خودش نمی خواست ولی مغزش خود به خود به سمت حقایقی که در یکی دو سال پیش برای خودش ٍ مدرسه و کلا جامعه جادوگران اتفاق افتاده بود متمرکز میشد.
مرگ مرموز سدریک یکی از بهترین دوستان دوره تحصیلش
بازگشت ولدمورت و درگیری در سازمان سحر وکشته شدن یکی از اعضای محفل
حمله مرگ خوارها به مدرسه و کشتن دامبلدور
در همین افکار بود و کم کم داشت وارد فضای جنگل ممنوعه میشد که صدایی از پشت سرش گفت :
_سامر
برگشت و هری و چند نفر از دوستانش که با انها در جلسات الف دال تمرین کرده بود را دید به او نزدیک میشوند .
انها هم مانند او رمغ درست و حسابی نداشتند .
همگی به کنار دریاچه رفتند و در انجا مدتی نشستند .
جینی میخواست بحث را از سدریک شروع کند که سامر اشک در چشمانش جمع شد و هری کمی خجل زده شده و با اشاره به جینی فهماند که ادامه ندهد چون او میدانست سدریک یکی از دوستان سامر بود.
نیم ساعتی بود انها در کنار دریاچه ساکت نشسته بودند که ناگهان صدای همهمه ای امد و گروهی وارد مدرسه شدند که در بین انها میشد فاج رو هم دید.
همگی میدانستند برای چه این گروه وارد مدرسه شدند الان وقت ان بود که جنازه درون جعبه را تشییع کنند و دامبلدور را که مدیر مدرسه و نیز رییس محفل بود را به خاک بپسپارند.
دیگر تنها امید جامعه جادوگری برای از بین رفتن لرد سیاه هری بود اما او نیز هنوز سن بالایی نداشت پس هری از نظر سامر باید توسط یک لشگر حمایت شود . سامر هم برای گرفتن انتقام خون بهترین دوست خود سوژه خوبی برای عضویت در این لشگر بود پس معطل نکرد و پیشنهاد عضوبت خود را به هری گفت.
دو هفته بعد:
_سامر پشت سر من بیا
_هری اینجا کجاست ؟
_باید همین جا باشه
_چی هری؟
_یکی از جاودانه سازهای لرد سیاه
_اما... م ... من یییکم میی....
_مگه تو نمی خواستی وفاداریت رو به محفل نشون بدی پس نترس و بیا
_اما اینجا خیلی تاریک
_بیا
10 دقیقه بعد:
_خودش

_چی هری ؟چی خودش ؟ تو اون رو پیدا کردی ؟
_نه تو تونستی وفاداری خودت رو به محفل ثابت کنی
_یعنی این همش یه امتحان بود ؟
_
_حالا یعنی لشگر منو می پذیره ؟
_
شاید - پادمور تصمیم نهایی رو میگیره
--------------------------------------------
_میپذیرین نه؟
مرسی
هوووم ... پست بدی نبود ... ولی مشکلات عدیده ای داشت ... یکی اینکه سوژه درست حسابی ای نداشت ... یعنی داستان هی از این شاخه به اون شاخه می پرید ... دوم اینکه ریتم داستان خیلی متغیر بود و سرعت روایت تقریبا زیاد بود ... توی یه پست ، کلی اتفاق افتاده ... اتفاقات خیلی آشفته ان و به زور به همدیگه ربطشون دادی ... در ضمن اینکه سعی کن سبک نوشتنت یک دستی داشته باشه ... یه تیکه طنز یه تیکه جدی ، یه تیکه زبان شکسته یه تیکه ادبی یه تیکه معمولی ، اینجوری نوشته از یک دستی خارج می شه و تاثیر منفی روی زیبایی نوشته می زاره ... فعلا همینقدر بسه .
تایید نشد
هدویگ
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



