جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  307 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
در مغازه باز شد و مرد تنومندی وارد مغازه و به طرف پیشخوان رفت.مغازه دار از پشت وسایلش از او پرسید چی میخوای.مرد که انگار تازه متوجه او شده بود با صدای گرفته ی گفت:یک کتاب در مورد دفاع در برابر جادوی سیاه می خواستم.فروشنده در حالی به مرد خیره شده بود گفت الان چند نمونه از اون رو براتون میارم هر کدوم رو خواستی بردار.پیرمرد به طرف کتابهای خود رفت و چند کتاب خاک خورده رو که معلوم بود کسی از او نمی خرید رو به مرد داد.مرد کتاب ها رو برداشت و نگاهی به هر کدام انداخت و غرولند کنان چیزی گفت.پیرمرد مشغول کار خود شد و کتاب های تازه را بر روی قفسه ها می چید.مرد دو کتاب رو برداشت و با صدایی بلند گفت:این دوتا چند میشه.
پیرمرد در حالی که از صدای بلند مرد کتاب ها از دستش ول شده بود و مشغول جمع آوری آنها از روی زمین بود گفت 2 گالیون اونا واقعا کتاب با ارزشی هستند.مرد که تعجب کرده بود پرسید تو از اون فاصله چطوری فهمیدی این کتاب قیمتش چنده.پیرمرد که لبخند مسخره ای بر لبانش بود گفت:این کتاب ها هر کدام یک گالیونن و در حالی که کتابهای دیگه رو از جلوی مرد جمع می کرد ادامه داد پس وقتی تو دوتاش رو برداری.....
مرد که انگار دیگر حوصله اش سر رفته بود گفت:میشه دو گالیون کوفتی بگیر.
و گالیون ها رو روی پیشخون گذاشت و به سرعت از مغازه بیرون رفت و به سرعت از نظر پیرمرد ناپدید شد.
او درحالی که به طرف مغازه سه دسته جارو می رفت زیر لب از هوای سردی که باعث می شد دستهایش منجمد شود شکایت می کرد.وقتی به داخل مغازه سه دست جارو رسید دوست قدیمی خود را دید و با تمام سرعت به طرف او رفت و همین امر باعث شد به چند جادوگر و ساحره برخورد کند و سریع بر روی یکی از صندلی های همان میز نشت.مودی در حالی که سرش را به سرعت به طرف او بلند کرده بود و با چشم سالمش به او نگاه می کرد گفت:
-اریک تو اینجا چی کار می کنی مرد.
-سلام الستور خیلی شکسته شدی پیرمرد.
آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند.اریک مانچ گفت:دو تا نوشیدنی کره ای با کیک.
مودی سریع ادامه داد:
الان کجا کار می کنی هنوز داخل وزارت نگهبانی.
او در حالی که نوشیدنی و کیک را جلوی مودی می گذاشت گفت:
نه.
و در حالی که در نوشیدنی کره ای خود را باز می کرد با صدایی که الستور بتواند بشنود گفت:
دامبلدور از من دعوت کرده که بیام و در محفل ققنوس کار کنم.
الستور مودی که با تعجب به نگاه می کرد دیگر چیزی نگفت و وقتی تمام نوشیدنی و کیک خود را خورد چند نوشیدنی دیگر گرفت و از مودی خداحافظی کرد پول نوشیدنی ها و کیک را حساب کرد و از مغازه سه دسته جارو خارج شد.



خوب بود ... بد نبود ... مشکلاش هم کم نبودن ... ولی در کل یه خورده تلاش بیشتری می خوای تا توی محفل عضو بشی ... سوژه مشخصی نداشتی ... اتفاقات داستان پیوستگی نداشتن ... برای مثال هدف خاصی از این که کتاب دفاع در برابر جادوی سیاه خریدی نداشتی ! ... در اصل ، اصل پست دیدن مودی و گفتن اینکه عضو محفل شدی بود ... و کلا قسمت کتاب فروشی ، اضافه و بیخود بود .
پاراگراف بندیت خیلی مشکل داره ... سعی کن نوشته رو پاراگراف بندی کنی تا به خواننده انگیزه بدی تا پستتو با دقت بخونه ... و در ضمن سعی کن موقع دیالوگ نوشتن ، دیالوگا رو با علامت هایی مثل (_) ، (-) ، (" ") و یا چیزایی مثل این از نوشته عادی جدا کنی ... و در ضمن اگه دیالوگا رو توی یه خط مجزا بنویسی بهتره ... همینا رو رعایت کن و یه پست دیگه بزن ... موفق باشی

تایید نشد
هدویگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اریک مانچ در 1385/8/4 13:35:14
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/6 18:33:24
جوما�
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح زود بود و خوابگاه مملو از سکوت .پسرک از خواب بیدار شد لباس گرمی پوشید و از تالار زد بیرون . همین که پایش رو به داخل حیاط گذاشت احساس سردی عجیبی به او دست داد . اون بیرون جعبه ای سفید رنگ وجود داشت که درون ان را به راحتی میتوانست حدس بزند .
خودش نمی خواست ولی مغزش خود به خود به سمت حقایقی که در یکی دو سال پیش برای خودش ٍ مدرسه و کلا جامعه جادوگران اتفاق افتاده بود متمرکز میشد.
مرگ مرموز سدریک یکی از بهترین دوستان دوره تحصیلش
بازگشت ولدمورت و درگیری در سازمان سحر وکشته شدن یکی از اعضای محفل
حمله مرگ خوارها به مدرسه و کشتن دامبلدور
در همین افکار بود و کم کم داشت وارد فضای جنگل ممنوعه میشد که صدایی از پشت سرش گفت :
_سامر
برگشت و هری و چند نفر از دوستانش که با انها در جلسات الف دال تمرین کرده بود را دید به او نزدیک میشوند .
انها هم مانند او رمغ درست و حسابی نداشتند .
همگی به کنار دریاچه رفتند و در انجا مدتی نشستند .
جینی میخواست بحث را از سدریک شروع کند که سامر اشک در چشمانش جمع شد و هری کمی خجل زده شده و با اشاره به جینی فهماند که ادامه ندهد چون او میدانست سدریک یکی از دوستان سامر بود.

نیم ساعتی بود انها در کنار دریاچه ساکت نشسته بودند که ناگهان صدای همهمه ای امد و گروهی وارد مدرسه شدند که در بین انها میشد فاج رو هم دید.
همگی میدانستند برای چه این گروه وارد مدرسه شدند الان وقت ان بود که جنازه درون جعبه را تشییع کنند و دامبلدور را که مدیر مدرسه و نیز رییس محفل بود را به خاک بپسپارند.
دیگر تنها امید جامعه جادوگری برای از بین رفتن لرد سیاه هری بود اما او نیز هنوز سن بالایی نداشت پس هری از نظر سامر باید توسط یک لشگر حمایت شود . سامر هم برای گرفتن انتقام خون بهترین دوست خود سوژه خوبی برای عضویت در این لشگر بود پس معطل نکرد و پیشنهاد عضوبت خود را به هری گفت.

دو هفته بعد:

_سامر پشت سر من بیا
_هری اینجا کجاست ؟
_باید همین جا باشه
_چی هری؟
_یکی از جاودانه سازهای لرد سیاه
_اما... م ... من یییکم میی....
_مگه تو نمی خواستی وفاداریت رو به محفل نشون بدی پس نترس و بیا
_اما اینجا خیلی تاریک
_بیا


10 دقیقه بعد:

_خودش
_چی هری ؟چی خودش ؟ تو اون رو پیدا کردی ؟
_نه تو تونستی وفاداری خودت رو به محفل ثابت کنی
_یعنی این همش یه امتحان بود ؟
_
_حالا یعنی لشگر منو می پذیره ؟
_ شاید - پادمور تصمیم نهایی رو میگیره
--------------------------------------------
_میپذیرین نه؟
مرسی




هوووم ... پست بدی نبود ... ولی مشکلات عدیده ای داشت ... یکی اینکه سوژه درست حسابی ای نداشت ... یعنی داستان هی از این شاخه به اون شاخه می پرید ... دوم اینکه ریتم داستان خیلی متغیر بود و سرعت روایت تقریبا زیاد بود ... توی یه پست ، کلی اتفاق افتاده ... اتفاقات خیلی آشفته ان و به زور به همدیگه ربطشون دادی ... در ضمن اینکه سعی کن سبک نوشتنت یک دستی داشته باشه ... یه تیکه طنز یه تیکه جدی ، یه تیکه زبان شکسته یه تیکه ادبی یه تیکه معمولی ، اینجوری نوشته از یک دستی خارج می شه و تاثیر منفی روی زیبایی نوشته می زاره ... فعلا همینقدر بسه .

تایید نشد
هدویگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/6 18:23:00
سعی نکن چیزی رو که بدست آوردی دوست
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1385 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ظهر يكي از روزهاي پاييز بود. هوا سرد بود و باد سورزناكي مي وزيد، اثري از تابش هاي مستقيم خوشيد نبود و هوا كاملآ ابري بود... من، لودوي بيست ساله، تازه در وزارتخانه، در اداره ورزش و تفريحات جادويي مشغول به كار شده بودم، و همچنين چند مقاله براي يكي از مجلات پر مخاطبِ مربوط به كوييديج، در مورد چندي از تاكتيك ها و تكنيك هاي اين بازي نوشته بودم كه مورد توجه قرار گرفت، حالا من قصد دارم براي مشورت با پروفسور هوچ، در مورد آخرين مقالم به هاگوارتز برم.
كوچه هاي هاگزميد خلوت بود و مغازه ها اكثرآ تعطيل بودند. در حالي كه مقاله ام را در دست داشتم در يكي از خيابان ها پيش ميرفتم. يكي دو نفر بيشتر در طول خيابان رفت و آمد نميكردند. از كنار شيشه هاي بخار گرفته معدود مغازه هايي كه باز بودند ميگذشتم، پاي خود را برروي برگ هاي خشكيده ي روي زمين ميگذاشتم و از صداي خرد شدن آنان لذت ميبردم. باد سوزناك همچنان مي وزيد و در گوشم زوزه ميكشيد، لبه ي شنل خود را بالا آوردم تا دور گردنم را بپوشاند. دستانم را در جيب فرو كردم تا گرم شوند. سرم نيز پايين بود تا وزش باد كمتر به صورتم ساييده شود.
همينطور كه سرم پايين بود و در ذهن مسائلي را كه ميخواستم با پروفسور در ميان گذارم مرور ميكردم، به ناگاه فردي بلند قد با شنلي بلند و مشكي رنگ از كوچه اي درست در كمتر از يك قدمي من با سرعت خارج شد، نزديك بود به او برخورد كنم، ولي اين اتفاق نيافتاد و من به يك باره ايستادم، او نيز مكثي كرد، فرد چهره ي خود را كمي به سمت من متمايل كرد ولي نتوانستم چهره ي وي را از زير كلاهِ شنل ببينم. مرد چيزي نگفت و پس از مكثِ كوتاه به سرعت به راه خود ادامه داد و از منظر ناپديد گشت. متوجه نشدم كجا رفت و چگونه به سرعت از ديد ناپديد شد! اهميتي نداشت...
به راهم ادامه دادم، باز هم در فكر فرو رفته و پيش ميرفتم... كم كم سرماي هوا داشت در اعماق وجودم نفوذ ميكرد و گرما را از بدنم ميستاند! ناگهان مجددآ مردي بلند قد، با شنل بلند و تيره در جهت مخالف من با سرعت قدم برميداشت. به نظر همان فردي بود كه چند لحظه پيش نزديك بود با او برخورد كنم. آري، خودش بود. چقدر عجله دارد... بسيار سريع گام برميداشت. در حالي كه در خلاف جهت من، در آنسوي خيابان ميآمد ولي صورتش ديده نميشد. لبه هاي كلاهش كاملآ صورتش را پوشانده بود. شايد به دليل سرماي هوا اين كار را كرده؟! بي اعتنا از او گذشتم.
ديگر به انتهاي دهكده نزديك شده بودم. همينطور كه به مهمانخانه سه دسته جارو نزديك ميشدم، قدم هاي خود را سريعتر برميداشتم تا زودتر به آنجا برسم تا بتوانم يك نوشيدني داغ در كنار شومينه بنوشم تا گرمايي تازه در بدن يخ زده ام دميده شود...
وارد مهمانخانه شدم. مثل هميشه شلوغ و پر ازدهام نبود، ولي در اين روز سرد و بي جان هم خالي از مشتري نبود. آنجا يك نوشيدني كره اي داغ در كنار آتش خوردم و قصد رفتن كردم تا زودتر به هاگوارتز برسم. هنگام خروج، بيرون در، به ناگاه محكم به جسمي برخوردم... همان فرد قبلي بود... بعد از برخورد با وي كلاهش كمي عقب رفت، به سرعت كلاهش را جلو كشيد، شنلش را نيز كه كمي باز شده بود، دور خود پيچيد و خيلي سريع داخل مهمانخانه شد و اصلآ به من نگاه نكرد، حتي جواب معذرت خواهي من را نيز نداد. به نظر ميرسيد كه قصد نداشت شناسايي شود و يا حتي صدايش شنيده شود!
هنگامي كه خم شدم تا مقاله ام را كه روي زمين افتاده بود بردارم، متوجه كاغذي ديگر، كمي آنطرف تر گشتم. به نظر يك نامه بود... آن را برداشتم تا به آن فرد برسانم، چون به نظر ميرسيد كه پس از برخورد، از او افتاده باشد. ولي به ناگاه قلبم در سينه فرو ريخت... پشت پاكت نوشته شده بود "**فوق محرمانه** از طرف ارباب لرد ولدمورت". نامه از دستم بروي زمين افتاد... براي يك آن هيچ فكري از ذهنم نميگذشت... مات و بي حركت مانده بودم. بعد به سرعت از آنجا دور شدم... از راه كنار درياچه، مسير هاگوارتز را پيش گرفتم... ميدويدم. به ناگاه فكري از ذهنم گذشت. شايد... شايد... شايد من ميبايست آن نامه را برميداشتم... ايستادم. ولي نه آن يك نامه كاملآ سياه بود و دردسرهاي فراواني در پي خواهد داشت. ولي آيا ميتوان به سادگي از اين مسئله گذشت. شايد توسط اين نامه بتوان يكي از شوم ترين و وحشتناك ترين مآموريت ها و اعمال سياه را جلوگيري كرد! شايد بتوان عده اي از مرگ خواران را شناسايي نمود! من بايد نامه را به دامبلدور برسانم.
به سرعت به سمت مهمانخانه سه دسته جارو دويدم تا قبل از او به نامه برسم. به در مهمانخانه كه رسيدم از سرعت خود كاستم. بر روي زمين دنبال آن ميگشتم... "كجاست؟ كجاست؟ زود باش... اگه الان بياد بيرون؟!!... نيست." ناگهان درب مهمانخانه باز شد... قلبم در سينه فرو ريخت... عرق سردي در آن هواي سوزناك بر پيشاني ام نشست. به سرعت از روي زمين بلند شدم و رو به ديوار كردم و به راه افتادم... نفس راحتي كشيدم... آن مرد نبود... فرد ديگري از سه دسته جارو خارج شده بود... به محض اين كه برگشتم، زير پايم چيزي را احساس كردم، بله، نامه را يافتم. آن را برداشتم و در جيب كناري شنلم گذاشتم و به سرعت به سمت هاگوارتز حركت كردم. قلبم به سرعت ميزد. "اگر آن فرد متوجه ميشد كه نامه آنجا افتاده، حتمآ ميفهمد كه من آن را برداشتم... واي، خداي من... ولي من بايد اين كار را ميكردم. وجدان جادوگري اين را به من ميگويد، من نميتوانم در برابر دنياي جادوگران بي مسئوليت باشم..." سعي داشتم خود را آرام كنم. گام ها را بسيار سريع برميداشتم، هر چند قدم، برميگشتم و پشت سر خود را نگاه ميكردم. تمام طول مسير دستم در جيب بر روي پاكت قرار داشت. به هيچ وجه سرماي هوا را كه اكنون در كنار درياچه بيشتر هم شده بود احساس نميكردم! خيس عرق بودم! صورتم از گرما ملتهب شده بود. حتي فكر محتويات نامه نيز مرا مشوش ميساخت. حتي نام روي پاكت! هر لحظه انتظار داشتم آن فرد جلو من سبز شود و نامه را طلب كند...! واي عجب حال عجيبي داشتم... كاش هرگز اين اتفاق نيفتاده بود.
سرانجام به دروازه هاي هاگوارتز رسيدم... پس از عبور از درواز عرق پيشاني را پاك كردم. ميدانستم كه اينجا بيشتر در امان هستم، زيرا هر كسي نميتواند پا در هاگوارتز گذارد. ولي باز هم مشوش بودم. تا اين كه قلعه از دور نمايان شد. بقيه ي مسير را دويدم... به سرعت درب هاي قلعه را گشودم و خود را داخل انداختم... نفسي آزاد كردم كه انگار ساعت ها در سينه ام حبص بوده! همانجا در پشت در روي زمين نشستم. نفس نفس ميزدم. نه به اين خاطر كه دويده بودم، بلكه به اين خاطر كه در طول مسير راه نفس كشيدنم بسيار تنگ شده بود!! پس از چند لحظه، آرام تر شدم. ولي بايد هرچه سريع تر نامه را به دامبلدور ميرساندم... بلند شدم تا خود را به اتاق پروفسور دامبلدور برسانم.
نميدانم چطور ولي بسيار سريع خود را جلو درب اتاق پروفسور دامبلدور يافتم. در را كوفتم... صداي گرم و صميمي پروفسور مثل هميشه از پشت در به گوش رسيد... "بفرماييد داخل..." داخل شدم و در اتاق دامبلدور كه هميشه آرامش خاصي حاكم است ماجرا را براي پروفسور تعريف كرده و نامه را به وي سپردم. پروفسور به من گفت بيرون بمانم تا نامه را باز كرده و بخواند... من از اتاق خارج شدم و ديگر خاطرم جمع شده بود و تازه آرامش خود را كسب كرده بودم و بسيار خوشحال بودم از اين كه نامه را صحيح و سالم به پروفسور رسانده بودم. اما تازه متوجه شدم كه مقاله ام همراهم نيست و آن را در مسيرِ راه گم كرده ام! البته زياد اهميتي نداشت، چون به نظر ميرسيد كه كار با ارزش تري را انجام داده ام. مقاله را ميشود دوباره نوشت... البته بماند كه چند روز روي آن كار كرده بودم! در همين افكار بودم كه درب باز شد و چهره ي مسمم پروفسور نمايان گشت.
- آفرين پسر، خيلي عالي بود. ازت متشكرم.
من دهانم باز مانده بود... و بسيار كنجكاو بودم كه بدانم داخل نامه چه نوشته شده بود. به نظر پروفسور اين مطلب را فهميد و ادامه داد:
- بيا، بيا بايد با هم جايي بريم، اونجا براي همه، منجمله تو، جوان شجاع، توضيح خواهم داد...

____________________________________________________________
با عرض خسته نباشيد خدمت معاونين محترم و زحمت كش محفل ققنوس.
اگه قابل دونستيد و بنده رو به عنوان عضوي از اعضاي محفل قبول كرديد. ديكته اينگليسي اسم من: Ludo Bagman هست. چون ديدم خيلي از اسم ها رو اشتباه زديد واسه همين گفتم!


آفرین لودو ... خیلی قشنگ بود ... داستانو خیلی خوب از دید اول شخص پیش بردی ... و اصلا گزاف نویسی نداشتی ... اکثر جمله هات قشنگ و به جا بودن ... فقط یکی دو مورد کوچیک بود که به راحتی می شه ازشون گذشت ... داستانت هم با اینکه کش و قوس خاصی نداشت ، ولی به خاطر توصیفای زیبات ، قلب خواننده رو به تپش می اندازه ! ... یه مشکلی که بود پاراگراف بندیت بود ... متنت خیلی فشرده به نظر می رسه ... می تونست زیبا تر از این پاراگراف بندی بشه ... البته این یه مورد رو می شه گذشت کرد !
با این اوصاف :

تایید شد
برای آگاهی از چگونگی فعالیت در محفل ، به لینک زیر بروید :
قوانین محفل – لیست اعضا و امتیازات

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/6 18:09:50
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1385 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در جنگل

شب پارچه سیاه خود را بر سر جنگل کشیده بود . باد آواز می خواند و موی درختان را نوازش می کرد . صدای حیوانات جنگل که با یکدیگر هم خوانی می کرند آواز خوانی باد را کامل می کرد و محیطی دل نشین برای تمام موجودات جنگل و محیطی پر از رعب و وحشت برای تجاوزگرانی که به آن وارد شده بودند ایجاد می کرد . چند مرد در تاریکی شب در بین درختان پشت سر هم راه می رفتند و گاهی نیز می ایستادند و اطراف خود را نگاه می کردند .
مردی که سر بی مویی داشت در پشت سر دو مرد دیگر حرکت می کرد در جلوی او مردی با موهای قرمز راه میرفت و جلوتر از آن دو ، مردی با پای چوبی بود . به راحتی می شد فهمید آن ها چه کسانی هستند ، لوپین ، ویزلی و مودی .
صدای آشنای آقای ویزلی خیلی آرام گفت : آلستور هنوز ورودی را پیدا نکردی .
مودی نیز در جواب او با صدایی آرام گفت : هنوز چیزی ندیدم ، ولی احساس می کنم نزدیک شدیم .
ویزلی غرولند کنان گفت : الان دو ساعته که داری همینو می گی .
هر سه مرد به راهشان ادامه دادند معلوم نبود به دنبال چه می گردند ولی می شد فهمید برای امر مهمی این موقع از شب به این جنگل آماده اند شاید قرار بود جلوی عده ای مرگخوار بایستند و شاید هم برای دیدن کسی به اینجا آمده بودند . حدود یک ساعت از آخرین صحبت مودی و ویزلی می گذشت که یکدفعه مودی ایستاد ، این توقف ناگهانی باعث شد که ویزلی وبه مودی و لوپین به ویزلی بر خورد کند و در نتیجه هر سه به زمین بیفتند .
ویزلی از جایش بلند شد و شروع به مالیدن زانویش کرد و گفت : چرا یک دفعه ایستادی ؟
لوپین لباس های مندرسش را می تکاند : فکر کنم ورودی رو پیدا کرد !
مودی که پای چوبیش را که از جا در آمده بود در جایش محکم می کرد به نشان تایید سرش را تکان داد .
ویزلی : خوب کجاست ؟
مودی : همین جاست ! ...... به درخت جلوی خودش اشاره کرد .
لوپین : اینکه یک درخته !
مودی : درسته ....... درستش را به نقاط مختلف دخت می مالید و ادامه داد ...... داخل این درخت یک راهرو بزرگه !
ویزلی : خوب چه جوری بریم توش ؟
مودی : من هم دنبال ره ورودی هستم ....... هنوز دستش را به درخت می مالید که یک دفعه دستش در نقطه ای متوقف شد ....... لوپین بیا اینجا ، این برامدگی ها رو می بینی ؟
لوپین با دقت به درخت نگاه می کرد : آره ، خوب چی کارش کنم ؟
مودی دستش را روی برآمدگی فشار داد و سپس رو به لوپین گفت : ببین اتفاقی نیفتاد ، دریچه ای باز نشد ...... لوپین دور درخت چرخید و گفت : نه .
مودی : خیلی خوب پس دنبال یک چیزی بگرد ، ویزلی بی کار نشین یک کاری کن ..... هر دو جادوگر مشغول بررسی درخت شدند که یکدفعه صدای ویزلی بلند شد : من یک چیزی پیدا کردم یک سوراخ کوچک ، شاید باید کلیدی یا چیزی را داخلش کنم ؟
لوپین : ما جادوگریم پس باید ، آهان چوبدستی ، چوبدستی را تو سوراخ فرو کن ..... ویزلی چوب دستی اش را داخل سوراخ کرد اما اتفاقی نیفتاد .
لوپین : حول بده .... چوبدستیت نقش احرم داره اونو بچرخون و بعد شروع به حل دادن کرد یک دور دور درخت چرخید ، یکدفعه درخت شروع به لرزیدن کرد و بعد یک تکه از تنه درخت مانند در باز شد .
در باز شده به راهروی بزرگی باز می شد که روشنایی آن از نور مشعل های کوچک ایجاد می شد . هر سه مرد خیره به راهرویی نگاه می کردن که در برابر چشمانشان باز شده بود ، زیبایی راهرو مهر سکوت بر دهان آن ها زده بود . بالاخره مودی این سکوت را شکاند و گفت : یکی باید بمون و دو تا برن تو ! کی با من میاد و کی می مونه .
لوپین و ویزلی به هم نگاه کردن و لوپین گفت : من می مونم آرتور با تو میاد و بعد آرتو ویزلی و آلستور مودی با هم وارد راهرو شدند و لوپین را تنها گذاشتند .
روی تمام دیواره های راهرو شکل مار کنده کاری شده بود و در یک خط بالای سر مارها جواهراتی چون الماس و بلریان و یاقوت گذاشته شده بود . آقای ویزلی دستش را به دیوار می کشید تا اگر یکی از جواهرت شل بودن آن را بردارد . و مودی هم موشکافانه به اطراف نگاه می کرد بعد از بیست دقیقه پیاده روی به انتهای راهرو رسیدند ، انتهای راهرو به یک غار بزرگ میرسید درون غار یک دریاچه کوچک از آب های زیر زمینی درست شده بود و در اثر موندگاری زیاد آب ها در این مکان ، آب دریاچه بوی بسیار بدی میداد . در آن طرف دریاچه یک سکوی بزرگ بود که روی آن یک مجسمه کوچک بود .
ویزلی : خوب حالا چی کار کنیم ، صد در صد آب طلسم شده و طلسم های پروازی هم جواب نمی دهند .
مودی : فکر کنم این اطراف یک قاقیق یا کلک رو بشه پیدا کرد من این طرف را می گردم تو هم آن طرف را ببین ........ آن ها از هم جدا شدند و به جهت مخالف یکدیگر حرکت کردند .
مودی ...... مودی .......مودی بیا اینجا ....... ویزلی اربده کشان آلستور را صدا میزد .......آلستور هم با تمام توان به سمت او می دوید ( البته دویدن نمی شد اسمش را گذاشت زیرا که یک پایش چوبی است ) وقتی به ویزلی رسید نفس نفس زنان گفت : چی شده ؟ قایق رو پیدا کردی ؟
ویزلی لبخند زنان گفت : البته ؟
مودی : کجاست ؟ کوش ؟ من که نمی بینمش ؟
ویزلی : درسته ولی یک نگاهی به جلوت بنداز پات رو تو این قسمت روی آب بگذار ... مودی پایش را روی قسمتی که ویزلی اشاره کرده بود گذاشت ، پایش تو آب نرفت بلکه روی چیز محکمی قرار گرفت .
مودی : از کجا فهمیدی ، چطوری پیداش کردی ؟
ویزلی : یک نگاهی به دیوار بنداز عکس یک قایق رو کشیده و جلوش پنج تا پاست از دیوار پنج قدم به دریاچه نزدیک شدم که کشفش کردم .
مودی : جالبه ، سوارشو باید بریم آن طرف دریاچه ....هر دو سوار قایق نامرئی شدند و به سپس به سمت دیگر دریاچه رفتند ..... ویزلی تو اینجا بمون امکان داره قایق یکدفعه با آب به وسط دریاچه بره ....... مودی به سمت سکوی بزرگ که روی آن مجسمه بود رفت سپس از سکو بالا رفت و مجسمه را برداشت و به پیش آقای ویزلی برگشت ..... میدونی آرتور یک چیزی مشکوکه برای برداشتن جان پیچ هیچ مانعی نبود ؟
ویزلی : آره ، خوب به نفع ما بیا بریم ...... وقتی به سمت دیگر غار رسیدند هیچ راه خروجی ورود نداشت مودی حتی با چشمانش به اطراف نگاه کرد اما راهی ندید !!! ......خوب آلستور این هم مانع ، چی کار کنیم ، گیر افتادیم ؟
4 ماه بعد ------------- ------------- ----------- -------------
زمین شروع به بالا آمدن کرد و سپس دو مرد لاغر و کثیف از زیر آن بیرون آمدند به اطراف خود نگاه کردند یک تابلو در روی درختی که چهار ماه پیش از آن وارد راهرو شده بودند نصب شده بود ...... مودی به سمت تابلو رفت روی آن نوشته شده بود : این مکان خطرناک است به آن نزدیک نشوید . در همین مکان یک کارمند وزارت و یک کارآگاه ویژه گم شده اند .
روزنامه پیام امروز --------------------

دو مرد فداکار که چهار ماه پیش گم شده بودند پیدا شدند آنها در این ماموریت توانسته اند یک جان پیچ از جان پیچ های ولدمورت را نابود کنند .

از نظر من پستت بي نقص بود...فضا سازيت در حد استاندارد بود نه بيشتر نه كمتر ... داستانت هم خوب بود ... ولي عالي نبود... اميدوارم در داخل خود محفل داستانهاي عالي بنويسي
تاييد شد!!!
ارم شما هم به همراه عده اي ديگر از دوستان به زودي در تاپيك جلسات زده ميشود(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/8/4 10:10:35
تصویر تغییر اندازه داده شده










[b][size=med
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1385 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
یکدفعه از خواب ناز بیدار شد. دستش را جلوی چشمش مالید. ساعت 8 بود. از روی تخت خوب زوار در رفته اش بلند شد و از اتاق کوچکش خارج شد. به آن سو قدم بر میداشت... *#*#*#*#*#*#*##*#*##*#*#*#*#*#*##*#**#*##*#**#<> در خانه ی شماره ی دوازده گریمالد غژغژی کرد و باز شد. ماه از پنجره ی کثیف به درون میتابید و نوک دماغ جنهای خانگی درون هال را روشن میکرد. مالدبر با اندکی ترس وارد خانه ی به ظاهر متروکه شد. از هال نمور آرام آرام گام پیش بر میداشت و صدای پایش روی فرش نمور خفه میشد. جغد سفید برفیی از بیرون پنجره هوهو کرد. مالدبر از ترس خودش را پناهن کرد تا جغد رفت. ناگهان خود را درون اتاق نشیمن یافت. شومینه روشن بود. جلوتر رفت و مردی را دید که روی مبل نشتسته است. با خود گفت: گام اول برای جاسوسی لرد سیاه! جلوتر رفت. مرد ناگاه از روی مبل پرید و یقه ی مالدبر را چسبید: _ تو ای خاین قدرت دوست! آنگاه که تو را بر چلیپای قدرتم مصلوبه سازم... پیرمرد دیگری که ریش سفید بلند داشت از اتاق بیرون آمد و داد زد: _ ولش کن! ای وحشی وطن دوست! من تو را با شمشیرم دو قبضه خواهم کرد! ناگهان مرد به جلو رانده شد و دو پسر نوجوان دست به یقه ی هم بیرون افتادند. اولی داد میزد: _تو افیلیلا رو کشتی! وگه نه پسر دوم داد زد: _ بیخود حرف میزنی! آشغال! زنی میانسال بر آستانه ی در فرود آمد: _ های ای بیمنشان! مرا که از خود رانده اید را باز پس گیرید! مالدبر با خود اندیشید: ای لا*یا چشون شده؟ مرگشون زده! بهتره این خبرو بدم لرد سیاه و بگم دیگه لازم نیست عضو محفل شم! داشت بیرون میرفت که دید شخصی شانه ی او را نگه داشته است: _ تو کیی؟ اینجا چی میکنی؟ _ مالدبرم! _ یک مرگخوار! اینجا چه میخواهی؟ مالدبر رویش را برگرداند: _ میخوام تو محفل عضو شم. _ خوب... _ چیه؟ _اول بیا کمک کن اینا روانی شدن شفاشون بدیم. گرد مادولین خوردن. مالدبر: آهان! به یه حرکت درسشون میکنم. مالدبر چوبش را حرکت داد و همه ناگهان به وضع عادی خود برگشتدن ولی ناگهان خوابشان مرد. مالدبر گفت: _ خوب؟ هدویگ: میتونی بیای تو محفل. اینجا ترشحات مادولین زیاده! لازمی! به شرطی که قسم بخوری جاسوس نیستی. مالدبر: بجون مامانم نیستم. خیله خوب. تو عضوی! پستت بد نبود خيلي بهتر از پست قبليت بود ولي يك چيزي مانع ميشه اونم اينه كه خيلي بهتر از اين ميتوني بنويسي !!! اگر كمي دقت كني خودت ميبيني فضا سازيت بيشتر شده ولي داستانت كمي افت كرده...منتظر پست بعديت هستم كه مطمئنا از همه ي پستهات بهتر هستش!!! تاييد نشد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/2 19:09:59
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/2 19:10:48
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/8/4 9:55:22
I Was Runinig lose
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1385 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز زیبای بهاری بود باد می وزید :

زاخاریاس در خانه ی گرم و نرم خود نشسته بو و داشت به وقایع و اتفاقاتی که در طی مدتی قبل اتفاق افتاده بود فکر می کرد دامبلدور مرده و ولدمورت برگشته بود .
و پس از مدتی کلنجار رفتن با خودش :
زیر لب گفت : هر کاری بکنم از این جا نشستن بهتره.
پس ردایش را برداشت و از خانه زد بیرون او در حالی که باد صورتش را نوازش می کرد بی هدف حرکت می کرد و در سرش افکار خود را پرورش می داد که ناگهان کوچه عجیبی دید با این که کوچه ظاهر زیاد عجیبی نداشت ولی زاخاریاس حس عجیبی نسبت به آن داشت او برگشت و پشت سرش را
نگاه کرد:

"میدان گریملوند"
زاخاریاس جلو رفت و وارد کوچه شد کوچه از دو ردیف خانهی بسیار کثیف و دوده گرفته تشکیل شده بود که انگار هیچ کس تا حالا برای تمیز کردن آن ها اقدام نکرده باد می وزید و صورت زاخاریاس که از سرما قرمز شده بود را نوازش می کرد او به کف کوچه نگاه کرد برگ ها توسط باد به طرز رویایی چرخ می زدند به طوری که هر بیننده ای را متحیر می کرد زاخاریاس بقدری در خود فرو رفته بود که متوجه نشد که :
تاق !!!!!!!!! سرش با دیوار برخورد کرد و به خود آمد و گرمای لذت بخش خون داغی که از دماغش می آمد احساس کرد و دیگر چیزی نفهمید و...

زاخاریاس با صدای جر و بحث چند نفر بیدار شد :

سرش درد می کرد و کاملا گیج و منگ بود و قبل از این که بفهمد کجاست دو باره از هوش رفت .
وقتی دوباره به هوش آمد دیگر منگ نبود ولی همه جا را تار می دید
و سرش سنگین شده بود و دوباره از هوش رفت و...
سرانجام با تکانی که کسی بر او وارد می کرد بیدار شد الان دیگر کاملا سرحال بود ولی کمی کوفته بود
کمی به اطرافش نگاه کرد او روی یک تخت کوچک داخل یک اتاق تر و تمیز که به وسیله ی یک شمع روشن می شد خوابیده بود که هیچ چیز دیگر در آن نبود
و به کسی که در کنارش بود نگاه کرو او کسی جز دامبلدور نبود

زاخاریاس: دامبلدور؟! ولی شما که مرده بودید نکنه که من مردم ؟! من کجام؟!

دامبلدور : آروم باش مرد جوون تو زنده ای تو داخل کوچه افتاده بودی و خون زیادی از دماغت رفته بود من هم چون نیرویی ویژه
یعنی نیروی مبارزه با بدی ها و تاریکی ها رو در تو دیدم تو رو این جا
آوردم تا به سپاه روشنایی خدمت کنی تو در مقر سپاه روشنایی یعنی محفل ققنوس هستی ای جوون حالا بگو که این کا رو می کنی یا نه؟


زاخاریاس : من سوگند می خورم که به سپاه روشنایی وفادار باشم و تا آخرین قطره ی خون برای این سپاه بجنگم پرفسور.

دامبلدور : خوبه پس بیا بریم و با اعضای دیگر محفل آشنا شویم و
یه چیزی هم بخوریم .

و آن دو رفتند



ارادتمند شما
زاخاریاس اسمیت



خب ... ایندفعه بهتر از قبل بود ... ولی یه سری چیز اساسی رو اصلا رعایت نمی کنی ... اول اینکه بازم غلط تایپی خیلی داره متنت ... دیگه اینکه هر نویسنده ای ، بین جمله هاش ، یه علامتی می زاره تا جمله از جمله بعدی جدا کنه ! ... ولی شما چرا نمی زاری نمی دونم ! ... این واقعا یه چیز ساده و ابتداییه !
ژانگولر نوشتت کمتر شد ... ولی بازم یه ته مونده ای داره ... به نظرت دامبلدور به همین راحتی ، تو رو پیدا می کنه و وارد محفلت می کنه ؟ ... اصلا قابل باور نیست که دامبلدور توی تو پتانسیل سفید بودن رو ببینه و بدون هیچ عملی یه راست تو رو بیاره محفل !
... فضا سازی هات و توصیفاتت بد نبودن ... ولی ایراد خیلی داشتن ... برای مثال :
نقل قول:

او در حالی که باد صورتش را نوازش می کرد بی هدف حرکت می کرد و در سرش افکار خود را پرورش می داد که ناگهان کوچه عجیبی دید


افکار خود را پرورش می داد معنیش چیه ؟! ... من که به گوشم نخورده ! ... فکر نکنم همچین چیزی موجود باشه اصلا ! ... سعی از عبارات مناسب استفاده کنی .
یواش یواش بهتر می شی ... نا امید نشو

تایید نشد
هدویگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1385/8/2 13:44:56
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/2 14:27:52
[i]
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1385 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد با ناراحتی روی صندلی جا به جا شد و باعث شد ناله چوب پوسیده آن به هوا برود.دستهایش را به دو طرف باز کرد و خمیازه کشید و درباره به صفحه تلویزیون خیره شد.مجری برنامه با صدای یکنواختی در حال صحبت راجع به فواید خوردن سیب بود.پیرمرد دوباره خمیازه کشید و از پنجره کلبه به دریا نگاه کرد.امواج دریا متلاطم بود و خبر از طوفان غریب الوقوعی میداد,باد سردی در ساحل میوزید و تیرکهای کهنه کلبه پیرمرد با وزش آن جیر جیر صدا میدادند.
به ساعت شماطه دار کنار بخاری نگاه کرد,ساعت از 11 گذشته بود,اما از زمانی که سنش بالا رفته بود دیگر به راحتی به خواب نمیرفت و مجبور بود قبل از خواب به شکلی خود را مشغول کند.اما برنامه تلویزیون هم دیگر غیرقابل تحمل شده بود,ای کاش کتابی برای خواندن داشت...
در حالی که زیر لب ناسزا میگفت تلویزیون را خاموش کرد و دوباره از پنجره به دریای متلاطم خیره شد,شاید یکنواختی این صحنه او را خواب آلود کند.
ناگهان اتفاقی افتاد که باعث شد تمام حواسش به یک باره متمرکز شود,در حدود 300 متری ساحل نور قرمز رنگی در آب میدرخشید,نوری که طبیعی به نظر نمی رسید و نمی توانست از آن یک کشتی باشد زیرا دائم روشن و خاموش میشد.در ضمن این روشن و خاموش شدن ها نظم خاصی را دنبال میکردند,انگار کسی سیگنالی را به ساحل میفرستاد.
پیرمرد از جا بلند شد و به سمت بارانی اش رفت,آن را برداشت و در کلبه را باز کرد تا از نزدیک به آن نور عجیب نگاه کند.
هنوز از کلبه بیرون نرفته بود که صدایی از پشت سرش گفت:بهتره این کارو نکنی!
پیرمرد به سرعت برگشت و به پشت سرش نگاه کرد,دختر جوانی که شنل آبی رنگی پوشیده بود و بسیار خسته به نظر میرسید در کلبه او ایستاده بود.کلبه در دیگری نداشت و پنجره هم برای عبور یک انسان بسیار کوچک بود,تازه حواس پیرمرد در تمام مدت به آن بود.پس دختر چطور توانسته بود وارد شود؟!
پیرمرد بعد از شوک اولیه به خود آمد و گفت:تو از کجا اومدی؟
دختر که بسیار جوان به نظر میرسید و بیش از 20 سال سن نداشت لبخندی زد و گفت:ظاهر شدم.
پیرمرد گفت:چی شدی؟
دختر در حالی که پنجره را میبست گفت:زیاد مهم نیست,در حال حاضر مهم اینه که شما بیرون نرید.اون کسایی که بیرون هستن خیلی راحت آدم میکشن...
ماگل که جا خورده بود گفت:اونا باید جاسوس باشن,من وقتی جوون بودم چند تا جاسوس دیدم اونام همین طوری علامت میدادن!
آلیشیا که درست به حرفهای پیرمرد گوش نمی داد فقط سر تکان داد و جلو آمد.دست پیرمرد را گرفت و او را کف کلبه نشاند و گفت:اینطوری بهتر شد.اگه فقط وردشو بلد بودم...
و به پنجره خیره شد.اکنون دیگر قایقی که نور قرمز داشت خیلی نزدیک شده بود و در ساحل نیز چند مرد سیاه پوش که منتظر آن بودند دیده میشدند.
ماگل همچنان حرف میزد:باید به پلیس زنگ بزنیم,حیف من تلفن ندارم,شایدم باید به سازمان اطلاعات زنگ بزنیم...
آلیشیا چوبدستی اش را بیرون آورد و زیر لب وردی را زمزمه کرد.نوری از چوبدستی بیرون آمد و به هوا رفت(دهان پیرمرد از وحشت و تعجب باز ماند),آلیشیا که ناامید شده بود گفـت:باید شبیه ققنوس باشه ولی آخه چطوری...؟
ورد دیگری را امتحان کرد,اما این هم مثل قبلی عمل کرد و بی نتیجه بود.در ساحل مرگ خوارها در حال آوردن قایق به خشکی بودند.
آلیشیا همچنان با خود حرف میزد(پیرمرد از ترس جرات حرف زدن نداشت):باید محفل رو خبر کنم,این لعنتی باید شبیه ققنوس بشه...
ناگهان نور سفیدی ساحل را روشن کرد,اما فقط یک نور نبود به نظر میرسید نورهای مختلفی از چوبدستی های مختلف شلیک میشوند و به هم می آمیزند.مرگ خوارها که غافل گیر شده بودند,بی هیچ مقاومتی تسلیم شدند...
آلیشیا با تعجب از کلبه بیرون آمد و به اطراف نگاه کرد.اعضا محفل بالای سر مرگ خواران بی هوش ایستاده بودند و با دیدن او لبخند زدند.
آلیشیا که آسوده شده بود گفت:پس پیغام منو گرفتید...
استر با خنده گفت:یه ققنوس ناقص,بیشتر شبیه کلاغ بود!!!
هدویگ حرف او را ادامه داد:اما ما بلافاصله فهمیدیم که یه فرد آماتور میخواد علامت بده و خودمون رو رسوندیم.اونا نتونستن گروگانشون رو منتقل کنن,الان صحیح و سالم پیش ماست.اما تو از کجا فهمیدی؟
آلیشیا گفت:دیدم توی هاگزمید یه گوشه وایسادن و پچ پچ میکنن,منم تعقیبشون کردم...راستی یه ماگل تو اون کلبه هست که حافظش باید اصلاح بشه.
استر به سمت کلبه رفت.
جسی گفت:کارت خوب بود
مری گفت:آفرین
آلیشیا که سرخ شده بود گفت:می دونم که سنم کمه,اما خیلی دوست دارم که عضو محفل بشم.میتونم؟

آليشيا خودتي؟؟؟
نمايشنامت به طور عجيبي منو جذب كرد...تيكه ي كلبه و محفلي ها خيلي به جا و درست بود از نظر من ... به محفل خوش آمدي ... اميدوارم همه ي پستهات اين طوري باشه...يعني من توقع دارم كه اين طوري باشه!!!
تاييد شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/8/2 11:52:23
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/8/2 17:21:54
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1385 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز زیبا بود:

هری و رون و هرمیون داشتند به سمت خانه شمارهی دوازده ی گریملوند می رفتند که یکهو یک دسته مرگخوار که معلوم نیست چجوری و از کجا نازل می شوند و بعد هری گفت :
برید گمشید احمق های لعنتی
ولی یکی از مرگ خوارها با سرعتی باور نکردنی فریاد می زند: ایمپدیمنتا
و هری به عقب پرتاب شد و رون جلو آمد :پتو...
مرگخواری قبل از آن او را بی هوش کرد و هرمیون هم که برای کمک به رون جلو آمده بود توسط همان مرگ خوار خشک شد
و در همین هنگام زاخاریاس از پشت به آن ها نزدیک شد و وقتی که آن ها با هم حرف می زدند گفت : اینسیندیو!!!!
طلسم بصورت حلقه ای آتشی دور آن ها را گرفت و در همین هنگام زاخاریاس سریع هری را بهوش آورد و...
نیم ساعت بعد در قرار گاه :
دامبلدور :آفرین زاخاریاس کارت خوب بود حالا ما چند اسیر هم داریم حالا تو در ازای کارت چی می خوای؟
زاخاریاس اسمیت : اگه بشه لطفا میخوام داخل محفل عضو بشم.

من قسم می خورم که تا ته با محفل باشم


امیدوارم مورد پسند قرار گرفته باشه اگر اشکالی داستم مطمئن باشید اگر عضو شم درست میکنمش


ارادتمند شما
زاخاریاس اسمیت


ممنون از تلاشت برای عضویت ... توی این پست یه نکته بارزه و من بهش اشاره می کنم ... قبل از رعایت اصول نوشتن ، باید یه نکته ای رو رعایت کنی ... اونم اینه که یه اصلی هست به اسم اصل ژانگولر ! ... این اصل به این صورته که همه رو خیلی خفن و خیلی سریع و خیلی غیر قابل باور انجام داد یا نشون داد ... مثلا یه نفر بتونه شصت تا مرگخوارو با یه طلسم منفجر کنه ! ... به این می گن ژانگولر ماکزیموم !
در پستت ، ژانگولر به طور محسوس و مشهودی نمایان کرده بود خودشو ... اول از همه ژانگولری ننویس ، تا بعد از اون برسیم به تناسب بین دیالوگا و فضا سازی و موضوع و اینا
موفق باشی

تایید نشد
هدویگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1385/8/1 22:47:13
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/1 23:06:56
[i]
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 1 آبان 1385 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود. ماه پشت ابر نبود.
لوپین خسته و کوفته از میان گرگینه ها به خانه بر میگشت....
خانه که رسید، مثل هزاران نفر دیگر، در زد، اما مثل دوهزاران نفر دیگر، در برویش باز نشد.
داد زد: هی! تانکس! کجایی؟
مالدبر از گوشه ای تاریک بیرون آمد.
مالدبر: اگه میخوایش شرط داره.
لوپین: چی؟ چه شرطی؟
هدویگ: چی شده لوپین جون؟ چرا زنگ خطر بیصدا رو به صدا درآوردی؟
لوپین به مالدبر اشاره کرد که چهره اش در تاریکی معلوم نبود.
هدویگ: باز که تو!
مالدبر: فکر میکنم الان که تانکس و چوچانگ زندانی منن به یاد اوردن گذشته کار بیجایی باشه!
هدویگ: خیله خخخوبب. چچیی از ججونن اون بیچاره ها میخوای؟
مالدبر: سودی برای خودم!
دامبلدور در کنار نیز از گوشه ای بیرون می آید.
دامبلدور: بدون که تمام حرومزادگیها برای سود شخصیست، چی میخوای، پسر؟
مالدبر: بهتر شد که اومدین! شما سه تا، باید به من یه جا توی محفل بدین، وگرنه لوپین، تو نه همسرت رو خواهی دید و شماها هم اون عضو بیمنشتونو...
دامبلدور: چی؟ مرگخواری در جبهه ی سفیدی؟ امکان ندارد(توضیح اینکه من تو کتاب مرگخوارم.)
مالدبر: وقتی دو تا از اعضای با ارزشتون پیشه منه، همه چیز امکان دارد!
لوپین: چرا میخوای بیای تو محفل؟
مالدبر: برای خودم، نه برای ولدمورت!
دامبلدور: شخصی که از دو ارباب نیز چشم پوشی کند، شخصیست خطری، پس از پذیرفتن او بهتر است بیش احطراز کنیم.
مالدبر: و من نیز طلسم مرگ را بر تانکس و چانگ فرو خواهم آورد!
لوپین: خخیلهه خوب... وللیی.
مالدبر: ولی قبول نمیکنم!
هدویگ: یه شرط داره اینم اونه که...
مالدبر: بنده در این وضعیت شرط برای عضویت نمیپذیرم!
دامبلدور: خیله خوب! بیا! بیا! فقط به آندو رحم کن!
مالدبر: بسیار خب. پس کارتمو بده!
دامبلدور: بیا! کارتت! یادت نره پرسش کنی!
مالدبربه عضویت در آمد، اما هیچکس جز هدویگ و دامبلدور و لوپین نفهمید که او چگونه به این جا رسیده است....
__________________-
ببخشین اگه میبینین بعضی چیزا رو خارج از رول زدم.
مطمیا باشین اگه عضو شم حتما دیگه اینجوری نمینویسم.
ممنون


خب ... یه نقد کوتاه می کنیم ... اولا که باید پستی که می زنی یکی دو بار بخونی تا غلطای املایی و دستوریشو اصلاح کنی ... و از همه مهمتر غلطای تایپیشو اصلاح کنی .
فضا سازیت خیلی کمه ... همش دیالوگه ... یه خورده بیشتر توصیف کن ... دیالوگ زیاد وقتی به کار میاد که توی هر دیالوگ نکته ای نهفته باشه ... دیالوگای بیهوده ارزش پست رو خیلی پایین میارن ... پس این نکته رو بعدا در نظر بگیر .
و در آخر اینکه موضوع طنز برای پست طنز و موضوع جدی برای پست جدی ... موضوعت بیشتر به پست جدی می خورد ، و تو طنز نوشتی ... البته طنز که نه ... ولی جدی هم ننوشتی !
سعی کن موضوع رو متناسب انتخاب کنی و به اندازه کافی هم پرورشش بدی و بهش بپردازی .... همینا رو توی پست بعدیت در نظر بگیری خیلی کمکت می کنن .

تایید نشد
هدویگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/1 22:49:41
I Was Runinig lose
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 30 مهر 1385 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهري در محفل ققنوس :
در بعد از ظهري دل انگيز هري ، رون و هرميون بر روي مبلي كه كمي زهوار در رفته بود نشسته بودند و با هم در باره ي جان پيچ هاي ولمورت آهسته صحبت مي كردند .
رون : هري جه طور مي خواي جاي جان پيچ ها رو پيدا كني ؟
هري : نمي دونم ، ولي يادمه دامبلدور مي تونست جاي اونها رو شناسايي كنه .
هري با گفتن اين حرف به ياد دامبلدور افتاد و چشمانش پر از اشك شد .
هرميون به آرامي با دست به شانه ي زد و گفت : هري خودتو ناراحت نكن . و بعد از مكثي كوتاه گفت : يعني دامبلدور چه طور مي تونست محل اونا رو پيدا كنه يعني ورد يا طلسم خاصي داشت ؟
رون : فكر كنم طلسمي براي اين كار باشه شايد دامبلدور مي رفته و اون محل ها رو نگاه مي كرده ...
هري ناگهان حرف رون را قطع كرد .
هري : صبر كن رون ، دامبلدور مي دونست يتيم ها رو به ساحل اون دريا بردن كه غار جان پيچ توش بود براي همين فهميد كه اون جان پيچ اونجاست .
هرميون : هري راست مي گه ! دامبلدور از اين فهميد كه قاب آويز كجاست .
رون : يعني درباره ي انگشتر ماروولو هم اينو دنبال كرد كه خونه ي پدر بزرگ اسمشو نبر كجاست ؟
هري : آره همين طور انگشتر ماروولو رو هم پيدا كرد .
هرميون : هري ، پس كار تو خيلي سخت مي شه بايد بري و محل هايي رو مربوط به كودكي ، نوجواني و جواني ولدمورت رو پيدا كني و بگردي .
هري : درسته ،‌ ولي من محل هايي كه ولدمورت توش بوده از كجا پيدا كنم ؟
در همين هنگام صداي خانم ويزلي بچه هارا از جا پراند .
خانم ويزلي : شام حاضره !
هري ، رون و هرميون به داخل آشپزخانه رفتند و دور ميز غذا نشستند و بلافاصله بعد از آنها فرد و جرج و جيني وارد شدند .
هري با ديدن صندلي خالي سيريوس خيلي دلگير شد و در دلش گفت : كاش سيريوس زنده بود و مي تونستم ازش كمك بگيرم . كه ناگهان خانم ويزلي صدايش زد .
خانم ويزلي : هري جون ؟ چرا غذا بر نمي داري ؟
هري : چيزي نيست خانم ويزلي داشتم فكر مي كردم .
و مقداري غذا براي خود برداشت و مشغول خوردن شد .
در همين هنگام چارلي وارد آشپزخانه شد .
چارلي : سلام .
خانم ويزلي : چارلي ! چطور تونستي بياي ؟ چرا خبر ندادي ؟
و پسرش را در آغوش كشيد .
چارلي در حالي كه خودش را از آغوش مادرش بيرون مي كشيد گفت : خواستم غافلگيرتون كنم ، چطوري هري ؟
هري : خوبم ، ممنون چارلي .
چارلي نيز مقداري غذا براي خود كشيد و مشغول خوردن شد .
خانم ويزلي : آرتور چقدر دير كرده ، بهش گفته بودم سر شام بياد .
در آشپزخانه باز شد و لوپين با چهره اي بسيار رنگ پريده وارد شد .
خانم ويزلي : ريموس ! چقدر دير كردي !
هري : سلام پروفسور لوپين .
لوپين با صدايي خشن و حالتي هيچوقت در صدايش نبود گفت : سلام ،
تانكس كجاست ؟
خانم ويزلي : هنوز نيومده ريموس سر كاره .
هري بعد از شنيدن صداي لوپين قلبش در سينه فرو ريخت امشب كه بدر كامل ماه نبود !
ناگهان لوپين از جايش پريد و چوبدستي ش را به سمت هري گرفت : كروشيو !
هري در درد سوخت كه ناگهان صداي ضد طلسم ، طلسم فرمان را شنيد .
آقاي ويزلي آوده بود .
آقاي ويزلي : هري حالت خوبه ؟ ريموس مرگخوارا كجا طلسمت كردن ؟
لوپين : هري منو ببخش . و ادامه داد : داشتم مي آمدم كه يه جا گرفتنم طلسمم كردن كه تانكس رو بكشم و هري رو شكنجه بدم .
آقاي ويزلي : لعنتيا !

اولين نكته اي كه در پستت ديدم نداشتن فضا سازي بود...اين نكته براي عضويت در محفل بسيار مهم است...ديالوگهات بد نبود اگر همين ديالوگهارو در كنار فضا سازي استاندارد قرار ميدادي پستت خوب ميشد ...
تاييد نشد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/8/2 8:40:23