بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...)
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست)
5-و در آخر شئونات اسلامي را رعايت فرمائيد
کلمات جدید:
جادوگران - جنگل - قدرت - جستجو - فنا - واسطه - آخرین - تبدیل - روح - کشت
در جستجوی قدرتی بود که به وسیه آن بر تمام جادوگران حکومت کند.در پی افرادی بود که بتواند با کشتن آنها روحشان را تبدیل به چیزی کند که توسط آن برای همیشه جاودانه شود.
قدرت را بدست آورد و مردم زیادی کشت.اما در آخرین نبرد برای ساختن آخرین هوراکراسش توسط پسری یک ساله، تمام رویاهایش فنا شد. و حالا تکه ای از روحش در جنگل بدنبال بدن حیوانیست که شاید بتواند به واسطه آن مدتی بیشتر انتظار بکشید.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/18
آخرین ورود: سهشنبه 4 مرداد 1390 11:44
از: جایی که همیشه در اونجا دوستی برقراره
پستها:
12

چند تا مرگخوار نشسته بودن دور هم و داشتن جک میگفتن و میخندیدن که یه دفعه ولدمورت اومد تو و همه اونو با دست به هم نشان دادند و زدن زیر خنده و بعدش ولدمورت از کنارشون گذشت و اونم یهو زد زیر خنده و بعد یکی گفت لرد پیغام وزارتخانه رو شنیدین ولی جوابی دریافت نشد ولدمورت بحدی از آنها دور شده بود که اگر اتاق را به دو قسمت تقسیم میکردیم ولدمورت به تنهایی در یک طرف اتاق قرار میگرفت.
در یک لحظه همه ساکت شدند فضا کاملا سنگین شده بود و لحظه ای بعد نبرد سختی بین مرگخوارها و لرد درگرفت و در همین لحظه بود که هری با صدایی که حاکی از عصبانیت پروفسور مک گوناگال بود از رویاهاش بیرون اومد.
در یک لحظه همه ساکت شدند فضا کاملا سنگین شده بود و لحظه ای بعد نبرد سختی بین مرگخوارها و لرد درگرفت و در همین لحظه بود که هری با صدایی که حاکی از عصبانیت پروفسور مک گوناگال بود از رویاهاش بیرون اومد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوون کالدون در 1385/10/15 11:44:54
ویرایش شده توسط اوون کالدون در 1385/10/15 11:51:33
ویرایش شده توسط اوون کالدون در 1385/10/15 11:55:12
ویرایش شده توسط اوون کالدون در 1385/10/15 11:51:33
ویرایش شده توسط اوون کالدون در 1385/10/15 11:55:12
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
جزئیات کاربر

مرگخوار - کاملا - پیغام - عصبانیت - نشان - وزارتخانه - گذشت - تنها - ولدمورت - نبرد
برای هزارمین بار طول اتاق کوچکش را با بیقراری طی کرد. نمیدانست چگونه از دام خشم و عصبانیت جانسوزی که گریبانش را گرفته بود رهایی یابد. با اینکه از پیغام جدید وزارتخانه اصلا دل خوشی نداشت اما میدانست که دلیل تمام آن بیقراری ها و خشمها نمیتواند یک پیغام ساده باشد. واقعیت چیز دیگری بود...در یک لحظه صدها فکر و نقشه پلید از سرش گذشتند...اما هیچکدام او را ارضا نمیکردند. احساس میکرد با خود در نبرد است، نبردی سخت که هیچ نشان از پیروزی در آن نبود. شعله های تنفر درونش گر میگرفتند و احساس میکرد حتی یکبار دیگر هم حاظر نیست کلمه مرگخوار را بشنود. آری...لرد ولدمورت تنها بود...کاملا تنها...و این تنهایی را تمام عمرش مانند باری سنگین به دوش کشیده بود...
برای هزارمین بار طول اتاق کوچکش را با بیقراری طی کرد. نمیدانست چگونه از دام خشم و عصبانیت جانسوزی که گریبانش را گرفته بود رهایی یابد. با اینکه از پیغام جدید وزارتخانه اصلا دل خوشی نداشت اما میدانست که دلیل تمام آن بیقراری ها و خشمها نمیتواند یک پیغام ساده باشد. واقعیت چیز دیگری بود...در یک لحظه صدها فکر و نقشه پلید از سرش گذشتند...اما هیچکدام او را ارضا نمیکردند. احساس میکرد با خود در نبرد است، نبردی سخت که هیچ نشان از پیروزی در آن نبود. شعله های تنفر درونش گر میگرفتند و احساس میکرد حتی یکبار دیگر هم حاظر نیست کلمه مرگخوار را بشنود. آری...لرد ولدمورت تنها بود...کاملا تنها...و این تنهایی را تمام عمرش مانند باری سنگین به دوش کشیده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان کبیر در 1385/10/15 10:18:10
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ
جزئیات کاربر

مرگ خوار همینکه از کنار نگهبان گذشت جغدی هوهو کشان از پنجره وارد وزارت خانه شد و نامه ای را که نشان یک مار را داشت را در دست مرگ خوار انداخت.فهمید که دوباره لرد ولدمورت پیغامی را برایش آورده است. او بعد از خواندن نامه عصبانیت اش را کاملا نشان داد.دستور این بود که او باید تنها در وزارتخانه باشد و با تمام سفید هایی که آنجا هستند و بر سر راه خود میبیند نبرد کند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند
[b]فقط اسل
[b]فقط اسل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

مرگخوار - کاملا - پیغام - عصبانیت - نشان - وزارتخانه - گذشت - تنها - ولدمورت - نبرد
تنها مرگخوار حاضر با دیدن پیغام ولدمورت مبنی بر چگونگی ورود به وزرتخانه کاملا تمام عصبانیت خود را به نشان احترام به دستور وی، فرو خورد و بدون نبرد و خون ریزی از کنار نگهبان بیچاره گذشت.
تنها مرگخوار حاضر با دیدن پیغام ولدمورت مبنی بر چگونگی ورود به وزرتخانه کاملا تمام عصبانیت خود را به نشان احترام به دستور وی، فرو خورد و بدون نبرد و خون ریزی از کنار نگهبان بیچاره گذشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/13
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: چهارشنبه 26 خرداد 1395 10:57
از: پریوت درایو - شماره 4
پستها:
3768

نشان مرگخوار روی دستش اهمیت گذشت را به او نشان داد. چه میشد اگر در نبرد با ولدمورت این همه خود خواه نبود. به تنهایی عمل نمیکرد و با وزارتخانه همراه میشد؟
عصبانیت دیگر سودی نداشت. او کاملا شکست خورده بود.
عصبانیت دیگر سودی نداشت. او کاملا شکست خورده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.
Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

سکوت و ديگر هيچ.
او تنها بود و آرام از میان راهروهای تاریک وزارت خانه می گذشت. باید هر چه سریع تر پیغام را به وزیر می رساند.
به دفتر وزیر رسید و در را هل داد. با عصبانیت اتاق تاریک و نا مرتب را برانداز کرد. کاملا اطمینان داشت که وزیر آن جاست. مگر خودش با وی حرف نزده بود؟
به پیغامی که در دستش بود خیره شد. مردد بود که چه بکند. اما صدای عجیبی وادارش کرد سرش را برگرداند. در تاریکی سایه ای به او نزدیک می شد.
دستش را به سمت چوبدستی اش برد. فرد شنل پوش نزدیک تر شد. او یک مرگخوار بود. باید خودش را برای نبردی به خادم لردولدمورت آماده می کرد.
***
صبح روز بعد جنازه مرد بیچاره جلوی دفتر وزیر پیدا شد. در دست او پیغامی بود:
مرگخوارا امشب یه وزارت خونه حمله می کنن!
او تنها بود و آرام از میان راهروهای تاریک وزارت خانه می گذشت. باید هر چه سریع تر پیغام را به وزیر می رساند.
به دفتر وزیر رسید و در را هل داد. با عصبانیت اتاق تاریک و نا مرتب را برانداز کرد. کاملا اطمینان داشت که وزیر آن جاست. مگر خودش با وی حرف نزده بود؟
به پیغامی که در دستش بود خیره شد. مردد بود که چه بکند. اما صدای عجیبی وادارش کرد سرش را برگرداند. در تاریکی سایه ای به او نزدیک می شد.
دستش را به سمت چوبدستی اش برد. فرد شنل پوش نزدیک تر شد. او یک مرگخوار بود. باید خودش را برای نبردی به خادم لردولدمورت آماده می کرد.
***
صبح روز بعد جنازه مرد بیچاره جلوی دفتر وزیر پیدا شد. در دست او پیغامی بود:
مرگخوارا امشب یه وزارت خونه حمله می کنن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بعد از آن شکستی که در مبارزه با آن مرگخوار ساده خوردم، کاملا روحیه خودم را باخته بودم. دیگر در اداره و دفتر کسی به من هیچ توجهی نمیکرد. انگار که اصلا من را نمی شناسند، انگار نه انگار که من در گذشته با آنها دوست بودم، آنها حالا من رو به عنوان یک غریبه می بینند. اکنون نمی دانم باید چه کنم. آنها مرا ضعیف می بینند، ضعیف!
از طرف وزیر برایم یک پیغام آمده بود که یکی از کارکنان آن را به دفترم آورد و بدون توجه به من آن را روی میزم گذاشت و رفت. با عصبانیت از رفتار آن کارمند گوشه پاکت نامه را پاره کرد و نامه وزیر را بیرون کشیدم:
نقل قول:
دیگر زمان من تمام شده بود، دوره من گذشت، اکنون وقت ترک کرد وزراتخونه بود. باید می رفتم. می رفتم و دیگر بر نمیگشتم. دیگر تنها شده بودم. اکنون صحبت ها در کوچه و خیابان از ولدمورت بود. او بازگشته بود. وی با قدرتی دو چندان بازگشته بود و خود را برای نبرد با یاران محفل ققنوس!
از طرف وزیر برایم یک پیغام آمده بود که یکی از کارکنان آن را به دفترم آورد و بدون توجه به من آن را روی میزم گذاشت و رفت. با عصبانیت از رفتار آن کارمند گوشه پاکت نامه را پاره کرد و نامه وزیر را بیرون کشیدم:
نقل قول:
دوست عزیز:
شما به من ثابت کردید که واقعا لیاقت ریاست بخش کارآگاهان را ندارید، من در انتخاب شما اشتباه کردم، شما حتی از پس یک مرگخوار ضعیف و ساده هم بر نیامدید. لذا من دیگر نیازی نمی بینم که شما در این مقام به کار خود ادامه دهید. لطفا هر چه سریعتر نشان ریاست خود را تحویل دفتر من بدید.
با تشکر
رفوس اسکریم جیور
دیگر زمان من تمام شده بود، دوره من گذشت، اکنون وقت ترک کرد وزراتخونه بود. باید می رفتم. می رفتم و دیگر بر نمیگشتم. دیگر تنها شده بودم. اکنون صحبت ها در کوچه و خیابان از ولدمورت بود. او بازگشته بود. وی با قدرتی دو چندان بازگشته بود و خود را برای نبرد با یاران محفل ققنوس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
