کاوشگر
قسمت یک
صدای زنگ ساعت در گوشم میپیچید. به خودم لعن و نفرین میفرستادم که شب گذشته ساعت را آن سر اتاق گذاشتم که صبح دستم به آن نرسد تا با ضربهای روی سرش، صدایش را قطع کنم و به خوابم ادامه دهم. صدای زنگش آنقدر روی اعصابم بود که نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم. پتو را کنار زدم و در حال بد و بیراه گفتن به خودم، از تخت بیرون آمدم. به سمت ساعت رفتم و ساکتش کردم. با قطع شدن صدای ساعت، توجهم به صدای خروپف هلیا، هماتاقیام جلب شد. باورم نمیشد که چطور با آن همه صدای زنگ زدن ساعتم بیدار نشد. در حالی که داشتم روتختی را مرتب میکردم و عروسکم را کنار تخت مینشاندم، هلیا را هم صدا میزدم تا بیدار شود.
- هلیا بیدار شو! پاشو دیرمون میشهها! به صبحانه و حضور غیاب نمیرسیم! امروزم قراره اعضای تیم کاوش سیارهی جدید اعلام بشن و خیلی بده اگه دیر...
- چه؟!
هلیا با شنیدن این که اعضای تیم کاوش اعلام میشوند از جا پرید. از زمانی که برای اولین بار دیدمش، آرزوی همیشگیاش این بود که کاوشگر شود و بتواند در کهکشانها، از میان ستارهها عبور کند و در سیارات جدید کاوش کند.
تا من موهایم را شانه کنم، هلیا با سرعت نور لباسش را عوض کرد و آماده شد. با هم از اتاق ۱۱۶ بیرون رفتیم. تمام مسیر را تا سلف دویدیم و صبحانه خورده نخورده خودمان را به سالن رساندیم. من مقداری از کیک را که هنوز مانده بود در دهانم جا دادم و رفتم سر جایم ایستادم. هلیا هم به سرعت آمد و سر جایش که کنار من بود ایستاد. کمی به سمتم خم شد و آرام گفت:
- اشتباهی قاشق سلف رو با خودم آوردم!
دستش را روی جیب شلوارش زد و ریز ریز خندید. من هم به سر به هوایی او خندیدم ولی تا فرمانده وارد شد، هر دو خودمان را جمع کردیم و جدی ایستادیم. فرمانده با قدمهایی محکم جلو آمد. قلب همه از هیجان تندتر میزد. همه در انتظار اعلام اعضای تیم و کاوشگر بودیم. فرمانده روبهروی ما ایستاد و یک دور همه را از نظر گذراند؛ سپس با همان لحن محکم همیشگیاش شروع به صحبت کرد.
- همونطور که همتون میدونین امروز آمادهسازی برای عملیات کاوش آغاز میشه. اسامی اعضای عملیات به این ترتیبه...
کاغذ کوچکی را از جیبش بیرون آورد، تای آن را باز و شروع به خواندن اسامی کرد. وقتی به سرگروه پشتیبانی عملیات رسید، اسم من را خواند. اصلا فکرش را نمیکردم. ناخودآگاه بلند گفتم:
- من؟!
فرمانده با جدیت نگاهم کرد.
- مگه کس دیگهای هم اینجا اسمش آمال هست؟
و بعد به خواندن بقیه اسامی ادامه داد. من همچنان باورم نمیشد. به نظر میرسید که هلیا بیشتر از خودم برایم خوشحال شده بود. چشمانش برق میزد. آرام گفت:
- ایول! دمت گرم! میدونستم تو حتما عضو تیم میشی! تازه حالا که تو عملیاتی میتونی این مدت استخر رو هم بپیچونی!
با تائید هلیا انگار که بالاخره باورم شد من واقعا سرگروه پشتیبانی عملیات هستم. هرچند که به هیچ وجه از استخر نرفتن خوشحال نبودم. برخلاف هلیا، من استخر را دوست داشتم؛ شاید برای این بود که میتوانستم بهتر از بقیه تمارین سختی که میگفتند را انجام دهم.
فرمانده تمام اسامی را خواند، تنها اسمی که باقی مانده بود کاوشگر بود.
- و در نهایت کاوشگر، هلیا. کسانی که اسمشون خونده شد اینجا بمونن و بقیه برن و طبق برنامه تمارینشون رو انجام بدن.
افراد درون سالن به تکاپو افتادند. عدهای از آنها هنگام رفتن به نتایج اعضای تیم کاوش غر میزدند ولی میدانستند که هیچ چیز نمیتواند نظر فرمانده را تغییر دهد. هلیا از خوشحالی بالا و پایین میپرید و با ذوق میگفت:
- وای آمال باورم نمیشه! من واقعا کاوشگر میشم! فکرشو بکن تو اولین ماموریتمون من کاوشگرم و تو سرگروه پشتیبانی! این خیلی فوقالعادس! وای امروز چقدر خوبه! میخوام از خوشحالی پرواز کنم!
من هم خیلی برای هلیا خوشحال بودم. او بالاخره داشت به آرزویش میرسید.