جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت به سرعت کاغذ رو داخل کیف می ذاره و موبایل رو از کنار کیف برداشته و به سمت عمه خانوم میره. موبایل رو به آرامی به اون می ده و شروع به صحبت می کنه: عمه خانوم جان! الان ساعت از پنج گذشـ...

- چی ؟ واییی پسر. چرا منو بیدار نکردی؟ باید بریم ورزش صبحگاهیمونو بکنیم که سلام باشیم. بیا منو بلند کن ببر تو حیاط. به این مرگخوارات هم بگو بیان... سریع!!!

ده دقیقه ی بعد، حیاط خانه ی ریدل ها

عمه خانم وسط حیاط ایستاده و به مرگخوارانی که با بی حوصلگی وارد حیاط میشن نگاه میکنه و گاه چوبی که در دست داره رو به سمت اونا پرت میکنه تا خوابشون بپره.
لحظات همینطور به سرعت می گذرند که ناگهان گلگومات به همراه مونتگومری که روی شونه هاش نشسته وارد حیاط میشه.

عمه خانم با تعجب نگاهی به اون میندازه و به سرعت میگه: این کیه؟! واییی... واییی... غولا حمله کردن. فرار کنین

- عمه خانوم. این گلگوماته. رئیس غول های غارنشین که به جرگه ی سیاهان پیوسته. خیلی غول خوبیه... گلگو، سریع بیا به عمه خانوم سلام کن!!!

گلگومات با قدم های بزرگی که هر کدام عمارت خانه ی ریدل ها رو به لرزه در می آورد به سمت عمه خانم رفت و به سختی سلام کرد. عمه خانم هم پس از مقادیر زیادی بندری زدن رو به گلگو گفت: یه لباس نداری تنت کنی؟ واسه چی لخت می گردی؟!

- وَلدی برای گلگو شرت نخرید. گلگو لباس نداشت. گلگو...

- حالا گریه نکن گلگو جان. بیا بریم خودم برات می خرم. تام! یادت باشه بعد از ورزش صبحگاهی بیا اتاقم باهات کار دارم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/10/14 11:44:17
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت 12 نیمه شب!
لرد روی زمین نشسته و داره به عمش نگاه میکنه.
عمه روی تخت دراز کشیده ولی همچنان چشماش چهارطاق بازه.
_ عمه جون ... نمیخوای بخوابی؟ دیر وقته ها!
_ هیــــس! فکر کنم داره خوابم میگیره.

ساعت 2 نیمه شب!
لرد : تصویر تغییر اندازه داده شده
عمه :

ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه نیمه شب!
لرد چشماش از شدت خواب آلودگی قرمز شده و داره با یک نگاه " دوست دارم تیکه پارت کنم " به عمش نگاه میکنه که...
_ خــــــار پـــــــوف! خـــــــار پــــــــوف!
لرد لبخند شیطنت آمیزی میزنه.
_ آخ جون خوابید! لامصب چه خروپفی میکنه ... موتور تراکتور هم اینطوری صدا نمیده!
سپس از جایش برخواست و به بدن خشک شده اش تکانی داد و پاورچین پاورچین به طرف کیف سیاه عمه حرکت کرد.
_ بزار ببینم چی داری این تو ! ای پیری ناقلا!
به دلیل تاریکی هوا ، لرد کورکورانه دستش رو به درون کیف میکنه و اولین وسیله رو بیرون میاره.
یک عدد چاقوی سه لبه!
لبخند لرد کمرنگ میشه! چاقوی سه لبه در درون کیف یک پیرزن هشتاد ساله؟
دستش را درون کیف میکنه و جسم دیگه ای رو بیرون میاره.
یک عدد موز ... بر رویش برچسبی زده شده و نوشته شده بود.
" فقط برای استعمال خارجی!"
لرد :
دوباره دستش رو درون کیف میکنه.
تیک تاک ساعت ، نشون دهنده پنج صبح هست. خورشید نرم نرمک از آسمون بیرون می آید و پرتو های کم رنگش را به اطراف می پراکند.
دست لرد سیاه برای بار آخر درون کیف میره و بیرون میاد.یک کاغذ مهر و موم شده!
لرد ولدمورت با اشتیاق دستش را به طرف مهر و موم وصیت نامه می بره... چند ثانیه دیگه ... فقط چند ثانیه ...
_ آهای دختر چوپون ! آهای دختر چوپون ... دل مارو بردی به دشت و بیابوون ! از ایـــن سو ... به اون سو! آهای دختر چوپون!
لرد با وحشت در حالیکه نامه دستشه و هیچ راه برگشتی وجود نداره متوجه میشه که زنگ موبایل ماگلی عمه خانوم اون رو بیداره کرده.
عمه خانوم : ساعت چنده تام؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/14 11:06:03
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/14 11:08:32
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/14 11:20:54
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
عمه لرد سیاه پیر و مریض است و قصد دارد اموالش را برای لرد سیاه باقی بگذارد ولی قبل از مرگ میخواهد مطمئن شود که لرد لیاقت این ثروت را دارد.برای همین راهی خانه ریدل میشود.لرد سیاه از یک طرف سعی در جلب رضایت عمه(که کار ساده ای هم نیست)دارد و از طرفی نقشه سر به نیست کردن عمه را میکشد.ولی قبل از اینکار باید عمه را راضی کند که نام او را به عنوان وارثش در وصیتنامه ذکر کند.
---------------------------------------------------------
-هن...هون...هین...عمه جان رسیدیم لطفا از پشت بنده پیاده بشین.

-خررر....پففففف...

لرد سیاه به آرامی در اتاقش را باز کرد و وارد اتاق شد. و عمه را روی تختخوابش گذاشت.
-ببین چقدر راحت خوابیده.پیرزن خرفت.شیطونه میگه همچین بزنم...

چشم لرد سیاه به کیف دستی سیاهرنگ عمه خانم افتاد.
-یعنی وصیتنامه رو نوشته؟یعنی اون توئه؟بهتر نیست یه نگاهی بهش بندازم؟


لرد نگاهی به عمه که غرق خواب بود انداخت و بطرف کیف رفت.کیف را برداشت.
-قربون دستت پسرم.اون قرص فشار خون منم بیار.

لرد با شنیدن صدای عمه بشدت جا خورد و کیف از دستش افتاد.با دستپاچگی کیف را برداشت و روی میز گذاشت.
-بفرمایین عه خانم.منم داشتم کیفتونو روی میز میذاشتم که جاش امن باشه.خب قرار بود درباره چی حرف بزنیم؟

عمه خمیازه ای کشید.
-درباره اینکه چرا تو تا الان سرو سامون نگرفتی؟

چهره لرد سیاه با فکر کردن به مسئله ازدواج در هم رفت.
-امم...عمه جان خوب راستش مورد مناسبی پیدا نشد.منم که میدونین تنها زندگی کردنو به زندگی بدون عشق ترجیح میدم. ...برای همین فعلا مجرد موندم.

عمه قاب عکس روی میز را برداشت.نگاهی به عکس دسته جمعی مرگخواران انداخت.
-هوووم...بین اینا ساحره های جذابی میبینم.این یکی بد نیست.نظرت چیه؟

لرد سیاه به عکس لوسیوس اشاره کرد.
-عمه اون ازدواج کرده.اینم شوهرشه.

عمه ساحره دیگری را نشان داد.
-اینم بد نیست.گرچه موهاش وزه و از حالت چشماشم اصلا خوشم نیومد.بدجنسی ازش میباره.

لرد سیاه عکس را از عمه گرفت.
-عمه اونم ازدواج کرده.بهتر نیست فعلا این موضوعو فراموش کنیم؟دیگه دیر وقته.بهتره بخوابین.منم همینجا یه گوشه ای میخوابم.

عمه لبخندی زد و شب بخیر گفت و روی تخت لرد سیاه دراز کشید.چشمان لرد سیاه در تاریکی کاملا مراقب عمه و کیف دستی سیاهرنگش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دستی به سرش کشید و گفت:اما عمه جان فکر نمیکنم من الان برای ازدواج اماده باشم!
عمه لرد عصایش را بر سر بارتی کوبید و گفت:یعنی چی برای ازدواج اماده نیستی؟ابهت نداری که داری،وضعت خوب نیست که هست،مشهور نیستی که هستی!دیگه چی میخوای؟کری نکن خودم برم برات خواستگاری!
لرد با عصبانیت نگاهی به مرگخوارها کرد و صف متشکل از مرگخواران در کنار میز ناهار خوری یک قدم به عقب رفت!موقعیت بدی بود.اگر روی حرف او حرف میزد از ارث محروم میشد و اگر قبول میکرد تمام نقشه هایش و ایده ال هایش بهم میریخت.لرد در همین افکار بود که صدایی او را متوجه خود کرد:

افکار لرد:تو چرا اینقدر حواس پرتی؟خب قبول کن دیگه!
خود لرد:یعنی چی قبول کنم؟من ازدواج کنم؟هرگز!من خودم درگیر همچین مسائل پیش پا افتاده ای نمیکنم!
افکار لرد:ای بابا چطوری حالیت کنم.تو مگه قراره ازدواج کنی؟فقط اینطوری نشون بده که قبول کردی.این پیرزن پاش لب گوره.پس فردا میوفته میمیره.اون وقت تو میمونی و ارثیه بزرگ!تازه اگه نمرد هم وقتی مطمئن شدی اسمت رو وصیت نامه اورده میتونی شخصا ریز ریزش کنی!

لرد چانه اش را مالش داد و بعد از اینکه لبخندی شیطانی پهنای صورتش را پر کرده بود رو به عمه اش گفت:خب عمه جان فکر میکنم حق با شماست.بالاخره من هم باید سر و سامون بگیرم!
بعد از گفتن این جمله بلاتریکس که در وسط صفوف مرگخواران ایستاده بود پاهایش سست شد و به عقب افتاد.اگر نارسیسا او رو نگرفته بود رسما نقش زمین میشد!

عمه لرد با زحمت از روی زمین صندلی بلند شد و گفت:ای بابا.این چرا غش کرد؟اصلا از قیافه اش معلومه چقدر ضعیف و نحیفه.یه کم به این دور و بری هات برس.اینجوری حداق جلوی مهمون ولو نمیشن!
مرگخواران:
لرد:
مرگخواران:
لرد که میخواست هر چه زودتر خودش را پیش عمه اش محبوب کند دست وی را گرفت و گفت:میگم بهتره شما با من بیاین بالا تا توی اتاق در مورد کاندیداهای مورد نظر صحبت کنیم.نظرتون چیه؟

عمه خانم عصایش را که در ساق پای آنی مونی فرو رفته بیرون کشید و گفت:عالیه.فقط باید دوباره من رو تا اون بالا کول کنی ها.من حال پیاده روی ندارم!
لرد عمه اش را به سمت پله ها هدایت کرد و بعد خیلی سریع به سمت مرگخواران رفت و به خشم به آنی مونی گفت:زود باش برو یه سم قوی آماده کن.هر وقت که مطمئن شدیم وصیت نامه رو به نفع من تنظیم کرده به خوردش میدیم...اوووم،گرچه بهتره خودم شخضا اواداییش کنم.شما فقط حواستون باشه جلوش بازی در نیارین!
لرد:
مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1387 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در حالی که دست عمه رو گرفته بود تا از پله ها پایین نیفته .
تامی کوچولو خیلی لاغر شدی این همه خدمه داری باز هم کسی به تو نمی رسه عمه قربونت بشه این چند روز چنان بهت برسم بلکه یه زره اون قیافه ات شبیه ادم شد .
لرد :

سر میز شام

بخور تامی جون خجالت نکش خونه خودته !
لرد در حالی که داشت خفه می شد هی زیر لب به این شانسش فحش می داد , همه عمه دارن ما هم داریم با یه پات لب قوره سرتو بذار به میر دیگه .

عمه سرشو بلند کرد و رو به لرد کرد و گفت : تامی جون چیزی گفتی :
لرد که به سرفه افتاده بود (افکت سرفه )اهههههههه اههههههه
داشتم برای اهههههه شما دعا اههههههههه می کردم که اینقدر به فکر مایید .

عمه :

عمه با یک فریاد بسی چند خفن همه ی مرگ خوران رو جمع کرد و رو به همه گفت :

شما مثلا دوستای تامی جونید یه فکری به حالش کنید می بینید وضع زندگیش چطوریه ؟
مرگ خوران که به دستور لرد سیاه نمی توانستند با لرد سیاه مخالفت کنند یک صدا با هم با صحبت های عمه موافقت کردن .

ناگهان در مرلینگاه باز شد و لرد از این مکان خیلی آرامش بخش خارج شد .

عمه در حالی که قربان صدقه لرد می رفت رو به لرد کردو گفت :
تامی جون من با دوستات مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که برات زن بگیریم .
لرد :

لرد با خشم بسیار رو به مرگ خوران برگشت وبا نگاه های بسی خفن به مرگ خوران حالی کرد کارتون تمومه.
مرگ خوران :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
با ورود ارباب به داخل اتاق عمه با چهره ای خندان در اتاقو میبنده و روی تختخواب لرد میشینه و میگه:
-تامی...عزیزم.بیا بشین اینجا.کلی حرف داریم برای هم.

لرد سیاه با عصبانیت دندوناشو روی هم فشار میده و لبخند میزنه.
لردسیاه:بله عمه جان.سفرتون راحت بود؟حتما خسته شدین.میل ندارین تا حاضر شدن شام کمی استراحت کنین؟

در چهره عمه هیچ نشونی از خستگی دیده نمیشد.با دقت و کنجکاوی سرگرم بررسی اتاق لرد شد.
-واااای...تامی.این باید شمشیر سالازار باشه.نه؟فوق العاده اس.اوه تامی.این کشو چر اینقدر نامرتبه؟

لرد سیاه با دیدن کشویی که عمه باز کرده بشدت سرخ میشه و با دستپاگی بطرف عمه میره.
-عمه جان.اونو چرا باز کردین؟اینجا اتاق خواب منه.یه مکهن خصوصیه.پس لطفا بشینین یه جا که بتونیم با هم حرف بزنیم.اوه..عمه...نه..اون کمد نه...

طبقه پایین:

صدای خنده عمه از طبقه بالا به گوش مرگخواران میرسید.مورگان سیب زمینی بزرگی در دست گرفته و سرگرم پوست کندنشه.
مورگان:ظاهرا خیلی داره بهشون خوش میگذره.بلاتریکس بهتره بهشون بگی شام آماده اس.

اتاق لرد سیاه:

-اوه تامی.من واقعا برات متاسفم.تو چند ساله داری این ردای خوابو میپوشی؟یعنی اینجا یه نفر نیست که به سرو وضع تو رسیدگی کنه؟

لرد سیاه با چهره ای برافروخته ردای صورتی خال خالیش را از چنگ عمه بیرون میکشه.
-عمه خواهش میکنم.اون زیر بالش من بود.آخه شما اون زیر دنبال چی میگشتین؟

تق تق تق

-بیا تو

بلاتریکس با لبخند دوستانه ای درو باز میکنه و سرشو از لای در میاره تو.
-بلا:فقط خواستم اطلاع بدم که شام آمادس.لطفا تشریف بیارین سر میز.

عمه از جا بلند میشه و درحالیکه بطرف در میره میگه:
-خیلی خوبه.من حسابی گرسنه هستم.اینجا به یه رسیدگی خوب احتیاج داره.تامی راه بیفت بریم.تو خیلی لاغر شدی.باید حسابی بهت برسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با چهره ای فوق خشمگین عمه پیرش را کول کرده بود و نفس مفس زنان از پله ها بالا میرفت.مرگخواران با لبخندهای موذیانه در دو طرف راه پله صف کشیده بودند.لرد سیاه با هر قدم چشم غره ای به یکی از مرگخواران میرفت و هر چند دقیقه یکبار جمله ای خطاب به عمه خانم میگفت.
-هه...اوه..عمه جان دو سه پله مونده.اینا رو دیگه خودتون میتونین برین بالا.نه؟نمیتونین؟اوخ..باشه بابا.حالا نمیشه اون عصا رو بدین مورگان براتون بیاره؟لااقل بگیرینش اینطرف.اینجوری یه کمی ناجوره.من آبرو دارم..یعنی داشتم.برای خودم اربابی بودم.ببین من ولدمورتو به چه روزی انداختی.

بالاخره پله های تمام نشدنی خانه ریدل به پایان رسید.عمه خانم به کمک لوسیوس و نارسیسا پایین آمد.لوسیوس عصای عمه خانم را به دستش داد.
-ارباب عمه خانم پیاده شدن.میتونین کمرتونو راست کنین.

لرد سیاه با همان حالت دولا با صدای خفه ای جواب داد.
-خب...من میخوام...ولی گفتنش به اندازه انجام دادنش راحت نیست.گمونم دچار مشکل شدم.

مونتگومری با دستپاچگی به لرد نزدیک شد.
-ارباب اجازه بدین کمکتون کنم...آهان..آرومتر..حالا بلند بشین.

قرچ...قرچ...قرووووچ(صداهای نامفهمومی از مفاصل و استخوانهای لردسیاه)

وقتی ارباب بالاخره با کمک بیل مونتگومری موفق به ایستادن شد اتاق روبروی اتاق خودش را به عمه نشان داد.
-عمه خانم بفرمایین اونجا.بارتی اتاقتونو براتون آماده کرده.

عمه با عصبانیت سر تکان داد.
-پسر جون من بعد این همه مدت اومدم دیدنت...میخوای من پیرزنو اونجا زندانی کنی؟من اومدم تو رو ببینم.پس فکر میکنم باید تو اتاق تو بمونم.

دندانهای لرد سیاه هر لحظه ممکن بود از شدت فشار بشکند.صدایی که از لابلای دندانهای به هم فشرده ارباب به گوش میرسید کاملا نامفهوم بود.
-بله عمه جان.هر چی شما بگین.بفرمایین اتاق من.

عمه خانم با خوشحالی پرید ولپ سرخ شده لرد سیاه را کشید.
-آفرین تامی کوچولو.میتونیم تا صبح با هم درباره مسائل مهمی مثل بچه گربه های بی سرپرست وخرسای قطبی حرف بزنیم.راستی بهت گفته بودم که عضو گروه حمایت از کوآلاهای خیابانی شدم؟

لرد سیاه چمدان عمه خانم را به دست مورگان داد.
-ولی عمه جان تو خیابون که کوآلا وجود نداره!

عمه وانمود کرد حرف لرد را نشنیده.
-بیا تو تامی کوچولو.بگو برای شام با هم میریم پایین.

لرد سیاه نگاههای مخوف و تهدید آمیزی نثار مرگخواران که از شدت فشار خنده سرخ شده بودند کرد و وارد اتاق شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
راه خانه ی ریدل :

-اه ،پشه های مزاحم ،به من پیرزن چی کار دارین؟دست از سرم بردارید دیگه ،بذار برسم به خانه ریدل،به برادر زادم می گم بیاد کروشیوتون کنه.من پیرزن نمی تونم .اه .

پشه ها با قدرت بیشتری دور سر عمه ی لرد می چرخیدند و پیرزن بیچاره سعی می کرد که با دستانش ان هارا دور نگه دارد.
_اه،نگاه کن ،از کی تاحالا چمن این قدر سبز میشه؟معلومه اب زیاد دادن بهش ،.هرچی بیشتر راه برم برای پا دردم بهتره.

پیرزن لبخندی زد و دستی به موهای درهم رفته اش کشید و بعد همانطور که حرکت میکرد متوجه ی پرنده ای شد که روی درختی نشسته بود و با صدای بلند اواز می خواند
_اه،از کی تاحالا پرنده این قدر با صدای بلند اواز می خونه؟گوشام درد گرفت من پیرم چرا هیچ کس مراعات منو نمی کنه؟اشکالی نداره بذار به خونه ی اون برادر زادم برسم می دونم چی کارتون کنم.

در همین لحظه صدای کلفتی پیرزن را که مدام غر می زد به خود اورد .پیرزن با تعجب و بعد با حالتی طلب کارانه به صاحب صدا نگاه کرد
_عووووووو عوووووووووو
_درست حرف بزن ببینم چی میگی گرگ زشت .
_می گم عوووووووو عووووووووو.
_من نمی فهمم چی میگی ،یا درست حرف بزن یا راهمو می کشم و میرم.

گرگ سیاه خرخری کرد و دستی به شکم گنده اش کشید.سپس به پیرزن لاغر اندام نگاهی کرد و گفت :
_می گم که ای پیرزن بیا بخورمت.

عمه ی لرد فکری کرد و بعد زنبیلش را کناری انداخت و گفت :اگه می خوای منو بخوری بیا بخور،ولی یادت باشه که من خیلی لاغرم.بهتره بذاری برم خونه ی برادر زادم،خوب بخورم خوب بخوابم ،چاق بشم چله بشم بعد میام تو منو بخور.

گرگ فکری کرد و بعد سرش را تکان داد ،راهش را کشید و رفت.دقایقی بعد صدای دیگری پیرزن را به خود اورد
_اهای پیرزن زنبیل بدست،بیا من بخورمت.
_اگه می خوای منو بخوری بیا بخور ولی بذار برم خونه ی برادر زادم خوب بخورم خوب بخوابم چاق بشم بعد میام تو منو بخور.

شیر فکری کرد و راهش را کشید و رفت.عمه ایوان پس از این که به صدای اب اعتراض کرد به راه افتاد.دقایقی بعد ساختمان عظیم خانه ریدل در مقابل چشمانش هویدا شد.پیرزن لبخندی زد و گفت :
_عجب ساختمونی ،خودمونیما ولی تامی هم سلیقه ی خوبی داره.

سپس در حالی که به نظر می رسید از حرفش پشیمان شده باشد اصلاح کرد :ولی چه فایده ؟این همه پله برای پیرزنی مثل من سمه! من هیچ جا نمیرم .


در خانه ی ریدل :

نارسیسا با عجله و بدون وقفه طوری که به نظر می رسید از کمبود اکسیژن خفه شود گفت :
_سرورم ، عمه ی گرامی شما پشت دره ولی می گه من نمی ام تو .

لرد با عصبانیت مردمک های سرخ رنگ چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت :یعنی چی که گفته نمی اد تو؟

نارسیسا که به نظر می رسید از این که حامل خبر بوده بشدت پشیمان است گفت :سرورم ایشون گفتن نمی ان تو مگر این که..
_مگر این که چی نارسیسا؟همین الان حرف بزن وگرنه ..دراکو بیا اینجا ببینم.

نارسیسا که با شنیدن نام دراکو وحشت کرده بود گفت :مگر این که یکی کولش کنه ارباب.اخه عمه خانمتون پادرد دارن و نمی تونن این همه پله رو بیان بالا.

لرد به فکر فرو رفت : وای اگه بفهمن که عمه من مشنگه و نمی تونه اپارات کنه چی؟اصلا ولش کن .
_ایوااان! بلیــــــــز اون پیرزن رو کول می کنین میارین بالا،حواستون باشه که باهاش با احترام برخورد کنین.ممکنه پشیمون بشه .

نارسیسا اهی کشید و بعد با صدای لرزانی گفت : ولی سرورم اینطوری نمیشه.
لرد با تردید به او نگاهی کرد و بعد با صدای نسبتا عصبی گفت :چرا نمیشه نارسیسا؟نکنه می خوای دراکو این افتخار رو داشته باشه که عمه اربابو بیاره بالا؟
_نه سرورم،ولی عمه خانمتون فرمودند که فقط روی کول شما می ان..

مرگخوارا:!!!!!!!!!!!!!

لرد :


دقایقی بعد :

_خب خب تامی ،خودت می دونی که من برای چی اینجام،من اصولا ادم فضولی نیستم و خوشم نمی اد که خیلی هم پرحرفی کنم،درضمن اصلا هم غرغرو نیستم.می تونی فکر کنی که من یک پیرزن سالمم،ولی با اینحال یک پام لب گوره و اومدم که ..اهام! چشمکتو دیدم.جلوی اینا دیگه چیزی نمی گم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

برو بیرون!گفتم برو بیرون مردک بوقی!من با تو شوخی دارم مگه؟عمه من یک پاش لب گوره!نامه نمیده.
- نه قربان.راست میگم.روی نامه نوشته از طرف عمه اسلایترین به تامی.
-صورت لرد قرمز تر از قبل شد.لرد بسوی مورگان رفت و نامه ای قرمز رنگ را از دستان وی بیرون کشید.بوی بد اکالیپتوس مشام لرد را پر کرد.لرد چشمان خود را باریک نود و با صدای زیری گفت:
ایشش...درست بوی خودشو میده.فکر کنم راستی راستی نامه داده!
لرد نامه را به مورگان داد و با دستانش به وی فهماند که باید نامه را برایش بخواند.مورگان نامه را باز نمود و شروع بهخواندن کرد:
تامی
همون طور که میدونی عمه پیر و عزیزت خیلی مریضه و پاش لب گوره. دوباره همون طور که میدونی، من زن خیلی پول داری هستم و متاسفانه بعد از مرگم همه چیم به توی خرفت میرسه.من چون میدونم تو حتی نمیتونی یک نامه رو بخونی(حتما این نامه رو هم دادی به یکی تا برات بخونه)دارم میام تو خونت تا ببینم که میتونی بعد از مرگم این همه پول رو بگیری یا نه!
من فردا میام پیشت.


مورگان نامه را بست و دوباره در پاکت گذاشت.صورت لرد سفید تر از قبل بنظر میرسید.لرد از روی صندلی چوبین خود بلندشد و شروع به راه رفتن در پهنای اتاق نمود.
- اه...زن خرفت.اگر یک نفر باشه در دنیا که من ازش بیشتر از دامبل بدم میاد این زنتیکست.حالا فردا داره رو سرم خراب میشه.
مورگان که گویا نگرانی لرد را درک نکرده بود گفت:
خب قربان بکشیدش.یک زن پیر که کشتنش کاری نداره.
لرد نگاهی رو به مورگان نمود و با آشفتگی گفت:
نمیشه.اون وقتی بمیره کلی مال و پول به من میرسه.ولی قبل از مردنش باید تو وصیت نامش بنویسه که من وارثش هستم.اگر بکشیمش،امکان این که در وصیت نامش چیز دیگری نوشته باشه زیاده.برای همین اول باید مجبورش کنیم که تو وصیتنامش همه چیز رو به من بده بعد بکشیمش.
- پس باید این چندروزی که میاد اینجا هرکاری گفت انجام بدیم تا بفهمه که شما لیاقت داشتن اون پولا رو دارید.وقتی مطمئن شدیم،بعد میکشیمش درسته؟
لرد به بیرون پنجره خیره شد.
- آره.اول باید نشون بدیم که لیاقت پولاشو داریم،بعد اون منو وارث
میکنه و بعدش همه چیز اوکی میشه

__________________________________________________

یا لرد اگر سوژه بدیه شرمنده...بپاکیدش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/9/30 15:55:08
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
_البته مری جان،درسته که شما توی محفل رتبه ی بالایی دارید ولی دراینجا کس دیگه ای هم هست که می درخشه عزیزم.

مری با عصبانیت چشم غره ای به انیتا رفت و گفت :نه اشتباه می کنی ،من؟من اصلا توی محفل رتبه ی خاصی ندارم.من فقط اومدم که برادر زاده ی عزیزم رو ببینم.هی خدمتکار به چه جراتی اومدی نزدیک من؟

لرد با ناراحتی به مری نگاه کرد که با خونسردی جلوی انیتا اورا تحقیر کرده بود سپس با عصبانیت نجینی را دور کمرش صاف کرد و از اتاق خارج شد.

کمی انطرف تر نارسیسا در اشپزخانه پیاز هارا پوست می کند و در حالی که چشمانش می سوخت به اتفاق عجیبی که افتاده بود فکر می کرد.دراکو با نگاهی تحقیر امیز به بارتی که با الیزا بازی می کرد خیره شده بود در همین لحظه مری وارد اشپزخانه شد و در حالی که سعی می کرد ژستش بهم نخورد گفت:
_شما چیز خاصی توی غذاتون می ریزین؟مثلا چیزی که قدرت رو افزایش بده؟

نارسیسا فکری کرد و درحالی که ترجیح می داد ساکت باشد زیر لب غرید :کمی فندق و بادام همیشه عصرانه ی اعضای خانه ریدله.فرمایشی داری؟

مری با لبخندی رضایت بخش روی طوماری که تقریبا مچاله شده بود چیزی نوشت و بعد با صدای ارامی گفت:تو چطور جرات می کنی به عمه ی اربابت توهین کنی؟هی ایوااان عمه بیا اینجا ببینم.

ایوان ایکی ثانیه خود را به اشپزخانه رساند و با دیدن نارسیسا که دندان هایش را بهم می فشرد اهی کشید و گفت :چی شده عمه مری؟اتفاقی افتاده؟بهتره بریم بیرون تا از هوای..
_این دختره ی ورقلمبیده ،به من توهین کرد ایوان.همین الان جلوی من باید کروشیوش کنی.

نارسیسا که باشنیدن کلمه ی کروشیو سیخ شده بود چشم غره ای به ایوان رفت.ایوان اب دهانش را قورت داد و گفت :ولی عمه مری ،من چوب دستیم شکسته و نمی تونم کسی رو طلسم کنم.
_خب اشکالی نداره که ! چوب دستی اون خدمتکارت رو بگیر.

ایوان بار دیگر اب دهانش را قورت داد و خیلی فوری گفت :ولی عمه جان نمیشه .امروز روی سوم جولایه واین یعنی که ما حق استفاده از جادو رو نداریم چون روح سالازار کبیر ناراحت میشه و عذاب سالازاری به ما نازل میشه.

مری با عجله این تاریخ را یاد داشت کرد :خب من همین الان فهمیدم که روز سه جولای اینا مشنگ میشن.در نتیجه بهتره که در این روز حمله هامون رو انجام بدیم البوس


جیـیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

_ما حمله کردیم.موهاهاها،عمو دامبل بیا کنار من واستا من از دختر خاله بلا می ترسم مثل خودش بده .جیییییییغ

دامبلدور که با ورودش سقف خانه ی ریدل را شکسته بود خطاب به لرد که باجارویی کنار سطل ایستاده بود گفت :
_ما اومدیم که معشوقمون رو پس بگیریم.هی مری..

در همین لحظه مری طومارش را بیرون اورد و گفت :دامبل دامبل،ببین چی کشف کردم..روز سوم جولای..
_ماموریت کنسله مری بیا این طرف ببینم.

لرد با تعجب و عصبانیت جارو را به کناری انداخت و در حالی که تقریبا فریاد می زد گفت :ایوان تو عمه ای داشتی؟
_عمه؟هووم بذار فکر کنم ارباب..نه

لرد با عصبانیت چشم غره ای به ایوان رفت ،بلاتریکس با اسودگی نفسی کشد و نارسیسا گوش های بارتی،دراکو و الیزا را به طور همزمان گرفت.ایوان اب دهانش را برای بار سوم قورت داد و گفت :
_البته چرا ارباب یک دونه دارم...
_کروشیو ایوان اربابو معطل نکن.

ایوان اهی کشید و نگاهی به مری کرد که با وحشت به طرف در می رفت
_ولی خیلی وقته که مرده.بیست سالی میشه ارباب.

لرد با عصبانیت کروشیویی را به طرف انها فرستاد و با صدای بلندی گفت :مری ارباب فکر می کرد که..اصلا هیچی کروشیو، دامبل همین الان دارو دستت رو جمع می کنی و میری بیرون قبل از این که ارباب باهات دوئل کنه.فقط انیتا می تونه بمونه اونم برای اینه که ارباب خیلی بهش لطف داره.

انیتا که صدای لرد را شنیده بود با عجله اشپزخانه امد و به طرف البوس رفت و در حالی که سعی می کرد به لرد بی توجه باشد گفت:
_بابایی ..دلم برات تنگ شده بود ! بهتره بریم دیگه.من حوصله ندارم با این افراد دوئل کنم.

مری جیغ جیغ کنان ردایش را برداشت و در حالی که سعی می کرد از مقابل نگاه های اتشین لرد کنار برود گفت :
_دیدی چه گندی زدی البوس؟نقشمون رو که خراب کردی..لاقل بمون که دوئل کنیم،امروز اینا به خاطر روح سالازار نمی تونن جادو کنن.

با اجازه ی مای لرد :پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/28 20:07:50
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl