جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 04:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هوگو ويزلي پست تكي زده بود و پستش ربطي به پست قبلي نداشت(كه اصولا نبايد اين كارو ميكرد).بنابر اين من از پست ايوان ادامه ميدم.
------------------------------------------------------------------
در سنگي سرداب با صداي سهمگيني باز شد و لرد سياه به همراه سه مرگخوار وفادارش وارد سرداب شدند.نفرتي عميق در چهره تك تك سفيدها موج ميزد.با اينحال هنوز كسي جرات نگاه كردن به چشمان سرخ و براق لرد را نداشت.

-خوب...ميبينم كه ساكت شدين.تا چند دقيقه قبل سرو صداتون تمام دهكده رو برداشته بود.چي شد؟دامبلدور تنهاتون گذاشت؟يا شايد هنوز هم منتظر يك معجزه هستين؟

-براي شكست دادن تو ما احتياجي به معجزه نداريم.تو خودت داري خودتو نابود ميكني.

لرد به سرعت بطرف صدا برگشت.صداي نچ نچ هاي تاسف بار مرگخواران فضاي سرداب را پر كرد.
-هوووم...چه شجاعت احمقانه اي.تو..تو بايد اون دختره باشي.سارا؟درسته؟خواهرت يكي از مرگخواران وفادار منه.

-اون خواهر من نيست.من خواهري نداريم.
سارا همچنان چشم به زمين دوخته بود.
صداي لرد سياه بار ديگر سكوت سرداب را شكست.

-بارتي...اين دختره رو به شكنجه گاه اختصاصي من ببر.ميخوام شخصا طلسمهاي جديدمو روش امتحان كنم.
كسي حركت نكرد.
-بارتي.نشنيدي چي گفتم؟بارتي.كجايي؟

قبل از اينكه لرد به علت سكوت بارتي پي ببرد درسنگي به سرعت باز شده و بليز زابيني نفس نفس زنان وارد سرداب شد.

-سرورم..اونا..اونا فرار كردن.چند تاشون فرار كردن و ما نتونستيم جلوشونو بگيريم.

چشمان لرد سياه از شدت خشم برق عجيبي زد.مرگخواران ناخواسته چند قدم به عقب رفتند.

-چي؟فرار كردن..شما از پس چند تا بچه بر نيومدين؟

بليز در حاليكه همچنان نفس نفس ميزد با ترس به نگاهي به مرگخواران ديگر كرد.ظاهرا اميدوار بود كسي كمكش كند.ولي هيچكس جرات نفس كشيدن را هم نداشت.

-ام...ارباب...فقط اين نيست.اونا..بارتي رو گروگان گرفتن.يه جغد فوري براي ما فرستادن و گفتن كه حاضرن بارتي رو با يكي از محفلي ها عوض كنن.انتخاب به عهده ماست.

لرد با خشم و نفرت به بليز خيره شد.زندگي بارتي اهميتي براي لرد نداشت ولي بارتي اطلاعات مهمي در اختيار داشت و.بايد فورا براي آزادي او اقدام ميكرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در شبی بارانی مردی با شنل سفری در زیر نور نقره ای فام ماه در یک محله ی دور افتاده از شهر راه می رفت . صورت مار مانند و سفیدش کاملاً معلوم بود. از چشمان سرخش می شد شرارتی نهفته در پشت آن را خواند. پس از پیمودن مسیری طولانی به کافه ای رسید . در کافه را باز کرد و وارد شد . کافه شلوغ بود .
درانتهای کافه مردی با موهای روغنی و چهره ای خفاش مانند بر روی زمین افتاده بود. از درد به خود می پیچید.
مردی که تازه وراد شده بود چوب خود را دربین دو انگشت کشیده اش گرفت وبا یک حرکت کافه ساکت شد .
مردم کافه به دنبال کسی که این کار را کرده است گشتند که چشمشان به او خورد . همه برایش تعظیم کردند . از میان مردم زنی مو مشکی به او نزدیک و تعظیم کوتاهی کرد و با چهره ای خوشحال و شاد گفت:
:سرورم ما تونستیم اون خائن را پیدا کنیم . گراپ پیش از ورود شما داشت نوازشش می کرد
:خیلی ممنون بلاتریکس کرات رو خوب انجام دادی.
بعد ولدرموت نگاهی به اسنیپ انداخت آرام به طرف او رفت خم شد و نزدیک گوش اسنیپ گفت:
-:آه اسنیپ برات متاسفم. تو شخص مورد اعتماد من بودی .تو نزدیک ترین شخص به من بودی ولی توبرای عشق به یک دختر تمام... چرا ؟ توکه اگه می خواستی می تونستی هر زنی رو ....ولش کن به هر حال تو یه خائنی .
بعد دوباره آرام بلاند شد و رو به جمعیت حاضر گفت: امشب ما اسنیپ رو به سزای اعمالش می رسونیم .
ناگهان در کافه باز شد و مردی میان سال با موها وریش های سفید عینک نیم دایره ای واردشد . با آن چشم های آبی نافذش به ولدرموت چشم دوخته بود.
پشت سر او گروه بزرگی از محفلی ها و ارتشی ها وارد شدند و همه چوب هایشان را به سمت مرگ خواران گرفته بودند. بعد دامبلدور همین طور که نگاهش از ولدرموت بر نمی داشت به او گفت :
-: امشب نه تام امشب نه .امشب نمی شه . چون من به همراه دوستام اومدیم تا سوروس رو نجات بدیم .
ولدرموت با این گفته ی آلبوس دامبلدور به طور دیوانه وار خندید و روبه جمعیت حاضر در کافه گفت :
-: نگاه کنید دامبلدور بچه هاش رو آورده مهد کودک تازه برای کمک به من اعضای دست و پا چلفتی محفل رو آورده . دامبل عزیزم نمی دونی که عمو ولدی این روزا خیلی کار داره و نمی تونه شما هارو ادب کنه .
نمی دونی . ؟
با این حرف ولدرموت کافه از خنده منفجر شد از همه بدتر پرسی ویزلی و بلاتریکس لسترنج بودند که دیوانه وار می خندیدند.
بلاتریکس نوشیدنی را که در دست داشت تا آخر آن نوشید بعد رو به آل و سارا که در میان ارتشی ها از همه جلو تر قرار داشتند گفت:
-:کوچولو ها نکنه که نوشیدنی دامبل تقویتی خوردین اومدین تا بتونید چند تا طلسم دست و پا شکسته اجرا کیند و برگردین ؟ شاید هم دامبلدور بهتون معجون خوش شانسی داده تا سالم برگردید خونه تون هان؟
دوباره کافه از خنده ی مرگ خواران منفجر شد ؟
سار اومد تا جواب بلاتریکس رو بده ولی دامبلدور با اشاره ی سرش به او فهماند که ساکت باشد بعد دامبلدور به ولدرموت گفت: تام بهتره که بدون خون ریزی سوروس رو تحویل بدی و ما از اینجا بریم .
ولدرموت با خنده ی مسخره آمیز گقت: جدی پس اول باید خودت و دوستات رو بکشم وبعد نوبت سوروس بشه . آواکدورا
با طلسم ولدرموت جنگ آغاز شد . دیگر هیچ چیز معلوم نبود به جز طلسم های رنگارنگی که از دوگروه به طرف یکدیگر پرتاب میشد . تنها هدف یاران دامبلدور پیدا کردن سوروس و فرارکردن از آن معرکه و هدف مرگ خواران نابودی آن گروههای عظیم .
سر انجام دامبلدور با طلسمی که به ولدرموت زد توانست او را تا ساعتی بیهوش کند و بتواند با نجات سوروس اسنیپ از آنجا فرار کنند .
وبالاخره معلوم شد که آنها واقعاً معجون دامبل تقویتی خوردن که توسط سارا اوانز اختراع شده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش دامبلدور خسته و شکنجه شده در سرداب خانه ریدل روی زمین ولو شده بودن و به این فکر میکردن که چه بلایی سر سارا برای اطلاعات غلطی که به ارتش داده بود بیارن!

سارا با حفظ فاصله از بقیه اعضای ارتش در کنج دیوار نشسته بود و آرزو میکرد کاش دامبلدور در همان حالت گیجی که بر اثر اثابت گرز گراپ بر سرش به وجود آمده بود باقی بماند.چون مطمئنن اگر دامبلدور به هوش میامد او را برای این اشتباه ریز ریز میکرد!

جورج دستی به فرق شکافته شده اش کشید و گفت:من گمون میکنم سارا چشماش ضعیف شده.و گرنه یه صندلی هم میتونست بقیه مرگخوارها رو که بیرون کافه یه مشنگ رو شکنجه میکردن ببینه!اومده به ما میگه فقط چندتاشون توی کافه است...آره،برای اینکه بقیه شون بیرون کافه بودن!

الیور نگاهی به اطراف انداخت و با ترس گفت:حالا چه بلایی به سرمون میاد؟کاش به بقیه میگفتیم کجا میریم.الان هیچ کس خبر نداره ما کجاییم!

بعد از این جمله سکوت سردی سرداب را فرا گرفت.آنها خسته و زخمی درون سرداب خانه ریدل زندانی بودند.بدون چوب دستی.و آلبوس تنها کسی که بلد بود طلسم ها را بدون چوب اجرا کند فرق میان خودش و صندلی را نمیدانست!سرگذشت بدی در انتظار آنها بود.اگر خودخواهی آلبوس نبود در این وضع گرفتار نمیشدند.یا حداقل اگر سارا چشم های خودش را باز میکرد و ده مرگخوار کنار کافه میدید موقعیت بهتری از الان داشتند!

در سالن غذا خوری خانه ریدل:

پرسی در حالی که سر از پا نمیشناخت با هیجان گفت:الان همه مهاجم ها در دست ما هستن.اگه ارباب اجازه بدن همشون رو همونجا توی سرداب کباب کنیم!

لرد که برق شیطانی باشکوهی درون چشمانش میدرخشید به پرسی گفت:این چه حرفیه پرسی؟مگه ما آدم خواریم که اون ها رو کباب کنیم؟ما روش های بهتری داریم.میخوام اجزای بدنشون رو از هم جدا کنم!

ایگور آستین هایش را بالا زد و نگاهی به چوب دستی اعضای ارتش انداخت.بلیز به عنوان پیشکش چوب دستی انها را شکسته بود و آنها را به ارباب تقدیم کرده بود.آن چوب دستی ها هم اکنونخرد و خاکشیر بر روی میز قرار داشتند!

لرد سیاه با دست چوب دستی ها را از روی میز کنار انداخت و به مرگخوارها دستور داد:میریم پایین.میخوام امشب حسابی تفریح کنیم!فقط یادم بندازین اول از همه بدم گراوپ ریش های دامبل رو کز بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1386/12/8 20:00:08
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا به همراه دار و دسته اش به سمت در خروجی رفتند و به محض باز کردن در با چندین مشکی پوش رو برو شدند .
گویا مرگخواران به کمک بقیه شتافته بودند .

باب آگدن , بارتی کراوچ , بلیز زابینی , آناکین مونتاگ , ایگور کارکاروف , پرسی ویزلی و گابریل دلاکور در برابر آنها بودند .

به سرعت مرگخواران در منطقه پخش شدند و یکی دو نفر از آنها به سمت در پشتی رفتند تا آنها را از پشت غافلگیر کنند .

حمله آغاز شد و الف دالی ها که یک مجروح را در کنار خود در کافه نگهداری می کردند با باب , گابریل و آناکین مواجه شدند که از در پشتی وارد شدند .
به محض رویارویی با آنها چندین مرگخوار دیگه از سمتی دیگر وارد کافه شده و آنها را غافلگیر کردند .

ایگور رو به سارا فریاد زد :
- حالا کی می تونه از پس اونیکی بر بیاد ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

سارا چوبدستیش را بالا آورد ولی با محاصره ی مرگخواران مواجه شد و آن را پایین آورد ... رو به ایگور کرد و پس از چند لحظه گفت :
- ما تسلیمیم !

ایگور : تصویر تغییر اندازه داده شده

ایگور که پوزخند همیشگی خود را بر لبانش انداخت () در حالیکه به محفلی ها نگاه می کرد از پرسی پرسید :
- چیکارشون کنیم ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- به نظر من که ببریمشون پیش ارباب !
- آره نظر خوبیه . نظر تو چیه ایگور ؟
- خوبه بارتی تصویر تغییر اندازه داده شده
چشمکی زد و ادامه داد :
- چوبدستی ها رو ازشون بگیر تا آماده ی رفتن بشیم !

هفت مرگخوار آماده شدند تا چهار محفلی زنده را به سمت خانه ی ریدل ها ببرند ...

در راه کلی با آنها حرف زدند و آنها را برای مرگخوار شدن آماده کنند ولی آنها قبول نمی کردند و بالاخره به خانه ی ریدل رسیدند .
بارتی در حالیکه چوبدستی های آن چهار نفر و جرج را در دست داشت در را باز کرد تا آنها وارد شوند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پست ماموریت ارتش دامبلدور ( الف – دال)


- ارتش دامبلدور ...

پرسی با تمام قدرت این کلمه را فریاد زد و به سرعت به سمت پیشخوان کافه رفت و پشت آن خزید ! چند نفر با شنل های سفید رنگ در حالیکه چوب دستی هایشان را آماده نگه داشته بودند به سرعت وارد کافه شدند . صدای برخورد قدم های آنها در صدای فریاد ایگور گم شد :
- استیوپیفای... !لعنتی ... بهمون حمله شده !

ایگور که کنار انتهائی ترین میز کافه نشسته بود با سرعت به سمت باب و بلیز که تازه از در پشتی کافه وارد شده بودند رفت ، بلیز نزدیک ترین میز را با اشاره ی چوب دستی بلند کرد و روبروی خودش قرار داد و پشت آن سنگر گرفت .

سارا که جلوتر از همه وارد کافه شده بود ، در حالی که سعی می کرد در برابر ورد ایگور جاخالی بدهد با صدای بلندی رو به آلبوس گفت :
- اون طرف رو داشته باش آل !
بعد رو به الیواندر کرد و گفت :
- پرسی رو از اونجا دور کن !

البوس سریع به سمت پیشخوان رفت ، الیواندر چوب دستی اش را به سمت سقف پیشخوان گرفت و اشعه ی نارنجی رنگی را به سمت آنجا فرستاد . اشعه با لوستر بزرگ بالای پیشخوان برخورد کرد . لوستر با صدای مهیبی بر روی زمین افتاد . گرد و خاک زیادی پشت پیشخوان ایجاد شد . پرسی با عجله و در حالی که سرفه می کرد از پشت پیشخوان به سمت جائی که بقیه ی مرگخوار ها قرار داشتند رفت . در راه با عجله آستینش را بالا زد و علامت شوم روی بازویش را فشار داد ، آثار خشم و درد در چهره اش به خوبی دیده می شد .

الیور و جرج به سمت مرکز کافه رفتند ، جرج با اشاره دست میزی که بلیز پشت آن سنگر گرفته بود را به الیور نشان داد ! الیور سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و همزمان با جرج فریاد زد :
- اکسپلیارموس !

دو اشعه ی سرخ به سمت میز رفتند و آن را به سمت دیوار پرت کردند، صدای ناله ی بلیز از جائی که میز قبلا در آنجا بود به گوش رسید . باب با سرعت از پشت ستون بزرگ گوشه ی سالن بیرون آمد و فریاد زد :
- سکتوم سمپرا !

اشعه با سرعت به سمت جرج رفت و به او برخورد کرد ، جرج محکم به ستون پشت سرش برخورد کرد و روی زمین افتاد . الیور با وحشت به جرج نگاه کرد . سارا که پشت میز کوچکی سنگر گرفته بود جیغ کوتاهی کشید ، الیور اشعه ی نیلی رنگی به سمت باب فرستاد و با سرعت به سمت جرج رفت .
سکوت چند لحظه در کافه برقرار شد ، صدای نفس نفس پی در پی وکشیده شدن شنل روی زمین تنها صدای کافه بود ! ایگور در حالی که چوب دستی اش را محکم در دست گرفته بود فریاد زد :
- شما پنج تا بچه فکر کردین از پس ما بر میاین ؟ خبرمرگتون رو خودم به آلبوس می دم !

سپس با عجله بلند شد و در حالی که چوب دستی اش را به سمت الیواندر نشانه گرفته بود فریاد زد :
- آواداکدروا ...

اشعه سبز با فاصله ی کمی از کنار الیواندر که با ترس سر جایش ایستاده بود گذشت .البوس که پشت پیشخوان و در جائی که تا چند دقیقه قبل پرسی قرار داشت ایستاد بود از فرصت استفاده کرد و فریاد زد :
- اکسپلیار موس !

اشعه سرخ به ایگور برخورد کرد . پوزخند ایگور روی لبانش محو شد و بعد با شدت به زمین برخورد کرد . الیور در حالی که جرج را کشان کشان به گوشه ای هدایت می کرد فریاد زد :
- امیدوارم دیگه همچین ادعایی نکنی ! بعید می دونم سالم از اینجا بیرون بری .

پرسی با نگرانی به بلیز و ایگور که به گوشه ای افتاده بودند نگاه کرد . دوباره دستی بر روی جای زخمش کشید و با صدای آهسته ای گفت :
- بهتره اینجا رو ترک کنیم ! اگه تو این وضع ارباب اینجا بیاد به ضررمونه ! من سرشون رو گرم می کنم . باید اینجا رو ترک کنیم !

سارا سرش را از پست میز بالا آورد و نگاهی به سمت مرگخوار ها انداخت . الیور در حالی که چوب دستی اش را روبرویش گرفته بود ایستاد ! پرسی با صدای فریادی بلند زد و اشعه قرمز رنگی را به سمت الیور فرستاد . اشعه در میانه ی راه به میز چوبی کهنه ای برخورد کرد و میز را آتش زد . آتش به سرعت زبانه گرفت و به میز های دیگر کشیده شد ، مرگخوار ها با سرعت از در پشتی خارج شدند ، الیواندر با خوشحالی به الیور و بعد به سارا نگاه کرد ، سارا چند لحظه سکوت کرد و بعد با چهره ای مصمم گفت :
- بهتره سریعتر اینجا رو ترک کنیم ، قبل از اینکه برگردن ! کارمون رو خوب انجام دادیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 دی 1386 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلي ها به تفريح و شادي در خانه ريدل پرداخته بودند و مرگخواران هم دست بسته با قيافه اي پر از علامت سوال بهشون خيره شده بودند.

همگي دور آتشي جمع شده بودند و ميرقصيدند.اصلا هيچكدوم به اين موضوع توجه نداشتن كه چه مقامي دارند.حتي دامبلدور هم با اون سن و ريشش ميرقصيد و هر از گاهي پشت يكي از محفلي ميزد و با صداي بلند فرياد ميكشيد.سيريوس و ليلي اوانز با هم ميرقصيدند.بالاخره بعد از فرار جيمز از محفل،او ميتونست با عشق حقيقيش،ليلي باشه.دختري كه آرزوي لحظه اي با اون بودن رو داشت.تمام ثانيه هايي كه تنها در خونه شماره 12 زندگي ميكرد فقط به او فكر كرده بود.هزاران بار خودش رو لعنت كرده بود كه چطور به دوستش،دوست صميميش ميتونه خيانت بكنه.ولي عشق او به ليلي باعث ميشد اين ها رو ناديده بگيره.عجب جذابيتي داره اين ليلي كه همه عاشقشن

بر اثر اينكه دهن مرگخواران بسي بيشتر از حد ممكن باز شده بود،چسب هاي روي آن هم كنده شده بود و حالا آنها ميتونستن به راحتي صحبت بكنن.آناكين جك هاي بي ناموسي كه جديدا از دوستاش ياد گرفته بود رو تك تك به ياد مي آورد و به مرگخوارا ميگفت و با هر جك چهره و قيافه لرد رو به نزديك تر ميگرديد.

ساعتها بعد..خانه ريدل!


محفلي ها هنوز در حال خوشحالي كردن بودن.اينقدر شادي كرده بودن،غذا و نوشيدني خورده بودن كه كم كم توانشون داشت از بين ميرفت.در اين بين مرگخوارا هم ساكت نبودن و با شعار هاي مختلف جو عمومي رو تحت تاثير قرار داده بودند.

-رووول نويس نداشتن،جاش مالدبر گذاشتن..روول نويس نداشتن،جاش مالدبر گذاشتن!
همچنين بيلوبرد هاي براشون از آسمون انداخته شده بود و اونها هم بيلبورد ها رو در كنار خودشون نصب كردن تا همگان بر قدرت رول نويسي محفل آگاه شوند.

نقل قول:
بروبچ باصفاي محفل ققنوس:

نقل قول:
چون پهلوانان نمي ميرن. چون هميشه در اذهان سفيدها باقي هستند. چون هرگز كچل نمي شوند. چون دندونهايشان نمي ريزد. چون كچل و بوقي نيستند. چون بدون تاييد در گروه پست نمي زنند و تا به غلامي پذيرفته نشده اند از بوقستاني ها دفاع نمي كنند.

(مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطار بگويد)!

در اين بين كه فضاي خنده داري ايجاد شده بود همه حتي حيوانات ريز هم پرواز كنان براي ديدنش به خانه ريدل آمده بودند.
پشه اي سياه در اعماق تاريكي و بالا سر محفلي ها چرخ ميزد و ميخنديد.بال هايش رو همچون گل هاي خوشبو تكان ميداد و با حركت هاي موزون صحنه اي زيبا پديد آورده بود.صداي ويز ويز مگس همچون موسيقي هاي زيبا براي محفلي ها بود و آنها حالا با توجه به اون در حال رقص آروم بودند.(يعني همه اين كارا توسط يه مگس انجام شده!؟فقط يه مگس!؟عجب!)

-هوي آني..اون مگسه چقدر آشنائه..ياد يكي از دوستام افتادم،ديدمش !
-عجب!تو دوست هاي حشره هم داري مگه؟باب تو ديوونه شدي به خدا!

اگر واقعا فكر ميكنيد اين كار ها توسط يه مگس انجام ميشه،واقعا در اشتباه بزرگي هستيد.هميشه اشتباهات كوچك باعث موفقيت در كارهاي بزرگ تر ميشه.پس شما ميتونيد از الان حدس هاي در اين مورد بزنيد و براي ما ارسال نماييد.(با تشكر مسابقات روابط ميان مرگخواران و جادوگران)!

آميكوس كرو بيرون خانه ريدل ايستاده و منتظر كسي بود.همينطور سوت ميزد و آهنگ ميخوند و به ماجرا هاي درون خانه ريدل فكر ميكرد.با سر و صداهاي درون خونه ريدل متوجه يه سري قضايا شده بود.بعد از يه سفر تفريحي به جزاير بالاك و آفتاب گيري و اينا حالا وقتش بود انجام ماموريت انجام بده.

از دور موجودي ريز،سياه و ترسناك پديدار شد.آميكوس لبخند زنان به اون موجود خيره شد.كم كم اون موجود نزديك تر شد..حالا نزديك تر و... .باور كردني نبود،اون موجود مگس بود.همون مگسي كه بالا سر محفلي ها پرواز ميكرد و آهنگ مينواخت!
آيا حمله مگسي در كار بود؟آيا اونها ميخواستن به كمك مگس محفلي ها رو از خونه ريدل بيرون بكنن؟

مگس بر روي زمين نشست و ناگهان غباري همه جا رو فرا گرفت و ديد مردم رو بست.حالا هيچكس اونجا رو نميديد.بعد از چند دقيقه كه كم كم دود ناپديد ميشد،مردم با قيافه اي متعجب به فردي كه حالا اونجا قرار داشت خيره شدند.اون موجود ريز مگس نبوده،بلكه او يك مرگخوار به نام .... .

--------------------------------
سوروس به صورت خيلي دوستانه اين حرف رو دارم بهت ميزنم.

"سعي كن رول هات شفاف تر باشن،جوري كه خواننده منظور صحنات رو با دو بار خوندن بفهمه.در غير اين صورت سخت ميشه ادامه دادش.اميدوارم با علاقه رول بنويسي و براش وقت بذاري.اگر چه رولهاي بسيار زيبا تر از اين ازت ديدم،ولي اين رولت يه مقدار مشكل داشت..وظيفه من نقد و ايراد گيري نيست و يه نصيحت دوستانه بود."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/10/25 15:34:03
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/10/25 15:48:41
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گراپ همچنان روي مغز سر اسنيپ بالا پايين مي پره و مرگخواران ژانگولر از ديدن اين صحنه عبرت مي گيرن و انگشت حيرت به دهان مي گزند و در بحر عجب مستغرقن... آلبوس پس از انجام عملياتي سخت و مشكل مشغول خوردن ليواني از معجون هاي مفيد براي بدن پس از انجام عملياته كه براي سلامتي و تقويت بنيه خيلي مفيدن. البته مي شه از عوارض جانبي موجود در اين معجون به سادگي گذشت چون چيز مهمي نيست.

گراپ در حالي كه مشغول بالا پايين پريدن روي سوروسه در يك آن جرقه اي در حوالي نقطه اي كه به شما مربوط نيست مشاهده مي كنه و دست به نقطه از صحنه خارج مي شه و لوكيشن رو به مقصر مرلينگاه ترك مي كنه تا رفع حاجتي كند و به زودي برگردد.

در اثر لرزش ها و تكان و پس لرزه هاي شديد گراپ گذشته از انفجاري كه در گوشه ي ديگري از زمين رخمي ده و يك آتشفشان ايجاد مي شه ؛ ايگور و بوليز هم كه به يك تخته فرش پاتريس_ يه تختشون كمه _ در جوار هم به زمين چسبيده بودند در اثر اين تكان ها با وضع زننده و ناجوري پشت و رو مي شن و در اين لحظه ي حساس و هيجان انگيز است كه عوارض جانبي معجون تقويت بنيه ي دامبل بروز پيدا مي كنه و اتفاقي كه براي لرد افتاده براي اونها هم مي افته فقط با اين تفاوت كه اين در ملا عام بود
بروبچ باصفاي محفل ققنوس:

پس از اتمام مراحل واكنش آلبوس بر روي دو قرباني مفلوك و ناگزير و پس از تمام تشويقات بروبچ اتاق فرمان افراد حاضر در صحنه به مراسم خوشحالي مي پردازند. از اين پيروزي از اين شادي!

(آلبوس: بيب بيب..!
محفل:‌ هورررررااااا! )×3


با پراكنده شدن جو نيكي و سفيدي و انرژي هاي مثبت در فضا بار ديگر سوروس به زندگي ادامه مي دهد. چون پهلوانان نمي ميرن. چون هميشه در اذهان سفيدها باقي هستند. چون هرگز كچل نمي شوند. چون دندونهايشان نمي ريزد. چون كچل و بوقي نيستند. چون بدون تاييد در گروه پست نمي زنند و تا به غلامي پذيرفته نشده اند از بوقستاني ها دفاع نمي كنند.( قابل توجه بعضيا)


صداي زننده اي از طرف گراپ كه دچار مسمويت معجوني شده مياد و بر رئاليسم پست صحه مي گذارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا با طناباي نامريي بسته شده و يه گوشه نشسته بودند به جز لرد سياه كه به علت آسيب ديدگي شديد از ناحيه ي نشيمن گاه مجبور بود بايسته(اين است سزاي تنهايي با دامبل)

دامبلدور:تام ، تو گند زدي ما تو رو غافل گير كرديم ، الان ديگه اينجا مال ماست تو بايد تسليم بشي ، ما ارتش خيلي قدرتمند محفليم.
لارتن:رئيس اين وسط تكليف سارا چي ميشه؟!
دامبلدور:اون يه ژانگولر باز حرفه ايه ميدونه چيجوري بايد خودشو نجات بده:...بهتره ما به فكر اين پيروزي خودمون باشيم ، به افتخار پيروزي محفل بيب بيب!!
محفلي ها:هوراااا
_بيب بيب!!!
_هورااا

اما از اون طرف

اثر معجون تغيير شكل داره كم كم اثر خودشو از دست ميده و سارا اوانز داره به شكل طبيعي بر ميكرده... گراوپ نگاهي به دست خودش ميندازه و به جاي هرمي با ساراي كچل ِ بي دندون مواجه ميشه.

سارا:
گراوپ:هرمي كو ؟!! !!! گراوپ هرمي خواست !!! تو هرمي رو خورد ، من تو رو كشت!!

و پس از پايان اين جمله سارا رو ميگيره و به شدت تكونش ميده با هر تكون مقدار بيشتري از دلو روده سارا رو از دهنش ميريزه بيرون

سارا:امو..ن ب...ده ك..ار من نبو..ده تق..صيره اس ... نيپه(امون بده كار من نبوده تقصير اسنيپه) اون به تو كلك زد ..!

با اوردن اسم اسنيپ گراوپ از زدن سارا اونز دست بر ميداره دوربين روي صورت گراوپ زوم ميكنه و چشماشو نشون ميده كه رگه هاي خوني از زور خشم قلنبه شدن و زدن بيرون.

چند دقيقه بعد خانه ريدل ها

دامبلدور:بيب بيب!!
محفلي ها:هورا

دامبلدور:بيب بيب!!
صداي از بيرون خانه:آعوووعاعوووو(صداي تارزان)

ناگهان اسمون سياه ميشه اسنيپ بالا رو نگاه ميكنه و ميبينه كه جسم پشمالويي در ابعاد شهاب سنگ در حال سقوط روي اونه.

در همين لحظه شعبه دوم رود نيل رو ملت غيور محفلي از زور ترس توي خانه ريدل تاسيس ميكنن

گراوپ با صداي وحشتناكي روي اسنيپ سقوط ميكنه و يك چهارم دور بين از خون اسنيپ پر ميشه.

گراوپ:اسنيپ به گراوپ نارو زد!!!

گراوپ اون مشتشو با تمام ابوهت توي سر اسنيپ خالي ميكنه .. خون اسنيپ مثل اتش فشان بيرون ميپاشه و نصف ديگه دوربينو ميپوشنه.

گراوپ اين بار كله رو ميبره بالا و با تمام ابوهت و قدرت سر اسنيپ رو هدف قرار ميده .

صحنه اسلوموشن ميشه.

صداي جيغ بلندي شنيده ميشه كله ي گراوپ با سر اسنيپ برخورد ميكنه مغز اسنيپ مثل گردوي له شده از دهنش ميزنه بيرون و خون مخوفي از دماغش سرازير ميشه و به دوربين ميپاشه!!!

كل تصوير قرمز رنگ شده و بيننده ها جز صداي ضجه هاي اسنيپ قادر به ديدن چيزي نيستن!!

_______

نقد بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1386/10/24 12:21:35
ویرایش شده توسط دابی در 1386/10/24 13:10:45
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا نيمه بيهوش افتاده بود. گراپ مثل غول هاي غار نشين نگاه مي كرد. ايگور از گراپ بدتر. بوليز نگاه هاي خبيت مي كرد. لرد مي خنديد.آلبوس جيغ مي زد. كورممد مي لرزيد. محفلي ها نگاه مي كردند.
اتفاقات لحظه به لحظه ارزشي تر مي شد لحظه اي سياه لحظه اي سفيد. لحظه اي بوليز لحظه اي سارا خفنز! اين اتفاقات ناشي از بكش بكش شديد ميان دو جبهه بود كه شديدا به كشتن و شهيد كردن سبك رئاليسم منجر شده بود. و سبك ژانگولربازي را پرورش مي داد.
--------
گراپ نگاهي درخور نژاد غولش به بوليز و به سارا انداخت و نيشش را تا ساقه ي مغزش باز كرد. بوليز همچنان به ياد قوم مهاجر به ايران در حال انجام عمليات فيگورينگ بود. گراپ مشت كج و كولشو بالا برد و درست بالاي سر سارا نگه داشت.
ايگور: خـ...خــخ..خـ ..خـ...خـ..
پوف...تيش ....شپلخ...بوووووووووووووم!
صحنه به يك صحنه ي ژانگولري شباهت بسيار پيدا مي كنه و آهنگ چهل سرباز با وزن اشعار شاهنامه به عنوان يك عامل موثر در حماسه درحال پخش است و ژانگولري اين سكانس به نهايت مي رسد.
جرقه اي در حوالي وجود محفلي ها زده مي شه و انفجار شديدي به وقوع مي پيونده و صحنه پر از خاك مي شه. گروه سوروس و دوستان كه در دسته ي محفلي هاي بسته شده قرار داشتند_ كه تا كنون به دليل عدم توانايي و ژانگولر بازي هاي حذب مخالف كه كارگران و رفتگران گاراژ غدير ژانگولر بودند به عنوان مجسمه ي ابولهول مطرح شده بودند_ آزاد مي شوند و در كمال ناباوري در جلوي چشم همگان مشغول آشپزي با محصولات دلپذير مي شوند.
رفتگران گاراژ غدير ژانگولر:‌
سوروس و دوستان:
بلافاصله از پاتيل موجود در مركز صحنه بخارات رنگي و زيبايي به بيرون مي تراود و فضا از بوي خوش آكنده مي شه. سوروس و دوستان با جديت تمام مشغول هم زدن پاتيل و خرد كردن مواد اوليه هستند. در حالي كه آهنگ يانگوم در حال پخشه و بانو هن به عنوان زير نويس از پايين تصوير عبور مي كند يانگوم هم به عنوان مترسك لبخند مي زد.
بوليز در حالي كه پس كله ي ايگور مي نوازد: ياد بگير بدبخت..ببين چه قشنگ مي خنده..ديييششش!(نواي پس گردني)
گروه سوروس و دوستان پس از مشاهده ي بخارات قرمز ناشي از محتويات پاتيل به سمت سارا حركت مي كنند و با بهره بردن از يك قيف در ابعاد گراپ محتويات پاتيل را توي دهن سارا خالي مي كنن. چشمان گراپ به چشمان قورباغه مشبه مي شود.
: گراپ هرمي رو دوست داشت ...گراپ هرمي رو برد.. گراپ دشمناي هرمي رو زد...با اون فيگور بوقيشون...بووووم تيش بووف.
گراپ در حالي كه هرمي بيهوش را در دست دارد به طرف ناكجا آباد به پيش مي رود و بر سر راه با كف پا يك نوازشي نثار بوليز و ايگور مي كند و چند ديوار و ستون و سقف را پايين مي ريزد..
سوروس و دوستان:
:آييييييييييييييييييي!
: ههه هه هه هه هه هههههه خخخ خخخ !!
تمامي توجه ها به پرده اي كه در پشت آن آلبوس و لرد در جوار هم حضور داشتن جلب شد. به جايي كه آلبوس با نيش باز و ريش خوني در آنجا حضور داشت
آلبوس: موقعي كه خودش تقاضا داره با من تنها باشه ...تقصير من چيه؟
لارتن :
آهنگ يوگي و دوستان به عنوان موزيك متن در حال پخش است


==============
به ريش هرچي مرگخواره ژانگولره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1386/10/24 11:32:11
عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه(سیاه،سیاه،سیاه:تا چشمای سارا در بیاد! ) همان طور که دامبل را بغل کرده بود اونو به طرف شکنجه گاه مخصوص برد و پرده را کشید تا ابهت شکنجه برای دامبل بیشتر بشه!
سایه های لرد و دامبل روی پرده افتاده بود و رنجی را که دامبل تحمل میکرد،واضح تر از صدای جیغ و دادش بیان میکرد!هر چند لحظه یکبار دست یا پایی از دامبلدور به امید یافتن راه نجاتی از پرده بیرون میزد که بعد از چند ثانیه به طرز مخوفی به شکنجه گاه برگردانده میشد!

.........قووووووووررررررررررت...........!
محفلی ها که هم اکنون به عــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــق مسئله پی برده بودن آب دهانشون رو با صدای بلندتری قورت میدادن!
از بین محفلی ها سارا بیشتر از بقیه ترسیده بود و مدام زیر چشمی به فیگور های بدن سازی بلیز نگاه میکرد:
(بلیز:اووووووچ!....حالا این یکی رو هم داشته باش،آآآآآآآآآه...!)
سارا همچنان در حال لعن و نفرین کردن خودش بود.میدونست که اگه این بار تحت شکنجه قرار بگیره چیز زیادی ازش باقی نمیمونه و باید بقایاش رو طی مراسم باشکوهی در حیاط پشتی محفل زیر درخت عرعر به خاک پسپارن!

سارا همین طور که به فکر مراسم خاکسپاری باشکوهش توسط موش ها و گربه های محفل بود جیگرش مقداری کباب شد،که دود حاصل از این فرایند درون چشمش رفت و باعث شد اشک از چشمانش سرازیر بشه!

بلیز که در حال نشان دادن پشت بازوهای خفنش به محفلیها بود با دیدن سارا گفت:هه،هه،هه بچه های بیاین اشک سارا رو در آوردم!
گراوپ هم که در تمام این مدت مشغول گرم کردن خودش بود با دیدن سارا دست از گرم کردن برمیداره و میره تا اولین نفر رو شکنجه بده.

سارا با دیدن گراوپ که با پاهای بزرگش به طرفش میمومد اشک ریختن یادش رفته بود سعی کرد خودش رو از دسترس گراوپ دور کنه.برای همین پشت لارتن قایم شد و فریاد زد:تقصیر من نبود.نارنجی منو اغفال کرد.اون منو گول زد.نامرد یه چیزی بگو دیگه.بگو تو با افکار پلیدت منو گول زدی!

نارنجیکه بر اثر انتگرال زاویه سینوس دست راست سارا که دور گلوش حلقه شده بود به رنگ کبود در آمده بود گفت:مالا مولوم میمه.ممصیر مومش موم!(ترجمه:سارا دروغ میگه،تقصیر خودش بو!)

ایگور که نزدیک سارا ایستاده بود با چوب جاروی قدیمی که متعلق به جد بلیز بود به فرق سر سارا کوبید و بعد از آزاد کردن دستان وی از دور گلوی نارنجی مایل به کبود وی را به طرف گراوپ پرتاب کرد.
گراوپ همان طوری که سارای نیمه بیهوش را در آغوش گرفته بود رو به بقیه کرد و گفت:بچه ها دوست داشت گراوپ چه بلایی سر سارا آورد؟

بلیز بعد از نگاهی که به بر و بازویش انداخت گفت:گمونم برای شروع یه کم مشت و مال حالش رو جا بیاره!
سارا نیمه بیهوش در بغل گراوپ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!