لرد : البته ! یه مسئله ای هست و اینکه میخوام همه برنامه ها به روزه بعد موکول بشه !
بلیز : اینم روی چشم !
روز بعدخانه ریدل توسط سیاهی احاطه شده بود ، سیاهی محض ! صدای زوزه های مکرر موجودات جادویی غول پیکر اطراف قبرستان ، نقاب حزن انگیز ظلمت را در محدوده ی دهکده ریدل ها ، خشن تر و تمام عیار تر مینمود .
درون خانه ریدل ها فانوس های عظیمی که در راهرو های خانه ریدل ها با بی دقتی تمام نصب شده بودند با تواضع پرتو های خیره کننده نور از خود ساطع میکردند ، ولی گویا سیاهی حاکم بر دهکده ، به درون خانه هم نفوذ کرده بود ، چرا که تنها سوسوی ضعیفی سعی در روشن کردن آنجا داشت .
لرد سیاه برای صحبت با مریدان وفادارش ، سالن عمومی را برگزیده بود و اکنون تمام مرگخواران در آنجا گرد هم آمده بودند تا سخنان ارزشمند ، قاطع و صریح لرد گوارای وجودشان شود !
لرد : باید متوجه وضعیت فعلی شده باشید همتون ... این اتفاقی که امروز برای دهکده افتاده ، مربوط به یکی از جادوهای قدیمی و قدرتمندی هست که من روی اینجا گذاشتم .
دابی زیر لب گفت : هه ! خسته نباشی ، از صبح تا حالا ما داریم خودمونو میکشیم بفهمیم چی شده ، این میگه کاره منه !

ادامه صحبت لرد : و اینکه هیچ جادویی نمیتونی این جادو رو از بین ببره !
پرسی که سرخ شده بود با عصبانیت زیر لب گفت : مسخرست ! از صبح تا حالا هر چی ورد و جادو بلد بودم امتحان کردم ؛ انقدری که چوب جادوم دیگه خسته شد و فقط جرقه میداد بیرون !

ادامه صحبت لرد : و حتی ، معجون شانس هم نمیتونه باعث بشه که ذره ای از این سیاهی توی نظر کسی کم بشه .
لودو که تا لحظه ای قبل زننده میخندید ، با این حرف لبخندش خشک شد و با ناباوری نگاهی به اطراف کرد و گفت : امکان نداره ! من آخرین ذخیره معجون فلیکس فلیسیس ارزشمندمو استفاده کردم ... نه ممکن نیست ، هیچ فرقی نکردم واقعا !

لرد زیر چشمی نگاهی به لودو می اندازه و ادامه میده : و جالب تر از همه اینکه ، حتما میدونید که عینک حبابی میتونه چشم رو در برابر هر سیاهی و غباری محافظت کنه ، ولی باید بگم که روی این جادوی فوق العاده من اون هم اثری نداره !
ایگور که پشت سر هم پلک میزد تا شاید اطرافش را واضح تر ببیند ، دستی به ریشش کشید و گفت : واقعا ؟ من شصت بار طلسم عینک حبابی رو اجرا کردم ، وای نه ! میگم پس چرا چشمام ضعیف شدن .

لرد که از کارهایی که مرگخوارانش انجام داده بودند تعجب کرده بود و در عین حال از اینکه بلیز انقدر در این مورد اطلاعات داشت که کار احمقانه ای از وی سر نزده بود خشنود بود ؛ ادامه داد : این طلسم باستانی یه نوع هشدار دهنده هست در واقع ، اون ورود محفلی ها به محدوده دهکده ریدل ها رو به ما نشون میده ! از اینکه از لوموس برای روشن کردن فضا استفاده نکردید بهتون امیدوار شدم ، چون اون نمیتونه بهبود ببخشه تاثیر یه طلسم قدیمی و قدرتمند رو !

بلیز که خجالت میکشید ، در حالی که معذب سرش را میخاراند گفت : معرکس این طلسم ! از صبح زود ، تنها طلسمی که چوبدستیم اجرا کرده لوموسه ؛ نمیدونستم که اثری نداره !

لرد که نا امیدی یکایک اعضای وجودش را فرا گرفته بود ، با عصبانیت گفت : ای احمق ها ! میخواستم بفرستمتون به جنگ محفلی ها ، ولی گویا با ابعاد فعلی ، کاری از دستتون بر نمیاد ، باید تغییر شکلتون بدم و بزرگتون کنم و ادامه داد : خوب خوب ، ماندانگاس ، بارتی ، گابریل ، ایوان شما ها اول .
نیم ساعت بعدخانه ریدل ها که توسط اعضای محفل ققنوس که در جایی شبیه به داکسی دانی زندگی میکردند ، دریای عظمت لقب گرفته بود ، اکنون در نگاه مرگخواران قطره عظمت هم نبود ! چرا که حالا هر یک از مرگخواران تقریبا 4 برابر اندازه قبلشان شده بودند !
بارتی که چیزی از یک غول مونث کم نداشت ، با ناراحتی پاهایش را روی زمین میکوبید : اه ! خسته شدم ، یکیتون میاد من باهاش مزدوج بشم یا بزنم همتونو بترکونم ؟
پرسی که توجهی به داد و فریاد های بارتی نداشت ، در جایی دور از سایر مرگخواران با ماندانگاس خلوت کرده بود و با تعجب به دست های خودش که حالا هر یک از انگشت هایش برای خودش سارا اوانزی بود نگاه کرد و گفت : وای ماندانگاس ... باورت میشه اینطوری شدیم ؟
ماندانگاس : اوهوم

پرسی : میدونی الان چی میچسبه ؟
ماندانگاس : به ! مگه میشه ندونم ، یه دوشه آبه گرم !
پرسی :

نه باو ! بیناموسی ! مخصوصا اینکه کلا گنده شدیم از همه لحاظ