تام جاگسن VS الکساندرا ایوانوا
بر فراز شهرِ ابری و گرفته لندن، پیرمرد و دختری بر روی جارویی کهنه، پرواز میکردند.
از آن بالا، مردم به صورت لکه هایی تار، مانند مورچه هایی وحشت زده و در تکاپو، دیده میشدند.
ولی کسی آن دو و جارویشان را که پتپت میکرد و زیر وزنشان خم شده بود نمیدید.
با شانس بسیار خوبی که داشتند، هوای آن روز لندن مثل بیشتر مواقع، بارانی و گرفته بود و پیرمرد تلاش های بسیاری برای به دست آوردن کنترل جارو میکرد.
-زمان سالازار... خدا بیامرز... وسط تابستون که بارون و باد و سرما نبود که! یه روز وسط تابستون بارون بارید... سالازار جفت پا پرید تو دهن...
بادی غرش کنان وزید و جارو و دو مسافرش را به سویی کج کرد. جارو به دیوارهی ساختمانی برخورد کرد ولی قبل از آن که فرو بپاشد و آن دو وسط بزرگراهی که ماشین ها با سرعت رد میشدند، سقوط کنند، پیرمرد فرمان را صاف کرد.
دختر با ذوق، به فرو ریختن چند تکه تراشه ای که از جارو کنده شده بود نگاه کرد و با خود تصویری دلنشین از جاروی خرد شده ای که ماشین ها با صدای قرچی از رویش رد میشوند را، تصور کرد.
پیرمرد هم که تراشه های کنده شده را دیده بود و داشت زخم هایی را که بر روی بدنهی جارو به وجود آمده بود بررسی میکرد، با دلخوری تشر زد:
-زمان سالازار... خدا بیامرز... ضعیفه جماعت که به فکر زیبایی نبود که! دختر همسن تو رو... زود پونزده سالگی شوهر میدادن میرفت پی زندگیش! تو خونهی شوهر هم باس میسابید و میشست و میپخت... از این ادا و اطوارها نبود که... یه بار یه ضعیفه گفت نمیخواد شوهر کنه... سالازار چنان...
-اما بابابزرگِ ارباب... من که نمیخواستم... بقیه گیر دادن برو...
-بسه دختر! یه بار یه ضعیفه پرید وسط حرف بزرگترش... سالازار...
دختر گوش نکرد. در عوض با شادمانی به تکه چوب هایی که بر اثر برخورد به دیوار داشتند از تهِ جارو ریزش میکردند چشم دوخت.
فلش بک!
مرگخواران و اربابشان، پشت میزی بلند و باشکوه در سرسرا، ناهار میخوردند و متفکرانه به آگهی های بازرگانی ای که از تلوزیون پخش میشد چشم دوخته بودند. هم تلوزیون برایشان جدید بود، و هم آگهی های بازرگانی.
اولین آگهی بازرگانی با حضور نقش های اصلی، یعنی دندانی کرم خورده و خمیر دندانی که شنل سوپر قهرمانی پوشیده بود شروع شد.
بعد هم مردی با لبخندی ابلهانه، در حالی که دندان های سفید گنده اش را به نمایش گذاشته بود و خمیر دندانی در دست داشت جست و خیز کنان، از جلوی صحنه گذشت.
در آخر هم به تماشاچیان توصیه شد که از خمیر دندان مریدنت استفاده کنند چون خیلی خوب است و از این حرف ها.
-آیا از نا مرتب بودن دندان های خود رنج میبرید؟ آیا نیاز به ارتودنسی دارید؟ آیا فکتان نا متقارن است؟ آیا چانه ندارید؟ آیا کج و کوله هستید؟
مرگخواران برگشتند و به ایوا که سهم غذای خودش را خورده، ساکت سر جایش نشسته، ویواشکی در حالی کش رفتن غذای فنریر از داخل بشقابش بود خیره شدند.
تلوزیون ادامه داد:
-... ما به شما دکتر هلو رو پیشنهاد میدیم! آدرس...خیابان سی و یکم آرویل... جنب کوچهی آلاله! مشتاقانه منتظر دیدار با شما هستیم.
و بعد، تلوزیون چند کودک تپل و ترسناک، با چشمان آبی ورقلمبیده که پوشک به پا داشتند و "مای بیبی، مای بیبی، ما دوست داریم... مای بیبی مای بیبی با تو خوشحالیم..." میخواندند، نشان داد که سدریک بسیار از آن استقبال کرد. سپس چند تا آگهی رب گوجه فرنگی نشان داد و دیگر چیزی نشان نداد.
ولی مرگخواران، هنوز در فکر "دکتر هلو" و مطبش بودند...
پایان فلش بک!
و حال، ایوا، پشت سر ماروولو نشسته، دستانش را دور شکم چاقالوی او حلقه کرده بود، و هردو، لق لق زنان، سوار بر جارو، زیر باران به سوی مطب دکتر هلو پیش میرفتند.
-میبینی بچه؟! میبینی چجوری تو این بارون خودمو اسیر کردم؟! همش هم تقصیر توعه! بس که کج و کوله ای! زمان سالازار... یکی کج و کوله بود... سالازار یکی خوابوند دم... تو اصلا میدونی کوچهی آلاله کجایِ خیابون آوریله؟ یا منو علاف خودت کردی؟
ماروولو برگشت و به ایوا که دهانش را باز کرده بود و میگذاشت قطرات باران داخل آن بریزد، نگاه کرد و در عوض غرولندی تحویلش داد.
اما یک لحظه حواس پرتی ماروولو مساوی شد با از دست دادن کتنرل جارو و در نتیجه آن دو، با جاروی بینوایشان که ماروولو در لحظات آخر هم دست از کلنجار رفتن با آن بر نمیداشت داخل سوپی از گل و لای سقوط کردند!
***
ماروولو کش و قوسی به بدن کوفته اش داد. غلتی زد و چشمانش را به آرامی باز کرد و همان لحظه، با چهرهی خندانِ کسی که رویش خم شده بود و به دقت نگاهش میکرد مواجه شد.
-نکن دختر ترسوندیم!
ماروولوی ترسیده، ایوا را کنار زد و نشست و به اطراف نگاه کرد. جارویش مفلوکانه گوشه ای افتاده بود.
-اینجا کدوم قبرستونیه؟! الان کجاییم دقیقا؟!
-قبرستون نیست... هنوز نمردیم که... مردیم؟ من که نمیدونم.
ماروولو با عصبانیت به ایوای خنگ و خوشحال رو به رویش خیره شد. برخاست و به اطرافِ کوچه ای که داخل آن سقوط کرده بودند نگاه کرد. چشمش افتاد به تابلوی کوچه:
(کوچهی آلاله)
-هی دختر! دیدی! رسیدیم! اینجا کوچهی آلاله است! میبینی؟ من یه رانندهی فوقالعادهم! حالا باس ببینیم این مطب واموندهی دکتر هلو کجاست.
ایوا که پشتش به او بود، به ساختمانی کج که روبه رویشان قد علم کرده بود اشاره کرد:
-اونجاست؟
***
در مطبی خاک گرفته و نمور، دو زن با اشتیاق به صفحهی تلوزیونی قدیمی و برفک دار چشم دوخته بودند.
تلوزیون تصویر خون و خون ریزی و شمشیر کشی عدهای کرهای را نشان میداد.
یک جنگجوی وحشی که آدم بد محسوب میشد، سر یک جنگجوی آدم خوب را از تنش جدا کرد.
-اوه! نگاه کن پولی!
-تینا! انگار اون آدمه خیلی بده!
پولی غیب گفته بود.
تینا در حالی که چشمانش را جمع کرده و با بی تابی منتظر صحنهی بعدی فیلم بود، با تکان سر تایید کرد. اما همان لحظه که "آدم خوبه" قصد داشت "آدم بده" را بزند، در با لگدی باز شد.
-هی! ضعیفه ها! اینجا مطب دکتر هلوعه؟!
"هی ضعیفه ها" بر گشتند و با تعجب به پیر مرد و دختری کثیف، که در آستانه در ایستاده و آغشته به گل و لای بودند و آب باران از سر و صورتشان روی زمین میچکید نگاه کردند.
تینا لبخندی تحویل آنها داد و گفت:
-اممم... سلام! بله! خوش اومدید! چه کاری از دستمون برمیاد؟!
ماروولو، با اخم به آن ها که با دستپاچگی سعی داشتند پوست چیپس و پفک و شکلات هایی را که میل کرده بودند قایم کنند، چشم دوخت و گفت:
-دکتر هلو کدومتونه؟! زود باشید که ما عجله داریم!
زن از حرکت باز ایستاد، لبخندش روی صورتش ماسید وگفت:
-اوه... پس دنبال دکتر هلو هستید... ولی... خب... اون ده سال پیش... فوت کرد... بعد از اون هم... دیگه هیچ مشتری ای برامون نیومد... زمانی که دکتر هلو مرد، من و پولی تازه دستیار دندون پزشک شده بودیم... واسه همین... شاید نتونیم کاری بک...
اما صدای تینا با سقلمهای که پولی به پهلویش زد خفه شد!
پولی با خوشحالی گفت:
-پس ینی در اینصورت میتونید رو "ما" حساب کنید!
ماروولو نگاهی به فضای چسبناک، کثیف، تاریک و خاک گرفته¬ی مطب کرد:
-صحیح!
پس...ماروولو ایوا را به جلو هل داد و ادامه داد:
-این دختر رو میبینید؟ یه نمه کجه... شایدم بیشتر از یه نمه... دُرُسش کنید! از اون سیم میم ها که هستن... از اونا بزنید.
پولی با شوق دست هایش را بر هم زد و با صدایی که بعد از ده سال امید در آن موج میزد گفت:
-آها! پس سیم و اینا میخواین پس! معلومه که درمانش میکنیم!
و تا ایوا چشم به هم بزند، پولی و تینا او را روی صندلی مخصوص دندان پزشکی خواباندند، عینکی به چشمش زدند و... دیگر حالا بقیه اش را بعدا میبینید دیگر!
در همان حال که ایوا روی صندلی مخصوص دراز کشیده بود، پولی دستور میداد:
-تینا! مکنده!
تینا مکندهی آب را در دهان ایوا قرار داد.
-تینا! دستگاه باز نگه دارندهی دهان رو هم بیار!
تینا غرولندی کرد و با دستگاه برگشت و آن را به پولی داد.
ایوا دختر خوبی بود. ولی خب... بعضی اوقات هم دختر خوبی نبود.
ایوا دوست نداشت ساعت ها، دراز کشان، درحالی که دو تا زن تا آرنج در دهانش هستند روی صندلی بنشیند.
ایوا اصلا از آن دستگاه ترسناک داخل دستان پولی خوشش نیامد.
بنابراین تصمیم گرفت یک الم شنگهی حسابی راه بیاندازد.
-نکن دختر! یه جا وایسا! این که کاریت نداره! میندازیمش دور دهنت... هیچی هم نمیشه بهت! البته... شاید دهنت یکمی گشاد بش... ولی اصلا مهم نیست که این!
ایوا فریادی کشید و دست پولی را گاز گرفت و سعی کرد از روی صندلی بلند شود. اما تینا اورا، در حالی که لگد میزد، دوباره روی صندلی خواباند و دستهایش را گرفت.
-ببین دختر! خوب به حرفام گوش کن! یه جا میشینی و و تکون نمیخوری! فهمیدی یا نه!
ایوا فهمیده بود. بنابراین دوباره خوابید و با نگرانی به سیم ها، وسایل عجیب و تیزی که قرار بود در دهانش فرو بروند و تینا و پولی که لب هایش را میکشیدند و به دندان ها و لثه هایش سیخونک میزدند خیره شد.
دهانش لحظه به لحظه گشادتر و سنگین تر میشد و سیم های پیچ در پیچ بیشتری در دهانش قرار میگرفت.
-تینا! آمپول مخصوص بی حسی رو بده!
تینای سرگردان، آمپولی با محتویاتی سبز رنگ را برداشت و به دستِ پولی داد.
پولی با شک نگاهی به سرنگ سبز انداخت.
-تینا... مطمئنی این... همون آمپوله؟ قرمزه نبود مگه؟ این... مطمئنی؟ مخت توی این ده سال کوچیک شده ها! قرمزه رو بده!
تینا با عصبانیت سرنگ را از دست پولی قاپید و نگاه کرد.
-وا! چه حرفا! من هیچ وقت یادم نمیره که دکتر هلو همیشه میگفت سرنگ سبز واسه بی حسیه! احمق نشو! بذار خودم آمپول رو بهش میزنم...
-نخیر خانم محترم! دکتر هلو هم آخر عمری قات زده بود یه چیزی میگفت واسه خودش! وقتی من میگم قرمزه است، یعنی قرمزه است!
پولی این را گفت و سرنگِ با محتویات قرمز رنگ را برداشت و در یک حرکت ناگهانی آن را در لثهی ایوا فرو کرد!
ایوا دادی زد و از جایش بلند شد.
در همین حین، تینا بر سر پولی فریاد کشید:
-نه! نه! خدای من! تو کشتیش! تو کشتیش! تو اصلا هیچی بلد نیستی! از اول هم گفتم سبزه است! اون الان میمیره! دکتر هلو گفته بود این کشنده است! این الان میمیره و مجوز دکتریِ تو و من باطل میشه!
رنگ از سر و روی پولی پرید!
تینا ادامه داد:
-این آمپوله تا نیم ساعت دیگه این دختره رو میکشه و بعدش ما بدبخت و آواره میشیم... همش هم تقصیر توعه!
پولی بینوا بریده بریده تکذیب کرد:
-نه... نه... نمیکشه... نباید بکشه... حالا شاید یه راهی باشه... من... من...
-خیر بانو! هیچ راهی نیست! کودن! از اول هم نباید میذاشتم بیان! ما که تجربهی کافی نداریم که! تو هم همش خیال پردازی میکنی...
الم شنگه ای که زن ها به راه انداخته بودند، ماروولو را به داخل اتاق کشاند.
-اینجا چه خبر شده؟ چرا هوار میکشید؟ یه جا وایسید ببینم!
با صدای ماروولو زن ها دست از جیغ کشیدن برداشتند و با نگرانی به او نگاه کردند.
-چه خبرتونه؟ چی میکنید؟ ایوا کو؟ ایوا...
چشم ماروولو افتاد به ایوا که تلو تلو خوران پیش می آمد و سیم های ارتودنسی به طرز ترسناکی از دهانش بیرون آمده بودند.
-چشمم روشن! این دختر رو چرا این ریختی کردید؟! کم کج و کوله بود؟! دهنش چرا پر از سیمه پس؟! حالا چرا داد میزدید؟ چه بلایی سرش آوردید؟
پولی ملتمسانه به تینا خیره شد ولی او با نگاه خشمگینش فهماند که خودش باید توضیح بدهد. پولی آهی سوزناک کشید و گفت:
-اوه... متاسفم... من... آمپول اشتباهی به دخترتون زدم... حالا اون تا نیم ساعت دیگه خواهد مرد... اوه الان شد بیست و نه دقیقه دیگه... اوه...
و ادامهی حرفش میان هق هق های نفرت انگیزش گم شد.
ماروولو دیگر مانده بود که چه بگوید. به خانم دکتر های نازنین و خجالت زده ای که گوشه ای کز کرده بودند و اشک میریختند نگاه کرد.
سپس دست ایوا را گرفت و از مطب خارج شد.
تینا و پولی، همدیگر را بغل کرده بودند و زار زار گریه میکردند و به فکر آیندهشان بودند و این که دیگر نمیتوانند شوهر گیر بیاورند و تا وقتی که پیر دختر شوند در این مطب خواهند ماند و در تنهایی با عذاب وجدان خواهند مرد. سپس در تصوراتشان صحنه ای غم انگیز بعد از مرگشان را دیدند که مردم در مطب دور جسد های رنگ پریدهشان جمع شده اند و با تاسف بهشان نگاه میکنند. و از این تصورات بیشتر دلشان به خود سوخت و البته کمی هم حالشان جا آمد.
اما ناگهان رشته افکارشان با صدای تینا از هم پاره شد:
-اممم... پولی... ولی فکر کنم... اشتباه کردم... سبزه...
آره! آها! سبزه کشنده بود و قرمزه بی حسی بود! ما بد بخت نمیشیم پولی! تو آمپول درست رو زدی! حالا هم ما به زندگی مون ادامه میدیم!
پولی از شنیدن این خبر چنان آسوده شد که بی حال بر روی زمین افتاد و به خود زحمت فحاشی به تینا را نداد. تینا هم کنار او دراز کشید و هر دو به خوابی عمیق فرو رفتند.
***
ایوا و ماروولو از ساختمان بیرون آمدند.
-دختر... بچه! با تو ام! بیبین... حالا... اوه...
ماروولو برگشت و به ایوا نگاه کرد. در چهرهی ایوا اثری از نگرانی و ناراحتی دیده نمیشد. ایوایی بود همواره خوشحال.
-میگما... تو ینی اصلا ناراحت نیستی؟ داری میمری ها! گفتن نیم ساعت وقت داری... ینی تا ساعت چهار!
ایوا در حالی که با تکه فلزهای باقی مانده در دهانش ور میرفت و آن ها را از دهانش در می آورد با شادی جواب داد:
-راستی؟ من خیلی گشنمه... چیزی واسه خوردن نداری؟
ماروولو آهی کشید و جیب هایش را برای پیدا کردن تکه ای شکلات و یا مویز و کشمش جست و جو کرد.
در آخر هم کیکی سوخته که گوشه اش گاز خورده بود را یافت و آن را به دست ایوا داد:
-واهاهایی! ممنونم! ذوق کردم!
ماروولو تا حالا از این محبت ها به کسی نکرده بود. با بی قراری پاهایش را روی زمین پس و پیش کشید و گفت:
-بچه! میگم... حالا که میمیری... آخرین خواسته ات چیه؟! نه که مهم باشه ها... ولی شاید یه کاری کردم...
چشمان ایوا برقی زد و کیک را بلعید.
-ینی هر خواسته ای داشته باشم میشه؟!
ماروولو سر تکان داد.
ایوا کیک را جوید و قورت داد. سپس با حالتی شیطانی به ماروولوی گرد و قلنبهی رو به رویش خیره شد. بسی گرد، بسی گوشتالو... و ایوایی که بسی گرسنه بود...
ایوا خیز برداشت و بعد... دیگر ماروولویی نبود!
-این هم آخرین خواسته ام! بهترین ناهار عمرم!
ایوا دستی بر شکمش کشید و احساس راحتی و سیر بودن کرد. فقط چند دقیقه مانده بود...
ایوا روی پله های سردِ جلوی خانه ای نشست... و دلش برای خودش، کوچک بینوایی که آخر عمرش را داشت در سوز و سرما سپری میکرد سوخت. یاد داستان دختر کبریت فروش افتاد... البته... آن شب خودش دختر کبریت فروش و کبریت هایش را خورده بود... ولی به هر حال یاد آن داستان غم انگیز که خودش بعد از آن اتفاق سرِ هم کرده بود افتاد دیگر!
ایوا کمی اینور و آن ور شد. چرا نمی مرد پس؟
ساعت بزرگ شهر "دنگی" کرد و ساعت چهار بعد از ظهر را نشان داد.
ایوا از جایش بلند شد. ایوایی بود سرحال و خوشحال! زنده بود و سالم! ساعت بزرگ ساعت چهار و یک دقیقه را نشان داد.
از روی پله ها پایین پرید و راه خانه را در پیش گرفت.
در آن بعد از ظهر دل انگیز که بعد از باران خورشید کم کم از پشت ابرهای تیره بیرون می آمد، مردم با تعجب به دختر بی قواره ای که جست و خیز کنان از خیابان ها میگذشت خیره میشدند و جلوی چشم فرزندانشان را میگرفتند که به آن هیولای ترسناک نگاه نکنند!
شاید هم... روز چندان دل انگیزی نبود؛ ایوا سوت زنان و خوشحال به سوی خانه ریدل ها می رفت، جایی که اربابش در انتظار پدر بزرگش و بانو مروپ در انتظار پدرش بود!
بگذارید کمی ترحم کنیم و دیگر بقیه اش را نگوییم!
پایان دیگه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








زمان سالازار یه شاهزادهای دورگه بود ... سالازار سرخرگ و سیاهرگشو یکی کرد!
آواداکداورا بابا! 

خوب پس شرمنده آقای راننده. صبر کنید تا بهم بگن، اون وقت کرایهی شما رو هم تقدیم میکنم. 








حالا می شه بی زحمت با توجه به دانسته های خودتون و دیگران به سوالات من جواب بدین؟

من قول می دم تمام تلاشم رو بکنم و برای گروهم نمره بیارم تا ما جام قهرمانی رو ببریم!
لطفا خودتون رو کنترل کنید! اینجا شما هیچ کاری لازم نیست بکنین فقط دارین نتیجه اعمال تون رو می بینین همین!



اونجا رو چارلز دیکنز، قیصر امین پور هم اونجاست... وای خدا آنتوان دوسنت اگزوپری!

چرا به من فحش می دی. مگه من چی کار کردم؟


هوممم...شاید چون تو یه تسترال کوچولویی که هیچ تفاوتی با کود حیوانی نداری؟
خجالت نمیکشی؟ چطور میتونی انقدر...
پناه بر مرلین! تا حالا به این دقت نکرده بودم که خودت نمیتونی قیافهی مسخرهتو موقعی که یهو از جات میپری بالا، ببینی.







