جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  187 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  203 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1404 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
کاوشگر
قسمت یک


صدای زنگ ساعت در گوشم می‌پیچید. به خودم لعن و نفرین می‌فرستادم که شب گذشته ساعت را آن سر اتاق گذاشتم که صبح دستم به آن نرسد تا با ضربه‌ای روی سرش، صدایش را قطع کنم و به خوابم ادامه دهم. صدای زنگش آنقدر روی اعصابم بود که نمی‌توانستم نادیده‌اش بگیرم. پتو را کنار زدم و در حال بد و بیراه گفتن به خودم، از تخت بیرون آمدم. به سمت ساعت رفتم و ساکتش کردم. با قطع شدن صدای ساعت، توجهم به صدای خروپف هلیا، هم‌اتاقی‌ام جلب شد. باورم نمی‌شد که چطور با آن همه صدای زنگ زدن ساعتم بیدار نشد. در حالی که داشتم روتختی را مرتب می‌کردم و عروسکم را کنار تخت می‌نشاندم، هلیا را هم صدا می‌زدم تا بیدار شود.
- هلیا بیدار شو! پاشو دیرمون می‌شه‌ها! به صبحانه و حضور غیاب نمی‌رسیم! امروزم قراره اعضای تیم کاوش سیاره‌ی جدید اعلام بشن و خیلی بده اگه دیر...
- چه؟!

هلیا با شنیدن این که اعضای تیم کاوش اعلام می‌شوند از جا پرید. از زمانی که برای اولین بار دیدمش، آرزوی همیشگی‌اش این بود که کاوشگر شود و بتواند در کهکشان‌ها، از میان ستاره‌ها عبور کند و در سیارات جدید کاوش کند.

تا من موهایم را شانه کنم، هلیا با سرعت نور لباسش را عوض کرد و آماده شد. با هم از اتاق ۱۱۶ بیرون رفتیم. تمام مسیر را تا سلف دویدیم و صبحانه خورده نخورده خودمان را به سالن رساندیم. من مقداری از کیک را که هنوز مانده بود در دهانم جا دادم و رفتم سر جایم ایستادم. هلیا هم به سرعت آمد و سر جایش که کنار من بود ایستاد. کمی به سمتم خم شد و آرام گفت:
- اشتباهی قاشق سلف رو با خودم آوردم!

دستش را روی جیب شلوارش زد و ریز ریز خندید. من هم به سر به هوایی او خندیدم ولی تا فرمانده وارد شد، هر دو خودمان را جمع کردیم و جدی ایستادیم. فرمانده با قدم‌هایی محکم جلو آمد. قلب همه از هیجان تندتر می‌زد. همه در انتظار اعلام اعضای تیم و کاوشگر بودیم. فرمانده روبه‌روی ما ایستاد و یک دور همه را از نظر گذراند؛ سپس با همان لحن محکم همیشگی‌اش شروع به صحبت کرد.
- همونطور که همتون می‌دونین امروز آماده‌سازی برای عملیات کاوش آغاز می‌شه. اسامی اعضای عملیات به این ترتیبه...

کاغذ کوچکی را از جیبش بیرون آورد، تای آن را باز و شروع به خواندن اسامی کرد. وقتی به سرگروه پشتیبانی عملیات رسید، اسم من را خواند. اصلا فکرش را نمی‌کردم. ناخودآگاه بلند گفتم:
- من؟!

فرمانده با جدیت نگاهم کرد.
- مگه کس دیگه‌ای هم اینجا اسمش آمال هست؟

و بعد به خواندن بقیه اسامی ادامه داد. من همچنان باورم نمی‌شد. به نظر می‌رسید که هلیا بیشتر از خودم برایم خوشحال شده بود. چشمانش برق می‌زد. آرام گفت:
- ایول! دمت گرم! می‌دونستم تو حتما عضو تیم می‌شی! تازه حالا که تو عملیاتی می‌تونی این مدت استخر رو هم بپیچونی!

با تائید هلیا انگار که بالاخره باورم شد من واقعا سرگروه پشتیبانی عملیات هستم. هرچند که به هیچ وجه از استخر نرفتن خوشحال نبودم. برخلاف هلیا، من استخر را دوست داشتم؛ شاید برای این بود که می‌توانستم بهتر از بقیه تمارین سختی که می‌گفتند را انجام دهم.

فرمانده تمام اسامی را خواند، تنها اسمی که باقی مانده بود کاوشگر بود.

- و در نهایت کاوشگر، هلیا. کسانی که اسمشون خونده شد اینجا بمونن و بقیه برن و طبق برنامه‌ تمارینشون رو انجام بدن.

افراد درون سالن به تکاپو افتادند. عده‌ای از آنها هنگام رفتن به نتایج اعضای تیم کاوش غر می‌زدند ولی می‌دانستند که هیچ چیز نمی‌تواند نظر فرمانده را تغییر دهد. هلیا از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و با ذوق می‌گفت:
- وای آمال باورم نمی‌شه! من واقعا کاوشگر می‌شم! فکرشو بکن تو اولین ماموریتمون من کاوشگرم و تو سرگروه پشتیبانی! این خیلی فوق‌العادس! وای امروز چقدر خوبه! می‌خوام از خوشحالی پرواز کنم!

من هم خیلی برای هلیا خوشحال بودم. او بالاخره داشت به آرزویش می‌رسید.
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 مهر 1397 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
"آرزویم را به حقیقت تبدیل کنیم"

من آرزویی دارم،آرزوها! آرزوهایی که آرزو نیستند.آرزوهایی که به حقیقت می پیوندند.
در چمن زاری بی انتها پای میگذارم. سبزه هایی که بدون دخالت انسان رشد کرده بودند و گل های وحشی که خود به خود روییده بودند.
نسیم خنکی می وزد و گیسوانم را به رقص در می آورد‌.
لحظه ای چشمانم را می بندم و سپس به آسمان خیره میشوم. آسمانی آبی و بی کران با ابرهای طوسی و سفید رنگ
لحظاتی بعد صدایی تمام وجودم را به لرزه در می آورد.
آری صدای رعد و برق است.
نم نم باران به آرامی بر روی گونه هایم می غلطند و باعث لبخند من میشوند.
بوی خاک و باران و بوی خوش علفزار ها
احساس بسیار زیبایی ست. احساس آزادی میکنم.
باران بعد ار دقایقی به اتمام میرسد و خورشید به من سلام می کند.
نور خورشید همه جارا روشن کرده و گرمای خورشید لباس های باران زده ام را خشک میکند،انگار که کسی مرا در آغوش کشیده است.
احساس میکنم با طبیعت یکی هستم،چون وجود من از طبیعت است.
درحالی که به جلو حرکت میکردم ناگهان یک برکه را دیدم و به آن نزدیک شدم.
ماهی های قرمز که در آب آن برکه به این طرف و آن طرف می رفتند.

ناگهان با صدایی از جا پریدم.
خدای من! باز هم خواب؟!
از رخت خواب بلند شدم و به سوی پدرم رفتم و گفتم فلان جا را خواب دیدم....
جالب است که او آن جا را می شناخت. وقتی به من گفت مرا به آنجا می برد بسیار ذوق زده شدم.
به انجا که رسیدیم اصلا شبیه جایی که خواب دیدم نبود! به قول معروف انگار که یک دیگ آب جوش بر روی سرم بریزند....
اثری از چمن زار ها،گل های وحشی و حیوانات نبود.
آسمان پر از آلودگی بود. به سمت برکه حرکت کردم و خانه ای را در آنجا مشاهده کردم که ناگهان متوجه شدم وسط شهر هستم

به خودمان رحم کنیم! اگر طبیعت نباشد ماهم نیستیم. دیگر خودخواهی کافیست.
#درختان_را_قطع_نکنیم
#ما_از_طبیعت_هستیم
#انسانم_آرزوست
و این جمله پر از حرف است.
پس.....
#لطفا_آرزوهایم_را_به_حقیقت_تبدیل_کنیم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کلی هاربورن در 1397/7/17 18:39:23
ℓєαяи тσ ℓєтgσ ѕσмє peopleω∂σи'т иєє∂ тσ вє ιи уσυя ℓιfє

In every angel, a demon hides,
and in every demon, an angel is struggling.

*/نیست در دنیای من هیچ بجز تنهایی..../*


پاسخ به: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1393 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بزنگاه...

--------

جنگ به پشت دروازه های هاگوارتز رسیده بود. هاگوارتز با جنگ غریبه نبود. نوزده سال پیش نیز در اینجا جنگ شده بود. جنگی هشت ساله. آن جنگ مدت ها پیش تمام شده بود اما بوی جنگی جدید می آمد...
بوی آتش و خون کم کم به مشام مردم هاگوارتز نیز میرسید. جنگ شوخی ندارد ولی حتی اگر جنگ نشود مهم تصمیم گیری ماست. مهم آن نیست که واقعه می آید یا نه مهم چگونگی رویارویی ما با آن است. تصمیمی که در لحظه خواهیم گرفت.

گروه های مختلفی از جادوگران و جن های شورشی فوق العاده متعصب، گرد هم آمده بودند و گروهی خونخوار و بدون هیچ قید و بندی تشکیل داده بودند. گروهی که مهمترین قانون آن بی رحمی بود حتی با دوستان. سر و صورت عجیبی داشتند با ظاهری عجیب و ترسناک. اولین تاکتیک جنگیشان ایجاد رعب و وحشت در دل حریف بود...
گروهی که اسم خود را "تازش" گذاشته بود. گروهی که میگفت سراسر مملکت هاگوارتز را به زیر تاخت و تاز تسترال هایش در خواهد آورد. گروهی که به دورمشترانگ حمله کرده بود و آن جا قتل و غارت و خون و خونریزی عجیبی به راه انداخته بود!!

شبیه جنگجویان نسل های اول جادوگران و جن ها یورش میبرد. شبیه "چنگیز جادوگر". ساحره و جادوگر و کوچک و بزرگ نمیشناخت و علنا تهدید میکرد که اگر بعد از دورمشترانگ دستش به هاگوارتز برسد، جادوگران را خواهد کشت و به ساحره ها تجاوز خواهد کرد. گروهی که حیا را سر کشیده بود و اسیران را در گروه های چند هزار نفری مانند حیوانات به خاک و خون حقارت میکشید!



درون هاگوارتز اما...
گریفندور قرمز پوش علنا کنار کشیده بود. آن ها به حدی با حکومت مشکل داشتند که حتی تغییر وزیر سحر و جادو نیز تغییری در افکارشان ایجاد نکرده بود. وزیری که با شعار "اعتدال" سر کار آمده بود. وزیری که وعده رفع محدودیت ها را میداد اما گریفندور به چیزی جز آزادی کامل و تغییر حکومت کلی وزارت سحر و جادو رضایت نمیداد و حتی در برابر دشمن خارجی ای همچون "تازش" واکنشی نشان نمیداد. برای آن ها مهم نبود که دشمن حتی به پشت در ورودی بزرگ هاگوارتز برسد.

اما جوانان و جنگجویان هافلپاف مدت ها پیش آماده رفتن به سرزمین دورمشترانگ شده بودند. بالاخره حکومت فعلی از همین جوان ها و پیران هافلپافی تشکیل شده است. آن ها دورمشترانگ را دوست خود میدانستند و سرزمین آنجا را مقدس عنوان میکردند و در آن جا نمادهایی داشتند که حاضر بودند بخاطرشان جانشان را نیز بدهند.
آن ها پیشاپیش به استقبال دشمن رفته بودند. آن ها سال ها بود که آموزش نظامی میدیدند. آن ها معمولا قشر خاصی از جامعه بودند. افکار خاص خود را داشتند و سه گروه دیگر هاگوارتز از آن ها راضی نبودند. سه گروهی که در انتخابات اخیر، وزیر "اعتدال" جدید را با رای های خود انتخاب کرده بودند البته به جز گرینفندوریان که حتی رای نداده بودند...

همه میدانستند که راونکلاو از افرادی متخصص، باهوش و متشخص تشکیل شده. آن ها نخبگان مملکت هاگوارتز بودند و مشخص است که سرشان بیشتر در درس و کتاب است و سودای حماسه سازی و جنگجویی در سر ندارند. مشخص نبود که اگر پای "تازش" به سرزمین هاگوارتز برسد موضع گیری راونکلاو چگونه باشد. شاید عده ای از آن ها به سرزمین های دیگر مهاجرت میکردند و شاید عده ای سعی میکردند هر طور شده در برابر "تازش" بایستند حتی اگر شده کمک به جادوگران جنگجو در پشت جبهه هاگوارتز...

و آخرین گروه هاگوارتز... گروهی که اعضای آن در همه این سال ها تحقیر ها، تبعیض ها و فساد حکومت وزارت سحر و جادو را با پوست و استخوان لمس کرده بودند و مانند اعضای هافلپاف به جایی وابسته نبودند و آموزش نظامی خاصی ندیده بودند.
برای خواندن درس و پیدا کردن کار به قول خودشان "سگ دو" زده بودند و همیشه امید داشتند فرجی رخ دهد. آن ها روحیه خود را حفظ کرده بودند، حتی اگر از مردم خود خنجر خورده بودند. حتی اگر شکست عشقی خورده بودند. حتی اگر بخاطر این مسائل به اسلایترین سیاه و سخت گرایش پیدا کرده بودند...

ولی هنوز هم میجنگیدند. با تبعیض ها، با فسادها، با نابرابری ها، با زورگویی ها... میجنگیدند و دوست داشتند مملکت خود را درست کنند یا حداقل فسادی به مفاسد اینجا اضافه نکنند و یا اینکه، ناخواسته به کشورهای آزاد دیگر مهاجرت کنند.

مشخص بود که جوانان اسلایترین نیز خواهان تغییر در پایه های اصلی حکومت بودند ولی امروز "بزنگاه " بود. لحظه تصمیم گیری...
جوانان اسلایترینی دور هم جمع میشدند و گفتگو میکردند و میگفتند که با حکومت فعلی هاگوارتز هزاران مشکل دارند ولی حال حاضر زمانی بود که یا باید کل مردم هاگوارتز را با حکومت جمع میبستند و اجازه میدادند گروهی وحشی به سرزمینشان بیاید و بچه ها، ساحره ها، جادوگران و تاریخشان را سر ببرد و به بردگی بگیرد یا جلوی این گروه وحشی بایستند...

جوانان اسلایترینی انتخاب خود را کرده بودند. آن ها جلوی "تازش" می ایستادند حتی به قیمت جانشان. هر چند قسم خورده بودند به همراه خود هر چند نفر از "تازشیان" را که میتوانند به آن دنیا ببرند.

تحلیل های جنگی ضد و نقیض بود. خیلی ها عقیده داشتند نیروهای وزارت سحر و جادو و اژدهاهای هاگوارتز میتوانند جلوی "تازش" را بگیرند و نمیگذارند این گروه به مرزهای هاگوارتز برسد و در نتیجه نیازی به جنگ رفتن جوانان اسلایترینی نبود اما مهم این نبود. مهم این نبود که چه پیش می آید، مهم تصمیمی بود که هر گروه میگرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: شنبه 3 مرداد 1388 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هو12...


قلم برداشت، دیگر نای نوشتن "1" آخر سر آغاز تمام نوشته هایش را نداشت.هو12...
مینوشت تا اندک نوای دل دردمندش را به گوش چکاوک هایی که گاه نغمه ای در زندگیش میسراییدند برساند. دیر زمانی تازیانه های باران را به تن کوفته اش میخرید، چکاوکان بودند.

اما اکنون دیگر، نه چکاوکی میدید، نه سرپناهی برای فرار از باران.اکنون وقت رو یا رویی بود، وقت شناخت، وقت عبور!
قلم را رها کرد، زندگیش را رها کرده بود، تازیانه های باران بر بدن سِرَش را دیگر حس نمیکرد.
دیگر معنای تازیانه برایش مشخص نبود.دیگر معنای خیلی چیز ها را نمیدانست. آسودگی، عشق، محبت...

سرش را روی میز گذاشت، کاغذ را بویید.

بوی رفتن میداد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1388 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- نمشه،نمیشه،نمیتونی!
- میتونم،خوبم میتونم،چی داری میگی؟
دیگر خسته بود،از این خشک فریاد های بی معنی.
در ذهنش،تاریکی موج میزد،دیگر توان وقابله نداشت.
یا باید آنچه در ذهنش بود را به پایان میبرد،یا خودش را .

وسایلش را جمع و جور کرد،بار دیگر،باید در برابر وجدانش قرار میگرفت.
نیرویی که به او میگفت ببخش،ببخش.
اما جایز نبود،نمیتوانست.چه بخششی؟بخشش از چه؟از روح مردم؟از زندگیشان؟
راه خروج را در پیش گرفت.

- نرو،نمیتونی،ببخشش.
- میتونم،چرا نرم؟بمونم چی کار کنم؟
- این وضعیه که هست،باید قبولش کرد.
- نمیخوام احمقانه زیر چتر یه نفر دیگه نحقیر بشم.
- میشی،هممون شدیم،باید بشیم.
- من این باید رو قبول ندارم،مردم گرسنه اند
- دروغه...
- ترس جای شادی و امید رو گرفته
- حقیقت نداره...
- حقیقت...
- ساکت شو!
- چرا نمیز...
- تمومش کن.

میدانست پایان این صحبت به اینجا ختم خواهد شد،از همان اول میدانست.
کوله بارش را برداشت و دوئباره راه خروج را در پیش گرفت.
دوباره همان افکار قبلی در ذهنش آمدند،اما اینبار امید فزاینده ای در ذهنش موج میزد.
در را باز کرد،بوی هوای باران زده،تن خسته اش را خوش آمد گفت.
آری خسته بود،میرفت تا خستگی ها را از تن بدر کند.
برگشت و آخرین نگاه را به خانه اش انداخت و در را بست.
همین که برگشت...

دختری کوچک و مو طلایی با دسته ای رز سرخ دم در ایستاده بود.
برق نگاه دخترک،تمامی ذهنش را جلا میداد. به آرامی لبخندی زد و جلو رفت تا دخترک را در آغوش کشد.
اما همین که نشست و آغوشش را گشود،دخترک از بین رفت.
جریان های افکارش،طغیان کرده بودند.یاد آن برق معصومانه در نگاه دخترک افتاد.یاد آنانی افتاد که چشمانشان همین برق معصومانه را داشتند،اما به ظلم خاموش شدند.
آری،دخترک خیالی بیش نبود،اما او میخواست.میخواست همه با آن برق دلنشین به یکدیگر و به زندگی نگاه کنند.میخواست،و این خواستن،در ذهنش هزاران چلچراغ ایجاد کرده بود.

روبان سبزی از جیبش بیرون آورد و به بازو بست.
حالا انگیزه کافی برای شکست دادن حریفش را داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/11 19:26:39
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/11 19:29:03
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
از همون اول میدونستم در جایی که همه گرگن، سیاهی بی داد میکنه نمی تونی نقش یک گوسفند معصوم با هاله ای از عصمت و پاکی بر بالای سر باشی!
بعع بععع!

می دونستم نمی تونم یک گرگ ماهر باشم ولی هرچی که هست بهتر از گرگ های گوسفند نماست! یک گرگ بی خاصیت ولی اصیل ده برابر دو رو ها ارزش داره!
بعع بععع!

گرگ ها شکار میشند! دونه دونه! مسلما گرگ های گوسفند نما همیشه در مواقع خطر مشغول چرا میشن و مسلما شکار نمی شن.
بعع بععع!

اما...
شکارچیان نمی دونند و بهتره بدونن گرگ ها یک خصلت بسیار بد دارن! گرگ ها در مواقع زخمی شدن همیشه خودشون رو به مرگ میزنند. برای رهایی از خطر... ولی... گرگ ها همیشه چیزی در آستین هاشون دارند. حتی یک جان اضافی...
همیشه...
بعع بععع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/2/13 13:20:34
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1388 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به سلامتی رفیق یکرنگ ...

به سلامتی پل عابر پیاده که هم مرد روش رد میشه هم نامرد ...

به سلامتی تمام اصالت های جاوید ...

به سلامتی یک قلم و کاغذ سفید ...

به سلامتی یک تردستی ساده ...

به سلامتی غنچه‌ی شکفته‌ی توی باغچه ...

به سلامتی بودنت که ارزش داره ...

به سلامتی نبودنت که قدرتو اون موقع میدونم آره ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
شب کریسمس
شب سردی بود.دانه های برف آرام آرام بر روی زمین می نشست.مردم از هر سو به مغازه ها می رفتند تا برای شب کریسمس چیز های مختلف بگیرند.شدت برف زیاد شد.مردم چتر هایشان را باز میکردند و به سمت خانه هایشان می دویدند تا سرما نخورند.همه شاد و خندان بودند.همه روی لب هایشان خنده جا خوش کرده بود.آنها درباره ی سال نو با یکدیگر حرف می زدند.ولی شخصی آن شب خوشحال نبود!مگر میشود...!بچه ای گوشه ی دیواری از سرما کز کرده بود و می لرزید...کفش هایش پاره پاره و سوراخ بود...آن بچه که به نظر بی پدر و مادر بود،مانند بچه های دیگر از برف بازی و سال نو خوشحالی نمیکرد!تنها چیزی که آن بچه را خوشحال می کرد رفتن در یک خانه ی گرم و خوابیدن روی یک رختخواب نرم بود.اما کسی به او کوچکترین اهمییتی نمی داد.همه از کنار او می گذشتند و او را به همدیگر نشان میدادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1387 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
اين داستان را در مهمانخانه " چراغ جادو " هم نوشته ام،اينجا هم می نويسم،فقط برای دلم.اين هم داستان:

برفهای نرم و سفيد رنگ آرام آرام به سمت زمين می آمدند.هوا سرد بود و كمتر كسی دوست داشت در آن هوای سرد از خانه اش بيرون برود.اما دختركی فقير با چكمه های پاره،با كلاهی كه از سطل زباله برداشته بود،با دست كشهايی كه چند ماه پيش يك مرد محترم به او هديه كرده بود و با كتی كه در كوچه ای پيدا كرده بود در خيابان سرد تكه نانی كه ديروز از نانوايی دزديده بود را می خورد.

دخترك از زندگی خسته شده بود.آخرين بسته ی دستمال كاغذی را كه تنها يادگاری بود كه از پدرش برايش مانده بود،بايد می فروخت تا بتواند با پول آن صدای شكم خود را خاموش كند.شايد اگر كسی دلش به حال او می سوخت و به او پول می داد می توانست لباس هايی گرم برای مقابله با زمستان سرد بخرد.

دخترك در گوشه ی خيابان خود را جمع كرده بود و به خاطرات گذشته می انديشيد.به ياد پدرش افتاد كه او را برای بازی به پارك می برد و به ياد مادرش...مادری كه برايش داستان می گفت...داستان دخترك كبريت فروش...انديشيد.زندگی اش همانند همان دخترك كبريت فروش شده بود.با خود می گفت آن دخترك حداقل كبريت داشت.در سرما خودش را گرم می كرد اما من دستمال دارم.

دخترك در حالی كه آرام می گريست از دور مردی را ديد كه به همراه زنی به سمتش می آمدند.او با ناباوری به آن دو نگريست.آنها پدر و مادرش بودند.پاهای سردش كه توانائی حركت نداشت ناگهان گرم شدند.برخاست و پدر و مادرش را نگريست و سپس به سوی آندو دويد.مادرش گفت:«چه می خواهی؟»
و دخترك مادرش را پاسخ گفت:«پول.پول می خواهم.»
پدرش پنج كيف پر از اسكناس به دخترك داد و سپس گفت:«من و مادرت بايد برويم.»
دخترك پرسيد:«كجا؟»
ومادرش گفت:«آسمان»
دخترك گفت :«من را هم با خودتان ببريد.»
و مادرش دست راست اورا گرفت و پدرش دست چپش را.آن سه چون خانواده ای خوشبخت به سمت آسمان رفتند.

فردا صبح مردم دختر بچه ای را يافتند كه در كنار پنج كيف پر از اسكناس آرام خوابيده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان‌هاي کوتاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1387 10:18
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان: یک شبِ آرام و بی دردسر

و من شدم درس عبرت‌‌‌

مثل دیگران

و برای دیگران
برایم سوال شده بود که چرا کودکان از شب می‌ترسیدند و اکثر ِ مردم شب‌ها را در خانه می‌گذارنند، اگر روز یک ستاره داشت، در شب هزاران ستاره در افق خودنمایی می‌کردند، پس از آنجایی که طبعا آدم کنجکاوی بودم به دنبال جوابم شب گردی پیشه کردم و از قضای روزگار این کار را در شب بسیار زیبایی که ماه کامل بود انجام دادم. اما متاسفانه تحقیقاتم در همان اول کار به علت فشاری که عوامل خارجی می‌آوردند نیمه کار ماند و نشد که آن را به پایان برسانم، هر چند برای این که دهنم را بسته نگه دارند مجبور شدند کمی کیسه را شل کنند و پاداش و جوایزی به من عطا کنند. حتما میپرسید پاداش چه بود؟ یک قبر دو طبقه لوکس در بهترین آرامگاه! بر سنگ قبرم هم نوشتند جوانِ نگون‌بخت در حین تحقیقاتِ خود شکار یک گرگ‌نما شد.
------------------------
نوشته شده در سال 1384
------------------------
نقد هم بشود، چرا که نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیفر در 1387/10/26 11:04:06
مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي