جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
1000سال بعد:

لرد سياه خميازه بلندي كشيد و از تختخواب خارج شد.
-بليييييييز.زود بيا اين تختو مرتب كن ببينم.

بليز زابيني از يكي از كمدهاي ديواري به وسط اتاق پريد.
-چشم ارباب.همين الان مرتبش ميكنم.

لرد با ديدن بليز فورا چشمانش را گرفت.
-اي بوقي..اول برو سرو وضعتو مرتب كن.اين چه وضعيه؟

بليزكه تازه متوجه وضعيت نامناسبش شده بود فورا به درون كمد برگشت.
-ارباب ببخشيد.هوا خيلي گرم بود.

لرد سياه قصد نداشت اجازه دهد كه ديدن اين منظره وحشتناك صبح زيبايش را خراب كند.در حاليكه آوازي را زير لب زمزمه ميكرد وارد حمام شد.
-اين شامپو كه تموم شده.بليييييز.شامپوي من تموم شده.

صداي بليز درحاليكه مشخص بود به سختي جلوي خنده اش را گرفته از اتاق لرد به گوش رسيد.
-ارباب جون...شما شامپو به چه دردت ميخوره آخه؟

چوب دستي لرد از لاي در حمام ديده شد.
-كروشيو.

اتفاقي نيفتاد.

-كروشيو اِگِن.

سكوت مطلق.
اينبار كله كچل لرد از لاي در نمايان شد.

-انگار متوجه نشدي.گفتم كروشيو.

بليز با ناباوري به چوب دستي لرد سياه كه هيچ عكس العملي نشان نميداد خيره شد.
-ارباب من متوجه شدم.ولي ظاهرا چوبتون متوجه نشده.بلندتر بگين شايد عمل كنه.

-آواداكداورا

بليز زير تختخواب لرد پناه گرفت.
-اي بابا...ارباب اين چه كاريه؟ يه ورد ديگه رو امتحان كنين.

لرد حوله سياه رنگش را به دور خود پيچيد و از حمام خارج شد.با دقت چوب دستيش را بررسي كرد.ولي ظاهرا مشكلي وجود نداشت.اصلا نميفهميد چه اتفاق ممكن بود افتاده باشد.

_آلوهومورا...لوموس...ويتارو.....كاراپاتو....
چوب دستي همچنان بدون حركت در دستانش بود.

بليز با ترس و لرز كنار لرد نشست.
-ارباب شما فشفشه بودين ما نميدونستيم؟اشكالي نداره.اين كه خجالت نداره.من قول ميدم اين رازتون رو براي هميشه حفظ كنم.ببخشيد من ميتونم برم بيرون.يه خبر دست اول دارم كه بايد به آني موني و مورفين و باب و بارتي و سوروس و هلنا و بقيه بدم.

لرد جوابي نداد.بشدت به فكر فرو رفته بود.

بليز با چهره معصومانه اش از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/5/10 22:17:28
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جدید

1000 سال قبل- هاگوارتز

طلسم سبزرنگی از کنار گوش گودریک گریفندور گذشت و پشت بند آن نعره ی اسلیترین به گوش رسید:

- جان عمه ات! پنداشتی خواهم گذاشت به همین راحتی مدرسه را مملو ز گندزادگان نمایی؟

گریفندور درحالیکه از زیر میزهای غذاخوری سینه خیز می رفت و سعی می کرد خود را به درب خروجی نزدیک کند، پاسخ داد:

- گندزاده دیگر چیست مردک گستاخ؟ تمامی آنها استعداد جادوگری دارند.
- اما خون اصیل ندارند، پس گندزاده اند.
- چرا متوجه نیستی؟ما مجبوریم. اگر مشنگ ها را به دنیای خود وارد نکنیم، منقرض خواهیم شد.

صدای جیغ و داد هلگا هافلپاف از پشت درهای بسته ی سالن غذاخوری که به دست سالازار از داخل قفل شده بود، به گوش می رسید:

- عععععععع! غیــــــژ! تو را به مرلین سوگند، سالازار! او را مکش.
- من که نمی خواهم بکشمش، بوقی! می خواهم ادبش کنم.

بالاخره گریفندور خود را به در خروجی رساند. قفل را باز کرد و از سالن غذاخوری بیرون دوید.
اسلیترین نیز به تعقیب او پرداخت اما در آستانه ی در راونا ریونکلاو جلویش را گرفت:

- درنگ کن سالازار! ما چهار جادوگر عاقل و متمدنیم. نباید مشکلات خود را با دوئل حل کنیم.

گریفندور که پشت هافلپاف قایم شده بود، آهسته بیرون آمد و گفت:

- حق با اوست. ما باید به روش دیپلماتیک مشکلاتمان را حل کنیم. رای گیری می کنیم!

***

هافلپاف صندوق شیشه ای آرا را برعکس گرفت و چهار تکه کاغذ پوستی از داخل آن بیرون افتاد. ریونکلاو کاغذها را برداشت و شروع به خواندن کرد:

- موافق... موافق... مخالف... موافق. بسیارخب، سه نفر از ما با دعوت فرزندان مشنگها به مدرسه موافقیم و ظاهرا تنها سالازار با این قضیه مشکل دارد.
- بله، مشکل دارم و از این مدرسه خواهم رفت. اما این را بدانید که تمام مدرسه را پر از سوراخ و حفره و دخمه های سیاه و شریرانه خواهم کرد و تمامی امکانتشان را در جهت منافع اصیل زادگان و نوادگانم طراحی خواهم نمود.

گریفندور زیرلب زمزمه کرد: هاها! کورخوانده ای، ای ریش بزی زشت!

24 ساعت بعد

گریفندور، خسته و عصبانی در دفتر خود نشسته و به شعله های سرخ آتش شومینه خیره شده بود. تمام روز را در مدرسه به این طرف و آن طرف دویده و سعی کرده بود، حفره ها را بپوشاند و باسیلیسک ها و مارها را بکشد. اسلیترین رفته بود اما تهدیدش را عملی کرده بود.
گریفندور مشتی پودر طلایی رنگ را از کیسه ی کوچک کمری اش بیرون آورد و به داخل آتش ریخت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. شعله های آتش به رنگ بنفش درآمد و مانند طنابی ضخیم پیچ و تاب خوران از شومینه خارج شد و بدون آنکه چیزی را بسوزاند شروع به پیشروی در جهات مختلف کرد.
گریفندور به شعله های بنفشی که مانند پیچکی آتشین همه اتاق را می پوشاند نگاه کرد و شرورانه خندید:

- سالازار! این نفرین باستانی گریبان خانواده ات را خواهد گرفت. هر فرزندی از نسل تو یک دوره ی شش روزه از زندگی اش را بدون جادو خواهد گذراند.
شش روز فشفشه خواهد شد تا طعم تحقیر را بچشد. تمام افراد خاندانت گرفتار این نفرین خواهند بود. تا… ابد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد : البته ! یه مسئله ای هست و اینکه میخوام همه برنامه ها به روزه بعد موکول بشه !

بلیز : اینم روی چشم !


روز بعد

خانه ریدل توسط سیاهی احاطه شده بود ، سیاهی محض ! صدای زوزه های مکرر موجودات جادویی غول پیکر اطراف قبرستان ، نقاب حزن انگیز ظلمت را در محدوده ی دهکده ریدل ها ، خشن تر و تمام عیار تر مینمود .



درون خانه ریدل ها


فانوس های عظیمی که در راهرو های خانه ریدل ها با بی دقتی تمام نصب شده بودند با تواضع پرتو های خیره کننده نور از خود ساطع میکردند ، ولی گویا سیاهی حاکم بر دهکده ، به درون خانه هم نفوذ کرده بود ، چرا که تنها سوسوی ضعیفی سعی در روشن کردن آنجا داشت .

لرد سیاه برای صحبت با مریدان وفادارش ، سالن عمومی را برگزیده بود و اکنون تمام مرگخواران در آنجا گرد هم آمده بودند تا سخنان ارزشمند ، قاطع و صریح لرد گوارای وجودشان شود !

لرد : باید متوجه وضعیت فعلی شده باشید همتون ... این اتفاقی که امروز برای دهکده افتاده ، مربوط به یکی از جادوهای قدیمی و قدرتمندی هست که من روی اینجا گذاشتم .


دابی زیر لب گفت : هه ! خسته نباشی ، از صبح تا حالا ما داریم خودمونو میکشیم بفهمیم چی شده ، این میگه کاره منه !

ادامه صحبت لرد : و اینکه هیچ جادویی نمیتونی این جادو رو از بین ببره !

پرسی که سرخ شده بود با عصبانیت زیر لب گفت : مسخرست ! از صبح تا حالا هر چی ورد و جادو بلد بودم امتحان کردم ؛ انقدری که چوب جادوم دیگه خسته شد و فقط جرقه میداد بیرون !


ادامه صحبت لرد : و حتی ، معجون شانس هم نمیتونه باعث بشه که ذره ای از این سیاهی توی نظر کسی کم بشه .

لودو که تا لحظه ای قبل زننده میخندید ، با این حرف لبخندش خشک شد و با ناباوری نگاهی به اطراف کرد و گفت : امکان نداره ! من آخرین ذخیره معجون فلیکس فلیسیس ارزشمندمو استفاده کردم ... نه ممکن نیست ، هیچ فرقی نکردم واقعا !

لرد زیر چشمی نگاهی به لودو می اندازه و ادامه میده : و جالب تر از همه اینکه ، حتما میدونید که عینک حبابی میتونه چشم رو در برابر هر سیاهی و غباری محافظت کنه ، ولی باید بگم که روی این جادوی فوق العاده من اون هم اثری نداره !

ایگور که پشت سر هم پلک میزد تا شاید اطرافش را واضح تر ببیند ، دستی به ریشش کشید و گفت : واقعا ؟ من شصت بار طلسم عینک حبابی رو اجرا کردم ، وای نه ! میگم پس چرا چشمام ضعیف شدن .


لرد که از کارهایی که مرگخوارانش انجام داده بودند تعجب کرده بود و در عین حال از اینکه بلیز انقدر در این مورد اطلاعات داشت که کار احمقانه ای از وی سر نزده بود خشنود بود ؛ ادامه داد : این طلسم باستانی یه نوع هشدار دهنده هست در واقع ، اون ورود محفلی ها به محدوده دهکده ریدل ها رو به ما نشون میده ! از اینکه از لوموس برای روشن کردن فضا استفاده نکردید بهتون امیدوار شدم ، چون اون نمیتونه بهبود ببخشه تاثیر یه طلسم قدیمی و قدرتمند رو !

بلیز که خجالت میکشید ، در حالی که معذب سرش را میخاراند گفت : معرکس این طلسم ! از صبح زود ، تنها طلسمی که چوبدستیم اجرا کرده لوموسه ؛ نمیدونستم که اثری نداره !


لرد که نا امیدی یکایک اعضای وجودش را فرا گرفته بود ، با عصبانیت گفت : ای احمق ها ! میخواستم بفرستمتون به جنگ محفلی ها ، ولی گویا با ابعاد فعلی ، کاری از دستتون بر نمیاد ، باید تغییر شکلتون بدم و بزرگتون کنم و ادامه داد : خوب خوب ، ماندانگاس ، بارتی ، گابریل ، ایوان شما ها اول .



نیم ساعت بعد


خانه ریدل ها که توسط اعضای محفل ققنوس که در جایی شبیه به داکسی دانی زندگی میکردند ، دریای عظمت لقب گرفته بود ، اکنون در نگاه مرگخواران قطره عظمت هم نبود ! چرا که حالا هر یک از مرگخواران تقریبا 4 برابر اندازه قبلشان شده بودند !

بارتی که چیزی از یک غول مونث کم نداشت ، با ناراحتی پاهایش را روی زمین میکوبید : اه ! خسته شدم ، یکیتون میاد من باهاش مزدوج بشم یا بزنم همتونو بترکونم ؟


پرسی که توجهی به داد و فریاد های بارتی نداشت ، در جایی دور از سایر مرگخواران با ماندانگاس خلوت کرده بود و با تعجب به دست های خودش که حالا هر یک از انگشت هایش برای خودش سارا اوانزی بود نگاه کرد و گفت : وای ماندانگاس ... باورت میشه اینطوری شدیم ؟

ماندانگاس : اوهوم


پرسی : میدونی الان چی میچسبه ؟

ماندانگاس : به ! مگه میشه ندونم ، یه دوشه آبه گرم !

پرسی : نه باو ! بیناموسی ! مخصوصا اینکه کلا گنده شدیم از همه لحاظ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/12/9 22:49:17
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پروانه ها بع بع ميكنند ، سنجاقك ها چه چه ميزنند و نويد پيروزي دامبلدور بر ارباب تاريكي را جار ميزنند دامبلدور پيروزمندانه به سمت خانه ريدل در حركت است و بقيه افراد با اقتدار پشت سرش راه ميروند و به اينكه رهبرشان بزرگترين جادوگرن قرن است افتخار ميكنند.

ناگهان صحنه اسلوموشن ميشود پاي دامبلدور به تكه سنگي گير ميكند .. فرياد ميزند و ناگهان با مغز به زمين سقوط ميكند .. ريش و پشمش پريشان ميشود و پاي افراد ديگر را در بر ميگيرد در نتيجه انها نيز با مغز به زمين ميافتند و همگي در كنار هم بيهوش ميشوند.پايان صحنه اسلوموشن.

چند روز بعد

دامبل چشماشو باز ميكنه و ميبينه كه در سردابه تنگو تاريك مرگخواران به همراه بقيه محفليا زنداني شده .
دامبل:اي تف به اين شانس يه ذره تا موفقيت بيشتر فاصله نداشتيما .. جديدا نيروي عشقم ديگه كار ساز نيست.

در خانه ريدل ها

لرد:بليز بنال ببينم چه چيزي به دست اوردي؟!
بليز:ارباب يه سري ديگه از محفليا همين اطراف هستن منتظر علامت اينان تا هجوم بيارن.
لرد:هوووم بترين فرصته كه حال اينا رو جا بياريم .. بهشون علامت بديد.
بليز:چشم ارباب....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1386/12/9 21:27:07
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تقدیم به تمامی جادوگران سفید و ارتش دامبلدور

خانه ی ریدل ها
- ارباب ، محفلی ها اومدن ، ارباب خودشونن !
لرد پوزخندی زد و گفت :
- پس بی خود نگران بودیم ، اونا ابله تر از اونی هستن که فکرشو می کردیم !

از دور دست چند نقطه ی مبهم نزدیک می شدند ، پرسی چوب دستی اش را به سمت عینکش گرفت و زیر لب چیزی گفت ، سپس چشمهایش را ریز کرد و گفت :
- این طور که من می بینم پنج نفرن ، سوار جارو دارن میان ، من نمی دونستم دامبلدور جارو سواریش این همه خوبه ، یادم باشه باهاش کلاس خصوصی بردارم .

لرد نگاه خشنی به پرسی کرد . لبخند روی لبان پرسی خشک شد و دوباره ادامه داد :
- سارا و ریموس هم هستن ، اون دوتای دیگه هم فکر کنم از این جوجه ارتشی ها باشن ، هوگو و الیور !

لرد به سمت در خانه ی ریدل ها برگشت و با صدای بلندی گفت :
- دوست دارم کار دامبلدور همین جا تموم بشه ، هیسچ کدوم نباید زنده برگردن !

نقطه ها کم کم جان گرفته بودند و به شکل پنج نفر جارو سوار که بدون هیچ تغییر مسیری مستقیم پیش می آمدند در آمده بوند . پیشاپیش آنها آلبوس دامبلدور با چهره ای مصمم پیش می آمد . با علامت دست بلیز همه ی مرگخوار ها به سمت خانه رفتند . به اندازه ی کافی تله برای از بین بردن دامبلدور و یارانش وجود داشت ...

چند کیلو متر آن طرف تر

سارا با چهره ای مضطرب به آلبوس خیره شد ، قطره های عرق پشت سر هم از روی پیشانی آلبوس سرازیر می شدند و لابه لای ریش سفیدش گم می شدند . ریموس که با نگرانی به چشمان بسته ی آلبوس خیره شده بود به سمت سارا رفت و گفت :
- به نظرت نقشه ی آلبوس می گیره ؟
سارا در حالی که با شک و تردید به ریموس نگاه می کرد گفت :
- نمی دونم . اما به آلبوس اطمینان دارم ، جنگ های زیادی کنارش بودم و در برابر مرگخوار ها پیروز شدیم ! این بار هم مطمئنم که نا امیدمون نمی کنه !

خانه ی ریدل ها

پنج سوار در حیاط خانه ی ریدل ها فرود آمدند ، سکوت در حیاط حکمفرما بود . هیچ کدام از روی جارو ها تکان نخورند ، در همان لحظه ، نور سبز رنگی از زمین بیرون زد ، همزمان با آن صدای قهقهه ی لرد از داخل خانه به گوش رسید . حیاط تا چند ثانیه مملو از نور بود . لرد برای دیدن این صحنه به بیرون از خانه آمد و فریاد زد :
- طلسم جدید من ! یه آواداکدروا عظیم ! متاسفم آلبوس !
با محو شدن نور سبز خنده ی لرد نیز محو شد . پنج جارو سوار هنوز بدون حرکت روی جاروهای خوب باقی بودند ، لرد دیوانه وار به سمت آنها رفت و به سمت آلبوس حمله ور شد ، دست های لرد از بدن آلبوس عبور کرد ، آنها فقط یک تصویر جادوئی بودند ، با برخورد دست لرد به بدن آلبوس تمام جسم آنها به صورت گرد سبز رنگی در هوا منتشر شد و به سمت خانه رفت ، لرد اولین فردی بود که به خاطر برخورد با گرد سبز رنگ بیهوش روی زمین افتاد !

چند کیلو متر آن طرف تر

آلبوس به طور نا گهانی چشمانش را باز کرد . همه با ترس به او نگاه کردند ، آلبوس لحظه ای مکث کرد و بعد نفسش را بیرون داد و گفت :
- موفق شدیم ، باید قبل از اینکه به هوش بیان به اونجا حمله کنیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/12/9 16:31:16
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/12/9 16:32:11
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس به سرعت از اتاق خارج شد و آلبوس که هنوز در حال راه رفتن بود بیشتر موهایش را به هم می ریخت و سارا فقط به راه رفتنش نگاه می کرد و در مورد اینکه چرا آلبوس دستور حمله را نداده عقلش به جایی قد نمی داد و هیچ فکری نمی کرد .

ریموس به ارتشیان و محفلیان گفت :
- مثل اینکه آلبوس قاطی کرده ... گفته فعلا نمی خواد بریزیم تو خانه ریدل .
- چرا ؟
- چرا اینو گفته ؟
- نمی دونم ... سارا هم نمی دونست ... قیافش خیلی در هم و بر هم بود , هی موهاشو بهم می ریخت . حالا بشینین استراحت کنین .
- راستی ریموس بیا این پیام امروز رو ببین ... عکسای تو رو گذاشتن
- کو ... بده ببینم .

چند ثانیه گذشت و ریموس با دیدن آن روزنامه هر لحظه بیشتر به این حالت * زندیک می شد ...
* ---> تصویر تغییر اندازه داده شده

- اینا چیه می خونین و نگاه می کنین ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده


در کیلومترها آنطرف تر لرد و مرگخواران منتظر آلبوس و محفلیان و ارتشیان بودند و تمامی تله های خود را آماده کرده بودند تا آنها را به دام اندازند و بکشند ولی غافل از این بودند که آلبوس فعلا دست از آمدن برداشته !

لرد : این بوقیا کجان ؟ چرا نمیان ؟ دیگه وقتی براشون نمونده !
بلیز : نمی دونم یا لرد ... شاید متوجه شدن که ما اینهمه تله گذاشتیم .
لرد : از کجا ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/12/9 15:47:01
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ریدل همه چیز در آرامش بود.مرگخوارها دور لرد سیاه جمع شده بودن و لرد به تک تک آنها نگاه میکرد.لرد با لبخند شیطانی اش رو به مرگخوارها گفت:این فرصتیه که من دنبالش بودم.خوشبختانه دامبلدور مثل همیشه گول خورد.

بلیز از ارباب پرسید:چطور ارباب؟مگه قراره چه اتفاقی بیوفته؟
لرد با همان لبخند جواب داد:وقتی دامبلدور و یارانش به نزدیکی خانه ریدل برسن آرزو میکنن کاش هیچ وقت مخفیگاهشون رو ترک نمیکردن!

بر روی صورت همه مرگخوارها لبخند رضایت نقش بسته بود.این خانه برای یاران دامبلدور خانه اخر بود.آنها با با هیجان و خیالات واهی برای جنگ با مرگخوارها به اینجا می آمدند ولی تنها چیزی که بصیبشون میشد مرگ بود.مرگی طولانی و زجر اور.مرگی لایق افراد دامبلدور!

در کیلومترها دور تر دامبلدور درون اتاقش به صورت عصبی قدم میزد و مدام با خودش حرف میزد.سارا که نگران سلامت عقل او شده بود به دامبلدور نزدیک شد و پرسید:چی شده آلبوس؟از وقتی اومدیم همه اش داری توی اتاق بالا و پایین میری!حالت خوبه؟

آلبوس که مو و ریشش به صورت انشتین در اومده بود با تعجب به سارا نگاه کرد و گفت:ببینم سارا،به نظرت چرا تام قبول کرد که ما صحیح و سالم برگردیم و فردا برای جنگ بریم؟تا جایی که من یادم میاد تام اهل انصاف و این چیزها نبود!

مشخص بود سارا با تمام ادعایی که درباره خفنز بودنش داشت اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود.با حالتی گیج به دامبلدور نگاه ولی جوابی نداد.دامبلدور هم از او انتظار جواب نداشت.چون دوباره شروع به قدم زدن درون اتاق کرد.

چیزی که ذهن سارا را مشغول کرده بود این بود که حتماً آنها در دام مرگخواران افتادند.چون همان طور که آلبوس گفته بود در جنگ میان این دو جبهه هیچ وقت رحمی در کار نبود.مسلماً لرد سیاه نقشه ای داشت.دامی پلید که آنها همانند خرگوشی ساده در آن گرفتار شده بودند.

آلبوس از عصبانیت مشتش را به روی میز کوبید و باعث شد سارا از جا بپرد.آلبوس نمیخواست افرادش را به جایی ببرد که سلاخی شوند.همه چیز مشکوک بود و دامبلدور به خوبی این را میدانست.تنها چیزی که نمیدانست این بود که چه چیز در این موقعیت نگران کننده است!

سارا میخواست چیزی بگوید که صدای در این دفعه هر دو را از جا پراند.ریموس در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود از لای در آمد تو و باغ خوشحالی گفت:همه حاضره آلبوس.همه بچه ها رو اماده کردیم.این دفعه حتماً شکستشون میدیم.
آلبوس به روی صندلی اش نشست و با صدایی گرفته گفت:به بچه هاا بگو فعلاً هیچ جا نمیریم.

ریموس با تعجب به سارا نگاه کرد و سعی کرد از او بپرسد که چه اتفاقی باعث شده دامبلدور چنین تصمیمی بگیرد.ولی با یک نگاه به صورت گیج و درهم رفته او فهمید که او هم چیز زیادی نمیداند.برای همین همان جا ایستاد و به دامبلدور نگاه کرد که مدام با خودش حرف میزد و موهایش را بهم میریخت...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
عضو شده در ارتش دامبلدور:

هوا تاريك بود. تاريك تاريك و سكوتي مطلق همه جا را فراگرفته بود. ناگهان صداي صاعقه سكوت انجا را درهم شكست و باران شديدي شروع به باريدن كرد.
صداي مردي جوان در تاريكي به گوش رسيد: لعنتي! چه باروني!
مردي كه از صدايش ميتوان به پير بودنش پي برد پاسخ داد: چيزي نمونده. خانه ي ريدل بهمون نزديكه. خيلي نزديك.
همه جا بار ديگر ساكت شد و فقط صداي شرشر اب به گوش مي رسيد .
_ اونجاست!
بله. ان ها به خانه ي ريدل رسيده بودند.

_ خوش امديد مهمانان من!
تام ريدل اين جمله را در حالي به زبان اورد كه داشت نجيني مار دوست داشتني اش را نوازش ميكرد.
لرد سياه پشت ميزي نشسته بود كه مرگخواران زيادي اطرافش جمع شده بودند.
دامبلدور به لرد نزديك تر شد و با صدايي نسبتا بلند گفت: از ديدنت خوش حالم دوست قديمي!
لرد سياه لبخندي از سر تمسخر زد و گفت: چرا نميشيني؟بشين دوست من!
دامبلدور به ارامي گفت: تو به من گفتي بيام اينجا تا يه چيزي به من بگي.
لرد از جا برخواست و گفت: اون شبو يادته؟
_ كدوم شب؟
لرد خنديد: همون شبي كه اومده بودي اينجا. اون خبرنگاره هم اينجا بود. يادته؟
دامبلدور : اره. يادم اومد و تو مقصر اصلي رو رولينگ مي دونستي.
لرد بار ديگر خنديد و گفت: نه. من اون مشنگو مقصر ..
در همان لحظه يكي از مرگخواران گفت: اون مشنگ نيست سرورم. مگه يادتون رفته؟ اون شب خودتون گفتين كه رولينگ ..
لرد: ببخشيد! حواسم نبود!
لرد سياه ادامه داد:.. و من فهميدم مقصر اصلي كي بوده.
دامبلدور با لحني تمسخر اميز گفت: لابد منم!
لرد با عجله گفت: دقيقا.
دامبلدور چرخشي به چشمانش داد و گفت: اين ماجرا هيچ ربطي به من نداره.
_ چرا داره.
دامبلدور گفت: مگه عقلتو از دست دادي؟ يعني من ميام و از خودم بد ميگم؟
لرد لبخندي موذيانه زد و گفت: تو به فكر آبروي خودت نيستي. به فكر خراب كردن آبروي مني.
دامبلدور گفت: من اين قدر احمق نيستم كه از خودم بد بگم.
لرد: چرا هستي.
دامبلدور فرياد زد: تو به من توهين كردي.
لرد فرياد زد: بله. من به تو توهين ميكنم. تو لايق توهين هستي.
در همين هنگام لوپين چوبش را طرف لرد سياه گرفت و گفت: حرفتو پس بگير.
لرد خنديد و گفت: من عاشق اين بازي هستم. بازي تازه شروع شده.
در همين هنگام تعدادي مرگخوار به سمت لوپين امدند. لوپين فرياد زد: كروشيو!
مودي چشم باباقوري به كمك لوپين امد: كروشيو!
_ اوداكداورا!
مودي جاخالي داد. سيريوس نعرزه زد: كروشيو! و خودش براي اين كه از دست طلسم هاي مرگخواران درامان باشد پشت ديواري سنگر گرفت.
بلاتريكس خنديد و گفت: موش ترسو! كجا قايم شدي؟
ولي در همين هنگام مودي طلسمي به سمت بلا فرستاد و البته بلا موفق شد جاخالي بدهد.
دامبلدور به هدويگ نگاهي انداخت كه سعي داشت طلسمي به سمت لوسيوس مالفوي شليك كند.
لرد نعره زد: ميبيني البوس؟ تو واقعا ترسويي!
دامبلدور گفت: من؟ فكر نميكنم.
در همان لحظه دامبلدور سپر مدافعي بين محفلي ها و مرگخواران درست كرد.
همه دست نگه داشتند. بلا گفت: سرورم! من ميخوام خون همشونو بريزم. همين جا!
لرد نگاهي به دامبلدور انداخت. دامبلدور گفت: ما به قصد حمله اينجا نيومده بوديم. ولي حالا كه شما اينطوري ميخواين حرفي نداريم. ولي خودت ببين ريدل. انصاف داشته باش و ببين تعداد مرگخوارهاي تو با ما برابر نيست. اين دور از انصافه.
لرد به فكر فرو رفت و گفت: تو خيلي ضعيفي دامبلدور. اون قدر ضعيف كه...
دامبلدور به ميان حرف لرد پريد و گفت: من از ضعف حرفي نزدم. من از انصاف حرف زدم.
لرد سري تكان داد و گفت: بسيار خب. فردا همين ساعت در همين خونه ميبينمت و اون وقته كه انصافي در كار نخواهد بود.
دامبلدور با نگاهي خشمگين گفت: قبوله. و به همراه محفلي ها در سكوت از خانه ي ريدل خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها در سکوت عجیبی فرو رفته بود. ولدی که همه رو دنبال ماموریت به اقصی نقاط دنیا فرستاده بود، در حالی که ناجینی توی بغلش بود در حال چرت به اخبار رادیو گوش می کرد:
"... با پژوهشهای بیشتری که به عمل اومد مشخص شد ایده گروهی که به سرکردگی لرد سیاه و به نام مرگخوار فعالیت می کنند متعلق به آلبوس دامبلدور بوده است. مهم ترین مدرک در تائید این ماجرا، دفتر خاطرت گم شده گلرت گریندلوالد بود که صریحا" در اون ذکر شده زمانی که اون و دامبل ، به قدری شیفته عقیده نیکی برتر بوده که پیشنهاد دسته از هواداران سینه چاک و مخلص رو داد و پیشنهاد کرد اسمش مرگخواران باشه اما وقتی مشکات خانوادگی بین این دو بالا گرفت این قضیه ظاهرا" مختومه شد ولی از منبع نامعلومی این خبر به لرد سیاه می رسه و اون هم برای یارانش لقب مرگخوار رو انتخاب میکنه. و حالا گزارش وضع هوا... "

شپلخ...بوم...تق! (ترجمه – شپلخ: صدا شکستن رادیو به دستان ولدی، بوم :صدا برخورد یک پرنده با پنجره، تق: صدای باز کردن قفل پنجره به دستان ولدی )
با باز کردن پنجره، ققنوس وارد خونه ریدل ها شد و پاکت سرخی که همراهش بود رو توی صورت ولدی پرت کرد و دوباره پر کشید و رفت. نامه فریاد کش از طرف دامبلدور بود. فریاد دامبل چهارستون خونه ریدل ها رو به لرزه در آورد:

بازم خالی بستی تام؟ صد دفه بت گفتم هر غلطی می کنی دروغ نگو! این اراجیف چیه در مورد من گفتی؟ پیش خودت فکر کردی این اسم مرگخوار چقدر خزه، بهتره بندازمش گردن آلبوس؟ من ترو به دوئل دعوت می کنم. نیمه شب جمعه، قبرستون ریدل ها!

نامه که تموم شد، یه لحظه آتیش گرفت و دود شد رفت توی هوا. ولدی به این حالت دود رو تماشا کرد. ناجینی رو که داشت حفه اش می کرد، پرت کرد یه طرف و پرسی ویزلی رو احضار کرد.

پاق!

- این چه ریختیه واسه خودت درست کردی؟
- قربان، استتار مخصوص ماموریت توی هاوائیه.
- استتار بخوره توی سرت! با این شلوارک گل من گلی و روغنی که داره از سر تا پات چکه می کنه معلومه چه غلطی می کردی؟
- سرورم آخه نمیدونی که چه بهشتی بود... کلی ایده بی ناموسی توی ذهنم هجوم اورد.
- ترو قطب جنوبم می فرستادم همینو می گفتی! برو سر وضعتو درست کن بعد هم کت بسته این مرتیکه گزارشگر 20:30 رادیو مشنگی رو برام بیار.
پرسی تعظیمی کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت. ولدی هم پیغامی فوری برای دامبل فرستاد:

"این یه رسوایی بزرگه. فردا شب به جای دوئل بیا خونه ریدل ها تا شفاف سازی کنم. "

***نیمه شب جمعه***

دامبلدور به همراه بهترین بقیه اعضای ارتش سفید، در حالیکه از عصبانیت همرنگ یویوی جیمز هری پاتر شده بود به در خونه ریدل ها رسید.
- آلبوس، بازم میگم. مطمئنی این یه دام نیست؟
- نه من به سوروس اطمینان کامل دارم. اونم قضیه رو تائید کرده. منم میخوام بدونم این شایعات رو کی پشت سرم در میاره!
ریموس شونه ای بالا انداخت و دیگه حرفی نزد. چشم جادوئی باباقوری مثل فرفره توی حدقه می چرخید و همه جا رو زیر نظر داشت.
سارا پرسید:
- باید در بزنیم؟ آخه هیچوقت واسه وارد شدن به قرارگاه ارتش سیاه ازشون اجازه نگرفتیم. یه کم عجیبه!
- این دفه فرق داره! ما دعوت شدیم. حواسمون رو جمع می کنیم که رو دست نخوریم ولی مطمئن باشین غافلگیر نمیشیم. من اطمینان دارم.
مودی زیر لب غرغرکنان گفت:
- هر چی می کشیم از همین اعتمادیه که به همه حتی ولده مورت داری.

تق!

در خونه با صدای بلند باز شد و بارتی که با نیش باز پشت در ایستاده بود گفت:
- چه کسی بود صدا زد ولدی؟

دقایقی بعد، سیاه و سفید توی اتاق بزرگی جمع شدند و به خبرنگاه کچل 20:30 که دست و پاش بسته بود به حالت نگاه می کردن. ولدی دوباره چوبدستیش رو بلند کرد و گفت:
- کروش...
- ای بابا ولدی، نکن! خودش پسر خوبیه حرف می زنه. بگو ببینم، این اطلاعات غلط رو کی بت داد؟
- غلط نیست! حقیقت داره. منبعم خیلی موثقه.
- منبعت کیه؟ اون باتیلدای خل وچله یا یه پیر پاتال فراموش شده دیگه؟
- ازم خواسته نگم! نمی تونم.
- نیگا خودت تنت میخاره! کروشی...
دامبل دوباره زد روی دست ولدی و طلسمش نصفه موند.
- ببین! پیمان ناگسستنی که نبستی باش! پس بهتره تا ولدی نفله ات نکرده به زبون خوش حرف بزنی.
خبرنگار که هنوز مطمئن نبود حرف بزنه یا نه، به افراد حاضر در اتاق نگاه کرد که هیچ رحمی توی صورتشون دیده نمیشد. بالاخره تصمیم گرفت حرف بزنه:
- رولینگ گفته! اون گفته که میخواسته این قضیه رو زودتر مطرح کنه اما مثل اون قضیه مربوط به ...
زیر چشی به دامبل نگاه کرد و حرفشو خورد:
- خلاصه که الان توی مصاحبه اش با ما گفت اما چون سر او یکی قضیه خیلی اذیتش کرده بودین خواست اسمش فاش نشه. حالا می تونم برم؟

طنابهای دور خبرنگار آزاد شد. اون اول به آرومی تا دم در رفت و بعد یه جفت پای دیگه هم قرض کرد و از خونه ریدل ها خارج شد.
- پس بازم زیر سر اونه! این دفه خواسته منو بی آبرو کنه. اگه دستم بهش برسه...اگه بفهمم کجا قایم شده...
- تام؟ فکر می کنی من میذارم یه مشنگ بی گناه رو که این همه واست زحمت کشیده بکشی؟
- بابا تو دیگه کی هستی! کجای این زن مشنگه؟ هر چی ورد و معجونه رو به اون نسبت میدن. تازه این همه حرف پشت سرت در آورده، بی آبروت کرده، بازم ازش دفاع می کنی؟
- خب من ذاتا" سفید خلق شدم. بچه ها بریم دیگه، ما اینجا کاری نداریم. اگه یه مو از سر جو کم بشه تام...

دامبل در حالی که انگشت درازش رو به نشونه تهدید تکون میداد، به همراه یارانش از خونه ریدل ها خارج شد. ولدی که رفتنش رو نگاه می کرد گفت:
- همه ماموریت های گذشته لغو میشه. هدف بعدی ما پیدا کردن رولینگه، زنده میخوامش.
- اما سرورم، ارتش سفید از این کار خوشش نمیاد.
ولده مورت لبخند موذیانه ای زد و به آمیکوس گفت:
- تو هنوز نفهمیدی اینا همه اش بهونه است؟
و دوباره مشغول نوازش کردن ناجینی دلبندش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در کنار آتش شومینه ی انتهای یک سالن بزرگ مردی کچل با صورتی مار مانند به آتش نگاه می کرد .
از نور سبز آتش سالن نیز سبز به نظر می رسید . در کنار او مردی موقرمز با صورتی کشیده و عینکی مستطیلی به حالت تعظیم ایستاده بود .
مرد کچل همان طور که به داشت به شومینه نگاه می کرد گفت : پرسی بعد از اون خرابکاری تو در پریوت درایو کردی تصمیم گرفتم به تو یه شانسی بدم. من قصد دارم که تورو برای به دست آوردن اون نامه با تغییر شکل به هاگوارتز بفرستم و تو باید یک امتحان ثوری در ارتش دامبلدور بدی و از جای اون نامه مطلع بشی.
پرسی سیار ترسیده بود آب دهانش را به زور قورت داد و گفت.
: سرورم این از بخشش شماست که به من یه شانس مجدد دادید ولی من خانه خراب اگه پام رو بزارم اونجا باید جسدم برگرده . ارباب اون فسقلی ها رو نبین یک مارموزی هستن صدتای منم می زارن درکوزه آبش رو می خورن . حالا باز شما می خواید من خانه خراب برم اونجا ؟
ولدورموت هنوز هم چشمان سرخش به آتش سبز شومینه دوخته شده بود وبا حالتی بی روح جواب پرسی را داد.
:بله . من می خوام تو بری . حواست باید باشه که تو تغییر قیافه دادی وکسی تو رو نمی شناسه از طرفی اگر هم مشکلی پیش اومد به من علامت بده تا بچه ها رو بفرستم کمکت .
:آخه قربان عرض کردم . من خانه خراب باید مسابقه ی بین گرین فایر با یه تیم دیگه رو داوری کنم من باید زنده بمونم تا...
زنده می مونی احمق این قدر هم با من جر و بحث نکن وگرنه کاری می کنم که از حرفات پشیمون بشی .
: شرمنده ارباب من خانه خراب رو ببخشید . پس من می رم و سعی می کنم کارها رو درست انجام بدم .


2ساعت بعد .
پرسی با تغییر قیافه توانسته بود وارد هاگوارتز شود و خود را جای یکی از بچه های گروه ریون کلاو جا دهد .
بعد از ساعت ها گشت گذار در اتاق ها و تایپیک های هاگوارتز توانست دخمه ای را که ثبت نام در آنجا امجام می شود پیدا کند . در را باز کرد و وارد شد .
در پشت میزی که نزدیک به در قرار داشت یک خانم جوان نشسته بود او منشی آن دفتر بود زن جوان در حال درست کردن پر جادویی اش بود ولی مثل این که پر قلابی بود . پرسی نزدیک به میز شد و با سرفه ای حواس زن را به خود جلب کرد .
: اهم اهم . سلام ... خب من اومدم تست بدم ..البته برای ثبت نام .
منشی که آستین های جوهری اش را پاک می کرد گفت: قرار قبلی دارید ؟
نگرانی داشت از چهره پرسی می بالید از استرس زیاد با انگشت هایش بازی می کرد .
: پسر جون گفتم قرار قبلی دارید؟
: خب آره
:چه ساعتی ؟
پرسی نگاهی به ساعت روی میز منشی انداخت آرام با خودش زمزمه می کرد و به مخ کودنش فشار وارد می کرد ساعت نزدیک به دو ی بعد ازظهر بود .
پرسی زمزمه کنان گقت: عقربه ی کوچک روی دو عقربه ی بزرگ نزدیک به دوازده می شود می شود
آهان .
وبعد رو به منشی با صدای بلند گفت: ساعت دو .
منشی نگاهی به دفترش انداخت و گفت : خانم مهری جانسونز شمایید .
پرسی دوباره نگران شد وبا انگشتانش بازی کرد و گفت : مهری... مهری ... مهری ...!
:مخفف مهران هستش ؟
: خب می تونه اسم پسر باشه ؟
: آره
: خب باشه .
بعد پرسی شاد و شنگول پیش هوگو وآلبوس سوروس رفت و امتحانش را به خوبی داد .
آل به پرسی گفت که باید پیش سارا برود و برگه ای را امضا کند .
آز آن طرف آل منتظر اسکورپیوس بود برای تا او و اسکورپیوس به همراه هوگو به هاگزمید بروند و چیزی را بخرند به همین دلیل نگاهی به نقشه ی غارتگر که از پدرش گرفته بود انداخت ونا گهان متوجه اسم پرسی ویزلی در دفتر سارا شد .
آل فکر کرد که اشتباه کرده است به اسم ضربه زد ولی دوباره اسم پرسی ویزلی اومد. آل از هوگو پرسید.
:هوگو این پسره که الآن وارد اتاق خاله شد اسمش چی بود؟
: مهری جانسونز نه ببخشید مهران ،مهران جانسونز . چطور؟
:هوگو عجله کن جون خاله در خطره فکر کنم که اون پرسی ویزلی بود که تغییر قیافه داده بود .
در ضمن شخصی به اسم مهران جانسونز در ریونکلاو وجود نداره .
هر دوی آنها به سمت دخمه ای که صد متر با آنها فاصله داشت دویدند آل و هوگو چوب هایشان را کشیده بودند . آل در دخمه را ناگهان باز کرد و آنها پرسی را دیدند که با یک دست گلوی سارا را گرفته و او را به دیوار چسبانده و با دست دیگر چوب دستی اش را به سمت سر سارا گرفته بود . با باز شدن ناگهانی در پرسی برگشت تاببیند که چه اتفاقی افتاده است سارا از این فرصت نهایت استفاده را کرده و با پا بر شکم پرسی ضربه زد و خود را به چوب دستی اش که کمی با او فاصله داشت رساند . پرسی سعی کرد بر دردش غلبه کند و برای همین صاف ایستاد و گفت :
پرسی: عزیزانم شما ها می خواید با یک مرگ خوار حرفه ای رقابت کنید؟
هوگو با خنده ای که قصد داشت پرسی را میخره کند گفت: عمو شوخی می کنی تو یک نفر هستی و می خوای جلوی ما. عمو بی خیال شوخی رو بس کن بهتره که همین الآن چوبت رو بزاری زمین و تسلیم بشی .

پرسی عصبانی شد وگفت : بچه جون برو با بزرگترت بیاد فکر کردی کی هستی ؟ من خانه خراب باید اون نامه رو بگیرم و بعدشم باید به ارباب بدم وگرنه مثل خودکچلش کچل می شم .
آۀ یه نگاهی به صورت پرسی و بعد به دست لرزان او انداخت و گفت : این مشکل ما نیست مشکل خودته دایی. می خواستی از اول وارد مرگ خواران نشی .
:جیگرکم این قدر رجز نخون ببین من خودم به تنهای از پس همه تون بر میام می گی نه نگاه کن . سکتوم سمپرا .
آل به طرز زیبایی جا خالی داد و سریع به او طلسمی وارد کرد .
پرسی سعی می کرد که خود را به در خروجی نزدیک کند تا بتواند فرار کند .
سارا سعی داشت با طلسم های بیهوشی او را بیهوش کند . هوگو سپر دفاعی درست می کرد وآل هم سعی کشتن او را داشت در این میان پرسی توانست با افسونی دود زا از معرکه خارج شود و فرار کند .
وسر انجام مثل همه ی فیلمهای هندی ،ایرانی ،خارجی که آدم های بد به سزای اعمالشان می رسند پرسی نیز به سزای اعمالش رسید و لرد کله ی او را از ته تراشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده