جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اینیگو فریاد می زنه: "شما محاصره ..." ولی چون بچه سوسول صداش در نمیاد، مد آی چوبدستیشو می چسبونه به گلوی اینیگو و صدای اون بلند میشه: "... شدید. دستاتونو بذارید رو سرتون و خیلی آروم با گروگانتون بیاد بیرون."
بورگین در حالی که ابروهاش بالا می پرن، میگه: "نمیشه دستامونو بذاریم رو سر گروگانمون بیام بیرون؟"
لودو:
در همین حین در اتوبوس شوالیه که جلو بانک پارکه، باز میشه و فرد مجهول الهویه ای وارد میشه. جناب مجهول میشینه پشت فرمون و شروع می کنه تو خرت و پرتا گشتن.
دوباره اون طرف لودو در حالی که هنوز رو به بقیه داد می زنه: "زود باشید طلاها رو بریزید تو این گونی ها" و از جیبش یه گونی گونی در اورد!
دانگ که با تعجب به لودو نگاه می کگرد گفت: "لودو این گونی ها رو از کجات در میاری؟"
بورگین: "خب معلومه دیگه از ..." ولی بقیه صحبتش با صدای اینیگو نیمه تموم موند: "سه شماره وقت دارید که بیاید بیرون! سه شماره شما از همین الان شروع شد ... سه ... چهار ... پنج ( ) ... اه توبی بعد از پنج چیه؟"
مد آی که می بینه صدای اینیگو داره آبروشونو می بره، چوبدستیشو از زیر گلوی اون ور می داره و می کوبه تو سر اون! و در نتیجه اون به یه گورکن تبدیل میشه.
همین طور که هافیل ها (ترکیبی از "هافلی" و "اصیل" که میشه "هافیل") دارن طلاها رو میریزن تو گونی، لودو از صحنه تبدیل شدن اینیگو به گورکنو می بینه.
لودو: " هی بچه ها هیچ کس حق نداره به این یارو اینیگو صدمه بزنه. و گرنه به دلیل صدمه زدن به یه گورکن جیگرز از تالار معلقه"
بورگین: "هر کی هم به این متصدی صدمه بزنه با من طرفه!"
لودو:
و در همین حین که لودو داره سرشو به دیوار می کوبه، بورگین متصدی رو میندازه تو یکی از گونی ها! (نویسنده: ها؟!)
اون طرف، توبی داره سعی می کنه به زبون گورکنی به اینیگو بگه بعد از پنج شیشه! مد آی به دست محکم می کوبه تو پیشونی خودش ولی چون چوبدست دستشه، با اون یکی دستش می کوبه چون اگه با این می کوبید، به گورکن تبدیل میشد و بعد فقط یه کارآگاه می موند و ارزشی بازی و غیره.
مد آی: "مهلتتون تموم شد. داریم میایم تو! ویکتور، قوی ترین طلسم باز کردن درو بخون"
در همین حین، ادی در راستای امر به معروفی که تو پستای قبل می کرد، میره درو برای کارآگاه ها باز می کنه و طلسم پرفسور ویکتور هم رد میشه و میره می خوره به یه گاوصندوق دیگه و در اونو باز می کنه و یه مجسمه طلایی از یه گورکن شروع میکنه چشمک زدن!
لودو:
اون طرف تر هم، جناب مجهول یه دفترچه از خرت و پرت های داخل اتوبوس پیدا کرده و در حالی که به مخزن شکلات های اتوبوس یه دستبرد حسابی زده، مشغول خوندن دفترچه میشه.
----------------------------
ها! اونایی که نمی دونن اون فرد مجهول کیه و اون دفترچه دستش چیه، لطفا بی خود سوژه رو خراب نکنن. اونایی هم که می دونن که می دونن دیگه، می تونن به دونستنشون ادامه بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/1/1 13:00:16
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین به دانگ که دوباره داشت جیب هاش رو به هوای پیدا کردن دستمال جادویی می گشت گفت : سریع تر!بدو ... زنگ در اومده...
دانگ : آها پیدا کردم...
_آآآآآآآآآآآآآآآآاااییی ، نفس کش ، اون مال منه!
دختر متصدی به دانگ نگاه می کرد که متعجب به دستمال (****) نگاه میکرد.
بورگین که نفسش بند اومده بود گفت : بده بده من
لودو یک لگد به دانگ میزنه و ممیگه : ای بی ناموس بی همه چی بندازش دور!دنبال موضوع اصلی بگرد نه دنبال موضوع های فرعی
اعضا دوباره مشغول شدن.
اما و لودو دم در مواظب بودن تا کسی نیاد و دانگ هم داشت جیب هاش رو می گشت و بورگین هم چنان به متصدی خیره شده بود!

_ ایوو چه خانم با شخصیتی با ما ازدواج می کنی ده
غافل از اینکه خانم متصدی این جمله رو شنیده بود.
_ *س* بیناموس
و شلاق زنان دنبال بورگین دوید.
_ یافتمش!
صدای دانگ بود که باعث شد تمام توجه ها با وی خیره شده باشد.
سپس دستمال جادویی را به طرف صندوق طلایی برد و روی آن گذاشت.
صندوق با کلیکی خفیف باز شد.
در گاو صندوق باز شده و برق گالیون ها طلا چشمان هافلپافی های اصیل را می زد.
ملت :
بورگین : وایی با این ها میشه شونصد تا دختر خیابونی خرید
ادی یکی پس گردن بورگین زد و گفت : ای بی ادب... سعی بر این داشته باشید که همیشه در تمام مراحل زندگی با اد...
_ هی بچه ها، مثل اینکه چند تا کارآگاه ریختن اینجا!
سریع هافلپافی ها به طرف آستانه در رفتند تا ببیند چند کارآگاه درست در وقتی که داشتند به بزرگ ترین آرزشون می رسیدند جلوشون سبز شده.
چهارکارآگاه با رداهایی سیاه در آستانه در ایستاده بودند و چوبشان را به طرز تهدید آمیزی تکان می دادند.
توبیاس اسنیپ،الستور مودی ،پروفسور ویکتور و اینیگو ایماگو چهارکارآگاهی که سر بزنگ ها رسیده بودند.
بوریگن : یکی بره اون متصدی رو نگه داره *س* کارآگاه ها به من میگن بوگی بی ناموس،خودم میدونم باهاتون چیکار کنم

ویرایش ناظر:سلام.در چند جا از کلمات زشت استفاده کردی بنده ویرایش کردم. چرا توهین برادر من؟ از شما بعیده. دراین فروم تکرار بشه گزارش میدم. ازاین پس اینطور پستها پاک میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/1/1 6:09:27
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1386/1/1 12:13:39
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1386/1/1 12:22:24
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان موسیقی آژیر تغییر میکند : دین دین ... دین دین ... دین دین دین ...

در همین لحظه دانگ ( انقدر گفتید من و تسلیم کردید ) دستش را در جیبش مبرد و می گوید : اس ام اس اومده برام ؟!!!

دزد ها :

لودو با دستش عرق پیشونیش و پاک میکنه و میگه : به خیر گذشت ... پاش و بابا ادی ... بیا برو بیرون ... تنقس مصنوعی از رد خارج شده ... برای حمله مغزی فقط فشار به سینه کافیه ....

ادی : بزار به هوشش بیارم ... گناه داره .... :lol2:

در همین وضعیت ماندی جواب اس ام اس ومیده و ادی رو خفت میکنه تا به سمت گاو صندوق برن ... چند دقیقه بعد در پیچ و تاب تونل ها بالاخره به یک صندوق بسیار بزرگ میرسند .... که از جنس طلاست ..

لودو میپره جلو و با دندون دستگیره صندوق گاز میگیره .: ایی وووو ... آییی ... وووو

ادی : باز تو لوده بازیت گرفته ... بیا اینطرف الان با دستمال بازش میکنم .... ادی دستمال را به دستگیره میمالد یکدفعه مایعی سفید رنگ از درزهای در خارج می شود و تحت چسبناکی آن ادی به در می چسبد ..

ادی : مثل اینکه دستمال توالت آوردم ...جای دستمال کلید ...

ملت دزد :

در همین هین صدای آژیر بلند می شود .

چند طبقه بالاتر ....

:phone: : الو دفتر کارآگاهان اینجا سرقت صورت گرفته ... خودت و برسونید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/29 16:44:49
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/29 16:46:45

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو: *س*هر دفعه يكيتون بايد سوتي بده! زود باشيد ماسكا رو بكشيد رو سرتون! اون از دزدي اتوبوستون! اين هم از اينجا! همه ديگه شناساييمون كردن!
ناگهان لودو اينشكلي شد! :
- بورگين تو چه غلطي ميكني! *س* برو اونور...
بورگين: آخه اين خانومه از حال رفته! گفتم تنفس مصنوعي بدم بهش به هوش بياد!
دانگ (يا به قول شما ماندي! من دوست دارم بگم دانگ! *س* بي ناموس ِ ... بوق!!! (سانسور!)

لودو: بابا مگه با شما نيستم... زود باشيد اين جنازه رو جمع كنيد!
و ملت دزد جنازه رو كشان كشان كشيدن و بردن داخل اتاقِ مربوط به حسابِ لودو...

- ما....! چقدر پول داشتي تو لودو رو نميكردي؟!
- دستتو بكش بينيم با! يه گاليون از پولا كم شه... همتون از تالار معلق ميشين!

- اينو بگرديد ببينيد كليد بقيه ي تالار ها رو گير مياريد يا نه؟!
بورگين: آخجون... من ميگردمش!
ادي: لازم نكرده... من ميگردمش! به عنوان يك جن از همتون بي احساس ترم!
دانگ: پس بجمب تا كسي نرسيده.

ادي شروع كرد به گشتن اون خانوم متشخص! كه الان بيهوش كف اتاق حساب لودو افتاده بود و بورگين داشت با خودش كلنجار ميرفت كه چجوري اين صحنه رو تحمل كنه!

- اها... پيدا كردم... يه چيز نرم اينجاس!
بورگين: چيه؟!
لودو: بي شعور كليد كه نرم نيست! دستتو بكش!
ادي: نه بابا... من شنيدم اينا كليد ندارن! يه سري دستمال جادويي هست كه درها رو با اونا باز ميكنن! چقدر منحرفيد شما!
دانگ: بابا ادي تو خيلي آپ تو ديت شدي جديدآ!!! قديما خيلي عقب مونده بودي!
ادي بدون توجه به حرفهاي دانگ ادامه داد: اها... خودشه! همينه!
و دستمال رو جلوي صورت ملت دزد گرفت...!

در همين لحظه ناگهان صداي آژير خطر بلند شد!

صدايي كر كننده و رعب انگيز!

- واي... بد بخت شديم! به كجاي اون دست زدي آژيز بلند شد؟!
- هيچ جا به خدا... من با ناموسم!
- بجنبيد ماسكاتون رو بزاريد! مسلح شيد! چوبدستياتونو آماده كنيد!
ادي: اي واي... كو چوب دست من؟!


ادامه دارد...
-----------------------------------------------------------------------
چقدر چكشش زياد شد!!! همش شوك بود به خواننده!


ويرايش ناظر:

سلام.در چند جا از کلمات زشت استفاده کردی بنده ویرایش کردم. چرا توهین برادر من؟ از شما بعیده. دراین فروم تکرار بشه گزارش میدم. ازاین پس اینطور پستها پاک میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1385/12/29 17:09:17
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1385/12/29 17:15:22
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1385/12/29 17:51:40
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1386/1/1 12:24:17
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1386/1/1 12:29:07
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزيز مقدمه سرقت از گرينگوتز رو ميتونين در تاپيك اتوبوس شواليه از پست هاي 49 تا 53 دنبال كنيد
_____________________________________
همان زمان بيرون بانك

ادي:بابا بيكار بودين اين اتوبوسو دزديدين با تاكسي هم كه ميتونستيم بيايم اينجا
لودو با تفكر:خوب اينجوري كارمون ا كلاس تر بود
ملت نيز با علامت سر حرف لودو رو تاييد ميكنن و به سمت بانك ميروند

داخل بانك

هدويگ همچنان با ماموران متصدي خول و چل در حال ور زنيست لودو نگاهي به دفترچه بانكيش ميكنه و ميبينه كه بالاش نوشته تالار شماره 130 طبقه 79.

لودو:بروبچز طبقه هفتادو نه چي كار كنيم
ادي:بوقي اسانسور داره ديگه

ملت به سمت نقشه راهنما ميرن و مكان اسانسور رو پيدا ميكنن و به طرفش يورش ميبرن اما يه صف چند صد متري كنار اسانسور تشكيل شد و كنار اسانسور شماره دو هم يه پلاكارت بود كه روش نوشته بودند خراب است خطر سقوط.

و در همين زمان پلكان هاي خوشگل بانك به طرز مخوفي جلوي چشم ملت دزد چشمك ميزدند
لودو:گويا ديگه چاره اي نيست
ملت دزد:
و با بيصبري به سمت پله ها رفت

نيم ساعت بعد
ملت دزد:اي واي تموم نشد
_نه بابا تازه طبقه 30 ام هستيم بايد يه كم ديگه بريم بالا بروبچز يه كم ديگه مينده اين اخر كاريه سخت نگيرين

نيم ساعت ديگه
ملت دزد:تموم نشد

_نه جيگر يه كم ديگه مونديم فقط 15 طبقه چيزي كه نيست ا قربون پسر بيا بالا

يه ربع بعد
ملت درد:يه كم ديگه مونده
_نه ديگه رسيديم
ملت دزد:

ب شماره كه جلوي درب تالار زده شده نگاه ميكنن شماره 169 روش به شدت واضح بود پس از يه 1 ساعت راهپيمايي(برو بچز خسته بودن وسط راه يه چرت خوابيدن)بلاخره به تالار 179 رسيدند لودو به اولين متصدي رسيد متصدي خانوم بود
بورگين از پشت لودو:اخ اخ نونمون تو روقنه
لودو :بورگين خفشو(و به موقع از حمله بورگين به سمت متصدي جلو گيري كرد
خانم خوشگله:اقايون چي كار داشتيد؟!
بورگين:جون!
لودو:ميخوام....
اما ادي حرفشو نيمه تموم گذاشت
ادي:ما اومديم بانك بزنيم
متصدي جيغغغغغغغغغغغغغغغغ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/12/29 12:33:26
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
معمای اسلاگ
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1385 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح یه روز زیبا و دلپذیر، و البته یخزده ی ژانویه! اسلاگ که بعد از وول زدن توی دیاگون، متوجه شده نمیتونه طرحش رو توی هیچکدوم از مغازه ها عملی کنه، از سر ناچاری مجبور میشه کاری رو بکنه که خیلی وقت پیشتر هم بهش فکر می کرد. درواقع اون خیلی به این موضوع فکر می کرد. حتی شده بود که شبا نمی خوابید و فکر می کرد. یه بار همینطور که داشت فکر می کرد، فکر کرد که آخه اینهمه فکر کردن به چه دردی میخوره وقتی آدم نتونه راحت فکر کنه! (میشه انقدر فکر نکنی و بقیه شو بگی؟؟ :آهان، بله افتاد!)
خلاصه...خسته و کوفته جلوی در گرینگوتز رسید و همون منظره ی قدیمی رو بعد سالها، دوباره دید.دو تا ستون بلند که نمیشد گفت چقدر ارتفاعشونه، و نگهبان قدیمی جلوی در، که با وجود کهولت سن، هنوز اسلاگ و اتفاق خجالت آور اون روز خیلی وقت پیشا! رو یادش بود...

نگهبان با چشمایی که انقریب از جا درمیان : اینه! این باز اومد! هوراس هوراس دزد دودره باز!
اسلاگ، در حالی که سعی می کنه با شخصیت جلوه کنه:تو هنوز اینجایی پیرمرد؟ البته نمیدونم اگه اسم تو پیرمرد باشه، منو باید چی صدا کنن!
نگهبان: این حرفا فایده نداره! من نمیذارم تو از چنگ قانون فرار کنی! تو قانون شکنی کردی! وایسا! کجا در میری! من میدونم تو اون روز چیکار کردی!
اسلاگ در حال یورتمه رفتن( خب با این شیکم چطوری بدو بدو کنه بچه!): هی پیرمرد! یادم باشه برگشتم یه چیز بدرد بخور بهت بدم! یه ماده مشنگیه که بهش میگن چسب! میتونی قانون شیکسته تو باهاش بچسبونی!
و بعد از کشمکش های کش داری که ادامه ش دیگه به دردتون نمیخوره بگم، اسلاگ وارد بانک شد.( جانم؟در مورد اون روز چیزی نگفتم؟ بعدن!) اما هنوز نمیدونست که باید به همون صندوقدار قدیمی اعتماد کنه؟ یا نه...ممکنه اون دردسر درست کنه...شایدم اصلا بخواد خودش ورش داره...نه...شایدم اصلا بهتر بود اول به دامبلدور بگه...خلاصه به من ربطی نداره! من که فضول نیستم! نهایتا رفت جلوی گیشه و صندوقدار قدیمی رو دید...
صندوقدار که انگار اسلاگو بعد این مدت نشناخته: میتونم کمکی بکنم؟
اسلاگ: من کلید صندوق شماره ی 677 رو دارم...
صندوقدار: چی؟؟؟؟ 677؟؟؟
و از حال رفت!

ادامه دارد(خواستینم ادامه بدین خب! چرا داد میزنی!)

عزیزم باید پست قبلیت را ادامه بدهی و نباید رولی خارج از داستان فعالی تاپیک بزنی و اگر نیاز به این کار باشد خود ناظرین انجام میدهند.لطفا از پست قبلی ادامه دهید.
ممنون،ایگور کارکاروف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/10/18 20:59:19
[b][color=0066FF]و آنگا?
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 2 دی 1385 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ تا اسم هفت را شنید سرجایش به لرزه درآمد و با صدای آهسته ی گفت:
_نه...نه...من به همون پولا راضیم چرا اون بنده های خدا رو اذیت کنیم...ولش کن اصلا من منصرف شدم همون پولا رو میبرم.
متصدی بانک:باشه....هرجور راحتی.
و دوباره به بانک بازگشتند.هدویگ که به شانسش لعنت می فرستاد گفت:
_پول ها رو توی کیسه ریختید.
متصدی بانک شماره 2:
نچ...دارم قهوه می خورم.
هدویگ با حالتی اندهگین با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت:
_بابا کار منو راه بنداز من بدبخت اگه برم خونه پول نداشته باشم کلکم کندست و ....
متصدی شماره یک با صدای مثل صدای افراد تبهکار گفت:
_کارت گیر چقدره؟
هدویگ باصدای ناله مانندی جواب داد:
_به اندازه 6 تا 7 تا النگو.
متصدی بانک با حالتی متفکرانه گفت:
_باشه میرم واست جور کنم و به طرف دری در سمت چپ بانک رفت.مامور شماره 2 با حالتی عصبانی گفت:
_هوی...پرنده....من این پولا رو توی کیسه کنم یا نه؟
هدویگ که شاکی شده بود با صدای بلندی گفت:
_نه...قربون دستت برای خودت.
مامور بانک شماره 2 با حالتی خنگ نمایان گفت:
_مال خود خودم....یعنی همش مال خودم.
هدویگ دودستی بر سرش کوبید و با صدای بلندی گفت:
ای خدا من گیر چه آدمایی افتادم.
مامور شماره 2:
هدویگ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آذر 1385 05:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموران بانک در جال ریختن پول در کیسه هستند.
یکی از متصذیها: بینم شما کی این پولا رو پس میارین آقا جغده؟
هدویگ در حالی که هرلحظه به قرمزیتش افزون میشود:
ــ احمق من اومدم دزدی... مگه قراره پس بیارم پولا رو؟
مامور: خوب بابا دزدی باید قرضشو پس بدده دیگه!
هویگ: شما مگه حساداری نخوندین توی هاگوارتز؟
متصدی: نه ما از هاگواکبر(اکابر) اومدیم!
هدویگ: ب...ب..به کارتون ادامه بدین:yhot:
در این بین، هدویگ در فکر فرو میرود:
لونا در حال شکنجه او ست و دو بالش را شکسته است::
ــ من النگوی طلا میخواستم نه نقره!
هدویگ تخمکی به فکر فرو میرود و میگوید:
ــ بینم طلا چنده توی دیاگون؟
یکی از متصدیان ارزشی:
ــ گرمی 100000 گالیون!
هدویگ: دددده هههههزار؟ من چجوری الن... من چجوری برای ازمایشای فوق پیشرفته م طلا بخرم؟
یکی از متصدیان: بیا همراه من... من یک صندوق سراغ دارم توش یکعالمه طلا هست!
هدویگ: خوب بریم!
متصدی:...
هدویگ: آهان... حق شما هم محفوظه.
متصدی و هدویگ به زیر زمین میرود و در پشت سرشان بسته میشود.
متصدی رو به هدویگ: البته این گاوصندویق توی قسمت ممنوعه قرار دره... بعد هفت خوان...
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک شب بر بارگاه غم خواب?
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آذر 1385 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور بانک با خون سردی تمام و آرام آرام پول ها را در کیسه میریختند.هدویگ که دیگر به خشم آمده بود گفت:
_بسه.....همین قدر بسه.
و کیسه ی پول را برداشت و به سمت در بانک رفت. ناگهان صدای جیرینگ و جیرینگ سکه ها توجهش رو جلب کرد.به پشت سرش نگاه کرد ناگهان متوجه شد که به خاطر سوراخ بودن کیسه اش تمام سکه ها از کیسه اش ریخته است.هدویگ که از خشم سرخ شده بود گفت:
_یه کیسه دیگه برام بیارید.
ماموران بانک که از شدت خنده به خود می پیچیدند هیچ توجهی به هدویگ نداشتند.ناگهان مامور شماره یک با صدای باریکی گفت:
_ببخشید دوربین مخفیه.
و همه به هدویگ که در آن طرف ایستاده بود نگاه کردند.
هدویگ:نه....نه...
مامور بانک شماره دو:چرا...حالا دوربینتون کجا هست.
هدویگ:بخدا دوربینی در کار نیست...
مامور بانک شماره یک:خوب چرا گریه می کنی اشکالی نداره پس احتمالا اومدی گزارشی در این باره بنویسی.
هدویگ:بابا من اومدم دزدی یا دستاتون رو ببرید بالا یا میزنمتون.
همه دوباره می خندند و هدویگ دوباره خشمگین می شود و با صدای بلندی می گوید:
_بابا من دزدم....هر چی پول دارید بریزید توی یه گونی یا پلاستیک یا توی هر کوفتی که بشه پول ها رو برد....
مامور بانک که هنوز قانع نشده بود گفت:
_توی کفش پرنده دوستم.....خوبه.
هدویگ با عصبانیت هر چی تمام تر گفت:
_مگه پرنده ها کفش پاشون می کنن.تو تنت می خواره ها.
مامور بانک شماره دو:آره اتفاقا دو هفته ی میشه حموم نرفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آذر 1385 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آثار تخریبی محفل روی این بانک تازه کار دیده می شه ... منم حساااااااااس !

==========

صدای جیرینگ جیرینگ گالیون ها شنیده می شد .
کار بانک رونق گرفته بود ...

---

چند تن از متصدی های بانک دور یه میز نشسته بودن و داشتن پولایی رو که همین امروز وزیر قدیم(دراکو) برای ریختن تو حسابش آورده بود می شمردن .
متصدی شماره یک : بنویس ده هزار گالیون .
متصدی شماره دو : اااااااه ... چقدر زیاد ... اون که دیگه وزیر نیست اینهمه پول از کجا میاره ؟
متصدی شماره سه : می گن که از حذب رشوه می گیره .
متصدی شماره یک : هوووم ... پس اون "ای پرروهای دریده"توی امضاش هم فقط ظاهر سازیه نه ؟
متصدی شماره دو : می گن زنشو طلاق داده .
متصدی شماره سه : نه بابا ... می گن زنش از دستش فرار کرده .
(توی پرانتز : نام این عمل خاله بازی است !)

در بانک باز می شه و یه جغد سیاه واردش می شه.
جغد : هیچکی از جاش تکون نخوره ... من اومدم دزدی ! .... اسمم هد ... چیزه ... دستاتونو بکنین تو جیبتون و به پشت رو زمین بخوابین !
صدای جیغ و داد بانک رو فرا می گیره ... ساحره ای "جغد دیوونه" گویان به سمت هدویگ می دوئه ولی با ضربه نوکش نقش زمین می شه .
هدویگ گونی ای رو از پاش می کشه بیرون و ناگهان به رنگ سفید در میاد! ... گونی رو می اندازه جلوی متصدی های شماره یک الی چهار .
هدویگ : زود پولا رو پر کنید .... عجله دارم باید برا لونا النگ ... اه اصلا به شما چه زود باشید پولا رو پر کنید !

مامور شماره یک : این چقدر شبیه جغد پاتره !
مامور شماره دو : شما جغد پاتر نیستید ؟
هدویگ : نه ... نیستم ... کارتونو بکنید .
مامور شماره سه : ولی خیلی شبیهیدا !
مامور شماره چهار : ببینم راسته که می گن دراکو و آنیتا طلاق گرفتن ؟

هدویگ لحظه به لحظه قرمزتر و عصبانی تر می شه .
......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!