خلاصه:
لرد به مرگخوارانش دستور داد به محفل بروند و تکشاخ دامبلدور را برایش بدزدند.مرگخواران موفق به انجام ماموریت نشدند.در محفل ققنوس به دنبال سانحه ای بلاتریکس کر میشود.مرگخواران شکست خورده به خانه ریدل برگشته و با خشم لرد روبرو میشوند.ولی بلا نمیخواهد لرد متوجه کر شدن او شود.
توضیح:سوژه رو تا آخر این پست توضیح دادم که بگم سوژه تکشاخ با این پست تموم شد.سوژه جدید کر شدن بلاتریکسه.
--------------------------------------------------
دو مرگخوار حلقه روی زمین را گرفته و کشیدند.دریچه باز نشد و به جای آن صدای زنگ گوشحراشی فضای محفل را پر کرد.
آنتونین و بارتی با وحشت بطرف پنجره رفتند ولی بلاتریکس با آرامش به کشیدن حلقه ادامه داد.آنتونین دست بلاتریکس را گرفت وبدون توجه به اعتراضات او از پنجره همیشه باز محفل خارج شد.
سه مرگخوار به سرعت پست بوته ای پنهان شدند.چراغ زیر زمین روشن شد و همهمه ای به گوش رسید.با خاموش شدن تدریجی همهمه چراغ خاموش شد و همه چیز ظرف چند ثانیه به حالت عادی برگشت.سه مرگخوار لبخندی زده و با عجله بطرف پنجره رفتند ولی با منظره متفاوتی مواجه شدند.
-وای...قفلش کردن بالاخره.فکر نمیکردم این راه به ذهنشون برسه.حالا چیکار باید بکنیم؟
-چی گفتــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
پنجره طبقه دوم محفل باز شد. و سه اکسپلی آرمس به همراه یه سطل آب روی سر مرگخواران خالی شد و به دنبال این حرکت مخوف صدای خشمگین ولی خواب آلود مال ویزلی به گوش رسید.
-همین الان گورتونو گم میکنین یا بیام پایین؟
مرگخواران مردد ومستاصل چند دقیقه در اطراف محفل ققنوس پرسه زدند.هیچ راه دیگری برای ورود وجود نداشت.ماموریت با شکست مواجه شده بود.آنتونین آه بلندی کشید و به بلا اشاره کرد که باید به خانه ریدل برگردند.
خانه ریدل :فریاد خشمناک لرد سیاه سکوت شبانه خانه ریدل را در هم شکست.
-چی؟نتونستین؟شماها موفق نشدین اون تکشاخو برای من بیارین؟
بارتی ردای لرد سیاه را کشید.
-بابایی..دندون منم شکست.
لرد سیاه بدون توجه به بارتی ادامه داد.
-و فکر نکردین چی به سرتسترال محبوب من میاد؟
بارتی ردای لرد سیاه را کشید.
-بابایی.. تازه دندون منم شکست.
لرد سیاه با عصبانیت جلوی دو مرگخوار خاطی شروع به قدم زدن کرد.
-چطوره امشب هر دوتونو بفرستم پیشش که دلداریش بدین؟بلاتریکس میتونم بپرسم معنی اون لبخند مضحک چیه؟مجازات بزرگی در انتظار هر دوی شماست.حالا از جلوی چشمام دور بشین.
بارتی ردای لرد سیاه را کشید.
-وضمنادندون منم شکست.
بلاتریکس چیزی نمیشنید.ولی از اشاره لرد سیاه فهمید که اجازه مرخصی داده شده.تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.
بارتی ردای لرد سیاه را کشی.لرد با عصبانیت ردایش را عقب کشید.
-میدونم بارتی.دندونت شکست.حالا زودبرو بیرون تا نزدم بقیه شو هم...
بلاتریکس و آنتونین خسته و کوفته برای استراحت به اتاقهایشان رفتند.بلاتریکس کاملا متفکر به نظر میرسید.در آن لحظه فقط یک نکته برای او مهم بود...
لرد هرگز نباید متوجه کر شدن او میشد.