جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بنابر تصمیمات ناظرین هافلپاف ، ثبت نام اعضا در هاگوارتس نشانه شرکت دائمی آنها در کلاس هاست ! پس در صورتی که امکان شرکت مداوم در کلاسها را ندارید لطفا هرگز ثبت نام نکنید !

کسانی که مایل به ثبت نام هستند حتما از پیوز یا آلبوس سوروس پاتر اجازه کسب کنند ... !



سدریک بعد از اینکه این متن را با صدای بلند خواند با ناراحتی گفت : « اینطوری که نمیشه ! یعنی چی ! »

ملت :

- من اعتراض دارم !

- این چه وضعیه !

- ما میخوایم تو هاگ شرکت کنیم !

آسپ :


گوشه ای از تالار

اما در حالی که ریتا را کناری کشیده بود گفت : « من خودم دیروز شنیدم که آسپ این رو گفت ! »

- واقعا ؟

- آره ... من واقعا متاسفم ... ولی خوب اگر نمیگفتم خیانت بود ! اون خودش گفت که تو یک دختر لوس و جوادی ! و بعدش هم گفت که از دستت خسته شده !

ریتا در حالی که اشکش درست مثل آبشار نیاگارا و البته با شدتی بیشتر جاری بود گفت : حالم ازش بهم میخوره ! بعد از اون همه رفاقت !

گوشه ای دیگر از تالار

لورا مدلی یخه پیوز رو گرفته و اون رو هی تکون میده اما چون دستش از بدن پیوز رد میشه عملا تاثیری نداره !

- تو بوقی ! فکر نمیکنی یه ذره دیر اعلامیه زدی ؟ مگه مدت هاست ثبت نام کردم ! بزنم شپلخت کنم ! ناظر بی مسئولیت ! بوقی بوق صفت ... روح مزاحم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک ديگوری در 1387/10/12 15:37:17
من همون خوشتیپه ام ...
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اما لب هایش را گاز گرفت و خون لبش تمام تالار را به صورت گولاخانه ای به رنگ قرمز در آورد (حال می کنی صحنه ی اکشن رو؟)
مرلین در حالی که به صورت بوق در آمده بود(به خاطر همون خون لب اما) لبخندی موذیانه زد و گفت:اما.... دخترم!کاری که بهت می دم به شدت سخته...تو...تو....تو....تو..
اما در حالی که از ترس چشمانش گشاد شده بود فریاد زد:من...من...من...
یک ساعت بعد:
مرلین در حالی که عرق می ریخت ادامه داد:تو...تو...تو
اما با گریه فریاد زد:من..من..من...
اسپ:
مرلین:تو باید دنیس رو بکشی!سپس چنان قهقه ای سر داد که نفسش بند آمد.
اما با قیافی بسیار بوقانه و بیش ار حد گولاخانه به مرلین نگاه کرد و گفت:نه!نه!ما قرار گذاشته بودیم خونی ریخته نشه.
سپس اشک دوباره از چشمانش جاری شد:تو گفتی!تو گفتی کسی اینجا نمی تلفه.تو یه رذلی!(اگه فیلم درام ندیده بودی حالا ببین!)
مرلین به او نگاهی این شکلی کرد و گفت:خره!دارم شوخی می کنم.کار تو اینه که طوری بین هافلپافی ها تفرقه بندازی که ملت پاشن برند!
اسپ در حالی که تازه داشت قیافه ی قبلی اش را از بین می برند به هر دو نفر نگاه کرد و گفت:خب حالا برای موفقیت و به یاد مرلین صغیر باید یک دعای صغره(بقره) بخوانیم.
در آن طرف تالارنیمفا با خوشحالی فهمید که متعلق به هافله و می تواند با گذاشتن کلاه گیس خودش را بشناسد.
ریتا در حال زدن پس کله ی آنتونین است که یک دفعه سر آنتونین پرتاب می شود و به درون شهر بیناموسی ها می افتد.ریتا:گل....گل!توی دروازه!
پیوز که از کار خودش ناامید شده بالاخره یاد چیزی می افتد که به خاطر آن به این قسمت آمده.ورقه ی مچاله ای را از جیبش در می آورد و با دقت به دیوار تالار می زند.البته این کار جلوگیری از ریختن دیوار نمی کند.
ملت به طرف ورقه می روند...
---------------------------------------------------------------
نقد شه لفطا!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام نوشته های زیر در جهت استفاده بهینه از سوژه های تالار نوشته شده ! به کسی برنخوره ! ریتا ، آنتونین ، مرلین ، اما و آلبوس همشون دوستای خوب منن ! بیاین خوداتون ادامه بدین ببینم چه میکنید ! سوژه جدید : صبح زیبا بر خوابگاه هافلپاف سایه افکنده بود و نسیم باد از پنجره صبحگاهی به درون تالار خروج میکرد ! صدای خر و پف های هافلپافی ها نوای ملکوتی ای را در خوابگاه طلایی رنگ برپا داشته بود و نور خورشید بر پتو های مهربان هافلپاف می افتاد ! تا اینکه صدای فریاد دلنشینی به هوا خاست (به این میگن فضاسازی) : « کی کلاه لاله و لادن من رو برداشته ؟ » (تلمیح به یک جک اس ام اسی ! ) عوامل پشت صحنه : نیمفا بعد از این فریاد شروع به کندن گیس هاش میکنه و به طور کلی کچل میشه و به رودولفوس لسترانج تغییر شناسه میده !!!! در سمت دیگه تالار ریتا با ناراحتی داره به دنبال رنک بهترین نویسنده هافلپاف میگرده و پیداش نمیکنه ! پیوز هم گلوله های جوهرش رو گم کرده ... عصر همانروز رودولف لسترانج دچار دوگانگی ارزشی شده و نمیدونه متعلق به هافلپاف یا اسلایترین ! ریتا اسکتر گوشه نشسته و گریه میکنه و همینطور میزنه پس کله آنتونین () : « بوقی ! تقصیر توئه ! تو به من نمره کم دادی ! پیوز همه رای هاش رو از روی دوستی به من داده بود ! » در سمت دیگه پیوز داره عر عر میکنه و سعی گلوله های جوهریش رو از زیر فرش و اقصی نقاط دیگر تالار پیدا کنه ... در گوشه از تالار آسپ نگاهی فوق گولاخانه به اما دابز و مرلین انداخت و گفت : « خیلی خوب ، گروه فوق مافیایی مرلین صغیر شروع به کار میکنه ! » مرلین با لبخندی پاسخ داد : « بله ! وظیفه من اینه که منوی نظارت آنتونین رو بدزدم ! » سپس رو به آسپ گفت : « و تو آسپ ! باید کاپیتان کوییدیچ بشی و نذاری هافلپاف قهرمان باشه ! و همینطور باید توی دفتر ناظرین پست بزنی و سعی کنی کاری کنی که هافل این ترم توی هاگوارتس دانش آموز نداشته باشه ! » سپس نگاهی مشکوکیوس به اما انداخت و گفت : « و تو اما ... بیا تا وظیفه تو رو هم بهت بگم ! » <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> سوژه کلی : هر کدوم از این سه نفر ماموریتی دارن ! باید ماموریت اونا به خنده دار ترین شکل ممکن تشریح بشه ! ماموریت اما از همه خفن تر و مافیایی تره ولی تا آخر معلوم نمیشه که این ماموریت خفن دقیقا چیه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 1 آذر 1387 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول

- آنتونین ما کجاییم ؟

- نمیدونم ... فکر کنم خارج سوژست اینجا ...

- یعنی فکر میکنی کی ما رو از سوژه خارج کرده ؟

- نمدونم .... شاید کار این آسپ بوقی باشه ... چقدر تاریکه اینجا ... چه دیوارای سفتی هم داره !

پیوز سعی میکنه در تاریکی جلو بره : ... دیوار ؟ ... ... ...

پیوز به طرف یکی از دیوار ها میره و چون روحه از اون عبور میکنه و آنتونین رو در خارج سوژه قال میذاره !

داخل رول

پیوز ایستاده و داره امر و نهی میکنه :
- نیمفا اون شومینه رو کامل باید دوده گیری بکنی ... ارنی از روی نردبون نیافتی ... باید سقف خوب رنگ بشه ... ریتا اون کاغذ رنگی ها رو پشت و رو بستی ... اتو اون جعبه ها چیه ... اتو ... حواست هست ... اتو مواظب باش ... نه اونطرف نه .... ننــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهه !

اتو با جعبه های غول پیکری که داره به نردبان میخوره و ارنی از اون بالا به زمین میافته و صاف فرو میاد روی سر نیمفا ، نردبون هم با این حرکت ناگهانی کج میشه و آروم آروم خم میشه و درست در فرق سر ریتا فرو میاد ...همه سطل های رنگی که روی نردبون بوده هم پخش میشه کف تالار ... کلیه جعبه ها هم روی سر لورا میافته که داره مبل ها رو تمیز میکنه و این وسط فقط اتو سالم میمونه !!!

پیوز : ای خدا .... شما چیکار میکنید ... اینجوری نمیشه ... باید یه راه دیگه رو امتحان کنیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1387 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
و آنگاه که بانگ ها برخاست و شیپورها نواخته شد! چشم ها باز شد و دل ها بیدار گشت! عربده ها به گوش رسید و اندرون متعجب مردان و زنان گورکنی نمایان گشت! پرچم زرد رنگی برافراشته شد و چهره ها شادمان گشت! (به نقاد این پست: حالا جرئت داری بابت فضاسازی ازم ایراد بگیر!)

و در این بین به تدریج نجوای هافلپافی ها سرتاسر تالار را در بر گرفت:

-وزارت آسپ مگه تموم شد؟
-آسپ کی وزیر شد؟
-مگه آسپ هافلی بود؟
-اصلا آسپ کیه؟!!!

سکوتی کوتاه....

کمانی به زه کشیده شد و به سمت گوینده اول پرتاب شد.

خررررررررررررچ!

کمان دوم و پرتابی دیگر!

شترررررررررق!

کمان سوم!

شوووووووووپ!

کمان چهارم نیز به سمت هدف پرتاب شد.

-
-این چرا داره میخنده؟

آنتونین در حالی که تیریپ کماندار نوجوان گرفته بود (کارتون سه قرن پیش!!) کمان دیگری به زه کشید و به سمت شخص ثالث پرتاب کرد.

-بوقی من پیوزم. کمان از داخلم رد میشه!

نیمفا جلو آمد و در حالی که با خشم به اطرافش می نگریست غریو سر داد:
-این چه کاری بود کردی آنتونین؟ اینا که ترکیدن همه... چی شده اصلا شما بساط شیپور و کمان و اینا راه انداختید؟

آنتونین نیشخندی زد و گفت:
-والا اون روز اومدم دیدم یک تاپیک جدید زده شده به اسم حماسه هافلپاف منم تصمیم گرفتم از پیوز و تاپیکش حمایت کنم و کارهای حماسی انجام بدم!

پیوز: منو به تمسخر میگیری؟ از دافی شاپ خودت که بهتره!

و اینگونه بود که دو ناظر بر سر هم ریخته و مشت ها کوبیدند و نبردها آغاز کردند و به صورتی کاملا گولاخانه که سیاستمداری نویسنده رو میرسونه از سوژه خارج شدند.

تانکس: اهم... بیخیال این دو تا! طرح پاکسازی و آماده سازی هافل رو برای ورود آسپ شروع می کنیم! هووووشت!

پ.ن: آنتونین به این دلیل انگار جنگلی ها :دی تیر و کمان کشید بیرون چون زورش گرفته بود ملت هافلی از اوضاع خارج از تالار خبر ندارن و این چیزا! :دی

---

خب هافلی های عزیز... طبق درخواست های بی شماری که در مسنجر داشتید من این دو تا بوقی رو از سوژه خارج کردم. ادامه بدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/8/27 18:13:24
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید هو هو ... هو هو ... هو هو هو ... - خفه شو ! آنتونین نگاه خسته ای به پیوز کرد و گفت : « پیوز ، این جغد بدبخت سه ساعته داره هو هو میکنه ! ببین چه نامه ای داره ! ازش بگیر تا بره ! » پیوز برای بار هزارم مگسی را که در مشت داشت رها کرد و منتظر شد تا کمی دور شود و دوباره آن را گرفت. سپس نامه را از پایش جغد باز کرد و شروع به خواندن کرد ، با هر خط چشمانش بیشتر گرد میشد و دهانش بازتر ... تا اینکه به طور کامل این شکلی شد : در این لحظه مگس به زحمت خودش را از داخل مشت پیوز بیرون کشید (خواننده : آخه بوقی پیوز روحه بیرون اومدن از مشتش زحمت نداره که ) و وارد دهان باز پیوز شد ! و سپس به علت روح بودن پیوز از پشت کله اش خارج گشت (خواننده : بوقی ... چی شد حالا یهو اینجا خارج شد ؟ ) پیوز کمی دیگر با همان حالت به نامه نگاه کرد سپس همچنان با همان حالت به آنتونین نگاه کرد و گفت : « بدبخت شدیم ! » دقایقی بعد - تالار عمومی پیوز همچنان با حالت داره به آنتونین نگاه میکنه آنتونین جلوی همه ایستاده و ملت هاج و واج و تعجب زده از اینکه این دو تا ناظر بعد از دو ماه بالاخره یک کاری باهاشون دارن () به آنتونین نگاه میکنن ! آنتونین سخن خودش را آغاز میکنه : « به نام آنکه گورکن را سختکوش آفرید ... ملت هافلپاف ... ملت غیور و شهید پرور ... توجه فرمایید ... هافلپاف آزاد شـ ... چیز ... یعنی اینکه ... دوره وزیر سحر و جادو داره تموم میشه ... باید تموم بشه ! من خودم وزیر تعیین میکنم ... من تو دهن این وزیر میزنم ... اشتباه گفتم؟ ! » سرانجام پیوز از حالت کلیشه ای همیشه خارج میشه و با عصبانیت آنتونین رو کنار میزنه : « برو بوقی خودم میگم ! » - « ملت هافلپاف ... همونطور که میدونید دوره وزارت آلبوس سوروس پاتر ، اولین وزیر هافلپافی داره تموم میشه ... قرار ابتدای هفته آینده وارد هافلپاف بشه ... میخوام از وزیر محبوبمون به بهترین شکل استقبال کنیم ... چهار روز وقت دارید ! ببینم چیکار مکنید ! » <><><><><><><><><><><><><><><><><><><><> سوژه : وزیر قراره برگرده به خوابگاه هافلپاف ... ملت تالار رو تزئیین میکنن ، خرید میکنن ، تمیز میکنن و ... ! هرچی میتونید این چهار روز قبل از اومدن وزیر رو طولش بدین ! بعدش هم به مراسم استقبال و ورود وزیر بپردازید ... ارزشی نویسی هم نکنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/17 8:56:06
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/17 9:06:25
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بر طبق این اطلاعیه :

قفل شد !



با سوژه جدید باز شد !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/3 23:08:39
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/17 0:54:49
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_باید برام اتیش درست کنید.....من غذا رو سرخ کرده دوست میدارم!!!!درب حیاط اونطرفه!!!!
سه دختر به سمت در حرکت کردند...ماتیلدا در دلش خدا خدا میکرد تا از آن محیط منزجر کننده به بیرون آید....
وقتی به حیاز رسیدند....
ماتیلدا:
_واییییییییی...هوق!!!
پرد:
_یا ریش مرلینا.....
لورا هم دم گربه ایش رو بالا گرفت و شروع کرد به فیس فیس کردن....
دیوار های بلندی دور تا دور حیاط را پوشانده بود و تا جایی بسار بلند ادامه داشت....
کل دیوار با جمجه هایی منزجر کندده آراسته شده بود که هوز مو داشتنتد یا تکه هایی از پوس ت ان بهش اویزان بود...در ته حیاط دم گرفته توده ای عظیم از پوست و مو های کنده شده بود....
در کنار انها دیگ های بزرگ حلبی قرار داشت و دور تا دور آن را خون خشکیده گرفته بود(تریپ جدی و اینا!!!!)
پرد پرسید:وسایل روشن کردن آتیش کجاست؟!؟!؟!
پیونیکس:
_برین جلو.....زود باشید....
_ولی.....!....
_اما....
_برید جلو...
او آنها را داخل اتاقکی کوچک هل داد که هوای آن از هوای خانه و حیاطش بهتر بود.....او درب را محکم بست و با خنده از آنها دور شد....
ماتیلدا در حالی که درب را محکم میکوبید و داد میزد:
_باز کن...درو باز کن!!!!
آنقدر ای ن کار را کرد تا خسته شد و همین که رویش را برگرداند.....چیزی دید که شاید ان را در رویاهایش میدید.....ملت هافلی در کنار هم مچاله و با حالتی دردناک در کنار هم خفته بودند!!!!


------------------------------------------------------------------------
ببخشیدووونتونستم طنز بنویسم....معذرت!معذرت!معذرت!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 31 شهریور 1387 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لورا با صدایی که از هیجان می لرزید گفت:خوب ببین عزیزم ،مو بنفشم،رنگ سبزم ،شفاگرفته از جیغ ((تیکه های سرخپوستی)) تومگه نمی خوای مارو بخوری خوب ما هم توافق کردیم که با توبیایم چطوره خوب یا نه.

پینوکس در حالی که دستاشو به هم می مالید گفت: نه ، خر خودتونید فکر کردین نشنیدم که می گفتید((بذار یکم گولش بزنیم...میگیم ما هم واسه ی شامش میریم پیشش و اونجا طلسم از یاد بردن خاطره ها رو روش اجرا مینیم تا هیچی یادش نیاد.....بعدش دوستاتو آزاد میکنیم...))

لورا ماتیل پرت:

پینوکس:خوب من از شما خوشم اومده شما رو با خودم می برم ولی ....

تا به اینجا رسید با خنده ایی شیطانی حرفشو قطع کرد وبه راهش ادامه داد وبا حرکت دست اشاره کرد که بچه ها به دنبالش بیایند.بچه های با حالی نزار به دنبال شنل پوش به راه افتادند.

مقر پینوکس

اتاقی دم گرفته که هیچ نوری از خارج وارد آن نمی شد.بوی خون وخود خون بر روی زمین مشاهده می شد.فضای اتاق را دوده گرفته بود که ناشی از سوختن مشعلهایی که باعث روشن شدن اتاق میشد،بود.بعضی اوقات صدای شیونی از دور دست می آمد.

پینوکس:خوب ،خوب ،خوب -دوباره خنده ایی شیطانی بر لبان زشت وبی ریختش نقش بست- قبل از اینکه بخوام یک عنکبوت رو بکشم یه چیزایی بهم یاد داد آخر هم تونست فرار کنه خودتون اومدید توتله خودتون منو از دست اون جراحات سخت نجات دادید حال هم باید............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان انگار صدای نتراشیده ی منو از یاد بردن.....دوستان جدید اگر پستای قدیمی رو بخونن میفهمن که من صدایی بس نتراشیده دارم و به ماتیل جیغی معروفم!!!!
___________________________________________________
ماتیلدا در حالی که پاهاش میلرزید ولی خیلی سعی داشت آستاکبار داشته باشه گفت:
_خببببب...ما رو سننه مگه ما آشپزیم؟!؟!؟!جیغ میزنم ها!!!!
موجود ریش سبز(!)در حالی که خنده ای بس بد مدل کرد گفت:
_برو بابا من بد تر از تورو هم آدم کردم.....وقتی دوستاتونو خوردم میفهمید....
ماتیلدا در حالی که اسم دوستاشو شنید دیگه نتونس به خودش مسلط باشه و همانند گرگی که خون از در دهنش میریزهرو به موجود گفت:
دوستان من چی؟!؟!؟!زود باش بگو!!!
پیونیکوس(یا هرچی مثل اون!!!)از این سمت تالار تنگ به آن سمت آن رفت و بوی گندش فضای بیشتری رو شغال کرد.....سپس گفت:
_دوستانتون در چنگ منن....اجداد من هم قبلا" تالار هافلو خالی میکردن و میبردن تا ازشون تغذیه کنن.....حالا هم من دوستانتونو بردم برای تغذیه.....حرفیه؟!؟!؟!؟!
ماتیلدا دیگه رگ غیرتش بد میدل داشت میتپید!!!(شفاف سازی:خب اون رگ گندهه که بهش میگن شریان و روی گردن هستش میتپه بهش میگن رگ غیرت!!!!)پس دوستان مارو تو گرفتی؟؟!!؟!؟نشونت میدم.....
_جدی؟!؟!؟!نشونم بده ببینم!!!!!
_الان جیغ میکشم تا بفهمی!!!!
_خو بکش!!!
_جیغ میزنما.....
_بزن...
_میزنما....
_بزن...
_میزنما...
_بزن...
_میزنما.....
_بزن ببینم چه میکنی....
ماتیلدا در حالی که صدای خودش رو صاف میکرد به دوتا از دوستان تازه واردش گفت:
_بگیرین گوشاتونو!!!!

_ااااااااااا(افکت صدای جیغ!!!!)
موجود بنفش موهاش ریخت و حالا بنفش خالی بود و دیگه هیچ موی سبزی روی بدنش نمونده بود و همچنین چرکی شرمگاهیش هم درمان شده بود!!!(حال میکنین!!؟!؟!؟صدام شفا بخشم هست!!!!)
لورا و پرد:
لورا فکری شیطانی به ذهنش زد و به در گوش ماتیلدا رفت و گفت:بذار یکم گولش بزنیم...میگیم ما هم واسه ی شامش میریم پیشش و اونجا طلسم از یاد بردن خاطره ها رو روش اجرا مینیم تا هیچی یادش نیاد.....بعدش دوستاتو آزاد میکنیم...!خوبه؟!؟!
ماتیلدا:
_باریکلا!!!الحق که نوه ی هلگا هستیم!!!!
موجود بنفش که تازه به خودش اومده بود با آخ و اوخ گفت:

_ چی میگید در گوش هم؟!؟!؟!؟!
پرد در حالی که موضع رو فهمیده بود خود بهخ خود مسئولیت خر کردن موجود بنفش رو به عهده گرفت:
_ببین عزیزم....






ادامه دارد......
_____________________________________________________
خودم میدونم چه گندی زدم!!!!!فقط بی زحمت ادامه اش بدین!!!!

واقعا طنزت پیشرفت کرده ! تبریک میگم ! (پیوز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1387/6/27 23:05:49
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/28 12:49:48