جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
1
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1387 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوناهاش ... اونجاست ، بازم داره اونو دید میزنه !


دو ساحره از پشت پاورچین پاورچین به طرف فرد مورد نظر خود حرکت می‌کردند ، آرام بی صدا هر ثانیه بیشتر خود را به او نزدیک می‌کردند ، در حالی که او اصلاً حواسش به اطرافش نبود و برای آنکه خود را از تیررس دیگران دور کند خود را پشت دیواری پنهان کرده بود .

مری که دیگر کاملاً به او نزدیک شده بود دستش را بالا برد و شانه‌ی او را لمس کرد ، فشردگی دستان مری باعث شد تا دردی عجیب را حس کند که برایش غیر قابل تحمل بود . به سرعت به طرف مهاجمش برگشت چوب دستیش را خارج کرد تا حالت تدافعی خود را کامل کند ، اما با اشاره دست مری چوب دستی او بر زمین افتاد و بی دفاع در برابر دو ساحره قرار گرفت .

مری :خیلی دقیق ، خیلی ظریف ... در این مورد بهتر از تو ندیدم .
- چرا اینطوری به من حمله کردید ؟
مری : اصلاً خوب نیست انقدر توی خودت غرق بشی . داشتم نشونت میدادم که ممکنه خیلی راحت از بین بری ! از کسی که میخواد دنیا رو تصرف کنه بعیده . فکر کنم بهتره یکم حرف بزنی .
- فکر نکن من چیزی بهت میگم ... هیچی ...

مری دستانش را بالا گرفت ، بطری کوچکی در آنها دیده می‌شد ، همان چیزی بود که ادعای فرد مورد نظر برای حرف نزدن را سرکوب میکرد ، چشمانش بر بطری خیره مانده بود و لحظه ای آن را از جلوی چشمانش دور نمی‌ساخت . گویی بطری هر لحظه به او نزدیک و نزدیکتر می‌شد اما او در جایش خشکش زده بود ، خیلی دوست داشت تا دهانش را باز کند و قطره ای از آن معجون را بنوشد ، این آروز دست یافنتنی تر از آن چیزی بود که فکرش را میکرد !

بطری با صورتش اثابت کرد و لبهایش طعم سرد معجون را حس کرد ، وقتی که کاملاً سیراب گشته بود دردی را در زخمی روی صورتش احساس کرد . دردی که او را به خود آورده بود !

- طلسم فرمان ؟ لعنتی تو ...
مری : ها ها ها ... عجب جای زیباییه این شهر لندن ، شنیدم کسی برای رسیدن به اهدافش زیاد معطل نمیشه و صبر پیشه نیکنه !
- تو ... مطمئن بودم که مشکوتر از تو هیج جا پیدا نمیشه !
مری : اوه چه عصبی حتماض خیلی دوست داری منو به در و دیوار میخ کنی ... نه ؟
- هر کسی رو که اینجا رو جدی بگیره میخ میکنم ، هر کسی که اینطوری فکر میکنه یک احمق واقعیه !
مری : یعنی فکر میکنی اینجا هیچ ارزشی نداره ؟
- اگر هر کسی درست کارش رو بکنه ... اگر این وزارت لعنتی ، این دنیای فتنه وجود نداشت ، بهتر می بود .
مری : تو خودت با همه چیز مشکل داری ، حدس میزنم وقتی پرسی کوییدیچ رو راه می‌نداخت اگر تو دم دست بودی حتماً نابودش میکردی !

مری بعد از گفتن این حرف کمی در جای خود حرکت کرد ، خودش کوییدیچ را جزیی از زندگی‌اش می‌دانست و تحمل گفتن این حرف برایش سخت بود ، شاید کمی اعصابش زیادی بهم ریخته بود ، برای آنکه به سرعت چوب دستیش را به طرف مشنگی در آن طرف کوچه ها گرفت و ...

- مشنگ کش های احمق! ...
مری : این نیست که اعصاب تو رو خرد کرده ، تو الان نمیتونی به دید زدن آن برسی ، برای همین نگرانی ! ... شاد هم از این ناراحتی که داستانی جایی تموم نشده یکی یه ُسوژه‌ی جدید روش زده ؟ یک تاپیکی مثل بانک گرینگوتز !
- یکی از مشکلات بخش ایفای نقش که به شدت منو ناراحت می کنه، نیمه تمام ماندن سوژه هاست ، تا سر حد مرگ از اینکار و بیهوده ذهنیت دیگران رو ناتمام گذاشتن متنفرم !
مری : اما حتی ناظرای مراقبت هم به این مسئله توجه نمیکنن ! شاید برای اینه که تو لرد رو دوست داری ؟!!
- من ... من ...

مری که با گوشه چشمانش نقطه‌ی دید او را چک میکرد به سرعت تغییر در چشمانش را حس کرد ، او نگران بود که مبادا نتواند خود را به او برساند و تمام زحماتش از بین برود ، این فرصت مناسبی بود تا او نیز تیر آخر را بزند و او را کاملاً خلع سلاح کند !

مری : تو دوسش نداری ... اصلاً توجهی بهش نداری ، اصلاً نمیبینیش ! فقط داری خودتو ... شاید هم نمیتونی ببین انگیزه بالایی داره ! ...


************************************
1. مثل دفعات قبل از قربانی عزیز میخوایم که ظرف مدت سه روز اعتراف بکنه ، البته زیادم مهم نیست دقیقاً از همین جا شروع کنه ... میتونه هر طور که خواست داستانش رو بگه ( فقط حقیقت )
2. بازم میگم موضوعات مختلفی رو ما از فرد مورد نظر میپرسیم اما آخرین موضوع همیشه اصلی ترینه و این مورد باید حتماً توضیح داده بشه ! اما در مواردد دیگه هم میتونه نظرش رو بگه و خودش رو معاف کنه !


کلیه جملات بُلد شده حقیقت محض بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
به همان سرعتي كه آمده بود از بين رفت.

- چي؟ زده به سرت من در اون زمان حتي يه بار هم چوب دستم نگرفتم... چيزي بيشتر از يه فشفشه يا ماگل نبودم.. كسي بودم بيرون از دنياي جادوگري ..فقط اون دنيا رو مي ديدم و حسرت مي كشيدم.. خيلي طول كشيد تا قدرتهام شكوفا شد و اونوقت..

مري لحظه اي به تاثير معجون شك كرد. بدون اينكه از نگاه هاي غضبناكش كم كنه گفت:

- يعني مي خواي بگي وجود خارجي نداشته؟!

قرباني سعي داشت خودش رو از دست نگهبان سرخ مويش بيرون بكشد اما بي فايده.. همانطور كه تقلا مي كرد گفت:

- نه ..نه.. بوده ولي بعدِ كمي تغيير پيدا كرد چون ..

ناگهان صدايش تغيير كرد و ادامه داد: "پیش من یه برنامه و دیسیپلین بسیار خشکی وجود داره" و بعد از گفتن اين جمله با صداي جير جيري چند لحظه قبلش به سخنانش ادامه داد:

- اين ديسيپلين بسيار خشك اين اجازه رو نمي داد كه اون ادامه پيدا كنه در نتيجه يه تغيير شكل ضروري بود و چون فقط چيزي كه ديده مي شد تغيير كرد بايد اعلام كنم كه اين اولين بود نه چيز ديگري..

مري چند خطي روي يك كاغذ پوستي نوشت. دست خطش به طرز افتضاحي ناخوانا بود. شايد اين كاملا عمدي بود. صداي جيرجير قلم پر روي كاغذ پوستي با صداي دخترانه ي مري تركيب شد.

- خب... و اين اولين نفر ..يا بهتر بگم اولين معجون مركب كي بود؟
- ادوارد بونز..
- خب نظرت در مورد ماندي و دامبل چي بود!
- من..من..

آشكارا از پاسخ دادن طفره مي رفت اما معجون چندان بي اثر نبود. معجون قرباني را وادار به زانو زدن در مقابل خودش مي كرد... زانو بزن.. قدرت منو بزرگ بشمار.!

- انتقادها كمابيش درست بود اما غير محترمانه و من آشكارا از پا افتادن دامبل رو مي ديدم... شايد يه حسادتي هم در وجود كسي بود ولي خب.. متاسفام كه اينو مي گم ولي من از كار پشيمونم..

مري همچنان مي نوشت و چارلي همچنان قرباني رو محكم نگه داشته بود. مري پرسيد:

- و اينكه گفتي تا حالا با كسي تند حرف نزدي..؟
- دروغ نيست ولي به گذشته بر مي گرده.. به زماني كه در حد يك بره آروم بودم ولي خب يه سيب هزارتا چرخ مي خوره.. اما بگم كه الان از اينكه يه بره نيستم خوشحالم.. مرگخوارها هم اين نظرو ندارن .. براي من هم مهم نيست كه راجر چي ميگه.. كسي كه صورت مساله رو پاك مي كنه!!! واقعا مي خوام بدونم بحث كردن بهتره يا شپلخ كردن مخالفا؟

و با تمسخر اين جمله را بر زبان آورد: "اگه من بودم همه رو پاك مي كردم.." قهقهه اي كه بعد از اين جمله سر داد جنون آميز و ديوانه وار بود. شايد مي شد جرم اين حرف رو به حساب جنون گذاشت يا اثرات سوء معجون!

مري دست نوشته هاش رو كنار گذاشت و به سمت قرباني خم شد:
- مي خوام بدونم چرا يه مدت مخفي شده بودي؟.. چرا رفتي؟ واقعا شايعات درسته؟
- اوهوم... سوروس اسنيپ.. اسنپ با من دوران خوبي رو تجربه كرد.. شايد هم بد.. ولي فكر كن اينها برات پاسخي خوبي به حساب بيان..

دستان كوچك قرباني دو تكه كه احتمالا دوتكه از يك نامه ي "پست" شده بود را به دست مري داد:
نقل قول:
و اين اسنپ مرد!.. اما اسنيپ هاي بعدي خواهند آمد!..

تنها يادگاري من از جادوگران مشتي خاطره است ..قليل اما با ارزش... خاطره ي صميميت ها..!

نقل قول:
آخرين پست من به عنوان رئيس ارتش دامبلدور و به عنوان سوروس اسنيپ و به عنوان كاربر عضو ايفاي نقش!!!


اهم .. اگه بار گران بوديم رفتيم و اينا ...
.
.
سايت و فعاليت بدون رفقا فايده نداره!
ديگه همين!


- واقعا كافي بود! اما يه چيزي.. اينا همون بلاكي ها بودن..
- آآآآه..

ضعف ناگهاني پيرمرد را از پا درآورد.. چارلي با همان قدرتي كه لازم بود يك پاتيل را در دستش نگه دارد پيرمرد را نگه داشت و به اين فكر كرد كه چرا او تا اين حد سبك شده.

- فكر كنم خيلي بهش فشار اوردي مري..
- من فشار نيووردم... خودش به خودش فشار مياره.. زود از اينجا ببرش احتمالا باز هم اونقدر خوش شانس يا احتمالا بد شانس هست كه موقع خداحافظي وزير اينجا نباشه...! بازهم اتفاقات وقتي كه اون نيست ميوفتن!

لبخندي كه از شخصيت كاري مري بعيد به نظر مي رسيد بر لبان او نقش بست. پرونده را در دست گرفت و آخرين كلمات را بر روي آخرين صفحه نوشت :

" ادوارد بونز.. پرفسور مو روغني فرق وسط دماغ عقابي يا همون زرزروس كه شاگردانش موروغني مي خواندنش... فردي پس چند نقاب..."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/9/7 10:04:15
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: دوشنبه 4 آذر 1387 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- جداً فكر كردي كي هستي؟ مدير؟ گرداننده؟ وبمستر؟ مفتش؟ دادستان؟‌مدعي العموم؟
مری : من هیچ کس ام! اما تو حتماً باید کسی باشی که امروز پیش مایی ...

فلش بک !

مری داخل اتاق خود نشسته و غرق در افکار خود بود ، مانند همیشه در داخل اتاق فضای سنگینی ، حاصل تشعشعات سیاه و منفی ِ اطراف مری ، حاکم گشته بود . تشعشعاتی که خبر از وقوع پیشآمدی ویران کننده را می‌داد .
مری دستش را بر روی میز تکان می‌داد ، انگشتانش از میان غبار پوشاننده عبور کرده و کلماتی را بر جلد سخت آن نقش می‌داد ، کلماتی که فقط برای خودش معنی و مفهوم داشت و حاصل تلاش چندین ساله او بود .

مری : من این رو میخوام چارلی ، ببین میتونی پیداش کنی یا نه ! فقط سعی کن سریع پیداش کنی ، نمیخوام وقتی وزارتخونه شلوغ میشه اینجا باشم ، فقط دو روز وقت داریم ...

چارلی کاغذی را که مری نام قربانی را بر آن نوشته بود ، گرفته و به سرعت از اتاق خارج شد. می‌دانست که پیدا کردن این فرد آنچنان که باید آسان نبود ، اما اگر مری کسی را نشان کرده بود پس حتماً اکنون او در همان نزدیکی بود !

پایان فلش بک !


- من سمت معاونت سازمان اطلاعات و امنيت جادوگري! رو دارم تو نمیتونی اینطوری با من برخورد کنی .
مری : من با همه و هر کسی ، هر طور دلم بخواد برخورد میکنم ، اما با تو که زیاد به دیگران کار نداری بهترین برخورد رو کردم ، عزیزم ! حداقل بهتر از هری پاتر با کاربرانش ...
- من با هری هم موافق نبودم ، بهشم گفتم که بهتره همه شناسه ها رو منحل كنيد ، دوباره از اول عضو بگيريد ...
مری : آره ... اما خودش دوست داشت همه رو بلاک کنه ، از نظر من این بهترین ایده بود !
- يعني مي خواي اين همه رو بلاك كني؟! ايول ايول... استراتژي جالبيه.
مری : وقتی کسی برای انجمنش کاری نمیکنه این بهترین راهه ، وقتی کسی حاضر نیست حتی یه گزارش ازش بده ، وقتی کسی ...
نجمن بيكار كه گزارش نداره به آدم اجبار مي كني!!
مری : حرف من رو قطع نــــــــکن !

سپس به سرعت بلند شد و به طرف قربانیش رفت ، او را گرفته و از زمین بلند کرد ، طوری بنظر میرسید که قربانی در دستان مری در حال مجکوم شدن بود ، و اکنون جرم او شاید صحبتی نادرست در زمانی نابجا بود .

- من تا حالا نشده كه با كسي تند حرف بزنم..ولي آدم رو مجبور مي كنيد.
مری : ولی مرگخوارا چنین نظری ندارن ، راجر هم همینطور !
- مرگخوارها ديگه شورشو در آوردن ... هرچي مي شه مي پرن اين وسط بوق مي زنن

مری : هر کسی هر کاری رو که دوست داره انجام میده ، حتی شاید بعضیا دوست داشتن که با وجود زحمات زیاد دوستات اونا رو از سمتهای بزرگ پایین بیارن !
- مثلاً ...
مری : مثلاً کسی رو که دامبلدور بوده برکنارش کنن ! تو فکر میکنی تونستی کاری بکنی ؟
- من ... من تمام سعیم رو کردم ، با اين همه انتقادهاي غير محترمانه ي ماندي !
اما نفوذ اونا زیاد بود ، فکر مینم روی مغز دیگران هم نفوذ داشتن ...
مری : مغز محفلیا ؟ کیا ؟ همونایی که ازشون دوری کردی ؟
- من از کسی دوری نکردم ، وقتی چیزی رو میندازی جلوی کسایی که دنبالشن ، در واقع بهترین واکنش رو بهشون نشون دادی !
مری : آره از صحبتات پیدا بود ...

سپس بلند شد و کمی خود را خم کرد و با صدای زیر و نازکی جملاتی را از قربانیش نقل کرد :

بهت تبريك مي گم كه هم اكنون رئيس محفل هستي و تونستي با ترفندهاي پيچيده منو وادار كني دامبل رو بكشم و جاشو بگيري


اما هیچکدوم از این حرفا کارساز نبود ، و وقتی روی شما نفوذ پیدا کردن ، یه طورایی دعوا راه انداختین و تمام ! پايان ارزشي مثل رولينگ!!

- چرا همه ي اتفاقا وقتي من نيستم مي افته ؟؟؟
مری : هیچ اتفاقی وقتی که دوست نداریم نمیفته ، سپس معجون را در گلوی او خالی کرد و پشت میزش رفت ، با چشمانش نگاهی به کلمات نامفهوم روی میز کرد ، کلماتی که از نظر دیگران قابل خوادن نبود ، از زاویه چشمان او به زیبایی رخ می‌نمود ...

نیکلاس دامبلدور سابق ...


****************************
1. مثل دفعه قبل از قربانی عزیز میخوایم که ظرف مدت سه روز اعتراف بکنه ، البته زیادم مهم نیست دقیقاً از همین جا شروع کنه ... میتونه هر طور که خواست داستانش رو بگه ( فقط حقیقت )
2. بازم میگم موضوعات مختلفی رو ما از فرد مورد نظر میپرسیم اما آخرین موضوع همیشه اصلی ترینه و این مورد باید حتماً توضیح داده بشه ! اما در موراد دیگه هم میتونه نظرش رو بگه و خودش رو معاف کنه !
3.قربانی لطف کنه شناسه های قبلیشو بگه ، چون خیلی از افراد به طور مستمر نمیشناسنش ...

کلیه جملات بُلد شده حقیقت محض بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/5 9:51:25
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1387 03:33
نمایش جزئیات
آفلاین
چه چه چه چه(صدای چرخیدن چند قناری دور سر آرشام=کنایه از سرگیجه)
-مری جان یه کم دوستانه تر هم اگر برخورد میکردید،من میگفتم راستشو.اصلا چرا معجون راستی؟یه ذره نوشیندنی غیر مجاز هم کافی بود!
چارلی:نوشیدنی غیر مجاز؟
آرشام:آره...مگه از قدیم نگفتن مستی و راستی؟

مری:بسه دیگه.بسه...اینجا نمیتونی با حرف های بی ربط از سوالات ما فرار کنی.
چارلی در حالیکه از کنار دیوار به سمت وسط اتاق حرکت میکند،نگاه خشم آلود خودش را نثار آرشام کرده و میگوید:
-بلند شو بشین روی صندلی...هر سوالی که ازت پرسیدم رو،بدون وقت کشی جواب میدی.

مری:من شروع میکنم.چرا شناستو از آرشام به اشویندر تغییر دادی؟همه میگن میخواستی بری ریون و جاسوسی حزبیا رو بکنی.
آرشام: من فقط میخواستم با دوستام باشم.شاید یه کم هم میخواستم بدونم که کنار شومینه چه خبره.

مری:خب چه خبر بود؟
آرشام:هیچی...ریونی های اون زمان الکی شلوغش میکردند.توی هرچه میخواهد دل تنگ بگو در تالار گریف،بیست برابر کنار شومینه پست زده میشد.

چارلی که از روی نارضایتی در حال تکان دادن سرش است،اخم چهره اش را روانه ی مری میکند:
-به نظرم بهتره از اولش شروع کنیم.خیلی ها میگن تو رنک بهترین نویسنده ی سال هشتاد و پنجو با تقلب گرفتی.درسته؟
آرشام:من هیچ تقلبی نکردم.اوایل فکر میکردم که ادوارد برام رای جمع کرده اما بعدا خودش تاکید کرد که هیچ رایی برام جمع آوری نکرده.

مری:یعنی تو هیچ علاقه ای هم به اون رنک نداشتی؟
آرشام:نه

چارلی:ببین مری.مثل اینکه این معجون کم بوده.داره دروغ میگه هنوز.
آرشام:من مدرک دارم.
مری:مدرکت کو؟

در این لحظه آرشام به شکلی ما فوق ژانگولرانه بلیتی را از درون جیب سوم پاچه ی راست شلوار شش جیب سبز چریکیش بیرون میکشد:
نقل قول:
از قضا سه روزی تا اتمام رای گیری ترین ها مانده.....میخواستم ببینم میشه درخواست کنم اسمم از توی لیست رای گیری در بیاد بیرون؟....چون به قول یکی از دوستان :رفاقتی اسمم اومده توی لیست نظر سنجی و برداشتم از حرف این دوست، اینه که قدرتی هم در نویسندگی ندارم....خواهش میکنم تمام سعیتان را بکنید تا اسمم از توی نظر سنجی بیاد بیرون....رنکی که از اولش بخواد دعوا درست کنه و پشت سرم حرف در بیاره؛به درد لای جرز دیوار میخوره.ممنون که وقت گذاشتید و خوندید(یاد اوری:میدونم که هنوز هم مشخص نیست رای بیارم.البته دارم تمام سعیم رو میکنم که جلوی رفاقت ها رو بگیرم.ولی اگر نشد خواهشا رسیدگی کنید.)


چارلی:نه.گویا معجون درست اثر کرده.درست میگن که در یکی از دعواهای نحوه،بلیت زدی و خواستار بلاک شدن چند نفر شدی؟
آرشام:من پشیمونم

مری:بگو چرا این کارو کردی؟
آرشام:من و چند نفر دیگه داشتیم توی نحوه یک بحث عادی رو بدون دعوا پیش میبردیم.اما یک دفعه یه عده اومدن و شروع کردند جوو خراب کردن.

چارلی:چی نوشته بودی توی بلیتت؟
با خارج شدن این سوال از دهان چارلی،آرشام دستش را در جیب دوم پاچه ی راست شلوار شش جیب سبز چریکیش برده و یک عدد پیاز را بیرون میاورد
مری و چارلی:
آرشام:ببخشید اشتباه محاسباتی داشتم.فقط از من نخواین که این پیازو همین شکلی رها کنم

....گرومپ....(افکت ترکیدن پیاز در زیر مشت آرشام)
سوت بوق کف دنگ دینگ دونگ(صدای تشویق روح جواتان رهسپرده به ابدیت)
خیش پیش بیش تیش(افکت گشتن جیب های شلوار)
آرشام پس از بیرون کشیدن انواع و اقسام وسایل از جمله:لنگ،گوشتکوب،زنجیر،واکس مو،یازده دو صفر،عکس رخ یار،گیتار شماعی زاده و ...بالاخره موفق به پیدا کردن بلیت میشه:

نقل قول:
با جدیت رسیدگی کنید
پیش از آنکه پست های اخیر نحوه ی برخورد را پاک کنید،خواستار تعیین مجازاتی برای خطا کاران هستم.همان طور که میبینید،ققنوس از خط قرمزی که توسط هری برایش ایجاد شده بود،کیلومتر ها عبور کرده و این نشان از عمل غلط جناب هری پاتر،در باز کردن شناسه ی ایشان است.شناسه ی ققنوس هم باید همانند شناسه ی الستور مودی،برای همیشه بسته میماند.پس خواستار بسته شدن دائمی شناسه ی ققنوس هستم.چه میبینید که بی توجه به قوانین فروم،هرانچه که بر دهان گشادش جاری شده را با صدای بلند،به بیرون تف میکند و افسار گشیخته سیل توهین را نثار هرکه عشقش میکشد،
...(این قسمت به دلیل ریخته شدن آبگوشت،قابل خواندن نیست)
فردی با این تفکر و با این کینه،به درد سایت نمیخوره.پس نبودش بسیار مفید تر از بودنشه. دوم خواستار بلاک شدن سرژ و اسکاور هم هستم.چون جز توهین و تمسخر در پست هایشان چیزی دیده نمیشود و قطعا اگر گروه مخالف اینها"با صحبت هایی که صورت گرفت"دندان به جیگر نمیگرفت،دعوایی به شدت سخت تر از دعوای پیشین پدید آمده بود.حال قطعا شما دیده اید که مشکل ایفای نقش جادوگران چه افرادی هستند.و میبینید که در حالیکه وانمود میکنند با هم به دعوا برخاسته اند،سیل بد و بیراه را با نیش و کنایه به اطراف میپراکنند. جا داره یادآور بشم که پست های ایشان فقط در جهت تغییر مسیر بحثی بود که در اوایل تقریبا دوستانه پیش رفته بود و وقتی دیدند،جواب فحش هایشان با فحش داده نمیشود،این روش را در پیش گرفتند. همچنین خواستار اخراج الکسا هم هستم.چون پستش بر خلاف بحث های صورت گرفته در نحوه بود و در نوشته های ایشان هم کنایه و نیش دیده میشود امیدوارم که به این درک رسیده باشد:از این جماعت،عملی برای پیشرفت جادوگران و رول پلینگش سر نخواهد زد


مری:میگن با استرجس خیلی رفیق بودی و همش پشت هم می ایستادید.اما حالا نیستی.چرا؟
آرشام:ما برای استرس خیلی زحمت کشیدیم.ولی در موقعی که نیاز داشتیم جبران کنه،هیچ حرکتی نکرد.

چارلی:درست توضیح بده.این "ما" یعنی کیا؟چه زمانی بهش نیاز داشتید؟چیکار کردید براش که جبران نکرد؟
آرشام:ما یعنی من و ماندانگاس فلچر...هه..چیکار کردیم؟عمرا بگم

مری با شنیدن این حرف آرشام از کوره در میره و با حمله ای سریع به سمت او،تمامی معجون باقی مانده در شیشه را درون دهانش میریزد.
مری:حالا بگو چی بوده داستان؟
آرشام:من و ماندانگاس بارها برای استرجس رای جمع کردیم.یک بار که یادم میاد،استرجس بر سر رای نظارت با چوچانگ رقابت داشت.چند ماه قبل از ماجرای بلاک شدن ما بود.اومد و بهمون گفتش که برای مدیر شدن،نیاز به این رنک داره و چون چوچانگ نیز کاندید وزارته،برنده شدن در این رای گیری به معنی مدیر شدنه.
در نتیجه ما هم براش رای جمع کردیم.ماندی رای هافلو جمع کرد.منم رای گریف و اسلی رو.
هرجا که حرف زد پشتش ایستادیم.اما وقتی که مدیر شد،دوستای محبوبشو فراموش کرد.وقتی داشتند برای دفاع از حقشون در نحوه و گفتگو با مدیران پست میزدند،سکوت کرد.
همه ی ایفای نقش یک صدا میگفتند که ما الکی بلاک شدیم،اما رفیقمون یه اعتراض نکرد.وقتی بهش گفتیم ما اگر جای تو بودیم و تو بلاک شده بودی،هزار بار به نفعت استعفا میدادیم،فقط خندید.

اخیرا هم که برگشته و گفته ما با رفتنمون از سایت خاطره شدیم و دیگه کسی به یادمون نیست.
من نمیدونم که این همه پیام چترباکس و این همه حمایت رو ندیده یا دوست نداره قبول کنه که ما با ایستادن بر سر حقمون،تونستیم جایگاه خودمون در سایت حفظ کنیم.

چارلی:حالا که بحث مدیریت اومد وسط، در مورد مدیر شدن آنیتا بگو
آرشام:من از اولش از شخصیت آنیتا بدم میومد.البته اونم از آرشام بدش میومد.ولی شک ندارم اگر پرسی و ایگور استعفا نمیدادند و سایت رو ترک نمیکردند،آنیتا شانس کمتری برای مدیر شدن داشت.

مری:یعنی تو میگی ایگور و پرسی لیاقت مدیر شدنو داشتند؟
آرشام:چرا نداشتن؟در این چند ماه که حتی کوییرل هم مدیر دکوری شده،اگر یکی مثل پرسی نبود،ایفای نقش سایت بسته میشد.یا اگر بعد از بلاک شدن ما،این دو نفر هم دست از فعالیت میکشیدند،میشه گفت فاتحه ی رول پلینگ خونده بود

مری:همین رفقات در اون اوایل موافق مدیر شدن لیلی نبودند.تو نظرت چی بود؟میگن تو هم مخالف لیلی بودی
آرشام:لیلی اوانز یکی از بهترین دوستای نت من بوده و هست.ولی در یک زمانی از رفتارش خیلی عصبانی شدم.وقتی که همه ی بچه ها شناسه هاشونو به من میدادند تا با شناسه هاشون پست بزنم و از خودم دفاع کنم،لارتن اومد و شناسشو مثل سایرین به من داد و من با شناسه لارتن پست زدم.
اما لیلی به شدت شروع کرد به انتقاد از بنده و تهدید کرد که اگر پستی که با شناسه ی لارتن زدمو پاک نکنم،فلان میشه و فلان.
منم پستو پاک کردم.
درست بعد از اون دعوا هم مدیر شد.
در نتیجه نگاه همه ی ما منفی بود.اما خب خوب فعالیت کرد و واقعا زخمت کشید.

...شتلق....(صدای پخش شدن یک جوات بر زمین)
چارلی:فکر کنم بهش زیاد معجون دادی.مردش.
مری:مهم اطلاعاتش بود.البته اکثر چیزایی که گفت رو میدونستیم.
--------------
اگر میخواستم کامل بنویسم چند برابر این میشد.
ببخشید که دیر شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1387/8/16 3:38:05
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1387 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای برخورد در برای هشتمین بار در فضای سرد و تاریک اتاق اعترافات پیچید و بیان گر این بود که هشت نفر از اتاق بیرون رفتند.
مری با دستش اشاره ای به بیرون کرد و گفت:بهتره نفر بعدی رو زود تر بیاری.مثل این که به خاطر یه مسئله ای دستگیرش کردن.
چارلی سری تکان داد و قبل از رفتنش گفت:آره،مثل این که برای چندمین بار اومده بوده کلاه وزارت رو بدزده،اما خبر نداشته وزیر شبا کلاشو میزاره زیر بالشش!
مری در نبود چارلی از پنجره به بیرون نگاه کرد.نیمه ماه از پشت ابر ها خود نمایی می کرد...
- جیـــــغ!
-چی شده؟!حمله کردن؟!
چارلی که در یک ثانیه خود را به بالای صندلی رسانده بود با صدایی لرزان گفت:نــنـــه..یه ممما..مار پشت دره!
مری که از خنده دلش را گرفته بود گفت:"خجالت بکش مرد گنده! این که ترس نداره!"
مری مانند شیرمردی! آرواره های مار را فشار داد و معجون را در دهانش ریخت.چند ثانیه بعد مار به مردی مو قرمز که شباهت زیادی به چارلی داشت تغییر کرد.
- مطمئنی بهش معجون راستی دادی؟!
مری با نگرانی سرش را تکان داد و گفت: اگه بعد از معجون تغییر شکل به کسی معجون راستی بدی تا چند دقیقه میخوابه.فکر میکنم این قبلش معجون تغییرشکل خورده.
مرد مو قرمز سرش کج شد و خرناسش به هوا رفت.
چارلی با تعجب از مری پرسید:اون کیه؟
- اون...از نظر خیلی ها یکی از اسطوره های سایته.همیشه هم دنبال کلاه وزارت میومده اما ... اکثرا به خاطر یکی کشیده کنار.
در همین لحظه مردی خپل و قد کوتاه با مو هایی کم پشت که به حنایی میزد جای مرد مو قرمز را گرفت.
مری ادامه داد:اون توی گریف و راون عضو بوده.با مشارکت خیلی ها قصد داشته تغیراتی ایجاد کنه.اما همیشه برای من یه سوالی مطرح بوده.
نفس عمیقی کشید و با صدای بلند تر ادامه داد: و اون این بوده که این آقایون علما و فضلا واقعا میخوان چه تغییر بنیادی ای توی رول ایجاد کنند ؟!!!یا جادوگرانو به چند صد سال جلوتر پرت کنند؟؟
چارلی سرش را خاراند و زمزمه کرد:ببینم...این همونی نیست که "دروغ سیزده" رو خیلی دوست داره؟
مری سرش را به نشان تایید تکان داد.
- و قطعا همونیه که بوی معجون عشق رو بوی آدامس لاویز توصیف میکنه!و به افزایش پتانسل خز کردن در جامعه ی جادوگری شدیدا معتقده!
- اون طور که من میدونم یه عالمه از وقتشو توی آجاس صرف میکرده .خیلی وقت ها با مدیران کل کل داشته و ناظر جایی نبوده...
- اونجا رو!
مرد مو حنایی بعد از چند ثانیه به مرد هوشیار با بارانی و کلاه تبدیل شد.
قربانی بیدار شده بود!


-----------------------------------------------
1. مثل دفعه قبل از قربانی عزیز میخوایم که ظرف مدت سه روز اعتراف بکنه ، البته زیادم مهم نیست دقیقاً از همی جا شروع کنه ... میتونه هر طور که خواست داستانش رو بگه ( فقط حقیقت )
2. موضوعات مختلفی رو ما از فرد مورد نظر میپرسیم اما آخرین موضوع همیشه اصلی ترینه و این مورد باید حتماً توضیح داده بشه ! اما در موراد دیگه هم میتونه نظرش رو بگه و خودش رو معاف کنه !
3. شماره 1 و 2 از روی پست مری عزیز کپی شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/8/10 21:39:22
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/8/11 16:35:39
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دستان مرد چند چهره به شدت لرزید ولی کمی بعد بدون مقاومت بر روی صندلی ولو شد.

مری لبخندی از سر رضایت میزنه و صندلی ای رو درست مقابل مرد چند چهره میزاره و اولین سوال شومش رو میپرسه.
_ خب .... اولین جواب سوالم! میخوام دوباره قضیه اون هشت تا شناسه رو از دهنت بشنوم!

مرد لبخندی زد ... گویی در عالم خود به سر میبرد.با صدایی کلفت و محزون شروع کرد به اعتراف کردن.
_ خیلی خب!ب... پ ...! س ... ! گ ... د ... ت ... ه ... آ... ! من زمانی با بورگین بودم! همین طور شناسه پیتر پتی گرو ( اسبق ) بعدش گراوپ،دامبلدور و توبیاس و آراگوگ !

مری سرش رو کج میکنه.
_ پس ه ... چی؟اون رو بگو!

مرد : هپشه! ه یعنی ... هپشه! ببخشید من حساسیت دام نمیتونم اسامی ای رو که اولشون "هـ" هست رو بخونم! ( حالا برین و پیدا کنین )

مری سرش رو تکون میده و دوباره شروع به حرف زدن میکنه.
_ س ... اون رو هم نگفتی!
_ خیلی خب! من همیشه دوست داشتم شناسه "سوروس اسنیپ" رو بدست بیارم! همیشه و چند بار هم درخواست داده بودم ولی نشد.

مری لبخندی از سر رضایت میزنه و سوال دوم رو می پرسه.
_ در مورد عشق نظارتت چی؟در مورد این چی داری بگی؟

مرد آهی کشید و گفت:
_ درسته ولی من عشق نظارت بودم!و الان نیستم. وقتی که با بورگین به نظارت رسیدم شاید مثل خیلی ها علاقه داشتم ولی الان که بعد از مدت ها ناظر شدم هیچ حس خاصی رو ندارم!

مری خرخری کرد و سوال بعدی را پرسید.
_ توی هر چهار تا گروه عضو شدی! نمی تونستی توی یکدونه از اونها دووم بیاری؟

این بار صدای مرد مصمم بود.
_چرا چرا! من نمی تونستم توی یک گروه دوام بیارم! یعنی می تونستم ولی این گروه گردی من موقعی شروع شد که با بهنام ( گراوپ old و ادی و .. ) خدا بیامرز قرار گذاشتیم بریم راونکلاو! اون هم خواست بره ولی متاسفانه مدیرا اجازه ندادن که به راون بیاد قرار شد اون گراوپ رو برداره و من هم پیتر پتی گرو و بریم گریفیندور.
بعد از مدتی من از گریفیندور خسته شدم ... آراگوگ رو ساختم و وارد راون کلاو شدم.یکم بعد دوباره هوس هافلپاف رو کردم! گروه اصلیم.درخواست دادم آراگوگ رو به هافل منتقل کنن ... ولی هافل مثل قبل نبود! هافلی که من دیده بودم خلاصه شده بود به چند نفر : لودو ، دنیس ، اما دابز ، ماندی ، ادی ( بهنام ) ، ورونیکا ادونکور. درست اون موقع بود که هافل بهترین گروه شده بود ولی وقتی با آراگوگ برگشتم ... دیدم هافل مثل قبل نیست. زده شدم!
سعی کردم دوباره از صفر شروع کنم! نمی دونم چرا ... ولی نمی خواستم دیگه آراگوگ و و و تو شناسه های من باشه! از صفر ... یک عضو تازه وارد.

مری که دستانش از نوشتن اعترافات مرد درد گرفته بود سوال بعدی رو پرسید.
_ اینجا سوال مهمی پیش میاد ... خودت یا برادرت؟

_ این یکی رو ... ببین من و برادرم هیچ وقت شناسه های مستقلی نساختیم! همیشه از شناسه های همدیگه استفاده می کردیم ( تنها شناسه ای که برادرم مستقل ساخت دابی بود ) . بر خلاف تصور کسایی که فکر می کردن من میخوام جاسوسی کنم و یا ... من برای این نمی خواستم کسی بفهمه من ( گراوپ ) همون آراگوگ هستم که می خواستم از صفر شروع کنم! از نو... ولی برادرم توی سایت خیلی اومده و هافلی ها میدونن که یک زمانی با شناسه دابی عضو شد ولی بعدش مشکلاتی داشت و رفت ...

_ یک مدت فعالیت نمی کردی.
_ به نوعی جادوگران زدگی و کلاً نت زدگی دچار شده بودم! حس و حال لاگین کردن هم نداشتم.

چهره مری در هم رفت.
_ بعضی موقع ها از جدی نویسی دفاع کردی درحالیکه اکثراً طنز مینویسی.

مرد سرش رو تکون داد.
_ درسته ! ولی من بهبود رولم رو مدیون جدی نویسی هستم و اکثر رول های بورگین هم جدی هست . این دفاعیه رو هم فکر کنم با بورگین زده بودم.

_ در مورد پرسی چی داری بگی؟
_ پرسی همیشه دست خوش تغییرات بوده! همیشه انعطاف پذیر بوده ... ولی همیشه هم میخواسته حرف خودشو به کرسی بنشونه.یک زمانی می دیدیم حق با پرسیه ولی بعدش ... قصد قربانی کردن گروه های دیگه رو داشت برای آشتی با گروه هافل (که تو هاگوارتز به خوبی قابل روئیت بود ).

_ به سیاهی علاقه وافری داشتی!
_ درسته! من با بورگین ناظر خانه ریدل و زیر سایه هم شدم. پوپیتر رو گردوندم و ... دست خوش سیاهی بودم و ازش خوشم میومد ولی الان هیچ حسی به سیاهی ندارم ... تمامی جملات سیاه من هم منشا گرفته شده از بورگین یا پیتر یا آراگوگ بوده.

مری آخرین خط رو در داخل اعتراف نامه اش نوشت و در پایین جلوی نام اعتراف کننده نوشت :
" آلبوس پیتر بورگین آراگوگ ولفریک توبیاس گراوپ دامبلدور!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
قربانی دوم : شخصیت چند چهره !

آنیت از در خارج شده بود ، برای لحظه ای هر دوی آنها در جای خود خشک شده بودند انتظار چنین جوابهایی از او برایشان سخت بود ، اما بعد از چند ثانیه مری به خود آمده سریع با ضربه ای چارلی را هم به خود آورد .

مری : بدو ... بدو برو دنبالش ... نزار در بره ، هنوزم سوالهایی هست که باید بپرسم !
چارلی : فکر نمیکنم بهش برسم ، تو که سریعتری چرا خودت نمیری ؟
مری : تو که میدونی من از سیاهی نمیتونم زیاد بیرون بیام ! بدو تا از دستش ندادیم ...

چارلی به سرعت از در خارج شد ، اما در لحظه‌ی خروج با موجودی برخورد کرد که انتظارش را نداشت به سرعت عقب رفته و از پشت بر کف زمین ِ سفید ِ اتاق بازجویی افتاد . مری که این صحنه را دیده بود ، خود را بالای سر او رساند ،چشمانش از حدقه بیرون زده بود و دستش را به اشاره به جایی گرفته بود ، همان جایی که احتمالاً او را ترسانده بود !

مری : چیه چت شده ؟!! ... اَه ... گیج ... گیج ... فراسیمار
چارلی : هاعععععععععع ! ب... پ ...! س ... ! گ ... د ... ت ... ه ... آ... تو ...
مری : 8 نفر ؟!!! درست صحبت کن ! اینا یعنی چی ؟!
چارلی : یه ... یه نفر ! ... هر طرفش یه شخصیت بود ! داشت میرفت اتاق وزیر از جلو به ...
مری : هووووم فکر کنم شناختمش ، با یه نفر عشق نظارت طرفیم ! ... نمیشه آوردش توی اتاق ... منم نمیتونم برم بیرون توی روشنایی ! بهتره وقتی از دفتر وزیر اومد بیرون ، طوری دنبالش کنی که مجبور بشه بره خودش رو یه جای تاریک قایم کنه ... بعد میدونم باهاش چکار کنم !

لحظاتی بعد زمان عملی کردن نقشه بود ، فرد مورد نظر از اتاق بیرون آمده و به طرف در بیرونی در حال حرکت بود ، رنگهای زرد و آبی و سبز بر بدنش دیده می‌شد ، حتی کمی قرمز اما معلوم بود که قرمز او دوام آنچنانی نداشته است و نتوانسته بود آن رنگ را برای خود فراهم کند ! امادر حال شکل گیری بود ... دقیقاً بر اساس آنچه که مری گفته بود ، چارلی تعقیب خود را شروع کرد تا اینکه در طبقه دوم فرد مورد نظر سرعت خود را زیاد کرد و به طرف راهروی انتهای سالن رفت تا خود را در آنجا پنهان کند . همانطور که خود را کمی در کنار دیورا استتار کرده بود با نگاهش چارلی را که به در پی او می‌گشت ، دنبال میکرد !

- فکر میکنی همه چیز تموم شده و میتونی در بری ؟!! ... خودتی یا برادرت یا ... ؟!!!

مری خود را از پشت به او رسانده بود ، او که لحظه ای با دیدن مری در جا خشک شده بود ، به سرعت حرکت کرد تا از آنجا دور شود اما مری دست او را گرفت و به انتهای راهرو پرت کرد ! ... اکنون چارلی نیز به راهرو رسیده بود و از پشت مری به آنها اضافه می‌شد ... سیاهی او را در برگرفته قود به غیر از صورتش که اکنون بدون کلاه بر روی سرش چندان زیبا نبود !

مری : گَُِم بودی یه مدت ! میبینم که باز داری جولون میدی ... تو اتاق وزیر دنبال چیزی بودی؟ نظارت وزارت !
- به تو هیچ ربطی نداره داشتم در مورد جاهایی که بهتر میتونم ...
مری : شما بزار یه مدت از نظارتت بگذره بعد در موررد جاییکه که راحت تر میتونی نظارت کنی صحبت میکنیم !

خنده از صورت او کنار رفت ، گرچه هنوز صورت بزرگ پشت او لبخند کوچکی بر چهره داشت اما لبهای موازی روبرویش هیچ حرکتی نمیکرد .

مری : می‌بینم که خیلی جدی شدی ! کی بود که مدافع امر طنز و اینا بود ؟! فکر میکنی نوشته‌ی طنز بیخود ( ؟! ) ارزششو داشت ؟!
- این که بعضی به جدی نویسی علاقه ای نداشته باشند ، امری طبیعی است اما این کی گفته که طنز نویسی نسبت به جدی نویسی بد تره و سطحش پایین تره ؟
مری : چنین حرفی از ناظر ریدل و همکار بارتی کراوچ فعلی بعیده ! مطمئنم اگر پرسی بود جواب دیگه ای برات داشت !
ب ... :پرسی ترجیح میده خودش رو پای خودش واسته ، چون از وابستگی متنفره ...
گ ... :پرسی ویزلی ، زرت یا فرت ؟ کدومش ؟! پرسی ای که من میشناسم همیشه میگه "من عادت دارم چیزی رو بگم که براش قانون و مدرک وجود نداره" پس منم همین کار رو با قوانین علیه خودش انجام میدم !
مری : به به می‌بینم که با هر دو شخصیتت صحبت میکنی ... خودتم نفهمیدی پرسی رو دوست داری یا میخوای لهش کنی ! ... من بودم از این همه قدرت جادوییم درست استفاده میکردم ... اما تو ؟!!
- مسلماً من از قدرت جادوییم در شوخی و آزار و اذیت استفاده میکنم !

کم‌کم از جای خود برخاست ، اکنون دیگر بر دو پای خود ایستاده بود یا ایستاده بودند ! چارلی کمی خود را به آنها نزدیک کرده بود اما بازهم نمی‌توانست چهره‌های متعدد او را تماشا کند ... برایش سخت بود که باور کند او چنان خشن و سیاه بود . لبخند تمسخر آمیزی که بر صورتش بود نیز آن را نشان می‌داد .

چارلی : فر ممیکنی خیلی سیاهی ؟!! الان با سیاهی ...
- درنده خویی و من با هم برادرند ، من کلاٌ از سیاهی و بدی و نفرین خوشم میاد
چارلی : فکر کنم تنها کسی که میتونه جلوی تو رو بگیره آنیت و رعایت شئونات اسلامی باشه ! ... گرچه من هنوز موندم چطور تو میتونی توی دنیای جادویی با این قیافه تردد کنی و کسی هم بهت گیر نده ؟!! این یه نوع سیاسته ! حتماً نباید سیاست تمسخر یک دین باشه !
- من اجازه تردد دارم ! ... بیا اینم اجازه ام! مشکلی نیست به فعالیتتون ادامه بدید.
چارلی : کی این رو بهت داده ؟!
مری : من فکر نمیکنم اینطوری بشه ازش حرف کشید ...

سپس دستش را در ردایش کرد و شیشه کوچکی را بیرون آورد ، اما مظنون مورد نظر تا آن را دید چوب خود را برداشته و سپری به شکل جگوار را به مکانی نامعلوم فرستاد ، گویی از دوستان خود کمک می‌طلبید ... یا شخصیتهای دیگر خود را خبر میکرد !اما مری که در هنگام صحبتهای چارلی خود را به او نزدیک کرده بود ، به سرعت خود را به او رساند و معجون را در گلویش ریخت ...

کمی سرفه و تهوع و ... اما دیگردیر شده بود ... دیگر زمان توضیح بود ! توضیح همه چیز ...



****************************
1. مثل دفعه قبل از قربانی عزیز میخوایم که ظرف مدت سه روز اعتراف بکنه ، البته زیادم مهم نیست دقیقاً از همی جا شروع کنه ... میتونه هر طور که خواست داستانش رو بگه ( فقط حقیقت )
2. بازم میگم موضوعات مختلفی رو ما از فرد مورد نظر میپرسیم اما آخرین موضوع همیشه اصلی ترینه و این مورد باید حتماً توضیح داده بشه ! اما در موراد دیگه هم میتونه نظرش رو بگه و خودش رو معاف کنه !
3. این پست رو قرار بود چارلی عزیز بزنه منتهی سرش به شدت شلوغ بود ، امیدوارم قربانی بعدی در چنگال ایشون اسیر بشه ...
4. در ضمن از آنیت عزیز هم متشکر که سخت ترین قسمت برنامه ما رو همراهی کرد !

کلیه جملات بُلد شده حقیقت محض بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/7/30 10:03:03
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1387 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خوردن معجون، حس بهتري داشت، گويي مي توانست حرف هايي را كه قريب به 3 سال، راه گلويش را سد كرده بود را به زبان آورد...

بر خاست، نگاهش عميق بود و مصمم، و بي مهابا در چشمان مري رسوخ مي كرد.


_ باشه... باشه! تو هر چيزي كه خواستي گفتي، حالا نوبت منه! پس خوب گوش كن...


او با صدايي رسا شروع به سخن گفتن كرد، سخنانش سرد و يخ زده بوده...


_ من، آنيتا دامبلدور، اول از همه اعتراف ميكنم كه، اره! من هيچوقت از گريف خوشم نيومده! هيچوقت! زماني كه تازه وارد بودم، از همه جا كنار زده مي شدم. يادمه توي ارتش وايت تورنادو، بي توجه به سوژه ي بقيه، سوژه رو عوض كردن... واقعا از گريف دل زده شدم..._ طوري كه با شناسه ي مك گونگال، جتي 1 پست هم در گريف نزدم_ بعد به خواست دامبلدور _ اسكي_ رفتم به هافلپاف...


نفسي عميق كشيد، حالا حرفهايش تيز و برنده شده بود....



_ من رفتم به هافل پاف! جايي كه سرژ و دامبلدور بودند... 2 قسمت از يك فيلم رو در HCO نوشتم و خيلي خوشحال بودم... هافل سوت و كور بود، گاه وقتي پستي مي خورد چند... اما اخراج شديم... من خيلي سعي ميكردم در هافل فعاليت كنم... جادوگران طناز! يادش بخير! ... اين شد كه من هنوز مايل بودم برگردم به هافل، اما با شناسه ي يكي از دوستام رفتم به تالار خصوصيشون و اونوقت بود كه ديدم، به وجود اون همه زحمتي كه كشيده بودم براي هافل، بقيه پشت سرم از من به عنوان يكي كه نبودش بهتر از وبدنشه ياد كردن! ديگه نمي خواستم لحظه اي هم حتي به هافلپاف برگردم!


برقي در چشمانش درخشيدن گرفت! گويي از موضوعي بسيار خوشحال بود...



_ ريون! جائي كه واقعا دوستش دارم! جائي كه تمام حذبي ها بودند، افرادي كه واقعا از ورودم خوشحال شدم... من در ريون دوباره متولد شدم! ... اذيت كردن كريچ، حذبي بازي، پست هاي خنده دار و صميمانه، كنار شومينه و تبريك گفتن تولدها.... همه و همه كاري كرد كه در ريون شكوفا بشم! باعث شد واقعا پيشرفت كنم!



به ناگاه برگشت و و با چشماني تنگ شده گفت:
_ آيا من يك ريوني واقعي نيستم؟!!

لبخندي زد و دوباره به راه افتاد، اينبار بايد موضوع ديگري را شرح مي داد.


_ من هميشه سعي ميكنم به تازه واردها كمك كنم و پستهاشون رو نقد كنمع كاري كه سرژ و دامبل_ اسكي_ در قبال من انجام دادن! كاري كه باعث شد به موندن و به سطح اونها_ مخصوصا سرژ_ رسيدن، فكر كنم! سرژ، دامبل، حذب و محفل، هيچوقت نميشه فراموششون كرد!



اينبار صدايش را بالا برد، تحكم در صدايش موج مي زد:


_ رول پلينگ با رول زدنها، قدرت رو مشخص ميكنه! رول پلينگ به ناظر يا مدير بودنت كار نداره، فقط قدرت نوشتن و تمرينه كه قطب ها رو به وجود مي ياره! حذبي ها از نظر من واقعا عالي مي نوشتند_ جز موارد بيناموسي _ ، مدير ها هميشه مدير بودند و انصافا اگر پستي مي نوشتندع در حد خيلي خيلي خوب بود_ بارون و كريچر عالي بودند_ ، محفل و مرگخوارها، هميشه بودند پس سايت 4 قطب بود! 4 قطب معقول و جالب! با اين 4 قطب، هميشه سوژه اي بود! كشمكش ميان اين 4 گروه! واقعا جذاب بود! اما وزارت تا جائي كه بودم، هيچوقت نتونست همچين جايگاهي رو بسازه! وزارت بر پايه قدرت خارجي بود، نه توانايي رول و قطب شدن! فقط يادمه اواخر وزارت دراكو، داشت همچين روالي پيش مي رفت كه خب اون قضايا و ...




و حالا آخرين دفاعيه! مبارزه با بيناموسي!



_ از نظر من، بيناموسي نوشتن هنر نيست! هنر اينه كه بدون نوشتن وتيكه هاي اينچنيني، خواننده رو مجاب كني كه پستت رو ادامه بده و بخنده! من نميگم بيناموسي ننويسيم، من ميگم از حيطه ي ادب و اخلاق خارج نشيم! چرا من خودم يادمه توي سو استفاده از اشيا مشنگي، يه سوژه رو بردم به قزوين و كوچه دستغيب، اما در همين حد، نه اينكه گاه وقتي مشاهده ميشه كه برخي افراد پست هايي مي زنن كه قطعا اينطور برداشت ميشه كه اينجا رو با جاي ديگه اي اشتباه گرفتن!



آهي كشيد، گويي اين موضوعات را بارها متذكر شده بود...


_ بيناموسي سبك نيست، در حد يه ادويه خيلي خيلي تنده، نبايد برخي حريم ها شكسته بشه. اين حرف منه.



به وردي، لباسهاي خود را تميز كرد و به مري خيره شد:


_ من هيچوقت با شخص سالازار_ تومي جانسون_ مشكل نداشته و ندارم. اون از دوستان خوب منه. اما .... دوستي ها نمي تونه دليل موجهي براي سرپيچي از قوانين باشه!


لبخندي زد و ضربه ي دوستانه اي به شانه ي مري زد، و به سمت در رفت.


صداي بسته شدن در به گوش رسيد، اما مري و چارلي همچنان حيرت زده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1387 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی همراه فردی بسته بندی شده به داخل اتاق آمده ، در را پشت خود بست . بسته ای را که همراه خود به داخل اتاق کشانده بود را به وسط اتاق پرت کرده و خود بر روی تنها صندلی گوشه روشن اتاق نشست .

- امممم ... مممممم ... مممم

صدایی گرفته و خش‌دار از قسمت تاریک به گوش میرسید که چیزی را زیر لب زمزمه میکرد ، با سقوط بسته بر روی زمین ، مری که در سیاهی قرار داشت کمی جلو آمد و با دست چروکیده‌ی خود گونی را که بر روی صورت فرد بسته بندی شده کشیده شد بود را باز کرد .

- تو ... هاعععععععععععععععععععععععع !
مری : انتظار نداشتی که چیز دیگه ای ببینی ؟

چارلی به صورت بهت زده‌ی فرد نگاه میکرد ، گویی چیزی در چشمانش فرو رفته بود که او را آزار می‌داد و مانع از دیدنش می‌شد ، یا شاید نیز دوست نداشت آنچه را که در پیش رو داشت مشاهده کند .

مری : هیچ وقت فکرشو هم نمیکردی روزی به اینجا بیای ... نه ؟!
- من ... من ... یه بار اینجا ...
مری : حرف نزن ، من یه کسی هستم که از لوس بازی های دخترانه حالم بد می شه. ، میدونم اینجا اومدی .. اما این بار برای عذرخواهی از ریموس و چند تا کوچولوی دیگه نکشوندمت اینجا !
- نه ... نه ، تو اینکار رو با یه ریونی نمیکنی ! همه چیزای ریون افشا میشه !
مری : ها ها ها ها ... کسی که چندین بار میخواسته به هافل بره و فقط چون پدرش اونو از رفتن به گریف محروم کرده اومده راون ،هیچ وقت چیز زیادی در مورد ریون نمیدونه ...
- من ... من و گریف ؟!! تالار گریف پر از این تاپیک های خنک هست!!!! من هیچ وقت ...
مری : دروغ !

مری به طرف او حرکت کرد ، هیچ ترحمی در نگاه و صدایش نبود . با هر حرکت مری ، ناشناس بر روی زمین خود را عقب می‌کشید تا خود را از دسترس او دور کند ... اما در همان لحظه به سدی چون پاهای چارلی که خود را به او رسانده بود برخورد کرد .

چارلی : ایجا جای در رفتن نیست ، فکر نکن من پستات رو یادم رفته !
- پست ؟! من پستی نزدم !
چارلی : چرا زدی ! اما تو غلط میکنی دومرتبه پست خوب بزنی و این رنکمو ازم بگیری! ، من نمیزارم !
- من ... من میتونم کمکت کنم که سبکت رو پیدا کنی !
چارلی : تو و چیز یاد دادن به من ؟!! کسی که وزارت رو از اول قبول نداشت ؟! کی بود میگفت وزیر یه بازی بچه گانه بادعواها و لوس بازیهای مختلفه ؟!!
- کمک کردن من چه ربطیه به وزا ...
مری : کسی که مدیرا و حزب و محفل و مرگخوارا رو چهار قطب سایت میدونه وزارت رو اصلاً حساب نمیکنه !

و ادامه داد : چارلی دیگه حرف زدن بسه ! معجون رو بیار !

چارلی دهان فرد مفلوک را باز کرده و قطراتی از معجون را در دهانش ریخت ، اکنون زمان آن رسیده بود تا واقعیت دیگری از او روشن شود ، واقعیتی که ذهن همگان را مشغول کرده بود !

مری : هیچ وقت فکر نمیکردم تو کسی باشی که وقتی از رول زدن کسی بدت میاد همه جوره به پاش بپیچی !
- ...
مری : هر جایی که رولی رو دوست نداشتی به اسم بیناموسی متوقفش کردی ! راستش رو بگو ! واقعاً با بیناموسی مشکل داری یا با ...
- من فقط میخواستم بگم این پست بدجوری ناجوره!
مری : فقط این پست ؟!!
- هر کسی عقاید خودش رو داره و نباید به خاطر حرفی که میزنه بهش بپری! همونجور که بیل قدرت ویرایش داره !
مری : دیگه کافیه ! آمادگی دفاع از خودت رو داشتی بمب اتم !!! ، چی شد که ... دیگه خسته شدم ! یه کلمه میگم و تو همه چیز رو میگی ! همه چیز در مورد مبارزه با بیناموسی و یا مبارزه با فردی خاص ... سالازار !


************************

فرد مورد بازجویی که بود ؟!!
پ.ن 1 : با فرد پست زننده هماهنگ شده ، خودتون رو وسط نندازین که این پست خطاب به من نوشته شده !
پ.ن 2 : توضیح میتونه در مورد همه موضوعات باشه ، اما موضوع آخر بیشتر مد نظره ! و اینکه مهلت از زمان این پست به مدت سه روز هست وگرنه برگه اعترافاتتون رو ما خودمون برای جامعه جادوگری میخونیم !
پ . 3 : رول به صورت اول شخص و به صورت خاطره هم میتونه باشه !

کلیه جملات بُلد شده واقعیت محض است !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خورندگان معجون راستی
ارسال شده در: دوشنبه 22 مهر 1387 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی در گوشه ای از اتاق ایستاده بود ، فنجان کوچکی را در دست داشت ، فنجانی که لبالب گشته بود و حتی در بعضی مواقع سرریز ...

کمی آن را تکان داد ، قطره ای از محتویات آن بر روی سنگ کف اتاق فرود آمد ناگهان سفیدی آن تبدیل به سیاهی گشت ، گویی سنگ نیز در برابر قطرات طاقت ایستایی نداشت .

اتاق تاریک بود اما در نیمه سیاه آن سایه‌ی دیگری حرکت می‌کرد ، گویی سیاهی اتاق همراه با او در حرکت بود ، نوری که بر اتاق سایه افکنده بود بر زمین فرود آمده ، منعکس می‌شد . تنها منبع نوری اتاق همین بود !

نور برخاسته از زمین گواه افرادی بود که در آنجا حضور پیدا میکردند ، زمینی که لحظاتی بعد بر روی آن میخزیدند پاک تر از بقیه اتاق بود ، زمینی که نیمه سیاه و تاریک خود را که از افراد آنجا گرفته بود پنهان کرده بود .

- نفر بعدی کیه چارلی ؟!! من امروز زیاد وقت ندارم ... ببین اگر کسی نیست امروز بریم ... فردا دوباره ادامه می‌دیم ...


چارلی به طرف در حرکت کرد ، با ضربه ای اندک آن را گشود اما در راهروی طویل و تاریک نیز اثری از جنبنده‌ای نبود ، گویی تقاضای همکارش به وقوع پیوسته بود . پس برگشته و رو به قسمت سیاه اتاق سری تکان داد ...

- میدونستم ، مثل همیشه عصر نشده باید بریم ، کمتر کسی جرات داره خودش بیاد اینجا ، مراجعین خیلی کم شدن ...
چارلی : من با وزیر صحبت کردم ، قرار شد جامون رو توی وزارت عوض کنه !
- یعنی چی ؟ قراره چکار کنه ؟
چارلی : یه دفتر با همین مشخصات دققاً کار دفتر آسپ داره شکل میگیره و من فکر میکنم باید به آنجا نقل مکان کنیم .

ناشناس کمی جلوتر آمد ، اما باز هم در تاریکی قرار داشت ، هنوز دیده نمی‌شد ، اما دستش را در بازتاب نور زمین دراز کرد و گفت :

- معجون رو بده به من ... اگر به آنجا بریم باید افراد بیشتری رو به اتاق خودمون بکشیم ...

چارلی کمی جلو رفت و معجون را در دستان چروکیده او قرار داشت ، اندکی سر خود را بالا گرفت اما تا نگاهش بر چهره ناشناس افتاد سریع آن را دزدید و بر زمین دوخت ، با اینکه سالها در کنار او کار کرده بود اما همیشه سعی میکرد او را جزیی از سیاهی اتاق به حساب آورد ، جایی که همیشه وجودش در آنجا احساس می‌شد .

چارلی : چطور میخوای اینکار رو بکنی ؟

مری کامل در بازتاب نور قرار گرفت ، صورتش ، همان چیزی که چارلی از آن وحشت داشت ، پدیدار گشت . صورتی که در یک طرف سوخته و از بین رفته بود و در طرف دیگر چروک و بی احساس بنظر میرسید ، صحنه ای منزجر کننده بوجود آورده بود .

اگر ماسکی که بر روی چشمان و پیشنانیش قرار داده بود ، بدیهای آن را نمیپوشاند قطعاً کسی توان نگاه در صورتش را نداشت ف چه برسد به نگاه در چشمان نافذش ! برای همین بود که تا معجون را در دست میگرفت قربانی به سخن می‌آمد ، حتی قبل از خوردن معجون !

مری : از الان به بعد دیگه نمی‌ایستم تا کسی بخواد خودش به دفتر ما پا بزاره !

سپس فنجان را بالاگرفته و ادامه داد :

- از امروز این معجون هر ثانیه ممکنه در دهان کسی ریخته بشه ، حتی اگر خودش نخواد به زور و با ترفندهای مختلف معجون رو بهش میخورونیم ... و بعد باید واقعیت رو نسبت به آن چیزی که ازش میخوایم بگه !

از امروز همه باید مراقب باشن ! شاید قربانی اول تو باشی !

پ . ن 1 : کلیه پستها از روند قبلی تاپیک پیروی میکنه ! ( اول شخص و واقعیت )
پ . ن 2 : هر فردی که دعوت میشه ، اگر سکوت کنه ممکنه هر تعبیری از سکوتش بشه ، که ما تعبیر خودمون رو مد نظر قرار میدیم ! پس بهتره بیاد و خودش اعتراف کنه !
پ . 3 :این پست برای معرفی روند جدید تاپیک و واقعیت محض بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟