جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دست مقدسشو بالا برد و با انگشتان بس درازو سیفیت میفیتش بر روی علامت شوم فشرد.لحظه ای گذشت و بعد مرد نسباتا کوته قامتی-که در اینجا بمعنی کوتاه قد میباشد-جلوی لرد فرود آمد.لرد که سعی کرد صدای سرد و یخبندانانشو نگه داره تا مبادا پیتر رو هم مثل سایرین از دست بده گفت:
مردک دم دراز کجا بودی ؟چرا دیر کردی؟1 ثانیه قبل باید اینجا میبودی.بزنم شلو پلت کنم؟

پیتر طوری لرد رو نگاه میکرد که انگار یک گوریل بیشاخ و دم-البته از نوع بی مو- داره باهاش صحبت میکنه.ابروش رو بالا انداخت و با لحن بس بیتربیاتانه ای گفت:
ایییش...بیخودی مزاحم مردم میشن!انگار نواده اسلایترینه اینجوری با من صحبت میکنه.من داشتم دستمو میبریدم بدم به لرد اومدی مزاحم شدی!بیچاره تو اون دیگ یخ شد الان.باید سریعا برم بدن جدیشو درست کنم.بای!

چشمان لرد که حالا به اندازه کله نجینی شده بود و نزدیک بود از تعجب،درست مثل توپ کوییدیچ از جاش دراد و پرواز کنه با تعجب به جایی که پیتر تا لحظه ای قبل داشت سخنرانی میکرد خیره شد.
در همنی هنگام بود که لرد مردک آشنایی رو دید:
فردی قد بلند با یک آفتابه که هر گلی رو میدید بهش آب میداد.فرد کیف خزی رو هم روی سینه خودش نگه داشته بود و هی کلمه"ایماجینیشن"رو تکرار میکرد.
لرد بادیدن این چهره نوری در دلش سوسو زد و به سوی مرد راه افتاد:
بابولبی...مردک بوقی...بیا اینجا ببینم.تو مثلا باغبون خونه ریدلی...اینجا الان!

بابولی با شنیدن صدای لرد درجا خشکش شد و چندتا سکته زد.بعد از بهتر شدن حالش،دستی به کیفش کشید و با آفتابه کمی آب روی سر خودش ریخت:
یا لرددد...سایتون مستدا...
- نمیخوام هیچی بشنوم.اینم تو خز کردی رفتی.سلام هم که میکنی همین جمله رو میگی...اه...اصلا بخاطر این جمله توه که کلمه لرد و مستدام خز شدن...مردشور اون آنتونی رو نبرن که به تو این جمله رو یاد داد

باب که گویا هنوز از هیچ چیزی خبر نداشت کمرش رو برای لرد تا نوک انگشتای پاش خم کرد و دوباره بلند شد:
یا لرد کاری براتون میتونم بکنم؟
- آره...برو اول بلیز رو بکش بعد بارتی رو
-من دست راست شما رو بکشم؟شما بگید بیا منو بکش من شمارو میشکم،ول دست راستتونو اصلا.

لرد نگاه مخوفی به باب کرد و این باعث لرزیدن موها تا استخان و کبف بابولی شد.باب با دیدن این نگاه مخوفویوس،قبول کرد که به نقشه لرد گوش کنه تا بلکه عملش کنه.
لرد:خب حالا مثل بچه آدم به من گوش بده....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/5/11 16:00:34
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اونورتر از خونه ريدل كمپ آوارگان!

چندين بي خانمان در مقابل چادر روي زمين حلقه زدن. جلوي چادر بوليز زابيني سنتور مي نوازه و در مركز صحنه مورفين حركات موزون انجام مي ده. آهنگ علي سنتوري هم به عنوان موزيك متن پخش مي شه!
- صداي سازم همه جا پر شده... هركي شنيده از خودش بي خوده!()

كمي اونورتر جنازه ي تني چند از مرگخواران كه در جنگ قدرت به دست بليز از پا دراومدن روي زمين افتاده و تني چند از مگسان دورشون ويز ويز مي كنن..كم كم موزيك متن رو به خاموشي مي ره..

- ارباب بليز سياه كبير(!!!) ... حالا كه ديگه خونه نداريم بايد چي كار كنيم ..
- حرف نزن تمركزم به هم مي خوره مي خوام انتخاب رشته كنم ...
- ولي چادر نشيني شكل خوبي نداره ارباب..
- دهههه حرف نزن ديگه .. كروشيو كروشيو.. يوهاهاها.

بليز با دفترچه راهنماي شماره ي دو چندتا مگس مي كشه و پرتش مي كنه تو جوب، بعد با نگاه هايي خشانت بار كه نشانه از عقده هاي درونيش و عقده هاي كودكيش داره به مرگخوارا نگاه مي كنه!
- براي چي نشستيد منو نگاه مي كنيد؟ چندتاتون بريد يه جا براي موندن پيدا كنيد چندتاتون هم بريد دنبال تام بگرديد!

مكاني مجهول!

تام در كنار جوب آبي نشسته و گذر عمرشو مي بينه! در كنار اين فعاليت مشغول فكر كردن درباره ي يك مرگخوار وفاداره!

- مرگخوار وفادار؟... وفادار؟...مرگخوار؟ همم؟ فيث فول؟

همين طور كه لرد خاطراتشو در جوب مي نگرد چندتا موش به همراه خاطرات دوران غيبت صغراش از جلوي چشمش( cheshmesh) رد مي شه..!
- مرگخوار وفادار! يافتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 11 مرداد 1387 02:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بعد از سوزاندن سیمکارتش دوباره به فکر فرو میره:آره...باید یه مرگخوار وفادار پیدا کنم...هووم آره خودشه...بل..بلا...یافتم...بلازویچ ...نه اون که مربی مشنگ بود...تُکِه زبونمه ها...بل...بلا...بلال حبشی...اِ نه اینم نبود...هووم...بل...بلا...آهان بلاتریکس!

سریع علامت شوم روی دستشو لمس میکنه و بلا ظاهر میشه.لرد با قیافه زبونم لال درمانده ای به او میگه:

_چطوری ای یار وفادار لرد؟
_وفادار؟یار؟!
_یعنی تو هم؟
_خب سارامون اینوایت فرستاده بود،شمام که...که...فشفشه شدید،من باید یه لرد جدید برای خودم پیدا میکردم.ببخشید قراره روی گاندولف رو کم کنیم...فعلا بای

و باصدای پاق خفیفی بلاتریکس غیب میشه.

لرد آخرین امیدش را هم از دست داده بود،هیچ فکری بذهنش نمیرسید که ناگهان در باز شد و منجی تنهائیهای لرد پا به درون اتاق گذاشت.

آنی مونی:سلام ارباب
_تو هم اومدی تحقیرم کنی؟
_نه ارباب من غلط بکنم،اومدم اگه مرحمت بفرمائید با هم بریم پارک سر کوچه هوائی عوض کنیم و از این ناراحتی دربیائید
_باشه پاشو بریم

5 دقیقه بعد-پارک سر کوچه

لرد و آنی مونی روی نیمکت نشتن و دارن درد دل میکنن که یدفعه آنی مونی تکانی میخوره و میگه:ای آب دهان بر این شانس!آخه الان وقتش بود؟!
لرد:چی شده؟
آنی مونی:هیچی ارباب
_نه بگو
_مهم نیست
_بگو تا یه پس گردنی بت نزدم که از صدتا کروشیو بدتر باشه
_والا ارباب گلاب به روتون احساس میکنم باید خودمو خالی کنم
_خب چرا به خودت میپیچی پاشو برو خبرت خودتو خالی کن
_نه نمیشه الان وقتش نیست
_پاشو تا پس گردنی رو نخوردی

و آنی مونی که به مرز انفجار رسیده بسمت تخلیه گاه هجوم میبره.

تا آنی مونی میره،صدای:"اس ام اس اس ام اس"بلند میشه و لرد هم گوشی آنی رو بر میداره و اس ام اسی رو که نام فرستنده ش"وزیر"هست میخونه:

دمت گرم،چند دقیقه دیگه معطلش کن الان با شصت هفتاد تا کارآگاه میریزیم همون پارکی که گفتی،اگه دستگیرش کنیم سرقفلی تموم رستوران های زنجیره ای بوف رو بنامت میکنم.

و این چنین میشه که پس از برگشتن آنی مونی...لرد توجهشو به یک عدد گنجشک جلب میکنه و چنان پس گردنی ای به او میزنه که بیهوش میشه و خود لرد هم متواری میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز: خب دیگه بچه ها ... همه چیز تموم شد .. از این به بعد رئیس منم .. چون من همیشه دست راست ارباب بودم .. و حالا که ارباب قدرتشو از دست داده من رئیسم .. حالا میخوام بهتون نشون بدم من چقدر دارکم! آنی مونی دستتو از تو گوش ایوان در بیار .. بارتی رداتو بکن تو شلوارت شلوارتو بکن تو جورابت! مورفین دور خانه ریدل کلاغ پر برو.. بقیتونم از جلوی چشمم دور شید..

مقادیری گوجه فرهنگی از جلوی دوربین رد میشه!

آنی مونی: هووووم! یعنی چی؟ تکلیف این همه غذاهایی که براتون درست کردم چی میشه؟ شماها که از اول تابستون میرین مسافرت .. بعد از مسافرت میاین میخواین فعالیت کنید .. میبینید مدارس شروع شده .. بعدش دوباره میخواین فعالیت کنید امتحاناتون شروع شده .. بعد امتحانا میخواین فعالیت کنید دوباره عید شده دوباره میخواید برید مسافرت ... بعد که میاید دوباره امتحانای ترم دوم شروع شده ... بعد میاید فعالیت کنید میبینید دوباره تابستون شده و الخ! این منم که شبانه روز دارم براتون آشپزی میکنم ... من حق آب و گل دارم ... همیشه در کمال وقاحت حقوق طبقه آشپز نادیده گرفته میشه! آییی نفـــــس کش!

آنی مونی میاد یک حرکت پیچیده جادویی رو به معرض نمایش بذاره که شدیدا دور خودش گره میخوره ..

بووووووووووووووووووووم!

نصف دیوار خانه ریدل خراب میشه و گلگومات وارد میشه!
گلگومات: زئیس بودن به هیکل بود و گلگو از همه گنده تر!
همه: تو که مرگخوار نیستی!
گلگومات: چی چی رو مرگخوار نیستم .. گلگو یک مرگخوار اصیل بود .. ایناها اینم لینک (http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=3293&forum=25&post_id=198968#forumpost198968) درخواست مرگخواریم .. تا فردا تاییدم!

قررررررررررررررررررر! (صدای موتور گازی)
یک پستچی ماگلی از موتورش پیاده میشه و نامه ای رو به دست مرگخواران میده و میره .. درون نامه ..

اوه خدای من!
از این که شنیدم لردتون بی جادو شده خیلی متأثر شدم! سوووهاهاها! حالا خونسردی خودتونو حفظ کنید .. الان آژانس خبر کردم برم فرودگاه .. با اولین پرواز قم- لندن میرسم پیش شما تا سرپرستی گروهتونو به عهده بگیرم. همتونو خیلی دوست دارم.
خاله سارا خیلی خفنگزج!


همه

همون لحظه شهرداری منطقه به خانه ریدل اعزام میشه و به قصد پلمپ کردن در خانه ریدل از ماشینشون پیاده میشن!
بلیز: آخه چرا؟
سیبل: جریان چیه؟ ما اینجا فعالیت های فرهنگی میکنیم! من از طرف جامعه پیشگو های خالی بند اعتراض دارم!
آنی مونی: منم از طرف جامعه سر آشپزهای غذاهای دریایی حوض خانه ریدل اعتراض خودمو اعلام مینمایم!
تره ور: منم از طرف جامعه دوزیستان شدیدا به نحوه عملکرد شما اعتراض دارم!
گلگومات: گلگو از طرف جامعه غول های غارنشین شدیدا همه چیزو تکذیب کرد!

مامور شهرداری شماره 1: هیچ میدونستید انتخاب رئیس جدید بدون جلب رای اعتماد و نظر مساعد از مجلس شورای جادوگریالیسم امکان پذیر نیست و با شما باید بر طبق قوانین برخورد بشه؟
!!!!!!!!!!!!!!!!
تذکر: بی خود زور نزنین .. مامور شماره 2 تو ماشین منتظر مامور شماره یکه و در این صحنه دیالوگی برای گفتن نداره!

سرانجام بعد از مذاکرات چند جانبه کله همه مرگخواران با سنگ سفتی مشابه با مواد به کار رفته در مغز آسپ برخورد کرده و آنها در اثر شدت ضربه شدیدا شروع به فحاشی میکنند و لازم به ذکره که در کنار بلند گو هم این عمل غیر انسانی رو انجام میدن و بلند گو هم از قضا روشنه و لرد در حالی که در حال به اتمام رسوندن جعبه دستمال شماره پنج میباشد به این حرفها گوش میکند ...

او باید کاری میکرد ... نباید این وضع از این بیشتر ادامه پیدا میکرد .. او به یک مرگخوار وفادار احتیاج داشت مثل .. بل....
ناگهان یک اس ام اس برای لرد میرسه .. لرد با اشتیاق گوشیشو برمیداره .. متن اس ام اس:

بی جادو شدن کچل رو به همه جادوگران ، ساحران ، مشنگ زاده ها و فشفشه ها تبریک عرض میکنیم ... حالا چوبدستی خودتونو پنج بار دور سرتون بچرخونید و این اس ام اس رو برای شونصد نفر دیگه بفرستید ... تا 6 روز دیگه یک اتفاق خوب برات می افته!
لرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/10 23:40:21
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/10 23:53:47
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/11 0:02:35
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/5/11 0:09:26
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای آنی مونی پشت بلند گو :
لرد قدرت جادوییش رو از دست داده و نمیتونه جادو کنه؟ واقعا؟ از کجا فهمیدی؟

آنی مونی قصدئ داشت این پرسش رو به ارامی مطرح کند ولی به دلیل اسکلی مفرط از پشت بلند گوی روشن جمله آرومش رو ادا فرمود . در نتیجه تمامی بروبچز محلف و وزارت و کوفت و زهر مار و .. که در اطراف و اکناف خانه ریدل به گوش ایستاده بودن این صدا خبر رو با جزئیات کامل شنیدن

لرد هم که در حالت گیج زدگی مفرط زیر تحت خوابش سنگر گرفته بود و برای اولین بار به اینکه (( چرا کله من مو نداره!! )) فکر نمیکرد به وضوح این صدا رو شنید . ولی به قدری شک زده بود که هنوز توان تجزیه و تحلیل تبعات آتی این خبر را نداشت

بلیز: من تیتر روزنامه ها رو میبینم . (( لرد سیاه حتی نمیتونه یه چنگال رو تغییر شکل بده )) - (( لرد سایه دیگر تمام شد )) - (( لرد سیاه؟؟ لرد؟؟))
(( لرد رفت)) - (( کچل سیاه سوخته)) - (( ارباب تمام فشفشه های دنیا))
...

در همین هنگام موفین با سوالی بلیز رو از فرک به در آورد :
سوال : بلیز جان فرزندم . شما این همه روزنامه جادوگری رو از کجا آوردی؟ غیر پیام امروز مگه روز نامه دیگه ای هم داریم؟

البته کسی موجه این سوال نشد. همه در این فکر بودن که حالا که لرد قدرتش رو از دست داده چه اتفاقی می افته . کسانی در این فرک بودن که چه بر سر مرگخوار ها میاد ؟ (( همه ما زندانی میشیم)) - کسانی به فکر خیانت بودن (( اگه بتونم زودتر از بقیه به دامبلدور بگم ممکنه بهم پاداش بده)) - کسانی در فکر انتقام (( اول از همه من مجورش میکنم یه صبح تا شب تو اون کمدش بخوابه بعد مجبورش میکنم از این کلاه گیس زنونه ها بگذاره سرش)) - (( نخیرم . من اول باید مجبورش کنم 2000 کیلو سیب زمینی پوست بکنه و خورد کنه و سرخ کنه بعد تو براش مو زنونه بگذار))

و هزاران افکار دیگر ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1387/5/10 23:04:57
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-هي...آهاي....بچه ها...يه خبر دست اول براتون دارم.جمع شين.

ملت مرگخواراز سوراخ سنبه هاي خانه ريدل بيرون آمدند و دور بليز جمع شدند.

-چيه؟تعريف كن ببينم.ارباب باز داشت تو خواب حرف ميزد؟
-امشب چي گفت؟بقيه جريان اون دختره رو تعريف نكرد؟

بليز نگاه مغرورانه اي به تك تك مرگخواران كرد.
-نچ...هيچكدوم.خبر من دست اولتره.اگه بشنوين كه چه بلايي سرش اومده.البته من هنوز مطمئن نيستم ولي...

صداي شيپور مخصوص مراسم صبحگاهي خانه ريدل حرف بليز را قطع كرد.آني موني ميكروفن را در دست گرفت.
-مرگخواران عزيز خواهشمندم منظم و مرتب صف بكشين.ارباب در حال تشريف فرمايي هستن.

مرگخواران كنجكاوانه به بليز خيره شدند ولي با ورود لرد سياه همه در مقابل ارباب صف كشيده و مشغول خواندن "اي ارباب جاودان"شدند.بعد از پايان سرود همه براي خوش آمد گويي و اعلام صبح بخير كروشيويي را به ماكت محفل كه روي سن قرار داشت فرستادند.لرد سياه غمگين به نظر ميرسيد.در عين حال وانمود ميكرد كه اتفاقي نيفتاده.بعد از پايان مراسم كروشيو ميكروفن را از آني موني گرفت.
-امروز سخنراني دركار نيست.ماموريتم در كار نيست.همتون آزادين.زير سايه علامت شوم باشيد.

صداي موذيانه بليز زابيني از لابلاي جمعيت به گوش لرد رسيد.
-ارباب ببخشيدا.من يه مشكلي دارم.اين نجيني شما نميدونم چرا گره خورده.هيچكدوممون نتونستيم بازش كنيم.ميشه شما زحمتشو بكشين؟

لرد انگشتانش را روي چوب دستي فشار داد.نگاه سردي به مرگخواران كرد و به سرعت به اتاقش برگشت.مرگخواران متعجب به جاي خالي لرد خيره شدند.لرد هرگز هيچ فرصتي را براي خودنمايي و نمايش قدرتش از دست نميداد.

لبخند بليز تبديل به قهقهه شد.با چهره اي خندان رو به مرگخواران كرد.
-بيايين اينجا....خيلي قراره بهمون خوش بگذره.هر چي خرده حساب دارين رو كنين.تا جاييكه من متوجه شدم لرد قدرت جادوييشو از دست داده.اون نميتونه جادو كنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
1000سال بعد:

لرد سياه خميازه بلندي كشيد و از تختخواب خارج شد.
-بليييييييز.زود بيا اين تختو مرتب كن ببينم.

بليز زابيني از يكي از كمدهاي ديواري به وسط اتاق پريد.
-چشم ارباب.همين الان مرتبش ميكنم.

لرد با ديدن بليز فورا چشمانش را گرفت.
-اي بوقي..اول برو سرو وضعتو مرتب كن.اين چه وضعيه؟

بليزكه تازه متوجه وضعيت نامناسبش شده بود فورا به درون كمد برگشت.
-ارباب ببخشيد.هوا خيلي گرم بود.

لرد سياه قصد نداشت اجازه دهد كه ديدن اين منظره وحشتناك صبح زيبايش را خراب كند.در حاليكه آوازي را زير لب زمزمه ميكرد وارد حمام شد.
-اين شامپو كه تموم شده.بليييييز.شامپوي من تموم شده.

صداي بليز درحاليكه مشخص بود به سختي جلوي خنده اش را گرفته از اتاق لرد به گوش رسيد.
-ارباب جون...شما شامپو به چه دردت ميخوره آخه؟

چوب دستي لرد از لاي در حمام ديده شد.
-كروشيو.

اتفاقي نيفتاد.

-كروشيو اِگِن.

سكوت مطلق.
اينبار كله كچل لرد از لاي در نمايان شد.

-انگار متوجه نشدي.گفتم كروشيو.

بليز با ناباوري به چوب دستي لرد سياه كه هيچ عكس العملي نشان نميداد خيره شد.
-ارباب من متوجه شدم.ولي ظاهرا چوبتون متوجه نشده.بلندتر بگين شايد عمل كنه.

-آواداكداورا

بليز زير تختخواب لرد پناه گرفت.
-اي بابا...ارباب اين چه كاريه؟ يه ورد ديگه رو امتحان كنين.

لرد حوله سياه رنگش را به دور خود پيچيد و از حمام خارج شد.با دقت چوب دستيش را بررسي كرد.ولي ظاهرا مشكلي وجود نداشت.اصلا نميفهميد چه اتفاق ممكن بود افتاده باشد.

_آلوهومورا...لوموس...ويتارو.....كاراپاتو....
چوب دستي همچنان بدون حركت در دستانش بود.

بليز با ترس و لرز كنار لرد نشست.
-ارباب شما فشفشه بودين ما نميدونستيم؟اشكالي نداره.اين كه خجالت نداره.من قول ميدم اين رازتون رو براي هميشه حفظ كنم.ببخشيد من ميتونم برم بيرون.يه خبر دست اول دارم كه بايد به آني موني و مورفين و باب و بارتي و سوروس و هلنا و بقيه بدم.

لرد جوابي نداد.بشدت به فكر فرو رفته بود.

بليز با چهره معصومانه اش از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/5/10 22:17:28
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان جدید

1000 سال قبل- هاگوارتز

طلسم سبزرنگی از کنار گوش گودریک گریفندور گذشت و پشت بند آن نعره ی اسلیترین به گوش رسید:

- جان عمه ات! پنداشتی خواهم گذاشت به همین راحتی مدرسه را مملو ز گندزادگان نمایی؟

گریفندور درحالیکه از زیر میزهای غذاخوری سینه خیز می رفت و سعی می کرد خود را به درب خروجی نزدیک کند، پاسخ داد:

- گندزاده دیگر چیست مردک گستاخ؟ تمامی آنها استعداد جادوگری دارند.
- اما خون اصیل ندارند، پس گندزاده اند.
- چرا متوجه نیستی؟ما مجبوریم. اگر مشنگ ها را به دنیای خود وارد نکنیم، منقرض خواهیم شد.

صدای جیغ و داد هلگا هافلپاف از پشت درهای بسته ی سالن غذاخوری که به دست سالازار از داخل قفل شده بود، به گوش می رسید:

- عععععععع! غیــــــژ! تو را به مرلین سوگند، سالازار! او را مکش.
- من که نمی خواهم بکشمش، بوقی! می خواهم ادبش کنم.

بالاخره گریفندور خود را به در خروجی رساند. قفل را باز کرد و از سالن غذاخوری بیرون دوید.
اسلیترین نیز به تعقیب او پرداخت اما در آستانه ی در راونا ریونکلاو جلویش را گرفت:

- درنگ کن سالازار! ما چهار جادوگر عاقل و متمدنیم. نباید مشکلات خود را با دوئل حل کنیم.

گریفندور که پشت هافلپاف قایم شده بود، آهسته بیرون آمد و گفت:

- حق با اوست. ما باید به روش دیپلماتیک مشکلاتمان را حل کنیم. رای گیری می کنیم!

***

هافلپاف صندوق شیشه ای آرا را برعکس گرفت و چهار تکه کاغذ پوستی از داخل آن بیرون افتاد. ریونکلاو کاغذها را برداشت و شروع به خواندن کرد:

- موافق... موافق... مخالف... موافق. بسیارخب، سه نفر از ما با دعوت فرزندان مشنگها به مدرسه موافقیم و ظاهرا تنها سالازار با این قضیه مشکل دارد.
- بله، مشکل دارم و از این مدرسه خواهم رفت. اما این را بدانید که تمام مدرسه را پر از سوراخ و حفره و دخمه های سیاه و شریرانه خواهم کرد و تمامی امکانتشان را در جهت منافع اصیل زادگان و نوادگانم طراحی خواهم نمود.

گریفندور زیرلب زمزمه کرد: هاها! کورخوانده ای، ای ریش بزی زشت!

24 ساعت بعد

گریفندور، خسته و عصبانی در دفتر خود نشسته و به شعله های سرخ آتش شومینه خیره شده بود. تمام روز را در مدرسه به این طرف و آن طرف دویده و سعی کرده بود، حفره ها را بپوشاند و باسیلیسک ها و مارها را بکشد. اسلیترین رفته بود اما تهدیدش را عملی کرده بود.
گریفندور مشتی پودر طلایی رنگ را از کیسه ی کوچک کمری اش بیرون آورد و به داخل آتش ریخت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. شعله های آتش به رنگ بنفش درآمد و مانند طنابی ضخیم پیچ و تاب خوران از شومینه خارج شد و بدون آنکه چیزی را بسوزاند شروع به پیشروی در جهات مختلف کرد.
گریفندور به شعله های بنفشی که مانند پیچکی آتشین همه اتاق را می پوشاند نگاه کرد و شرورانه خندید:

- سالازار! این نفرین باستانی گریبان خانواده ات را خواهد گرفت. هر فرزندی از نسل تو یک دوره ی شش روزه از زندگی اش را بدون جادو خواهد گذراند.
شش روز فشفشه خواهد شد تا طعم تحقیر را بچشد. تمام افراد خاندانت گرفتار این نفرین خواهند بود. تا… ابد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد : البته ! یه مسئله ای هست و اینکه میخوام همه برنامه ها به روزه بعد موکول بشه !

بلیز : اینم روی چشم !


روز بعد

خانه ریدل توسط سیاهی احاطه شده بود ، سیاهی محض ! صدای زوزه های مکرر موجودات جادویی غول پیکر اطراف قبرستان ، نقاب حزن انگیز ظلمت را در محدوده ی دهکده ریدل ها ، خشن تر و تمام عیار تر مینمود .



درون خانه ریدل ها


فانوس های عظیمی که در راهرو های خانه ریدل ها با بی دقتی تمام نصب شده بودند با تواضع پرتو های خیره کننده نور از خود ساطع میکردند ، ولی گویا سیاهی حاکم بر دهکده ، به درون خانه هم نفوذ کرده بود ، چرا که تنها سوسوی ضعیفی سعی در روشن کردن آنجا داشت .

لرد سیاه برای صحبت با مریدان وفادارش ، سالن عمومی را برگزیده بود و اکنون تمام مرگخواران در آنجا گرد هم آمده بودند تا سخنان ارزشمند ، قاطع و صریح لرد گوارای وجودشان شود !

لرد : باید متوجه وضعیت فعلی شده باشید همتون ... این اتفاقی که امروز برای دهکده افتاده ، مربوط به یکی از جادوهای قدیمی و قدرتمندی هست که من روی اینجا گذاشتم .


دابی زیر لب گفت : هه ! خسته نباشی ، از صبح تا حالا ما داریم خودمونو میکشیم بفهمیم چی شده ، این میگه کاره منه !

ادامه صحبت لرد : و اینکه هیچ جادویی نمیتونی این جادو رو از بین ببره !

پرسی که سرخ شده بود با عصبانیت زیر لب گفت : مسخرست ! از صبح تا حالا هر چی ورد و جادو بلد بودم امتحان کردم ؛ انقدری که چوب جادوم دیگه خسته شد و فقط جرقه میداد بیرون !


ادامه صحبت لرد : و حتی ، معجون شانس هم نمیتونه باعث بشه که ذره ای از این سیاهی توی نظر کسی کم بشه .

لودو که تا لحظه ای قبل زننده میخندید ، با این حرف لبخندش خشک شد و با ناباوری نگاهی به اطراف کرد و گفت : امکان نداره ! من آخرین ذخیره معجون فلیکس فلیسیس ارزشمندمو استفاده کردم ... نه ممکن نیست ، هیچ فرقی نکردم واقعا !

لرد زیر چشمی نگاهی به لودو می اندازه و ادامه میده : و جالب تر از همه اینکه ، حتما میدونید که عینک حبابی میتونه چشم رو در برابر هر سیاهی و غباری محافظت کنه ، ولی باید بگم که روی این جادوی فوق العاده من اون هم اثری نداره !

ایگور که پشت سر هم پلک میزد تا شاید اطرافش را واضح تر ببیند ، دستی به ریشش کشید و گفت : واقعا ؟ من شصت بار طلسم عینک حبابی رو اجرا کردم ، وای نه ! میگم پس چرا چشمام ضعیف شدن .


لرد که از کارهایی که مرگخوارانش انجام داده بودند تعجب کرده بود و در عین حال از اینکه بلیز انقدر در این مورد اطلاعات داشت که کار احمقانه ای از وی سر نزده بود خشنود بود ؛ ادامه داد : این طلسم باستانی یه نوع هشدار دهنده هست در واقع ، اون ورود محفلی ها به محدوده دهکده ریدل ها رو به ما نشون میده ! از اینکه از لوموس برای روشن کردن فضا استفاده نکردید بهتون امیدوار شدم ، چون اون نمیتونه بهبود ببخشه تاثیر یه طلسم قدیمی و قدرتمند رو !

بلیز که خجالت میکشید ، در حالی که معذب سرش را میخاراند گفت : معرکس این طلسم ! از صبح زود ، تنها طلسمی که چوبدستیم اجرا کرده لوموسه ؛ نمیدونستم که اثری نداره !


لرد که نا امیدی یکایک اعضای وجودش را فرا گرفته بود ، با عصبانیت گفت : ای احمق ها ! میخواستم بفرستمتون به جنگ محفلی ها ، ولی گویا با ابعاد فعلی ، کاری از دستتون بر نمیاد ، باید تغییر شکلتون بدم و بزرگتون کنم و ادامه داد : خوب خوب ، ماندانگاس ، بارتی ، گابریل ، ایوان شما ها اول .



نیم ساعت بعد


خانه ریدل ها که توسط اعضای محفل ققنوس که در جایی شبیه به داکسی دانی زندگی میکردند ، دریای عظمت لقب گرفته بود ، اکنون در نگاه مرگخواران قطره عظمت هم نبود ! چرا که حالا هر یک از مرگخواران تقریبا 4 برابر اندازه قبلشان شده بودند !

بارتی که چیزی از یک غول مونث کم نداشت ، با ناراحتی پاهایش را روی زمین میکوبید : اه ! خسته شدم ، یکیتون میاد من باهاش مزدوج بشم یا بزنم همتونو بترکونم ؟


پرسی که توجهی به داد و فریاد های بارتی نداشت ، در جایی دور از سایر مرگخواران با ماندانگاس خلوت کرده بود و با تعجب به دست های خودش که حالا هر یک از انگشت هایش برای خودش سارا اوانزی بود نگاه کرد و گفت : وای ماندانگاس ... باورت میشه اینطوری شدیم ؟

ماندانگاس : اوهوم


پرسی : میدونی الان چی میچسبه ؟

ماندانگاس : به ! مگه میشه ندونم ، یه دوشه آبه گرم !

پرسی : نه باو ! بیناموسی ! مخصوصا اینکه کلا گنده شدیم از همه لحاظ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/12/9 22:49:17
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پروانه ها بع بع ميكنند ، سنجاقك ها چه چه ميزنند و نويد پيروزي دامبلدور بر ارباب تاريكي را جار ميزنند دامبلدور پيروزمندانه به سمت خانه ريدل در حركت است و بقيه افراد با اقتدار پشت سرش راه ميروند و به اينكه رهبرشان بزرگترين جادوگرن قرن است افتخار ميكنند.

ناگهان صحنه اسلوموشن ميشود پاي دامبلدور به تكه سنگي گير ميكند .. فرياد ميزند و ناگهان با مغز به زمين سقوط ميكند .. ريش و پشمش پريشان ميشود و پاي افراد ديگر را در بر ميگيرد در نتيجه انها نيز با مغز به زمين ميافتند و همگي در كنار هم بيهوش ميشوند.پايان صحنه اسلوموشن.

چند روز بعد

دامبل چشماشو باز ميكنه و ميبينه كه در سردابه تنگو تاريك مرگخواران به همراه بقيه محفليا زنداني شده .
دامبل:اي تف به اين شانس يه ذره تا موفقيت بيشتر فاصله نداشتيما .. جديدا نيروي عشقم ديگه كار ساز نيست.

در خانه ريدل ها

لرد:بليز بنال ببينم چه چيزي به دست اوردي؟!
بليز:ارباب يه سري ديگه از محفليا همين اطراف هستن منتظر علامت اينان تا هجوم بيارن.
لرد:هوووم بترين فرصته كه حال اينا رو جا بياريم .. بهشون علامت بديد.
بليز:چشم ارباب....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1386/12/9 21:27:07
A man is talking to God.

The man: "God, how long is a million years?"
God: "To me, it's about a minute."
The man: "God, how much is a million dollars?"
God: "To me it's a penny."
The man: "God, may I have a penny?"
God: "Wait a minute." .