویج ایوانکرومبی:
ایده شما عالی بود. خیلی خوب بود. خلاقانه...متفاوت...و جذاب.
در پستی که دو تا 27 گرفته، اشکال خیلی خاص و عمده ای وجود نداره. این امتیازیه که به پست های کامل داده می شه. پست شما اشکال اصلیش این بود که بعضی جاها بی دلیل طولش داده بودین و کیفیتش پایین میومد.
نقل قول:
- بخورین، بیاشامین ولی اگه اسراف کنین، تیکه بزرگهتون گوشتونه.
این رو خدا گفت.
نقل قول:
شترق!
یکی از حوریها که از رودولف خسته شده بود، سر از اتاق در آورد و تا چشمش به یوآن افتاد، سر از پا نشناخت و به سمت استکان گنده شیرجه زد و...
- جـــیــــــــــــــــغ!
بعد از تماس با چای داغ، پا به فرار گذاشت. یوآن هم که به گرمای چای عادت کرده بود، سرش رو برگردوند سمت خدا و تکرار کرد:
نقل قول:
- بازم که سروکلهت پیدا شد، شیطون.
- صد دفعه بهت گفتم منو شیطان صدا کن! نه شیطون!
نقل قول:
- چه عیبی داره مگه؟ یه زمانی یه جادوگر سفید بود که یه جادوگر سیاه رو با اسم کوچیکش صدا میکرد. چه عیبی داره که منم شیطون صدات کنم؟
- جنسِ آتیشیِ منو با جنسِ خاکیِ اون مخلوقات پستفطرت مساوی ندون!
اینجور مقایسه ها وقتی درست می شن که شخصی که باهاش مقایسه می شه، برتر از طرف دوم باشه. که بگه حتی اونا هم این کار رو انجام می دادن. پس ما هم می تونیم. وقتی اون انجام داده، من کی باشم! (این جا لرد باید برتر یا ترسناک تر و مهم تر از شیطان تصور بشه).
نقل قول:
یوآن گردنش رو دراز کرد تا بهتر بتونه اونا رو ببینه. خِیرِ مطلق در برابر شرّ مطلق وایساده بود.
نقل قول:
- یکی منو بگیره نزنم اینو له و لورده کنم! هرچی میکشم از دست توئه که میکشم! توی اون دنیا اعصاب برا اربابت نذاشتی و کچلش کردی! نبودی، حتی وقتی که بودی! بودی، حتی وقتی که نبودی! سر همه غر میزدی! همه رو میخوابوندی و نمیخوابیدی! به وسوسههام گوش نمیدادی! اونجا با ساحرهها آره، اینجا هم با حوریها آره؟! یکی منو بگیره! یکی منو بگیـــــــره!
نقل قول:
- آ.
برای من که مبهم بود.
نقل قول:
خدا در حالی که پیشبند گلگلیای بر تن داشت، مشغول تمیز کردن میزها و صندلیهای کافه بود.
نقل قول:
نفس یوآن توی سینهش حبس شد. زمان از حرکت ایستاد. همهچی سرد شد. میزها و صندلیها خُرد شدن. دیوارها و سقف ترک برداشتن. گلها و درختان بهشت پژمرده شدن. آبشارها بیآب شدن. آسمون بیرنگ شد. زمین لرزید. چیزی توی اعماقِ دلِ تمامی مخلوقات شکست. همهی هستی زیر و رو شد و سنگینیِ از بین رفتنِ چیزی، روی دوش تمام بهشت و جهنم نشست.
این همه اتفاق افتاد، وقتی که یوآن، با خنجری سیاه، خدا رو کُشت.
نقل قول:
روی پیکرش خم شد و به ضربانش گوش داد. هیچ صدایی نیومد.
نکته های ریز خیلی قشنگی تو پست شما بود. این که یوآن روباهه و لازم نیست قهرمان بازی در بیاره...این که رودولف خودشو دربون بهشت می دونه...اصطلاح "قمه فهم شد؟".
شعار رودولف "هست، حتی وقتی که نیست" به شکل های مختلف، اونقدر تکرار شده که خواننده رو زده می کنه.
نقل قول:
میلیاردها نفر وارد اون کوچهی تنگ شدن و یوآن رو گرفتن و مثل سگ زدن. در این بین، چند نفر دیگه سرِ باز کردنِ گونی درگیر شدن که رودولف به عنوان اشرف بهشتیان، همه رو کنار زد و خودش گونی رو باز کرد و...
- نــه!
این پایان پر از تعقیب و گریز چیز خاصی به داستان اضافه نمی کرد. یه جورایی ماجرا ناتموم می مونه. لازم نیست حتما تموم بشه. ولی باید به جایی برسه! مثلا یه بلایی سر ابروکرومبی بیارن. یا همونطور که گفتم، رودولف مقصر شناخته بشه.
ایده خوب و متفاوت شما، نقطه قوت پستتون بود. کاش همه سعی کنن به همین شکل، ایده های متفاوت و شجاعانه پیدا کنن!
روباه، پست کهنه سرد شده از دهن افتاده میاره برای نقد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





- ولی خیلی دلم میخواد پیشرفت کنم و برای همین اینها رو میپرسم. ممنون برای زحمتهاتون دیگه! 


بغض ویژه ی منه.
کچلی برای ارباب هسته! میخوای پات ره توی کفش لرد سیاه کنی؟ شخصیت ارباب ره لکه دار کنی؟ :ysilly
" و اگر می خواهید بدانید که چرا وسط فضا سازی شکلک آورده شد، باید بدانید که دنیا جادوییست و میتوانند روی ساعت هایشان شکلک های متحرک چاپ کنند و خیلی باحال است.