جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

تق،تق،ترق،توروق...

مونتگومری در حالیکه با بلیش روی در اتاق خواب بلا میکوبه جیغ میکشه:آهای،بیدار شو دیگه.الان نیم ساعته دارم سعی میکنم بیدارت کنم.

با سرو صدای مونتگومری مرگخوارا پشت در اتاق بلا جمع میشن.

ایوان از سوراخ کلید توی اتاقو نگاه میکنه و با لحن امیدواری میگه:
-شاید مرده باشه.

لوسیوس سعی میکنه درو باز کنه ولی در بشدت!! قفل شده.با پیشنهاد نارسیسا مونتگومری بیلشو لای در میزاره و همه با هم فشار میدن.
-یک،دو،سه...ترق

دراتاق خواب بلا میشکنه و همه مرگخوارا به داخل اتاق سرازیر میشن.
بلاتریکس غرق در خوابه.رودولف با عصبانیت جلو میره و بلا رو تکون میده.بلاتریکس وحشتزده از خواب میپره.
بلا:مگه شماها ناموس ندارین؟تو اتاق خواب من چه غلطی میکنین؟

رودولف به در شکسته اشاره میکنه و میگه:دوساعته داریم در میزنیم.تو چرا بیدار نمیشی آخه؟حالت خوبه؟ما فکر کردیم مردی.

بلا فورا به فکر ثبت نام در کلاسهای لب خوانی میفته.ولی فعلا چاره ای نداره.لبخندی میزنه.
بلا:اوه.ظاهراخواب من این روزا کمی سنگین شده.حالا گم شین بیرون تا من لباس بپوشم و بیام پایین.

نارسیسا همه رو به بیرون هدایت میکنه و قبل از خارج شدن بطرف بلاتریکس برمیگرده.
نارسیسا:بلا یادت باشه پرونده های مربوط به مرگخواران آزکابانی رو بیاری.لرد میخواد سر میز صبحانه بررسیش کنه.

بلا لبخند ابلهانه ای میزنه و برای نارسیسا دست تکون میده.نارسیسا در حالیکه از عکس العمل مسخره بلا تعجب کرده از اتاق خارج میشه.بلا فورا ردای مرگخواریشو برمیداره و میپوشه.در همون حال با خودش فکر میکنه.
-نباید بذارم بفهمن.باید سعی کنم بهترین و مناسبترین جوابا رو بدم.از بدشانسی من ارباب هر روز صبح از من گزارش میخواد و کلی سوال میپرسه.باید از پسش بربیام.

بلا نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه به خودش مسلط باشه.درو باز میکنه و بطرف اتاق غذاخوری حرکت میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد به مرگخوارانش دستور داد به محفل بروند و تکشاخ دامبلدور را برایش بدزدند.مرگخواران موفق به انجام ماموریت نشدند.در محفل ققنوس به دنبال سانحه ای بلاتریکس کر میشود.مرگخواران شکست خورده به خانه ریدل برگشته و با خشم لرد روبرو میشوند.ولی بلا نمیخواهد لرد متوجه کر شدن او شود.

توضیح:سوژه رو تا آخر این پست توضیح دادم که بگم سوژه تکشاخ با این پست تموم شد.سوژه جدید کر شدن بلاتریکسه.
--------------------------------------------------
دو مرگخوار حلقه روی زمین را گرفته و کشیدند.دریچه باز نشد و به جای آن صدای زنگ گوشحراشی فضای محفل را پر کرد.
آنتونین و بارتی با وحشت بطرف پنجره رفتند ولی بلاتریکس با آرامش به کشیدن حلقه ادامه داد.آنتونین دست بلاتریکس را گرفت وبدون توجه به اعتراضات او از پنجره همیشه باز محفل خارج شد.
سه مرگخوار به سرعت پست بوته ای پنهان شدند.چراغ زیر زمین روشن شد و همهمه ای به گوش رسید.با خاموش شدن تدریجی همهمه چراغ خاموش شد و همه چیز ظرف چند ثانیه به حالت عادی برگشت.سه مرگخوار لبخندی زده و با عجله بطرف پنجره رفتند ولی با منظره متفاوتی مواجه شدند.
-وای...قفلش کردن بالاخره.فکر نمیکردم این راه به ذهنشون برسه.حالا چیکار باید بکنیم؟

-چی گفتــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
پنجره طبقه دوم محفل باز شد. و سه اکسپلی آرمس به همراه یه سطل آب روی سر مرگخواران خالی شد و به دنبال این حرکت مخوف صدای خشمگین ولی خواب آلود مال ویزلی به گوش رسید.
-همین الان گورتونو گم میکنین یا بیام پایین؟

مرگخواران مردد ومستاصل چند دقیقه در اطراف محفل ققنوس پرسه زدند.هیچ راه دیگری برای ورود وجود نداشت.ماموریت با شکست مواجه شده بود.آنتونین آه بلندی کشید و به بلا اشاره کرد که باید به خانه ریدل برگردند.

خانه ریدل :

فریاد خشمناک لرد سیاه سکوت شبانه خانه ریدل را در هم شکست.
-چی؟نتونستین؟شماها موفق نشدین اون تکشاخو برای من بیارین؟

بارتی ردای لرد سیاه را کشید.
-بابایی..دندون منم شکست.

لرد سیاه بدون توجه به بارتی ادامه داد.
-و فکر نکردین چی به سرتسترال محبوب من میاد؟

بارتی ردای لرد سیاه را کشید.
-بابایی.. تازه دندون منم شکست.

لرد سیاه با عصبانیت جلوی دو مرگخوار خاطی شروع به قدم زدن کرد.
-چطوره امشب هر دوتونو بفرستم پیشش که دلداریش بدین؟بلاتریکس میتونم بپرسم معنی اون لبخند مضحک چیه؟مجازات بزرگی در انتظار هر دوی شماست.حالا از جلوی چشمام دور بشین.

بارتی ردای لرد سیاه را کشید.
-وضمنادندون منم شکست.


بلاتریکس چیزی نمیشنید.ولی از اشاره لرد سیاه فهمید که اجازه مرخصی داده شده.تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.

بارتی ردای لرد سیاه را کشی.لرد با عصبانیت ردایش را عقب کشید.
-میدونم بارتی.دندونت شکست.حالا زودبرو بیرون تا نزدم بقیه شو هم...

بلاتریکس و آنتونین خسته و کوفته برای استراحت به اتاقهایشان رفتند.بلاتریکس کاملا متفکر به نظر میرسید.در آن لحظه فقط یک نکته برای او مهم بود...
لرد هرگز نباید متوجه کر شدن او میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1387 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی در فکر فرو رفت و گفت:
در مورد دارو و بیماری کاری نمیشه کرد.حتی با جادو(هرمیون گرنجر فرمودن )برای همین همیجوری باید ادامه بدیم.

آنتونی با ناراحتی به بلاتریکس و سپس به بارتی نگاه کرد و گفت:
مثل این که مجبوریم...حالا چجوری بریم تو؟اینا که دوباره نمیخوابن.الا که میدونن ما اینجایی دیگه نمیخوابن.

ناگهان،برقهای خانه محفل خاموش شدند.آنتونی با ناباوری به خانه نگاه کرد و گفت:
مثل این که خوابیدن!راستی راستی خوابیدن! از همون راه قبلی میریم.


انبار محفل هنوزهم بوی نم و خاک میداد.آنتونی شنل را بر روی خود و بارتی انداخت و به آرامی خطاب به بلاتریکس گفت:
همین جا بشین تا ما بیام.

بلاتریکس که هیچ چیز را نشنیده بود با عصبانیت فریاد کشید:
چرا مثل دیوونه ها اینجوری لبتو تکون میدی؟؟

انتونی به سرعت دستان خود را جلوی دهان بلا گذاشت و گفت:
وایی...کر شده یادم نبود.

آنتونی با چوب خود منظور خود را برای بلاتریکس نوشت.بلا با ناباوری به آنتونی نگاه کرد و من من کنان گفت:
من...من کر شدم؟من کر شدم؟ حالا چکار کنیم؟من کر بشم که لرد میره با آنیت...من کر شدم؟

آنتونی آهی کشید و سپس به بلا فهماند که باید سفید برفی را پیدا کنند ولی این بار،بجای بالا رفتن،به دریچه زیر زمینی خواهند رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
با صدای جیغ جیمز، کل محفل ریختند توی اتاق و به سه متجاوز خیره شدند. بلاتریکس چوبدستیش را بالا آورد تا چند تا کروشیو خرج کند ولی آنتونین دستش را روی چوبدستی بلا گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:
- حریف همشون نمیشیم بلا. باید تسلیم شیم.

بلاتریکس با دیدن آنیتا که با موهایی ژولیده و چشمانی پف کرده، با اشتیاق به لو رفتن او خیره شده بود، آنتونین را به نرمی به گوشه ای پرت کرد و چوبدستیش را به سمت آنیتا گرفت:
- آودا...

موجود کوتاه قدی که به زور ریشهای سفیدش را از جلوی دست و پایش جمع می کرد، پیش دستی کرد:
- اکسپلیارموس!

چوبدستی بلاتریکس چرخ زیبایی در هوا زد و به دست دامبل کوتوله رسید. دامبلدور لبخند پدرانه ای زد:
- ما اینجا دو تا و نصفی مرگخوار داریم که ابدا مشکوک به نظر نمی رسن ! زود بگین اینجا چیکار دارین

بارتی شروع کرد:
- ما ابدا قرار نیست به شما بوقیا بگیم که اومدیم که...

بلا با دست نوازشی بر دهان بارتی فرود آورد و بارتی به جای ادامۀ حرفهایش به جسم سفید کوچکی که از دهانش خارج شد و بی شباهت به سنگ نبود، خیره شد. همچنان که جوی کوچکی از خون روی لبانش جاری بود با حیرت به آنتونین گفت:
- می بینی؟ ما هم توی وجودمون یه چیزای سفیدی داریم!!! ما سیاه خالص نیستیم!!! جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

پنجره ها شکستند، ریش های دامبل به پرواز درآمدند، یویوی جیمز ترک برداشت ولی جیمز که با حیرت به دهان باز بارتی خیره شده بود و در ذهنش عمق حنجرۀ او را اندازه می گرفت متوجۀ یویوی خود نشد و در نهایت، تمام وسایل اتاق جیمز به سر و صورت محفلیون کوبیده شد و بلا که به دلیل آلودگی صوتی شدیدی که ایجاد شده بود، موقعیت را مناسب می دید، دست بارتی و آنتونین را گرفت و به سرعت آپارات کرد.

پنج دقیقۀ بعد - میدان گریمولد

آنتونین و بلاتریکس پشت مجسمه ای که وسط میدان گریمولد قرار دارد پنهان شده اند و به خانۀ شمارۀ 12 می نگرند. بارتی هنوز در شوک درک حقیقتی که کشف کرده به سر می برد و با حیرت به دندان شکستۀ خود زل زده است.

آنتونین رو به بلاتریکس کرد و پرسید:
- به نظرت حالا باید چیکار کنیم؟

و وقتی بلاتریکس جوابی نداد، سوالش را تکرار کرد. تنها جوابی که گرفت همان سکوت غیرعادی بلاتریکس بود. سرش را کنار گوش بلاتریکس گذاشت و با بلندترین صدایی که می توانست فریاد بزند سوالش را تکرار کرد. بلاتریکس باز هم جوابی نداد.

دستش را روی شانۀ بلاتریکس گذاشت و در همین لحظه بلاتریکس با خشونت مشتی به بینی آنتونین کوبید:
- مگه زبون نداری حرف بزنی که دستتو میذاری رو شونۀ من بی ناموس؟

آنتونین با تعجب گفت:
- چن باره دارم صدات می کنم و جواب نمیدی؟

بلاتریکس چشم غره ای به آنتونین رفت:
- مگه من مسخرۀ توئم که دهنتو باز و بسته می کنی و حرف نمی زنی؟ بنال ببینم چی می خوای بگی؟

آنتونین با وحشت به بارتی رو کرد:
- بارتی! بلا کر شده! حالا چیکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/14 19:44:11
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا و انتونين به آرامي از پله ها بالامي رفتند.انتونين با ناراحتي به شنلي كه اندام بلاتريكس را پوشانده بود نگاه كرد و گفت :
_بلا نظرت چيه كه اون ردا رو رو سر من هم بندازي؟اينطوري ديده ميشيم.

بلاتريكس پوزخندي زد و شنل را محكم تر گرفت و گفت:كه دوباره زمين بخوري احمق؟
_

بالاي پله ها ،بالاي ساختمان،بالاي زيرزمين ..

به محض بالا امدن از پله ها بلاتريكس كه متوجه ي دري شده بود به انتونين اشاره اي كرد.انتونين اب دهانش را قورت داد و به ارامي در را باز كرد.بلا كه منتظر واكنش انتونين بود با ترديد به در نگاه كرد كه به ارامي باز شد و بعد انتونين ناپديد گشت!!

دقــــــــــــايقي بعد :

بلاتريكس با ترديد به درب شيشه اي نگاه كرد و بعد شنل را پوشيد و نزديك شد.دقايقي بعد در حالي كه دنبال انتونين مي گشت متوجه جسد سياه رنگي شد كه پشت در افتاده بود.بلا با عصبانيت جلو رفت و در حالي كه سعي مي كرد خونسرد باشد گفت :
_واي انتونين .بازم من بايد بهت بگم كه اينجا جاي خواب نيست.بلند شو احمق.
انتونين با وحشت اب دهانش را قورت داد و گفت :بلا اونتو يك هزار توئه.
_يك هزارتوئه؟
_اوهوم

بلاتريكس با عصبانيت به انتونين نگاه كرد و بعد نگاهي به سالن انداخت و از خشم سرخ شد.سپس در حالي كه سعي مي كرد ارام صحبت كند گفت:دالاهوف اينجا اتاقاشونه مي فهمي يعني چي؟

انتونين لبخندي زد و بعد با حالتي ابلهانه گفت :يعني اين كه مي تونيم بريم پيششون بخوابيم؟و فردا بدون اين كه بفهمن برگرديم خانه ي ريدل پيش ارباب.
_
_اهان فهميدم.يعني اين كه الان مي تونيم سفيد برفي رو پيدا كنيم و برگرديم خانه ريدل.

پشت در اتاق صورتي:

_يويوي صورتي شماره يك..يويوي صورتي شماره دو يويوي صورتي شماره ي س..هييييييي جيغ ويغ يويوي صورتي شماره ي سه من كجاست؟اي بارتي فضول.دست توئه بده بهم وگرنه به مامانم ميگما
_باشه اصلنشم به مامانت بگو.به من چه!
_الان ميرم ميگم.بارتي بد فوضول زشت.تو هم مثل باباتي.تازشم مي خواستم يك رازي بگم ديگه نمي گم.

_نـــه بگو بگو جيمزي.اول رازو بگو بعد برو پيش مامانت.
_اقا بارتي خان تو بچه سرراهي هستي.حالا ميرم به مامانم ميگم.

بلاتريكس با عجله در اتاق را باز كرد و بعد در حالي كه نورصورتي رنگ اتاق چشمانش را مي زد فرياد زد :نــــــــــه نــــه بارتي اونو بده بهش.همين الان .بچه ي بد.جيمزي جون يك وقت چيزي به ديگران نگيا.نگي من و بارتي و عمو انتوني اينجا بوديم باشه؟

جيمز با شيطنت به بلاتريكس و انتونين و بعد به بارتي نگاه كرد.سپس گفت:به شرطي كه اون ابنباتو بدين به من.
_بارتي بده بهش .همين الان.

بارتي با بغض ابنبات صورتي رنگي كه از گوشه ي جيبش بيرون زده بود در اورد و به جيمز داد.جيمز با لبخندي شرورانه ابنبات را گرفت .

بعد از دقايـــــــــــــــــــــــــــــقي :

جيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِييييغ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/14 16:36:45
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
...اه چرا پامو لگد میکنی؟
...خودت چرا اون چوبدستی رو از توی چشم نمیکشی بیرون؟مردمکم از حدقه زد بیرون!
بلاتریکس با تاسف چوب جادویش را کنار گذاشت و گفت:معلوم نیست ما سیاهیم یا اینا.زیرزمین خانه ریدل هم اینقدر تاریک نیست!
آنتونین گفت:فقط امیدوارم بارتی اون طرف سر و صدا راه نندازه.چون من ندیدم این بچه یه بار به حرف بزرگترش گوش کنه.حداقل کاش میتونستیم دوتا لوموس بزنیم جلوی پامون رو ببینیم.آخه دوتا نور سرگردان زیاد...

حرف آنتونین نا تمام موند برای اینکه در تاریکی پایش به چیزی گیر کرد و با سرعتی معادل نور به سمت زمین حرکت کرد!بلاتریکس هم که در زیر شنل بود با دیدن این وضع شنل را کنار کشید تا آنتونین به تنهایی به زمین بخورد و صدای گروووومپش بر روی گرد و خاک بلند شود!
آنتونین در حالی که از روی زمین بلند میشد به بلا که هنوز زیر شنل بود گفت:اون شنل رو بنداز این طرف.خیلی ممنون که موقع افتادن حمایتم کردی!

بلا از زیر شنل بیرون آمد و گفت:این حرفا رو بس کن.بیا ببین پات به چی گیر کرده بود.
آنتونین خودش را به بلا رساند و سعی کرد چیزی را که در میان تاریکی و گرد و خاک نشانش میدهد ببیند.حلقه ای فلزی بر روی زمین دیده میشد.
آنتونین لعنتی نثار دامبل کرد و گفت:پیرمرد بوقی.تو زیر زمینم سرعت گیر گذاشته!
بلا در تاریکی نگاه خفنی از سر خشم به آنتونین کرد و گفت:سرعت گیر چیه آی کیو!این یه حلقه است.باید کف زیر زمین یه دریچه باشه.

بلا ایستاد و به اطراف نگاه کرد.در تاریکی نمیشد چیز زیادی را تشخیص داد.فقط اندکی جلوتر پلکانی که به سمت بالا میرفت نمایان بود.بلا شنلش را روی شانه هایش جا به جا کرد و گفت:به نظرت چیکار کنیم؟اون تک شاخ بیریخت ممکنه این پایین پشت دریچه باشه.یا حتی ممکنه بسته اونو به لبه تخت خوابش بسته باشه!
آنتونین سرش را خاراند و گفت:خب بهتره یه کاری کنیم.الان همه محفل در خواب ناز به سر میبرن.میتونیم اول بریم بالا رو بگردیم.بعد اگه نتونستیم اونجا پیداش کنیم میایم پایین ببینیم زیر این دریچه چه خبره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1387 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- سروصدا نکنید...همه فهمیدن!
- خوب من چکار کنم؟تاریکه هیچ چی رو نمیبینم.
- خوب از چوب جادوگریت استفاده کن ایکیوسان!
-لوموس.

نور ضعیفی فضای انباری را روشن کرد.بوی خاک تمام انبار را گرفته بود.بلاترکیس چینی به دماغ خود انداخت و گفت:
پییفف...کمد لرد از اینجا تمیزتره!یک متر خاک روی این وسایل نشسته.پیف پیف

صدا جیغ ضعیفی توجه مرگخواران را بخود جلب نمود.کمی جلوتر از بلاتریکس،بارتی بر روی جعبه ای ایستاده بود و همان طور که با انگشتانش به زمین اشاره مینمود، جیغ جیغ کنان گفت:
وای...وای...اونو نگاه کنید!میخواست منو بخوره!میخواست منو بخوره!من خودم دندونای تیزشو دیدم...کمک کنید...

آنتونی نگاهی به حیوان سیاه رنگ،که بر روی زمین میچرخید نگاه کرد و با بیحوصلگی گفت:
این فقط یک سوسک کوچیکه بارتی! بیا پایین باید اون حیوون رو برای لرد پیدا کنیم.زود!

بارتی با ناراحتی نگاهی به انتونی نمود و بعد لرزان از جعبه به پایین آمد.
- ولی اگر منو خورد تو جواب بابام رو میدی!

بلاترکیس همان طور که فضای انباری را زیرنظر داشت،خطاب به انتونی گفت:
چطوری میخوای بریم داخل؟بالا پر محفلیه!
- من شنل نامریی کننده آوردم.البته فقط دونفر زیرش جا میشن.بارتی بایدهمینجا بمونه.

بلاتریکس نگاهی به بارتی نمود و سرش را تکان داد. آنتونی شنلی را از جیب ردای خود دراورد و آن را روی خود و بلاتریکس انداخت.
- بارتی بچه خوبی باش!همینجا بمون و بیرون هم نرو.ما زود برمیگردیم.

بارتی زبان خود را برای انتونی و بلاتریکس،که حال در زیر شنل نامریی بودند دراورد و با نارضایتی بر روی صندلی شکسته ای نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/13 21:06:55
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/13 21:10:15
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با مهربانی کاملا ساختگی دستی به سر بارتی کشید.
-آفرین پسر باهوش...حالا خیلی راحت میتونیم وارد محفل بشیم و سفید برفی رو بدزدیم.

بارتی نگاه معصومانه ای به بلاتریکس کرد.
-خاله...میشه بگی چرا ما داریم اسب دامبلدورو میدزدیم؟چرا ازش نمیخریم؟یا اصلا نمیخواییم؟شاید خودش اونو بهمون بده!

دست نوازشگر بلاتریکس ضربه ای به فرق سر بارتی زد.
-ای ابله..تو کی میخوای مثل یه مرگخوار واقعی رفتار کنی؟ما هرگز چیزی رو نمیخواییم..یا نمیخریم.ما میدزدیم.اگه موفق نشدیم به راه حلای دیگه فکر میکنیم.

آنتونین با بی حوصلگی به ساعتش نگاه کرد.عقربه های ساعت درست روی"زمان خواب خیلی خیلی عمیق محفل"قرار گرفته بود.
-خب...حرف زدن بسه.وقتشه وارد بشیم.از اون پنجره کوچیکی که به زیر زمین باز میشه وارد میشیم و دنبال اون اسب نکبت میگردیم.باید همون اطراف باشه.

مرگخواران به آرامی بطرف پنجره رفتند.
-بارتی بپر تو.

بارتی با وحشت چند قدم عقب رفت.
-اممم...چرا اول من؟؟؟خودت برو خب.

آنتونین با عصبانیت یقه ردای بارتی را گرفت و او را بطرف پنجره هل داد.
-برای اینکه رئیس منم.اگه این اسب تک شاخو ندزدیم لرد خودمو عروس تسترالش میکنه.

بارتی غر غر کنان پنجره را باز کرد و از لبه بلند آن آویزان شد.نگاه وحشتزده اش را به زیر پایش دوخت.سعی کرد در تاریکی ارتفاع را تشخیص دهد ولی قبل از اینکه موفق به انجام این کار شود بالگد آنتونین به پایین سقوط کرد.

-هی...پیس...فیس...تو زنده ای؟

صدای ضعیف بارتی از فاصله ای دور به گوش رسید.
-ام...هوم..خوبم..این آیکیوها جلوی پنجره سرسره درست کردن.کار کار جیمزه.زود بیایین پایین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به سرعت از لرد دور شد و چند مرگخوار را برای ترتیب اثر دادن فرمان لرد آماده کرد تا به سمت محفل قق رهسپار شوند و سفید برفی را با خود بیاورند ...

خود را به سرعت غیب و در نزدیکی های محفل قق ظاهر کردند . نگاهی به خانه های میدان گریمولد انداختند و محفل را نیافتند . کلافه و پریشان روی چمن های میدان نشستند و مشغول بازی شدند ... لحظات به سرعت از پی یکدیگر می گذشتند و آنها هنوز مشغول بازی بودند که ناگهان بلاتریکس که جدا از دیگران نشسته بود به آرامی اما با خشانت فراوان از جایش بلند شد و فریاد زد :
- این چه وضعشه ؟! نشستین بازی می کنین ؟ خب یه راهی پیدا کنین که بریم داخل

مرگخواران که تازه به اوج فاجعه پی برده بودند به سمت بلاتریکس برگشتند و پس از آن به خانه های اطراف میدان نگریستند که ناگهان چشم آنتونین از دور به شخصی آشنا افتاد .
از جایش بلند شد و به سرعت به سمت او دوید و او را در آغوش گرفت ... پرسی که از این حرکت آنتونین تعجب کرده بود رو به او گفت :
- مرگخوارِ کثیفِ بوقی ... پیف پیف پیف از من دور شو .


بلاتریکس که از دور صدای آشنایی را می شنوید رویش را به آن سمت برگرداند و متوجه پرسی شد و به فکر فرو رفت ... مگر پرسی به تازگی به محفل نپیوسته بود ؟ به کمک او می توانستند به محفل راه یابند و با آلبوس دامبلدور صحبت کنند .

پس از مکسی به سرعت به سمت پرسی دوید و با ناز و اشوه ی خاصی گفت : سلام پرسی ویزلی عزیز ! خوبی ؟ خیلی وقته ندیدمت پسر . کجایی ؟ یه حال از ما رفقای قدیمیت نمی پرسی ؟

پرسی از آغوش آنتونین بیرون آمد و به سمت بلاتریکس رفت . ناگهان بارتی به سمت پرسی دوید و در آغوش او پرید و اتفاقی که نباید میفتاد ، افتاد !!!


پس از چند لحظه ی کشدار بارتی کت پاره شده ی پرسی را رها کرد و به سمت بلاتریکس رفت و گفت : اینم کاغذش خاله یی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

لرد در پنت هاوس برج ریدل روی کاناپه شاهانه اش جلوس کرده بود و با نجینی مار و پله بازی میکرد.در همین حین ناگهان آنی مونی آشپز مخصوص دربار بی مقدمه پرید تو و همراه با حرکات موزون گفت:ارباب خودم سلام و علیکم!ارباب خودم دستاتو بالا کن!!

لرد بعد از اینکه چند کروشیو آبدار نثار اعضا و جوارح فوقانی و تحتانی آنی مونی کرد با تحکم پرسید:این که الان گفتی یعنی چه؟

آنی مونی که مشغول مالیدن اقصی نقاط بدنش بود خدمت لرد عرض کرد:سیاه سوخته چند روزه غذا نمیخوره و گوشه اتاق تسترالها کز کرده،فک کنم زن میخواد،ارباب جون باید دستی بالا کنی!

لرد که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود گفت:اوه مای گاد!برای گل سر سبد تسترالهام یه عروسی ای بگیرم که هفت شبانه روز بزنن و بخونن،حالا زود بپر بلاتریکسو خبر کن کارش دارم.

چند دقیقه بعد

بلاتریکس:ارباب در خدمتم
لرد:زود برو یه زن خوب و نجیب و خانواده دار واسه سیاه سوخته جور کن!
بلا:سفید برفی خوبه؟
لرد:سفید برفی کیه؟
بلا:اسب شاخدار دامبلدور
لرد:آره خیلی خوبه،سیاه سوخته و سفید برفی خیلی به هم میان،زود چند تا مرگخوار بردار برو عروس خوشگلمو بیار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!