ديويد با سردرگمي كاغذ را به دست گرفت ، ندايي از درون به او خطري را گوشزد ميكرد. چرا آن حادثه برايشان رخ داده بود ؟!
صداي " آي" آقاي اسمنز توجه ديويد را به سمت او جلب كرد، وي بلافاصله كاغذ را درون جيبِ شلوارش قرار داد و به سمت آقاي اسمنز كه به درختي تكيه داده بود ، رفت.
- تو حالت خوبه ديويد ؟!
ديويد كنارش زانو زد و با صداي گرفته اي گفت:
- بله ! اما آقا چظور اين اتفاق افتاد ؟! ... چطور اينقدر سريع ؟!
آقاي اسمنز لبخندي زد و گفت:
- چقدر عجولي تو پسر ! ... سپس چشمش به اطراف افتاد و روي كيفِ پولش ثابت ماند.
- اون كاغذ رو تو برداشتي ؟!
ديويد موهايي كه روي صورتش بود را كنار زد و تته پته كنان گفت:
- آم .. اوو .. اون رو ، روي زمين ... افتاده بود ! ... م من كنجكاو شدم! ... مثل الان كه ميخوام بدونم چي شد كه ما سقوط كرديم ؟!؟
اسمنز با دستمالي كه از جيبش بيرون آورده بود خوني كه از بيني اش سرازير شده بود را پاك ميكرد كه گفت:
- هيچ وقت فكر نميكردم كه به اين زوديا بايد اعتراف كنم ! ... در اولين روزِ ديدارمون ! ... هوووم ! ... بهتره تا دير نشده خودم رو لو بدم!
اسمنز با سرفه اي حرفهايش را آغاز كرد و در حالي كه به دوردست ها خيره شده بود ، گفت:
- دسامبر سال 1989 ، يه زمستون سرد و بي رحم، اون موقع تو به تازگي متولد شده بودي ! ... خانواده ي خوب و دلسوزي داشتي، من رابطه ي نزديكي با فيلپ و سوزان رومانس ( والدين تو ) داشتم،اونها عاشق همديگه بودن، ميشه گفت من تنها خويشاوند اونها به حساب ميومدم، پدرت خلاف ميل خانواده و اصالتش با مادرت كه ماگل بود ازدواج كرد و همين عامل باعث شد تا با پشت پا زدن به همه چي هم خودشون رو از نظر مالي ناتوان كنند و هم والدين خودشون رو! ... هر چي باشه، پدر بزرگت خيلي ثروتمند بود اما بعد از ازدواج تنها پسرش ، در يك حادثه ي مشكوك همه ي داراييش رو از دست داد و بعد از اون سكته كرد و مرد !! ... چند وقت از اين ماجرا گذشت و من و پدرت تصميم گرفتيم كه براي كار اقدام كنيم! ... اون زمان تو 5 سال بيشتر نداشتي، يه روز من و پدرت براي مصاحبه ي استخدام به وزارت سحر و جادو رفتيم تا رد حرفه ي خود " بخش تالار اسرار " مشغول به كار بشيم! ... نمرات فارغ التحصيلي ما در درس دفاع و برابر جادوي سياه، تغيير شكل و معجون سازي هميشه عالي بود ! .. به همين دليل با كارمون موافقت شد! ... اينجا بود كه ما فهميديم تو چه دردسري افتاديم، اطلاعات و سرنخ ها مداوم ما رو خيلي خسته كرد، حدود 3 سال اونجا بوديم و داشتيم به اين وضع عادت ميكرديم كه يك بار پرونده ي مهمي ناپديد شد! ... مامورين وزارت ما رو بازداشت كردند و بعد از محاكمه ما رو به آزكابان فرستادن، شكنجه هاي مداوم! ... اما ما هيچي نميدونستيم، پس ما رو آزاد كردن، و به مكاني ناشناخته تبعيد كردند تا نتونيم با كسي حرف بزنيم و اطلاعاتِ محرمانه ي وزارتخونه جايي درز نكنه ! ... همين دروان بود كه پدرت سخت مريض شد، و در عرض مدت كوتاهي كه رد سنت مانگو بستري بود از دنيا رفت! ... من نميتونستم كاري براش انجام بدم! ... حتي نميتونستم به شما اطلاع بدم ... بعد از مرگِ پدرت منو به سرزميني بردن كه مثل جهنم بود، يادآوري اون روزهاي نكبت بار قلبم رو به درد مياره !! ... من تا چند هفته پيش اونجا بودم، تا اينكه تونستم راه فراري پيدا كنم، بگردم و شما رو ببينم و اين سالها رو جبران كنيم ! ... اما مثل اينكه دير اومدم!
ديويد با تعجب به مرد نگاه ميكرد ، آبِ دهانش را قورت داد و گفت:
- اما اون كاغذ ... ؟!
- درسته اونها دنبال من هستن ! ... براي همين با تغيير قيافه و انتخاب نام مستعار سعي دارم تا حد امكان خودم رو نجات بدم! ... ميخوام كه تو هم كمكم كني ! ... ميتونم اميدوار باشم ؟!
ديويد مكثي كرد تا حرفهاي آقاي اسمنز در ذهنش حلاجي شود. سپس دستش را به طرف اسمنز دراز كرد و گفت:
- بهتره عجله كنيم! ... اينجوري ماموراي وزارتخونه پيداتون ميكنن !
*~*~*~*~*~*~*~*~
ادامه دارد ... !
*~*~*~*~*~*~*~*~
اگه دوست دارين نقد كنين !!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

) اما این تاپیک روی هر سوژه جدیدی تقریبا تا حدود بیست پست پیش می رود و بعد پایان می یابد و سوژه ی جدید روی کار می آید. سوژه های این تاپیک کاراکتر یا کاراکترها می باشند، مسیر نهایی کاراکتر یا کارکترهای نمایشنامه هامون این است که در نهایت موفق میشوند با یک کار و عملکرد صحیح از فقر نجات یابند و مثلا به چوبدستی جادویی برسند و زندگی را متحول سازند یا این که در مسیر تلاش برای رهایی از زندگی فلاکت بار و نحس خود در اوج تلاش و رهایی به خاطر منافع جادوگران طبقه بالا جامعه کشته می شوند یا به هر دلیل دیگر می میرند.مهم: در نظر داشته باشیم که کاراکتر طی اون بیست پست یا کمتر یا بیشتر که توسط ما ارسال می گردد، تلاش های بسیاری می کنند،بارها گرفتار می شوند و شکست می خورند،مایوس می گردند،زخمی می شوند، پوست به استخوان شان میرسد و گاهی هم به پیروزی های کوچکی می رسند تا پیروزی نهایی تا... . فراموش نکنیم: در نمایشنامه ها کاراکترها را دائما دچار هوس و تحریک کنیم؛ مثلا به دزدیدن چوبدستی از شخصی یا سرقت از دکان های هاگزمید و آنها را تا پای این کارها بکشانیم و در نهایت با مطرح شدن وجدان و فطرت پاک آنان از انجام چنین کارهایی در نمایشنامه هامون خودداری می کنند و همینطور ادامه می دهیم.
مطابق چیزی که گفتی پست بزنن و اگه نخواستن کاملا آزادن هر طور خواستن فعالیت کنن و هیچ اجباری در کار نیست.