
----
ریونکلاو VS هافلپاف
- گابر، آب!
-گابر، باد!
-گابر، خاک!

گابریل درحالی که در یک دستش یک لیوان پر از آب بود به سوی آلفرد رفت و آنرا دست او داد. با پایش برگی نگه داشته بود و چو را باد میزد! سپس به تره ور نگاه کرد، خاک برای چه لازم بود؟ و لحظه ای بعد خاک را نیز به تره ور داد تا ماشینش را خاکی کند و به کارواش هاگوارتز برود که داف هایی زیبا آنجا کار میکردند!

- گابر، بیا اینجا ببینم!
دختره ی تنبل!- گابر، بعدشم بیا اینجا که باهات کار خیلی واجب دارم!
- گابر، به من هم برس!
گابریل آهی کشید و به سوی فلور رفت که کیسه ای در دستش نگه داشته بود. ساعتش هشت و پنجاه دقیقه را نشان میداد و این یعنی: " شهروند ِ راونکلاویی ِ خیلی خوب هیچ وقت دیر نمیکنه و سر ساعت نه، آشغال هاشو میذاره دم در. بعد هم جیش، بوس، لالا.
" گابر دوباره آه کشید و کیسه ی آشغال ها را از دست فلور گرفت.به سوی لونا رفت و موژه اش را از چشمش در آورد و با مشت پشت ِ هکتور کوبید که ماساژ میخواست.
راهروهای هاگوارتز
جاروهای ابر آذرخش تیم را در دستش گرفته بود و به سوی اتاقک ِ ضروریات میرفت تا در کمد مخصوص راون آن ها را قایم کند. اگر جارو ها را میدزدیدند، کار تیمشان تمام بود! چرا که این جارو ها تنظیم شده بودند..!
گابریل باچهره ای که بدبختی از سر و رویش میبارید به سوی اتاق ضروریات رفت و لحظه ای بعد از در بزرگ و آبی رنگ آن واردش شد.سپس بدون توجه به اشیای دیگر در آن اتاقک به سوی کمد طلایی رنگی رفت.
- خب، کوچولوها! بیاید برین این تو.
- باشه
!- ایول چه حرف گوش کن. جاروی خوب به شما میگن، فردا بهتون جایزه هاتونو میدم.
گابریل جارو هارا در کمد طلایی رنگ انداخت. سپس کمد با سرعت وحشتناکی تکان خورد و گابریل به سوی آن برگشت. لحظه ای بعد، حقیقتی تلخ دریافت و قلب کوچکش این طوری شد:
! نباید این اتفاق می افتاد، حداقل نباید این اتفاق به دست گابریل می افتاد. همه او را میکشتند! اما بدتر از همه!
- چطوری بهشون بگم؟
چطوری بهشون بگم که جاروهارو انداختم توی کمد ِ انتقال اشیا به سطل آشغال هاگوارتز؟
؟ چطوری بگم حواسم نبود که کیسه ی آشغال هارو بندازم این تو، جاروهارو بندازم تو کمد ِ طلایی!
و به این فکر کرد که حلوای ختمش را همین امشب درست کند که خوب جا بیفتد.
فردا صبح- رختکن کوییدیچ
- گابریل، ببینم جاروی من رو ندیدی؟
- گابریل، جاروی من هم نیست!
- گابریل، متاسفانه جاروی من هم انگار غیب شده
! به ناگه(!) همه ی راونی ها مشکوک شده و با چهره هایی سرشار از پرسش و سوال و کواسچن! به گابریل نگاه کردند.
- نکنه..!

گابر: باور کنید من کاری نکردم! فقط اشتباهی انداختمشون توی کمدی که میرسه به آشغال ها! به خدا چو من نمی خواستم این طوری بشه!
میدونی که چی میگم، من نمیخواستم! جون تو.. باور کن!
چو: یعنی تو انداختیش توی کمد آشغال ها؟ اما میدونی که اونجا همه چیز میسوزه و تبدیل به پلاستیک میشه برای بازیافت؟
فلور: ایول؛ یعنی هرچی بندازی میشه پلاستیک؟ مثلا من اگه تره ور رو بندازم هم میشه پلاستیک!

تره ور با ترس و غورولندی از فلور فاصله گرفت.
ناگهان همه ی راونی ها، بعد از مدت ده دقیقه متوجه شدند که چه فاجعه ای رخ داده و همگی به سوی گابریل رفتند که بین این همه آدم بزرگ گیر افتاده بود و الان بود که مقادیری کف گرگی(!؟) از همه دریافت کند.
زمین بازی
گابریل به سوی داور دوید و اورا به کناری کشید.
- اممم، ببخشید میشه بازی رو کنسل کنید؟
-
! - خب نمیشه! اممم، فکر میکنم میشه به ما جارو بدید؟
- از توی کمد رختکنتون!
و با دست به رختکن اشاره کرد. گابریل بوسه ای شادانه(!) به گونه داور زد و به سوی رختکن دوید.
مادام هوچ :
یادم باشه.. دوتا پنالتی.. به نفعه..
راون.. بگیرم! چند مدت بعد
- کاپیتان ها با هم دست بدهید و کرکری بخونید!
دنیس و گابریل نزدیک هم شدند تا کرکری بخونند! گابر شروع کرد:
- هه! اینا رو نگاه، ببینم تو کوییدیچ بازی میکنی دنیس یا تنیس؟

- هرچی بازی میکنم با نیمبوس بازی میکنم نه با شاحین هزارونهصد!
- اینا گولزنکه، وگرنه یک جاروهایه دافیه! در ضمن شاهین درسته!
دنیس لغت نامه ای از جیبش میکشه بیرون و پس از بررسی اون میگه:
- راست میگی شاهین درسته. بیا کرکری بخونیم..!
- کرکری!
- کرکری!
- ببینم، شما دروازه بانتون روحه؟ اون وقت روح چطوری توپ میگیره؟ هه!

داور سوت زد و دنیس و گابریل رو از هم جدا کرد که اوضاع باریک نشه، فشار نیاد و اینا!
سرخگون ها رها شدند و هیچ کس اونها رو نگرفت.
سرخگون اولی: اینا چرا نمیان من رو بگیرند؟
سرخگون اولی!( نکته: مگه چندتا سرخگون داریم که دومی داشته باشه؟
): آه! آره، اینا خیلی بیحالن. بذار برم توی بغل یکی اشون!سرخگون بعد از بررسی های خودش گابریل رو ترجیح میده و میاد بره توی بغلش که گابر جاخالی میده و ..
- ایول، اولین گل برای تیم هافلپاف به صورت کاملا باور نکردنی! آیا همکاران ما این را درست کرده اند؟ آیا شما گول خورده اید؟ نه! این داستان واقعی بود!

و کلمه ی True با ارزشی ترین خط ِ ممکن روی دماغ گابریل حک میشه. سرخگون بین لونا، آلف و تره ور که از جاروش می افته و میمیره (
) میگشت و میگشت و میگشت تا اینکه سرش گیج رفت و از حرکت ایستاد. لونا رشوه داد و سرخگون دوباره شروع به حرکت کرد. لونا که کم مونده بود از جاروش پیاده شه و پیاده مسیر باقی مونده تا دروازه های هافل رو طی کنه (
) توپ رو شوت کرد.- پیوز توپ رو گرفت، اون هم با شیکمش!
گابر:

فلش بک ، کرکری!
نقل قول:
- ببینم، شما دروازه بانتون روحه؟ اون وقت روح چطوری توپ میگیره؟ هه!

پایان فلش بک ، زمین بازی!
مدتی از بازی سپری شده بودو تمام بازیکنان ِ راونکلاو به نحو احسن گند زده بودند و نهایت ِ بی عرضگی خودشون رو به رخ کشیده بودند. چرا که نتیجه حالا 250 به 10 بود! و همان یک گل نیز؛ پیوز عطسه کرده بود و توپ را ندیده بود وگرنه آنرا میگرفت!
- در اول، در دوم، میدن عدس پلو؛ گابریل تیمتو بردارو برو!
- داور دقت کن.. دور دقت کن..!
- رشته به رشته .. هی! رو توپ نوشته .. هی! بازم مثله همیشه .. هی!... گند زدین هی نداشت
! هافل برنده میشه..! حالا هی.. هی! 
در افکار گوی ذرین، آنسوی زمین
سلول مغزی شماره ی یک با سرعت دوربینی رو روی سه پایه گذاشت و روی پرده ی سینما فیلمی پخش شد.
کودکی های یک گوی کوچک در تصویر پیدا بود که دم در اتاقی ایستاده بود. تختی که از گوشه معلوم بود به شدت بالا و پایین می رفت!
گوی ذرین ِ بچه:

و با ترس از آن محل دور شد.
خارج افکار گوی ذرین، در افکار داوره امتیاز دهنده به این پست
سلول 1: یعنی این تیکه چه ربطی به کل پست داشت؟
پاسخ نویسنده: آرایه ی آدم نمایی که داشت!
، یعنی نداشت؟ زمین کوییدیچ
گوی ذرین که به یاد کودکی تلف شده ی خودش می افته و یادش می آد که مامانشم نمیدونست باباش کیه!!
با ناراحتی به سوی چو پرواز کرد.گوی: هی، دختر خانم جاپنی! غم مخور.. من رو بگیر تو هاگت!
چو: گم شو..تو چقدر آشنایی.. جیغ! تو که گوی ذرینی!
گوی: آره، من رو بگیر.
چو: اوکی.
و دستش رو دراز کرد و گوی ذرین رو گرفت. سپس جارویش از شدت ذوق مرگی که باعث پیروزی یک تیم شده اند(!) از حرکت ایستاد و گوی و چو هردو به پایین سقوط کردند.
- ریون برنده شد! شایدم پرنده شد..
به نظر میاد جهنده شد، نه عمو همون درنده شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





لعنتی، لیلی...رفته... رفته اسلیترین. دویورو جین آن برج، اسمش عین شلوار جین میمونه اونوقت رفته دور و ور یورو و اینا. معلوم نیست چقدر از اسلی ها رشوه گرفته بره برای اونا جاسوسی کنه که تونسته اون برج رو بخره.


















... خب من دچار تداخلات روانی و روحی و جسمی میشم میرم معتاد میشم میفتم گوشه ی خیابون!
؟
